سربهراه
بعد از نهم اسفند دیگه اینطوری گریه نکرده بودم که خانواده بفهمه... ولی این انیمه... دنیا داره ما رو
تو دانشگاه یه همکلاسی داشتم، برادرزادهٔ یکی از مسؤولینِ مشهورِ دانشگاه بود.
هر وقت اولِ ترم استادا حضور و غیاب میکردن، به اسم اون که میرسیدن میگفتن تو برادرزادهٔ آقای فلانی هستی؟
اونم میگفت بله و اصلاً استادا از جاشون به احترامِ اون اسم پا میشدن و اون دانشجو رو یه طور دیگه نگاه میکردن...
حالا مردمِ دنیا ما رو
ایران و ایرانی رو
داره به امام حسین علیه السلام میشناسه...
_ این ایرانیا کیان که جلوی ترامپ وایسادن و ازش نترسیدن؟
+ اونان که اربعین سه روز تو سرما و گرما پیاده راه میافتن از نجف تا کربلا...
اونان که دو ماه برای کسی که ندیدنش و ازشون خیلی فاصلهٔ زمانی داره و نه همزبانن و نه همنژاد، مثلِ مادرمردهها زار میزنن...
اونان که قسمِ جلالهشون پیراهنِ مشکیِ اربعینشونه...
سربهراه
هربار ایتام و باز میکنم میبینم چندین پیام دارم از افرادی که جز کار با هم در ارتباط نبودیم پیامها
من اگر یک بار
فقط یک بار
بیدلیل و شناختم از طرف، پیامم بیجواب بمونه
شمارهٔ طرف رو کلاً از مخاطبینم حذف میکنم! اونوقت این از روز اولِ جنگ، هر روز همینقدر پیام میفرسته...
هر روز، همینقدر...
همه هم بازنشر از این کانال و اون گروه(!)
روزای اول باز میکردم و نخونده پاک که این شماره رو نبینم. دیدم نمیشه، این بیکارتر از این حرفاست... دیگه کلاً بازنکرده پاک میکنم :)
فقط هم چون ساکن تهرانه چیزی بهش نمیگم و با خودم هفتاد فکر خوب میکنم که شاید تنهاست... شاید فکرش اذیته... شاید تحت فشاره... شاید با همین کار آروم میشه...
ولی دلم براش میسوزه...
روزی اینقدر پیام
همه بازنشری
یعنی چقدر عمر تو کانالا؟
میشه معادل چند صفحه قرآن؟ چند جلد کتاب؟ اصلاً چرا نمیخونه ارشد قبول شه به یه دردی بخوره؟
خسته و عصبی نکنید آدمایی که تمایلی به همصحبتی با شما ندارن. تهش خودتون اذیت میشید. الآن این دوست من تهش سرخورده نمیشه من محلش نذاشتم؟
ترامپ مرده
من و شما زنده،
میشه.
هی یادم میاد همین خیابونرفتنای سادهم، دنیا رو کشونده به ماجرای کربلا، اشکام میریزه... باز سریع پاک میکنم که با چهرهای مصمّم و محکم پا به خیابون بذارم.
گرچه صورتم پفِ بعد از گریه است و این دخترِ زشت و نزارِ تو آینه رو نمیشناسم،
اما لباسای اربعینم به تنمه و عَلَمم بهدست و سرم بلند و سینهم ستبر و دلم قرص.
بسم اللّه.
حضرتِ
آقای
امام
خامنهای❣
سیّدناالقائد❣
کاش قبل از امام شدن، کلاس و کارگاه نویسندگی برگزار میکردید و من شاگردیتون رو میکردم❣
حضرتِ آقای ادبیّات❣
حضرتِ والامقامِ کلام❣
مأمومِ سربههواتون رو حلال بفرمایید که هر بار از شما پیغامی رسید،
بیش از محتوا،
در ساختار از هوش رفت😍❣
اینبار هم قلمروِ زبانی و ادبی،
بیش از قلمروِ فکری واله و حیرانم کرد❣😍
امامَنا❣
وَ سیّدنا❣
شما کتاب هم نوشتید؟😍
من داوطلبِ سربازیِ ساقههای تُرد و ظریفِ جملهبندیهاتونم در تنهٔ مستحکم و مقاومِ متنتون😍❣
من بشینم پای یادداشتبرداری از فرمایشهای شما که ضعف میکنم و مثلِ بارِ قبل، پی صنایعِ نویسندگی در کلامتون، جزوه و طرحِ درس برای کارگاههای نویسندگیم تدوین میکنم😍❣
خدا توفیقم بده و از گناهانم توبه و استغفار کنم و لایقِ زیارتِ شما بشم،
(در دیدار دانشجویی... دیدار با جهادگران... دیدار با معلّمین... دیدار با دختران...)
