eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
شهیده... تو تشییع‌مون شهیده داریم... هزااااااااار کلمه دارم برای حالا و می‌خوام سکوت کنم... از کنار میدان شهدا پرچم خریدم. باب میلم نیست. باسلیقه و دوطرفه نیست. ولی پرچم ایرانه با تصویر سیدناالقائد امام خامنه‌ای نائب امام زمان علیه السلام. پرچم گرفتم که بتونم یه وقتی... یه جایی... وسط یه خیابونی... بکشم سرم و بزنم زیر گریه... مثل مشّایه... مثل مشّایه... پرچم گرفتم که عَلَم از دستِ علمدار نیفتد هرگز. پرچم گرفتم که بذارم روی شونه‌م و همه‌جای شهر این امانت رو... این میراثِ گران‌بها رو... که بهاش خون بود... خون‌های مقدس و جاری... ببرم و خیابون به خیابون و آسمون به آسمون رو متبرّک کنم... شهیده داریم امروز... من چسبیدم بهشون... دست راستم رو گذاشتم روی کلمهٔ شهیده و... هزااااااااااار کلمه دارم برای حالا و می‌خوام سکوت کنم.
سربه‌راه
به بابا فکر می‌کنم که اگر بدونه دربه‌در دنبال گروهی جهادی هستم که من رو تهران ببره، چه واکنشی خواهد داشت. به اربعینِ زمانِ داعش فکر می‌کنم که تونستم راضی‌ش کنم. دخترِ مغرور و دماغ‌پربادش، این‌قدر گریه کرد و این‌قدر التماس کرد تا بابا با پای خودش اومد محضر و اون رضایت‌نامهٔ وحشتناک رو امضا زد: مسئولیتِ ربوده شدن، قطع عضو، شهادت... به‌عهدهٔ ولیّ زائر می‌باشد و کاروان دانشجویی عهده‌دار هیچ مسئولیتی نیست! دارم به مامان فکر می‌کنم که هم اون زمان براش این توضیح رو دادم، هم این روزها: مامان! شهادت اتفاقی نیست! اتفاقی نیست! هیچ‌کدوم از این بمب و موشک‌ها، همین‌جوری و الکی جایی منفجر نمی‌شه! شهادت... اتفاقی نیست! من امضا می‌دم بهت شهید نمی‌شم! اون‌سال گفتم امضا می‌دم بهت سالم از عِراق برمی‌گردم، این روزها هم بهش می‌گم امضا می‌دم بهت سالم از تهران برمی‌گردم... دارم به سالم برگشتنم فکر می‌کنم... به شهیده‌هایی که تشییع‌شون کردم... به این‌که چرا از اون سال تا به امروز چیزی رو تغییر ندادم که این‌قدر محکم و مطمئن نگم شهید نمی‌شم! عصبانی‌ام از خودم. پرچم روی دوشمه و باد می‌وزه و صورتم پنهان می‌شه در اهتزاز پرچمم. گُر گرفتم از خشم. پی تنهایی می‌گردم. پی خلوت. برمی‌گردم میدون شهدا. تشییع تموم شده. هیچ‌کس نیست. می‌رم پایین که مرقد شهدای گمنامه. تا وارد می‌شم یکی از جهادی‌ها من رو به آغوش می‌کشه... بازم خلوت ندارم... مثل دو‌ شبی که حرم بودم و شاگردهای این دوازده سالم من رو دیدن و به آغوش کشیدن... شب‌های تجمع هم خلوت ندارم... هر چقدر به کنارهٔ خیابون پناه می‌برم، یه هم‌کلاسی... یه هم‌جهادی... یه هم‌سفر... یه هم‌دانشگاهی‌... یه هم‌کار... یه هم‌سایه... یکی من رو به آغوش می‌کشه... خدا ارتباطات بین مؤمنین رو دوست داره. وصبروا و صابروا و رابطوا.‌ منم اونی رو که خدا دوست داره دوست دارم که همه‌جا یکی من رو می‌شناسه... فقط خسته‌ام. از دست خودم. از دست خودم. خلوتی می‌خوام که داد بزنم. سر خودم‌. سر خودم. که از اون سال تا الآن چرا هیچ غلطی نکردی که هنوزم مطمئن نگی شهید نمی‌شی؟! چرا شهید زندگی نکردی که امروز ته دلت روزنه‌هایی باشه و ناز کنی برای خدا که حالا نه... حالا جوانم و می‌خوام والعادیات ضبحای ظهور باشم... چرا این ۳۵ پوچه؟! چرا منفیه؟! چرا؟ چرا هنوزم محکم و مطمئن می‌گی شهید نمی‌شی؟! تو که می‌دونستی اتفاقی نیست... می‌دونستی... دوستِ بسیجی‌م با دو تا بچه‌ش به سمتم اومد و به آغوشم کشید... دادهای بر سرم نکشیده خاموش شد... یا صاحب‌الزمان؛ از شما مدد...
