سربهراه
وسطِ کلاسام به آدرسی که برام فرستادن بررسی کنم سر میزنم. تا جایی که دیدم مختصر، مفید و مستند پاسخ م
خودتون رو تربیت کنید؛
هرچه بیشتر پی خواستِ خدا باشید
باشخصیتتر و کاریزماتیکتر خواهید بود.
نمونه؟
آقاجانمون...
از تفریحاتِ خودم هم شده سر زدن به کانالی که دیدم تلویزیون شبکه خبر زیرنویس کرده.
امام خمینی و همسرشون از عاقبتبهشر شدنِ محمدرضاچلمن پهلوی و فرحِ عفریته خوشحال نشدن و چهبسا ناراحت شدن چون شأن انسانی زیر سؤال رفته،
من یه خمینیسمِ دوآتیشهام ولی ظرفِ وجودیم قدّ امام نیست که از گونی رفتنِ وطنفروش ذوق نکنم!
نه تنها از کلیپهای دستگیر شدن وطنفروشها کِیف میکنم که خودم هم هر موردی ببینم یا بو ببرم دودستی تقدیم میکنم به اطلاعات سپاه!
از صمیمِ قلب هم دوست داشتم مدل حدادیان میشد برخورد کرد و خودم وطنفروش رو به جوش و خروش بیارم و به فروش بذارم☺️
+ خدایا من رو به سمتِ امام خمینی، سربهراه بفرما😭
اینترنتِ کدبانو دستور داده لپه باید خیس بخوره، جدا جوشونده شه، رُب باید جدا تَفت بخوره، لیمواَمانی باید تو آب غوطهور باشه تلخیش گرفته شه و کلی قِروفِر که تجربه بهم ثابت کرده اگه رعایت شه، واقعاً تا آرنجت رو میبلعی اینقدر که خوشطعم وخوشعطر و خوشقیافه میشه.
ولی من وقت ندارم!
لذا هوسِ خورشقیمهم رو تو بیست دقیقه لبّیک گفتم!
تا مادرم رفت بیرون و خونه تنها شدم، آستین بالا زدم و با مقادیرِ امرشدهٔ اینترنتِ کدبانو برای دو نفر، وضو گرفتم و غذا رو نذر کردم و پیاز و گوشت و لپّه و رُب و رُب انار و لیمواَمانی و چوبِ دارچین و ادویه رو با هم تَفت دادم و سه لیوان آب ریختم و تا قُل زد، زیرش و کم کردم و سه تا صلوات هدیه به امام زمان علیه السلام فرستادم و به قیمه نَفَختُ دَمی کردم و درِ قابلمه رو گذاشتم و یه پیمانه برنج خیس کردم و دیگه میخوام برم اتاقم و مرتب کنم و قرآن روزانهم و بخونم و تا وقتِ جبهه درس بخونم.
کاری که کردم وحشتناکه و اگه خوب نشه، مادرم قیمهم میکنه :)
ولی دیگه کاریه که کردم... تموم شد رفت😶🌫
باید دید چی پیش میاد😶
برام خیلی خیلی خیلی ارزشمنده که مردانِ پُرابهّتِ نظامیِ کشورم که قدرتمندترین ارتشِ دنیا رو به خون و جنون کشوندن،
برابرِ دخترکانِ حریرْاندیشه و ابریشمْگیسوی سرزمینم اینچنین رقیقُالقلب و پُرعطوفت هستن...
این درست همونیه که در دافعه و جاذبهٔ علی علیه السلام خوندم... همونیه که دکتر شریعتی در «علی» علیه السلام نوشته و شیرِ غرّندهٔ معرکهٔ جهاد رو همبازیِ پُرحوصلهٔ کودکان توصیف کرده...
«مَرد»؛
آنگاه که به زینتِ تقوا آراسته باشد.