از شما نه چفیه میگیرم، نه انگشتر...
میشه برگهٔ یادداشتهاتون رو داشته باشم؟ 😍❣
سربهراه
حضرتِ آقای امام خامنهای❣ سیّدناالقائد❣ کاش قبل از امام شدن، کلاس و کارگاه نویسندگی برگزار می
صدقهٔ سنگین براتون دادم بِنَفسی أنتَ😍❣
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا باللّه.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا باللّه.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا باللّه.
سربهراه
خدا که هدایتم کرد و منّت سرم گذاشت و اجازه داد یه ساندیسخورِ ارزشی باشم❣ اوّلین نفری که وقت گذاشتم
پیامِ امام خامنهای رو دوباره خوندم. آقای علمالهدی، نقطهزنِ تبیین هستن :)
سربهراه
سه نفر بودن.
فقط ایشون حاجآقا بود.
فقط ایشون روی میزش گلدون گذاشته بود.
فقط ایشون لوازم خطاطیش و توی سینی چیده بود.
فقط ایشون به قلمهاش پَر چسبونده بود.
فقط ایشون دو تا تسبیح چاقالو گذاشته بود روی میز تا هرکی منتظره و تو نوبت، صلوات بفرسته.
فقط ایشون پودرِ رنگ داشت و بعد از خطاطی، صفحه رو زیباسازی میکرد.
فقط ایشون برچسب گل داشت و روی هر خطاطی، یه دونه میچسبوند.
فقط ایشون با جوهرای رنگیرنگی مینوشت.
فقط ایشون حتی وقتی بالاسرش همهمه بود و مردم لیوانای چای و شربتشون رو میذاشتن روی میزش، عصبانی نمیشد.
فقط ایشون خوشاخلاق و باحوصله بود. هم ساعتِ دهِ صبح که دیدمشون، هم الآن که ساعت چهار و نیمِ عصره.
فقط ایشون موبایلِ نوکیای دکمهای داشت.
وَ فقط ایشون لیستِ نوبتشون دو صفحهٔ پشتورو بود و هیچکس حاضر نبود اسمش خط بخوره و بره.
همین.
در همین سکوت
با دقت بر جزئیات
هزار پله حاجآقاها رو تو ذهن مردم آورد بالا.
همهشون کار جهادی و خیر میکنن ها،
ولی فقط ایشون از سر باز نمیکرد!
فقط ایشون «استوار کار میکرد».
میزِ ایشون هم از همه بیشتر گرفته بود!
ساعتِ دهِ صبح اسم نوشتم.
اسمم رفت تو صفحهٔ دوم.
رفتم برای خودم زیارت شهدا و نماز و چای و ناهار.
سه و نیم برگشتم دیدم بیست و پنج نفر بهم مونده.
پا گذاشتم روی قانونم و تو صف موندم.
این میارزید.
میخواستم أمیری حسین و نعم الأمیرم و بنویسه و خودم قاب بگیرم.
نیم ساعت پیش دواتهاش تموم شد.
با ماژیک ادامه داد.
من ماژیک دوست ندارم. گفتم اسمم رو خط بزنن.
آمارِ حاجآقا رو گرفتم که جای دیگه پیداش کنم.
هم واسه تابلوی اتاقم،
هم با پررویی میخوام ببینم من رو به شاگردی میپذیرن. کارت انجمن خوشنویسانم رو هم میبرم که نشونش بدم بدونه عمرش و تلف نخواهم کرد.
گروه جهادی خطاطیشون خانم نداشت :)
امروز روزیم نبود.
ولی به دیدنِ یه «دینمدار» میارزید❣
پیام ناشناسِ قشنگم و چشم زدید😒
طبق آخرین اطلاعیهشون، سرورهاشون در تهران اصابت داشته و طفلیها در حال رسیدگی هستن.
این درست نشه، من اون ابزارک زشت و نمیذارم.
تا شما باشین چشم نزنین👀
پرچمِ گنبدِ امام رضاجان، فردا سبز میشه.
باورم نمیشه وقتِ درآوردنِ مشکیِ اربعینمه بی اونکه تونسته باشم عزاداری کنم...
باورم نمیشه چیزایی که از سر گذروندم رو...
هر وقت هر سختیای بهم میرسید، با خودم میگفتم خدا فراتر از طاقتت، روی دلت نمیذاره. هرچی شده، هرچی هست، طاقتش و داشتی. عرضهٔ بیرون اومدن ازش و داشتی. یا علی بگو و درستش کن.
ولی باورم نمیشه که طاقتِ این رو هم داشتم که بدونِ آقاجانم، چهل روز بگذره... بی عزاداری...
من واقعاً به هرکی تونسته به زانو بخوره زمین و با صدای بلند گریه کنه و هر چقدر دلش خواست فریاد بکشه حسودی میکنم...