eitaa logo
سربه‌راه
212 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
چهار. این‌که تلاش می‌کنید بهم ثابت کنید امربه‌معروف در شرایط کنونی(!) خدشه به اتحاده، برام خنده‌داره :) پیاما رو می‌بینم و پاسخ نمی‌دم. بعد می‌بینم برخی‌تون کوچولویید باز اون روحیهٔ معلمی‌م می‌زنه بالا :) من همین دیشب وسط تجمع نزدیکِ هشت نفر رو امربه‌معروف کردم که با سه تاشون دوست شدم و شماره ردوبدل کردم😂😂😂 برای یک نفرشون نشستم لبهٔ خیابون و طرح کلی اندیشهٔ اسلامی رو تو چهل دقیقه توضیح دادم و کف‌ کرد و بغلم کرد و با تصویرِ کف خیابونای پاریس که من نشونش دادم اشک ریخت! امربه‌معروف برای من چیز عجیبی نیست! مثل نفس کشیدنه. مثل اینه که دست راستم به بدنم وصله. شده دست راست‌تون به بدن‌تون سنگینی کنه؟ یا مزاحم باشه؟ نه دیگه!‌ غیرارادی بالا و پایین می‌ره و کارمون رو راه می‌ندازه. مثلاً می‌خواید برید در یخچال باز کنید. می‌ایستید، به دست راست‌تون فکر می‌کنید که بالا بیاد می‌تونه در رو باز کنه یا نه؟ درد داره یا نه؟ خسته می‌شه یا نه؟ نه دیگه :) برید جلو یخچال ناخودآگاه میاد بالا! امربه‌معروف برای من این شکلیه :) ناخودآگاه روی من نصبه :) هر وقت ببینم قبل از این‌که بهش فکر کنم، گفتم و تموم شده 😂😂😂 خی‌لی هم دختر سربه‌هوایی هستم و شاید از ده مورد دو‌ مورد رو ببینم، ولی به‌محض دیدن ناخودآگاه می‌گم و انگار امربه‌معروف بخشی از بدنمه که فعاله😂😂😂 من از قبل از زن، زندگی، آزادی امربه‌معروف می‌کنم :) من سه بار از مدارس اخراج شدم :) مدرک معدل الف شاگرد اول ارشدم و از دست دادم و دوباره دارم ارشدی که خوندم و تا تهش رفتم و تو دانشگاه فردوسی پروپوزالم رو‌ همون دفعه اول دفاع کردم و تصویب شده و استادام نذاشتن به گرفتن مدرکم برسم و دوباره می‌خونم :) این یعنی من برای امربه‌معروف فکر نمی‌کنم! انجامش می‌دم :) چه بهم تسبیح هدیه بدن، چه من و ببرن پاسگاه طرقبه :) فیلم سلیمانِ نبی علیه السلام رو دیدین؟ ببینید. حضرت سلیمان علیه السلام می‌گن «رمز پیروزی در گناه نکردنه». هر وقت گناه بین‌تون رخنه کنه، شکست می‌خورید. من دارم برای پیروزی نفس‌ نفس می‌زنم :) گرفتی ماجرا رو؟ :)
چهار تا هشت، بخش بعدی درس خوندنه. پس چای و کتاب و بسم اللّه😤
با یه شیشه‌ٔ خالی اومدم تجمع...