اینجا از اونجاهاست که دوست داشتم کانالم اونقدر بزرگ بود که تیک آبی داشت و مطمئن بودم سربازانِ مؤمن و مخلصِ وطنم این پیام رو میخونن که من دستبوستون هستم و باافتخار براتون دعا میکنم که دشمنِ خدا به دستانِ شما به ذلّت و خفّت و هلاکت برسه و خدا از عمرِ منِ بیخاصیت بگیره و به عمرِ باعزّت و برکتِ شما اضافه کنه...
دوست داشتم بنویسم حالا که موشکها رو برای دخترکانمون صورتی کردید،
میشه برای من هم دهانِ ترامپ رو گِل بگیرید؟ میشه برای اَبد، لال و گُنگ و علیل و افلیجش کنید؟
از اینکه قُلدرِ محله رو ما نشوندیم سرِ جاش... از اینکه زدیم تو سرش که ما سوریه و عِراق و افغانستان و ژاپن و هند و بحرین و امارات نیستیم... از اینکه دنیا ازش وحشت داشت و ما خوابوندیم زیر گوشش... از اینکه کابوسِ شبهاش شدیم و جنونِ روزهاش...
من از اینها به سلول سلولِ بدنم شادم و شاکر...
اما دیگه...
نیاز دارم خفهش کنید!
میشه؟🥲
- نمیترسم هستهای بزنه؟
+ بیا تا برات بگم؛
از خیابون که برگردم خونه، زیر پلوقیمهم و روشن میکنم گرم شه. تو این فاصله لباسام و درمیارم و تا میزنم و از جالباسی آویزون میکنم. پرچمم رو میپیچم و میذارم گوشهٔ دیوار. کفشام و از حیاط میارم جاکفشی. لباس برمیدارم. میرم دوش میگیرم و غسلِ توبه و زیارت و شهادت میکنم. پیراهنی رو میپوشم که اربعینها ته کولهمه تا برسم کربلا. نوترین پیراهن مردانهایه که دارم و همیشه آخرین لباسِ اربعینه بهوقت زیارتِ حرم. میام و روی ماستم نعنا میریزم. گل محمدیهای کاشونم تموم شده. عیبی نداره. شامم رو میخورم. وضو میگیرم. موهام و شونه میکنم. میبافم. مسواک میزنم. عطر میزنم. چفیهٔ کربلام و سرم میکنم. میشینم و شام میخورم. گمون نکنم هنوز ساعت سه و بیست دقیقه شده باشه. پس کتریِ آبِ جوش رو میذارم. چایهل دم میکنم. میارم اتاقم. کنارِ بخاریِ نازم. زیرِ قابِ عکسِ آقاجانم. تکیه میدم به پشتی. پاهام و دراز میکنم. از تلوبیون میزنم پخش زندهٔ شبکهٔ خبر تا اینبار بزنبزنی که دوست دارم رو از ساختِ حقیقیِ ایران ببینم، نه از توهمِ هالیوود.
وَ چای مینوشم.
سه و بیست دقیقهٔ امشب،
دقیقاً وقتِ لَم دادن و چای نوشیدنه. مثلِ وقتی بعد از هزار وچهارصد و پنجاه و دو عمود،
میرسی به حرم.
میشینی تو صحن و سرا.
وَ آخیششششش :)
صورتِ پدر و مادرم رو دیدم. دوستانم رو دیشب به آغوش کشیدم. برنامهٔ تدریسم عالی پیش میره. اتاقم مرتبه. درسم رو هم خوندم. میدونی؟
من این مسیر رو سیزده ساله رفتم...
سیزده ساله به اربعین که میرسم، از هیچچیز نمیترسم و هیچچیز جلودارم نیست.
تنها سرشکستگیِ اربعینهام
گناهامه...
وَ دیگه از هیچچیز و هیچکس نمیترسم.
کاش میشد دستت رو بذاری روی قلبم. آرومه آرومه. اونقدر که اگر به فردا برسه، زندگیش رو ادامه میده و اگر به فردا نرسه، به سبکیِ خوابِ نوزاد از دنیا رفته.
