سربهراه
با یه شیشهٔ خالی اومدم تجمع...
از چپ به راست:
خاکِ مقدّسِ مشّایه❣
خاکِ مقدّسِ راهیانِ جنوب❣
خاکِ مقدّسِ راهیانِ غربِ ایران❣
خاکِ مقدّسِ روستاهای شرقِ ایران در اردوهای جهادی❣
وَ خاکِ مقدّس خیابان در این شبها❣
تو صفحهای که دارم میخونم نوشته از اصولِ رقابتیِ تجارت در دنیای غرب، نابود کردنِ اقتصادِ رقیبه. این امر برای تاجر از کشته شدن هم سختتره.
البته به ادبیاتِ پیچیدهتری نوشته، من براتون ساده کردم.
دقیقاً کاریه که داره جمهوری اسلامی ایران با ترامپ میکنه :)
ما دلمون میخواد خبرِ مرگِ خفّتبارِ ترامپ رو بشنویم و جگرمون خنک شه. من هنوز به همون غیظِ نهم اسفند دارم تو قنوتام مرگش رو بهدست مجاهدینِ جمهوری اسلامی میطلبم.
اما دقیقاً برای همین من و شما کارهای نشدیم :) چون صبر، ایده و مبارزهٔ عمقی رو نداریم.
جمهوری اسلامی هیچ نیازی به کشتنِ ترامپ نداره! کشتن یه باره و یه بار برای اینهمه جنایت و شهادتِ سردار و آقاجانم و بچههای شجرهٔ طیبه ناچیزه...
ترامپ یه تاجره!
یه اَبَرتاجر!
وَ جمهوری اسلامی داره کاری میکنه که با از دست دادنِ دونه دونه سرمایههاش در غرب آسیا، در نظامِ غرب، در بازارهای اروپا، وَ در اقتصادِ دنیا
ترامپ
روزی
هزااااااااااااار بار
به زجر و خفّت
کشته بشه😍😎
مسؤولینِ سیاسی و نظامیِ جمهوری اسلامی ایران
من خیلی دوستتون دارم❣
مردمِ مقاومِ کفِ خیابون و زیرِ بمبارون
من خیلی دوستتون دارم❣
ای صفحاتِ علمیِ نویدبخش
من خیلی دوستتون دارم❣
#جنگ_اراده
#سرباز_علم
از فردا مدرسه شروع میشه و ساعتِ درسیم کاهش پیدا میکنه. ۹ صبح تا سه عصر مدرسهٔ مجازی و سرِ کلاسام هستم. شبا هم از هشت تا یک تجمع. باید برنامهٔ درسی جدید بریزم و از خوابم کمی بزنم. زبان رو هم کامل ببرم تو تجمع بخونم، البته اگر مهرهٔ مارم بذاره😭
خوب اینه که برای دو هفته ویدئو گرفتم تو همون شبای ماه رمضان و تا دو هفته نیازی نیست با ویدئو گرفتن زجر بکشم😭
راااااااستی! در راستای همکارانم با حقوقهای انشاءالله طاهرشون(!) بگم که شبای شبکاریم، همکارام میگفتن خوب خوش میگذرونی خانوم معلم! مجازی شده و لنگات رو هم استراحت میکنی(!)
حالا یادتونه که من اون شبا خواب نداشتم و یا در حال ویدئو گرفتن بودم یا تجمع. خیلی بهم برمیخورد... یه شب موقع استراحت عصبانی شدم و موبایلم رو درآوردم و کلاسام و نشون دادم. ویدئوهام و پخش کردم و گفتم میبینین هر یک درس با تمرینهاش حداقل میشه بیست ویدئوی زیر ده دقیقه که شاد و روبیکا بتونن دریافت کنن. هر یک ویدئو حدود دو برابر زمانش وقت میگیره چون آمادهسازی و تدوین داره. من بابتِ هر کدوم از خواب و سحریم میزدم. برای هر کدوم طرح میریختم و موسیقی بیکلام جدید میذاشتم. پی تصویرهای مناسب برای سلام و خداحافظی و تمارین میگشتم. یعنی تموم روز ذهن من درگیره! بیش از یه کلاس حضوری!
بعد دیدم همه با دهانهای بااااز نگاهم کردن و یکیشون گفت تو پولت حلاله که هی به کربلایی پس... بقیهٔ معلمها این نیستن(!)
حالا من دهانم باااااز بود!
رو کردم به سه معلمِ دیگه و گفتم مگه شما همین نیستید؟!
یکیشون با شرمندگی گفت نه... از اینور اونور کلیپ پیدا میکنیم میذاریم و تموم...
سربهراه
از فردا مدرسه شروع میشه و ساعتِ درسیم کاهش پیدا میکنه. ۹ صبح تا سه عصر مدرسهٔ مجازی و سرِ کلاسام
اون یکی اما بی شرمندگی گفت ما واقعاً لنگامون رو همه و با مجازی راحتیم... تو خودت رو اذیت میکنی! وقتی کسی درس نمیخونه چرا ما از زندگیمون بگذریم؟!
مثل اینا که به هزاااااار بهانه امربهمعروف نمیکنن همینقدر پفیوز!
اونشب موبایلم دستبهدست میشد و دویست و سی همکار فهمیدن همهٔ معلمها بیشعور و مفتخور نیستن و از این بابت بسیار خوشحالم و حس میکنم رسالتی رو انجام دادم. مهمه که نشون بدیم نسل شهید رجائی و شهید مطهری و امام خمینی که زودتر از شاگردانشون در کلاس حاضر بودن، تموم نشده و همه این پفیوزای طلبکارِ بهدردنخورِ این روزها نیستن.