بدنم ضعیف شده. فشارم افتاده. نشستم لب خیابون و رنگم زرد شده. دست‌وپام می‌لرزه و سرم گیج می‌ره. تهوع دارم و اگه می‌شد همین کنار خیابون دراز می‌کشیدم. دختری که با هم عَلَم می‌گرفتیم رفته برام شکلاتی، قندی، آبِ قندی پیدا کنه. من ولی دلم روضه می‌خواد. قابِ حضرتِ آقا اومد روی دیوارِ اتاقم ولی هنوز اسم اباعبداللّه علیه السلام نیومده... نکنه رهام کنی آقا... نکنه به عمد قابی که می‌خوام رو جلو چشمم نمی‌ذاری آقا... بمیرم اون لحظه‌ای که بی تو زندگی کنم... نه. قبلِش بمیرم و چنین روزی رو نبینم... من روضه می‌خوام. کاش با روضهٔ اباعبداللّه علیه السلام برگرده... کاش یکی دم بگیره حسین... حسین... یادتونه ترامپ توئیت زده بود مردم ایران دیوونه‌ان؟ من می‌خندیدم و گریه می‌کردم و می‌خوندم یا حسین غریــــــــــبِ ماااااادر... تویی ارباااااابِ دلِ من... یا حسین غریــــــــــــبِ مااااادر... تویی ارباااااااابِ دلِ من..‌. یه گوشه‌چـــــــــــــــشمِ تو بسّه... واسه حلِّ مــــــــــشکلِ من... یه گوشه‌چـــــــشمِ تو بسّه... واسه حلِّ مشکلِ من... «همهٔ مـــــــــــــــــردمِ دنیا ما رو می‌خونن دیوونه... همهٔ مـــــــــــــــــردمِ دنیا ما رو می‌خونن دیوونه... آره ما دیوونه هستیم... بی‌خیالِ این زمونه...»
دیشب رفقا تو ماشین نوحه گذاشتن و شروع کردن سینه زدن خودم قطع کردم. خوندم براشون «برایت گریه خواهم کرد اما صبحِ بعد از جنگ». الآن نوحه و روضه و سینه و گریه نه! نه. الآن هم گریه نخواهم کرد. شده با سِرُم بیام خیابون هستم و با سرِ بلند و مُشتِ گره‌کرده این‌قدر مبارزه می‌کنم این‌قدر پرچم می‌گردونم این‌قدر شعار می‌دم این‌قدر فریاد می‌زنم این‌قدر اللّه اکبر می‌گم که دشمنت رو به زانو بندازم و گردنش رو بشکنم. پس این قلبِ سنگین و این اشک‌های مسدود؟ باشه برای سیزدهمِ مرداد.
که جانِ من فدای ایران❣
هفت تا یازده، شد یک/سومِ دوازده ساعتِ درسی که برای امروز بستم. مغزم تهی شده و تا دوازده و نیم که چهار ساعتِ بعدی‌م شروع می‌شه باید خوراکی و غذا بیارم بچینم روی میزم و چااااااااااااااای😭😭😭 کی خسته است؟ دش من.
سربه‌راه
با یه شیشه‌ٔ خالی اومدم تجمع...
از چپ به راست: خاکِ مقدّسِ مشّایه❣ خاکِ مقدّسِ راهیانِ جنوب❣ خاکِ مقدّسِ راهیانِ غربِ ایران❣ خاکِ مقدّسِ روستاهای شرقِ ایران در اردوهای جهادی❣ وَ خاکِ مقدّس خیابان در این شب‌ها❣