میدونی قصه از چه قراره؟
یه بار زندگی میکنیم.
یه جون داریم.
همهش همین یه باره.
حیفه مزخرف تموم بشه...
باید باشکوه تموم شه!
مثلِ همینی که الآن هستیم!
من سیزده ساله شبهای اربعین برام باشکوهترین شبِ عمرمه!
من سیزده ساله شبهای اربعین، نترسیدن رو زندگی کردم.
میدونی؟
اگر وقتِ مرگه،
نوش باد چنین مرگِ زندهای❣
میجنگم.
میمیرم.
ذلّت نمیپذیرم.
از دو و نیم تا الآن نماز عصر، قرآنِ روزانه، ناهارِ سرِ پایی، شستنِ لباس بینِ اینهمه، آویزون کردن، مرتب کردنِ اتاق، مسواک و عطر و شونه، کفشام که دیشب شستم و کمی خشک شده گذاشتن پشت بخاری و تو این گرما بخاری روشن کردن که تا غروب خشک شه(!)، دم کردنِ چایهل و نشستن پشت میز.
چهار ساعت نشه احتمالاً چون امشب پنج و شش میزنم بیرون و با رفقا هم میخوایم بریم عزاداریِ پیادهها تا حرم، هم بعدش کاروان ماشینی.
امشب، بیشتر کفِ خیابونم.
با پرچم.
با عَلَم.
با قابِ عکسش.
با قرآن.
گوشتِ قیمهم باید بیشتر میپخت. مزهٔ رُب غالب بود. طعم زردچوبه زیرِ زبون میاومد. مزّهها به خوردِ هم نرفته بود. تهدیگِ سیبزمینی و خلالبادومم چسبیده بود به قابلمه. پودرشده جدا شد. برنجم زنده بود و نذاشته بودم مغزپخت شه. سیبزمینی خلالهام اصلاً تُرد نشد. زرشکم هم کمی سوخت.
ولی به داشتنِ چنین پیامی میارزید❣
راستی چون برای کلاساتون ازم میپرسید؛ یه کار جدید که دارم میکنم اینه که انتهای کلاسام، پخش زنده از پشتِ صحنه میذارم. البته بدون تصویر خودم. برای هر کلاس هم با توجه به شناخت و جنبه و روحیاتشون.
مثلاً برای دهمهام از سینیِ صبحانهای که وسط کلاس میخوردم و چون هی باید حواسم به کلاس میبود شلوغپلوغ شده بود روی تشکم و شارژر و پخشوپلا بودنِ خودکارام گرفتم. با هشتگِ #پشت_صحنهٔ_تدریس .
برای دوازدهمام که لطیفتر و گوگولیتر هستن از روی میزم گرفتم که بازار شام بود و پر از طراحی و ایدههام برای هر کلاس. کاغذهای باطلهای که پشتشون رو استفاده کرده بودم. ریزهمقواهای شبایی که عَلَم درست میکردم یادتونه؟ همه رو گذاشتم تو کاغذباطلههام که برای یادداشتای کوچیک استفاده کنم و این به چشمشون اومد.
برای انسانیهام که من رو خیلی دوست دارن از پنج_شش کتابی که همیشهٔ خدا روی فرشمه نه توی کتابخونه تا هروقت از خستگی دراز شدم یا خواستم گوشی بگیرم دستم وقتم و تلف کنم وسوسه شم بخونمشون گرفتم.
برای یازدهم تجربیها که از هم بیزاریم هم از اون بخش از میز کارم پشت صحنه گذاشتم که دفترنمرههامه و کارنامهٔ اعمالِ شاگردام و یادداشتهای جزئیم که مثلاً امروز فلانی حاضر زد ولی دیگه شخصی بهم پیام نمیداد، پس احتمالاً نبوده.