الآنم ساعت درسیم تموم شد اوّل به شاد سر زدم ببینم برای فردا دستورالعملی صادر نشده باشه که دیدم مدیرم روی گروهِ همکارا، روز به روزِ طرحِ عیدم رو عکس گرفتن و گذاشتن و کلی از طرحم تشکر کردن و زدن به سر همکارام که هر روز عید با بچهها بودم.
و بعد سیل تشکر والدین و دانشآموزانم.
من که وظیفهم بوده و تشکر از کسی نمیخواستم، اما بابت اینکه همکارام دیدن همه مثل خودشون نیستن و والدین و بچهها هم دیدن همین یه دونه انقلابیه تهش جوش درس بچههاشون رو داشته،
بینهایت خوشحالم و تقدیمش میکنم به آقا صاحبالزمان علیه السلام.
سربهراه
اون یکی اما بی شرمندگی گفت ما واقعاً لنگامون رو همه و با مجازی راحتیم... تو خودت رو اذیت میکنی! وقت
بعد اومدم ایتا همین رو ثبت کنم که دیدم حاجآقای مسجدمون پیام دادن و ازم سن و سال و تحصیلات و شغلم رو پرسیدن. پرسیدم چرا؟ متوجه شدم هی شبا میرم ایده میدم یا اونشب شنیدم میگفتن خاورمیانه و من پیام زدم لطفاً به اصرارِ آقاجانِ شهیدمون بفرمایید غرب آسیا نه خاورمیانه، کنجکاو شدن بدونن من چه تجربیاتی دارم. رزومه ندادم و کوتاه سن و شغل و مدرک تحصیلی گفتم. دوباره پیام دادن شما سابقهٔ اجرایی دارید؟ که نوشتم بله، فعال جهادی هستم.
ایشون نوشتن بهنظرم با شکستهنفسی پاسخ میدید و بعد پیشنهاد کارگروه خواهران رو دادن.
احتمال زیاد رد کنم چون این منطقه از دوستانم دوره و نمیتونم حلقهٔ اول رو از نیروهای خودم تشکیل بدم و ابداً هم حلقهٔ اولم رو مذهبی درسنخوندههای پلشت بینظم و بیتفکر قرار نمیدم. باید دید چی پیش میاد. فعلاً نه نگفتم چون ممکنه بتونم از محلههای دیگه ظرفیتی قابل کشف کنم یا دخترکانِ نهمِ دو سالِ پیشم رو بیارم. خوبترین و بلاخانوم و مجنون، نزدیکِ این منطقه ساکن هستن و سرم دررررررررررد میکنه برای دوباره دور هم جمع شدن و کارای خفن خفن کردن... باید بررسی کنم.
ساعت پنج، چهارساعتِ آخر درس امروزم شروع میشه و چشمام خمارِ خوابه. نمیدونم الآن قهوه بخورم شب خوابم میبره یا نه... فعلاً با تجدید وضو نیرو میگیرم تا ببینم چشمام کجا روی کتاب رفت که سلاحِ قهوه رو بردارم.
بسم اللّه.
اگه خیری ازم بهتون رسیده برای حالم چند صلوات هدیه کنید به آقا امام زمان علیه السلام.
روحِ بههمریختهم به جسمم فشار آورده و از دیشب رنجورم. درحالیکه سخت به بدنم نیاز دارم این روزها...
از سرگرمیهای مفید و مفرّحِ روزهای جنگ برای من،
یادگیری و تقویتِ زبان انگلیسیه از توئیتها😂😁
مثلاً از این توئیت،
«خودتان قضاوت کنید»
فسفری شد و ذخیره در ذهن و گالری😍😂
#فرصتها_غنیمت_است
#جنگ_اراده
#سرباز_علم
سربهراه
از سرگرمیهای مفید و مفرّحِ روزهای جنگ برای من، یادگیری و تقویتِ زبان انگلیسیه از توئیتها😂😁 مثلاً
معلمِ زبان بودم، روزی یه توئیتِ اینچنینی از فروپاشی اَبَرقدرتِ جهان(!) با یه اصطلاح یا لغت میفرستادم واسه شاگردام!
یه تیر و
صدددددددد نشون😉
برجام ریخت😍😍😍😍😍😍😍
اومدم از خیابون رد شم برم به خانمی که تازه از راه رسیدن تذکر حجاب بدم که قبل از من یه خانمِ دیگه رفتن پیششون و چیزی در گوششون گفتن و جفتشون با لبخند به هم دست دادن و خانومه خودش رو پوشوند😍😍😍😍😍😍😍😍😍
وای باورم نمیشه یکی زودتر از من رفت امربهمعروف😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍باورم نمیشه یه باتفاوت دیدم😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
تو کیفم یه چند تا چیز خاص دارم از کربلا که خیلی خیلی خاصه و به هر کسی نمیدم. تهیه کردم برای موارد خیلی خاص... مثلاً هر چند ماه بشه که روزیِ یکی شه. تو این قحطیِ مذهبیواقعی، خدایی این روزیش بود. خودم و رسوندم به خانمی که تذکر دادن و گفتم دیدم به اون خانوم تذکر مهربون دادید و با هم دست دادین و خودشون رو پوشوندن. گفتن وظیفهٔ مسلمونیمه عزیزم... واااااااااای فکر کردم خوابم😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
گفتم دستتون رو بیارید. آوردن و گذاشتم تو دستشون.
اینقدر اینقدر اینقدر جا خوردن که نتونستن چیزی بگن و فقط اشک ریختن...😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍 بوسیدمشون و اومدم.
انگار خوابم😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
انگار وسط فیلم سلیمان نبی علیه السلام هستم که یکی دیگه هم جلوی گناه ایستاد و نذاشت وارد امّتمون بشه تا پیروز شیم😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍وای خدا😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