تو صفحه‌ای که دارم می‌خونم نوشته از اصولِ رقابتیِ تجارت در دنیای غرب، نابود کردنِ اقتصادِ رقیبه. این امر برای تاجر از کشته شدن هم سخت‌تره. البته به ادبیاتِ پیچیده‌تری نوشته، من براتون ساده کردم. دقیقاً کاریه که داره جمهوری اسلامی ایران با ترامپ می‌کنه :) ما دلمون می‌خواد خبرِ مرگِ خفّت‌بارِ ترامپ رو بشنویم و جگرمون خنک شه. من هنوز به همون غیظِ نهم اسفند دارم تو قنوتام مرگش رو به‌دست مجاهدینِ جمهوری اسلامی می‌‌طلبم‌. اما دقیقاً برای همین من و شما کاره‌ای نشدیم :) چون صبر، ایده و مبارزهٔ عمقی رو نداریم. جمهوری اسلامی هیچ نیازی به کشتنِ ترامپ نداره! کشتن یه باره و یه بار برای این‌همه جنایت و شهادتِ سردار و آقاجانم و بچه‌های شجرهٔ طیبه ناچیزه... ترامپ یه تاجره! یه اَبَرتاجر! وَ جمهوری اسلامی داره کاری می‌کنه که با از دست دادنِ دونه دونه سرمایه‌هاش در غرب آسیا، در نظامِ غرب، در بازارهای اروپا، وَ در اقتصادِ دنیا ترامپ روزی هزااااااااااااار بار به زجر و خفّت کشته بشه😍😎 مسؤولینِ سیاسی و نظامیِ جمهوری اسلامی ایران من خی‌لی دوست‌تون دارم❣ مردمِ مقاومِ کفِ خیابون و زیرِ بمبارون من خی‌لی دوست‌تون دارم❣ ای صفحاتِ علمیِ نویدبخش من خی‌لی دوست‌تون دارم❣
از فردا مدرسه شروع می‌شه و ساعتِ درسی‌م کاهش پیدا می‌کنه. ۹ صبح تا سه عصر مدرسهٔ مجازی و سرِ کلاسام هستم. شبا هم از هشت تا یک تجمع. باید برنامهٔ درسی جدید بریزم و از خوابم کمی بزنم. زبان رو هم کامل ببرم تو تجمع بخونم، البته اگر مهرهٔ مارم بذاره😭 خوب اینه که برای دو هفته ویدئو گرفتم تو همون شبای ماه رمضان و تا دو هفته نیازی نیست با ویدئو گرفتن زجر بکشم😭 راااااااستی! در راستای همکارانم با حقوق‌های ان‌شاءالله طاهرشون(!) بگم که شبای شب‌کاری‌م، همکارام می‌گفتن خوب خوش می‌گذرونی خانوم معلم! مجازی شده و لنگات رو هم استراحت می‌کنی(!) حالا یادتونه که من اون شبا خواب نداشتم و یا در حال ویدئو گرفتن بودم یا تجمع. خی‌لی بهم برمی‌خورد... یه شب موقع استراحت عصبانی شدم و موبایلم رو درآوردم و کلاسام و نشون دادم. ویدئوهام و پخش کردم و گفتم می‌‌بینین هر یک درس با تمرین‌هاش حداقل می‌شه بیست ویدئوی زیر ده دقیقه که شاد و روبیکا بتونن دریافت کنن. هر یک ویدئو حدود دو برابر زمانش وقت می‌گیره چون آماده‌سازی و تدوین داره. من بابتِ هر کدوم از خواب و سحری‌م می‌زدم. برای هر کدوم طرح می‌ریختم و موسیقی بی‌کلام جدید می‌ذاشتم. پی تصویرهای مناسب برای سلام و خداحافظی و تمارین می‌گشتم. یعنی تموم روز ذهن من درگیره! بیش از یه کلاس حضوری! بعد دیدم همه با دهان‌های بااااز نگاهم کردن و یکی‌شون گفت تو پولت حلاله که هی به کربلایی پس... بقیهٔ معلم‌ها این نیستن(!) حالا من دهانم باااااز بود! رو کردم به سه معلمِ دیگه و گفتم مگه شما همین نیستید؟! یکی‌شون با شرمندگی گفت نه... از این‌ور اون‌ور کلیپ پیدا می‌کنیم می‌ذاریم و تموم...