همچنین حین تموم ویدئوهام اضافه کردم فلانی، باز داری کلهت و میخارونی و موهات و پریشون میکنی؟! یا فلانی، پنس خوشگلات و زدی یا پیتیخ اومدی سر کلاس؟
یعنی همون حس و حالای کلاس رو زنده کردم.
بچهها خیلی دوست داشتن و درجا بازخورد میدادن نه خانوم، بهخدا شونه کردم موهام و، یا میومدن مینوشتن خانوم عاشقتونیم با این تیکه انداختنا.
همچنین حین ویدئوها از هرکس خواستم برای فلان بند سه سؤال مثلاً طراحی کنه. خب چنانچه طرف ویدئو رو نبینه متوجه نمیشه. دوستاش بهش خبر بدن هم باز مجبوره ویدئو رو ببینه.
یه پشت صحنه هم دیروز داشتم که ویدئوی اولم برای دوازده تجربی هرکار کردم باز نکرد. مجبور شدم تا اونا دارن درس گذشته رو بهم بازخورد میدن ویدئو بگیرم. روی تشک با پتوی مچاله، لپتاپ و صبحونه و موسیقی بیکلام و شونهم و اووووو شهر شامی بود!
این و براشون فرستاده بودم انتهای کلاس خداحافظیشون فرق کرده بود و همهشون بیاستثنا بهم خدا قوت میگفتن و از زحماتم تشکر میکردن. تازه فهمیده بودن پشت هر ویدئو چه پدری از معلم درمیاد. بسیار مؤثر بود. «خصوصاً که در فضای مجازی معلم در حریمِ خانوادهٔ شاگردشه و خانوادهٔ شاگرد در حریم معلم». این هم میتونه عالی باشه و هم خطرناک. بسته به معلمه. میتونه پرچم خودش رو بالا ببره، میتونه خودش و مدرسه رو زیر سؤال ببره...
الحمدللّه پرچمم در خانوادههای حتی ضد انقلاب بالاست... خصوصاً از طرح عیدم.
بابتِ استفاده از هر ایدهم، همچنان همون قرار همیشگی برقراره که قبلاً گفته بودم. غیر از اون راضی نیستم و هرگز حلال نمیکنم.
ایتا که میخواستم کانال بزنم، دوستام گفتن اینجا پاتوقِ مذهبیاسکولاست که برای هر وظیفهای دنبال بهانه هستن و فهمشون از دین مساویه با میزان منفعت و مصلحتها. رفیق که بیش از همه بهم شناخت داره، گفت تو دانشگاه و با همکلاسیهای ضدانقلاب و پهلویچیت دوست و رفیق بودی، ولی با ایتاییها نمیسازی.
راست میگه؛ از همکلاسیهای ارشدم، دوست صمیمیم پیرمرد هفتاد سالهای بود که پروفایل تلگرامش شاه بود و فرح، پاترولش، پاترول مرحوم خسرو شکیبایی، وَ هر پنج دقیقهای که با هم بودیم داشتیم به هم تیکه مینداختیم :) ولی فوقالعاده محترم و اهل کتاب و اندیشه بود و من دوستش داشتم. خاطرات جذابی از این آقا دارم که باشه هروقت فرصتش بود. ولی من واقعاً روحیه و کشش دانشگاه و ضدانقلاب رو دارم، اما کشش مذهبیعقبمونده رو نه!
حتی وبلاگ هم مینوشتم قبلاً تعریف کردم، اونجام طیف غالب سایبریهای دشمن هستن با فحشهای رکیک ناموسی. با تهدیدهای جانی. ولی من تا بلاگفا سر پا بود بلاگفا نوشتم، تا بیان قفلم نکرده بود، بیان هم نوشتم.
میخوام بگم من آگاهانه اومدم ایتا و آگاهانه اینجا شروع کردم نوشتن.