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من خمینی دوست دارم که او هم خُم است و هم مِی است و هم نِی است قشنگ بود🙂 تو تجمع خوندن❣
چند شبه به شعارنوشته‌ها دقت می‌کنم. الحمدلله هرکی پای کاره، ضرورتِ خیابون بودن رو می‌دونه. هرکی تنهاست یا از میادین هم دوره، بهانه‌جو نیست و همین دو شب پیش دیدم یه خانم که معلولیت داشتن، روی ویلچر، اومده بودن سر کوچه و روی دسته‌های ویلچرشون پرچم نصب کرده بودن و قاب عکس آقاجانم رو گرفته بودن دست‌شون و تا یک که من برگشتم همون‌جا بودن. جلوی کوچه‌شون. تنها. تو تاریکی. با معلولیت. اون‌جا جمعیتی نیست. کسی باهاش نیست شعاری بده. اتفاقی بیفته کسی نیست به دادش برسه. ولی اومده بود. از هفت و نیم. تا یک که من برگشتم. می‌خوام فرداشب براش گل بخرم. داشتم فکر می‌کردم با خودم ببرمش تجمع، ولی دوست دارم همون‌جا باشه. دوست دارم حجت‌تمومِ خی‌لی‌ها باشه. براش گل می‌برم و اگر خودش خواست می‌برمش میدون. هرکی که بهانه‌جو و اهمال‌کار نباشه، می‌دونه الآن کجای تاریخه و باید چه کنه. فهمیدنی‌ها آشکاره و وظایف مشخص. ایستاده در غبار نیستیم. شعارها خیابون و اتحاد و توان نظامی و پای کار بودنِ همه و حرام بودن آتش‌بس و مذاکره رو پوشش داده. مسائل روز مثل ماجرای برق رو هم. کاردستیِ دست بچه‌ها هم همین‌طور. الحمدلله که هر شب، کلاسِ درسی برای همه بوده و همه کنار هم رشد کردیم. پایه‌هامون بالا رفته. دنبالِ خلأ هستم که من پوشش بدم. چی بنویسم بگیرم روی دستم؟ می‌گردم دنبال «خدا» توی شعارنوشته‌ها. هست ولی نه به پررنگیِ بقیهٔ مباحث. البته که در دل‌ها پررنگه و از قرصیِ دل‌هاست که شعارنوشته‌ها چنین‌اند. ولی من می‌خوام خدا رو جار بزنیم. این‌که اگر هم‌دل و متحد داره می‌شه سه هفته که عزادار کفِ خیابونیم و بمب و موشک و بارون و برف و عید و غصهٔ کُشندهٔ پیکرِ عزیزِ برزمین‌مونده‌مون نتونسته مانع‌مون بشه از هدایت و عنایتِ خداست. این‌که علمِ ساختِ موشک‌هامون، هوشِ چنین ساختاری، این استقامت، شجاعتِ مسئولین و نظامی‌هامون رو داریم، این‌که همه فکر می‌کردیم فساد کل نظام رو برداشته و این اتفاق زد تو گوش‌مون که فاسد مغزهای ما بود که به یکی_دو نخالهٔ «ظریف» و نحیف، کل نظام رو زیر سؤال می‌بردیم در حالی‌که اگر این نظام فاسد بود، همون دهم اسفند کار تموم بود و الآن هرکدوم تبعهٔ آوارهٔ یه کشور بودیم... این‌که همه دنیا و ابرقدرتای هسته‌ایش یه طرفن و این گربهٔ کوچولو مثل شیر خودش و خدای خودش و مردمِ خودشن و سینه‌سپر کردن و چپ و راست به گوشِ جونورای اپستین می‌کوبن و کل‌ دنیا رو وادار به تحسین و تمجید کردن... الله اکبر! قلبم از این‌همه افتخار روبه انفجاره... اینا رو فقط یک نفر هدایت و رهبری می‌کنه و پیش می‌بره؛ همون اکبر! می‌خوام این خدای اَبَرقدرت رو بکنم تو چشمِ اپستینی‌ها و پدرنامعلوم‌های هوادارشون... می‌خوام این خدای اَبَرقدرت رو هر شب هدیه بدم به عزیزانِ عزادارِ مقاومِ هم‌وطنم... دارم می‌گردم دنبال جمله... شعار... عبارت... چیزی که هر دوستی دید دلش قرص بشه و هر دشمنی که دید فرو بریزه... خدا. خدا. خدا. مبعوث شدیم. حرای ما خیابونه و جبرئیل‌مون الله اکبرگویان امر می‌کنه إقراء! انّا فتحنا لک فتحاً مبینا.‌
زمان: حجم: 177.7K
خدا، میدان‌دار است.
جایی که هستم چاوشی گذاشتن. داره می‌خونه میان دشمن و وطن ننگ بر آن‌که شک کند من باز می‌خندم. به متنی که نوشته و به کلمهٔ «وسط»! زیر لب تکرار می‌کنم: میان دشمن و وطن ننگ بر آن‌که شک کند! بعد می‌گردم پی ریشه. ریشه. ریشهٔ این تناقضای ضایع و تباه. ریشهٔ این تعصب و کوری. کوری. کوری. هوم. می‌شه ریشه‌ش نپذیرفتن واقعیت باشه؟ باز خنده‌م می‌گیره به هرکی می‌گه قضاوت نکن :) من هزار بار تو کانالم نوشتم اهل قضاوتم چون خَدو به عَدو، هر از گاهی نمازشب می‌خونم. وَ نمازشب‌خونا اهل قضاوتن! چون وسط خصوصی‌ترین و خلوت‌ترین زمانت با خدا باید یه کار اجتماعی کنی اونم با قضاوت! چهل مؤمن رو توی قنوتت بگی! با هم بخندیم :) دینی که تو خصوصی‌ترین وقت بنده با خدا، باید به فکر چهل تا مؤمن باشی، چطوری ممکنه اجتماعی نباشه؟! بعد تازه باید قضاوت کنی اون چهل تا مؤمنن یا نه! سؤال: پیش‌نیازِ مؤمن دونستنِ افراد چیه؟ قضاوت دیگه! حماقت نه، قضاوت! چشم‌پوشی کن، فضولی نکن، تجسس نکن، حماقت نکن، قضاوت هم بکن! این قضاوت‌نکن‌های مذهبی هم «وسط» هستن؟! :) میانِ دشمن و وطن، ننگ بر آن‌که شک کند؟! :)