سربه‌راه
از فردا مدرسه شروع می‌شه و ساعتِ درسی‌م کاهش پیدا می‌کنه. ۹ صبح تا سه عصر مدرسهٔ مجازی و سرِ کلاسام
اون یکی اما بی شرمندگی گفت ما واقعاً لنگامون رو همه و با مجازی راحتیم... تو خودت رو اذیت می‌کنی! وقتی کسی درس نمی‌خونه چرا ما از زندگی‌مون بگذریم؟! مثل اینا که به هزاااااار بهانه امربه‌معروف نمی‌کنن همین‌قدر پفیوز! اون‌شب موبایلم دست‌به‌دست می‌شد و دویست و سی همکار فهمیدن همهٔ معلم‌ها بی‌شعور و مفت‌خور نیستن و از این بابت بسیار خوشحالم و حس می‌کنم رسالتی رو انجام دادم. مهمه که نشون بدیم نسل شهید رجائی و شهید مطهری و امام خمینی که زودتر از شاگردان‌شون در کلاس حاضر بودن، تموم نشده و همه این پفیوزای طلبکارِ به‌دردنخورِ این روزها نیستن. الآنم ساعت درسی‌م تموم شد اوّل به شاد سر زدم ببینم برای فردا دستورالعملی صادر نشده باشه که دیدم مدیرم روی گروهِ همکارا، روز به روزِ طرحِ عیدم رو عکس گرفتن و گذاشتن و کلی از طرحم تشکر کردن و زدن به سر همکارام که هر روز عید با بچه‌ها بودم. و بعد سیل تشکر والدین و دانش‌آموزانم. من که وظیفه‌م بوده و تشکر از کسی نمی‌خواستم، اما بابت این‌که همکارام دیدن همه مثل خودشون نیستن و والدین و بچه‌ها هم دیدن همین یه دونه انقلابیه تهش جوش درس بچه‌هاشون رو داشته، بی‌نهایت خوشحالم و تقدیمش می‌کنم به آقا صاحب‌الزمان علیه السلام.
سربه‌راه
اون یکی اما بی شرمندگی گفت ما واقعاً لنگامون رو همه و با مجازی راحتیم... تو خودت رو اذیت می‌کنی! وقت
بعد اومدم ایتا همین رو ثبت کنم که دیدم حاج‌آقای مسجدمون پیام دادن و ازم سن و سال و تحصیلات و شغلم رو پرسیدن. پرسیدم چرا؟ متوجه شدم هی شبا می‌رم ایده می‌دم یا اون‌شب شنیدم می‌گفتن خاورمیانه و من پیام زدم لطفاً به اصرارِ آقاجانِ شهیدمون بفرمایید غرب آسیا نه خاورمیانه، کنجکاو شدن بدونن من چه تجربیاتی دارم. رزومه ندادم و کوتاه سن و شغل و مدرک تحصیلی گفتم. دوباره پیام دادن شما سابقهٔ اجرایی دارید؟ که نوشتم بله، فعال جهادی هستم. ایشون نوشتن به‌نظرم با شکسته‌نفسی پاسخ می‌دید و بعد پیشنهاد کارگروه خواهران رو دادن. احتمال زیاد رد کنم چون این منطقه از دوستانم دوره و نمی‌تونم حلقهٔ اول رو از نیروهای خودم تشکیل بدم و ابداً هم حلقهٔ اولم رو مذهبی درس‌نخونده‌های پلشت بی‌نظم و بی‌تفکر قرار نمی‌دم. باید دید چی پیش میاد. فعلاً نه نگفتم چون ممکنه بتونم از محله‌های دیگه ظرفیتی قابل کشف کنم یا دخترکانِ نهمِ دو سالِ پیشم رو بیارم. خوب‌ترین و بلاخانوم و مجنون، نزدیکِ این منطقه ساکن هستن و سرم دررررررررررد می‌کنه برای دوباره دور هم جمع شدن و کارای خفن خفن کردن... باید بررسی کنم. ساعت پنج، چهارساعتِ آخر درس امروزم شروع می‌شه و چشمام خمارِ خوابه. نمی‌دونم الآن قهوه بخورم شب خوابم می‌بره یا نه... فعلاً با تجدید وضو نیرو می‌گیرم تا ببینم چشمام کجا روی کتاب رفت که سلاحِ قهوه رو بردارم. بسم اللّه.