الآن یه کاری کردم که برای خودم پیش پاافتاده و «خب که چی؟»گونه است، ولی یادتون افتادم که چقدر من پیام دارم ازتون چه کار کنم و چطور به درد بخورم و از این شعارا! بهتون تو پاسخای پیامام گفتم که چقدر بیخاصیت و متوهم هستید. و البته متکبر به کارهایی که نکردید و چیزهایی که ندارید. همهتون میگید کتابخونید😂😂😂 ولی نمیدونم چرا پس انتشارات صدرا رو نمیشناسید؟! 😂😂😂 همهتون میگید مفید و پای کارید، ولی نمیدونم چرا عقبهٔ درسی ندارید و مشتی پشت کنکوری و همیشهپلاس اینور اونورید بهجای درس خوندن😁😁😁 با مراقبه و حرز و ریاضت و چله و این چیزام که خودتون و خفه کردید و آقا هم که به زور واکسن زده بود😂😂😂
وَ خب میدونین که؟ تکبر با متکبرین عین تواضعه و این یکی رو من خوب بلدم ؛)
اوه یادم رفت... شما نهجالبلاغه نخوندید... لٰکن درگیرِ علی هستید😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
آقا به من چه؟ آدم بشید یا نشید چیزی به من اضافه و از من کم نمیشه☺️ سوختهٔ نهایی خودتونید و این جذابِ ماجراست😎✌️
کسی «واقعاً بخواد مفید باشه» راهش و پیدا میکنه.
اونی که دنبال هیاهو و آی من چه کنمه، دنبال خواستن نیست، دیگه خودتون میدونید دنبال چیه :)
خلاصه؛
چه کردم که برای خودم سطحیه ولی ممکنه رگی از سیبزمینیِ وجودتون رو بجنبونه؟
یکی از دوستام یه آیدی برام فرستاد. گفت این مدیر یه مؤسسه است که برای شیفت عصرش پی دبیره. مدیره یه اینستاگرامیِ محضه :) ضدانقلاب، سلطنتطلب، بیبندوبار، سگباز، برهنه، هرچی و هرطور که فکر کنید...
چون من کار کردن اینجور جاها رو دوست دارم و تا اخراجم نکنن، عمراً عقبنشینی کنم، پیشنهاد داد پیگیر شم.
پروفایل خانومه رو دیدم سرخ شدم از خنده :)
پیام دادم به دوستم این من و نمیگیره.
آگهیش و فرستاد که همین پنج دقیقه پیش گذاشته و دنبال دبیره.
گفتم من که پیام میدم بهش تا با دیدن رزومه و پروفایل و بیوگرافی و آیدیم فشاری شه، ولی این من و نمیگیره :)))
ببین من مطمئن بودم نمیگیره. ولی برای خالی کردن دل دشمن و اینکه بفهمه ما هستیم و هر چقدرم خودش رو غرق در گناه کنه که خیال کنه دنیا همونه، ولی ما هستیم،
بهش پیام دادم.
رزومهم و فرستادم😁 کاااااااامل😂
چون من دو تا رزومه دارم؛ یکی کااااااااامل برای این موارد😁 یکی متواضعانهتر برای برخی موارد😌
بلافاصله پیام داد استخدام کردیم 😂😂😂😂😂😂😂😂
خدایا این کار ناچیز رو از من قبول بفرما که دشمنت رو فشاری کردم و رزومهم و به رخش کشیدم و بیچاره تو دیدن پروفایلام و اسم و بیوگرافیم تا دو هفته تراپیلازم شد😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
گفتم بنویسم برای اونایی که تو شب تجمع رفتنشونم موندن و استخاره میگیرن😉😁
به خواستنه!
به خواستن!
نه به اَدا😉
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این بشرِ ضدّ اتحادم من و یادِ نگرانیهاتون برای امربهمعروف کردن انداخت :)
چرا هیچیتون شبیه شهدا نیست؟ :)
وَ چرا اینقدر پی شهادت لَهلَه میزنید؟ :)