سربهراه
اومدم بپرسم در سه سخنرانیِ سیدناالقائد امام خامنهای، کدوم نکته تکرار شده که در رسانه، تجمعات و حتی
عصبانیام و حالم خوش نیست. خصوصاً که دیشب بیدار بودم و امروز خسته فعالیت کردم. ولی دلیل میشه وظایفم بمونه؟
نه.
پس میخوام با حاجآقای مسجدمون دربارهٔ این بخش از فرمایشات امام خامنهای که کسی جدی نگرفته و روش کار نکرده، صحبت کنم و مطالبهگری داشته باشم روش کار بشه.
به دوستِ گرافیستم پیام دادم و موضوع رو گفتم و ازش خواستم اگر شد از این مسأله اینفوگرافی بسازه و بتونیم در تجمعات پخش کنیم.
چون خونه رو بی معطلی ترک کردم و نتونستم شعارنوشته بیارم، به اون دختری که همراهمه در تجمعاتِ محلهمون پیام دادم اگر برگه آچهار داشتی روش شعارایی که میفرستم بنویس و بیار دستمون بگیریم.
برم ببینم دیگه چه کاری ازم برمیاد.
پس زخمهایمان چه؟
هیچی.
باهاشون به زندگی و مبارزهٔ توأمان ادامه میدیم.
وقتی از مُهرهٔ مارم حرف میزنم یعنی چی؟
یعنی اومدم لبهٔ خیابون و خارج از جمعیت که پرچم بگردونم. چون حوصلهٔ جمعیت ندارم. خستهام.
یه پسربچه که میگه تنها اومده خیابون، با پرچمِ ایرانش میاد کنارم و میگه میشه بهت بگم مامان؟
من؟
با تعجب و خنده نگاهش میکنم و میگم مگه من مامانتم؟!
میگه خب چی بگم؟
میگم بگو آبجی.
میگه باشه.
بعد صدام میکنه خاله! میشه بغلت کنم؟
من؟
میگم نه، نمیشه! شما آقایی، من خانم. نامحرمی به من.
میگه باشه.
بعد چادرم و تکون میده و نگاهش که میکنم میگه ناراحتم کردی!
خم میشم و وسطِ صدای بلندِ نماهنگا، با دادی که بشنوه میپرسم چند سالته؟
میگه هفت.
میگم قدت بلندتره که. کلاس چندمی؟
میگه مدرسه نمیرم.
اعتماد میکنم. میگم باشه، چون مدرسه نمیری بیا بغلم.
میاد بغلم!
میگه اسمم میکائیله.
آدرسِ دقیق خونهشون رو بهم میده!
پرچمش رو کنارم میچرخونه. پرچمِ لبنانِ منم میچرخونه و میمونه ورِ دلم!
همین ساعتها بود که واردِ بازارِ امام صادق علیه السلام شدیم و اینقدر هوا سرد بود که دستشویی لازم داشتیم.
سرویس بهداشتیهای مقامِ امام صادق علیه السلام رو خراب کرده بودن تا بسازن و گسترش بدن. دوست داشتم اونجا برای امام صادق علیه السلام دو رکعت نماز بخونم، ولی دستشوییلازم بودیم و نمیشد!
همین نیمهشبِ دو ماهِ پیشِ عِراق، تو بازارِ تعطیلِ امام صادق علیه السلام، افتادیم پی سرویس بهداشتی.
پلیسهای عِراقی بهمون انتهای کوچهای تاریک رو آدرس دادن. رفتیم و دیدیم یه دونه از اون دستشوییخرابها و کثیفهای بین راهیه.
دلوروده بههمخورده برگشتیم مقام.
فقط من و رفیق بودیم و پنج_شش نفر خانمِ عِراقی.
از اینکه نمیشد نماز بخونم حرصم گرفته بود. دراز کشیدم و به درودیوار چشم دوختم. دیدم تابلویی که اربعین براشون یادداشت نوشتم و تصحیح کردم و به مسؤولِ اونجا گفتم، هنوز غلطه و تصحیحش نکردن.
دوباره کاغذ نوشتم. دوباره اصلاحیه رو مطالبه کردم. گشتم ببینم به کی باید بدم و مثل اربعین براش از نو توضیح بگم و فارسی و عربی و انگلیسی و هرطور شد متوجهشون کنم. ولی اربعین نبود که کسی باشه. نیمهشبِ عِراقِ بعد از نیمهٔ شعبان بود و ما انتهای بازارِ امام صادق علیه السلام و در مقامِ کوچولوی ایشون.
کاغذ رو گذاشتم روی میزِ بدونِ مسؤول.
سه خانمِ جوانِ عِراقی وارد شدن. رفیق صدام میزنه که به برکتِ ما ایرانیها، کاشتِ ناخن به اینا هم رسیده...
نگاه میکنم و میبینم هر سه شون کاشت دارن. بهش میگم حرص نخور، پاشو امربهمعروف کن.
میگه نمیدونم چی بگم؟
رفیق از من برای امربهمعروف پایهتره. چون عِراقیم و مخاطب همزبان نیست و ما مهمانیم نمیدونه.
میگم پا شو بریم. دارم از دستشویی میمیرم. هم برگردیم اطرافِ بینالحرمین، هم این خانمها رو امربهمعروف کنم ببینی.
میخنده و میگه بنیانگذارِ معروفانهای تو عِراق؟ :)
میخندم و میگم هدیه به امام صادق علیه السلام که گناهانم نذاشت دو رکعت نماز براشون بخونم.
با هم میریم کنارِ سه تا خانمها.
با لبخند و تواضع سلام میکنم.
حبیبْتی؛ أتکلّم بالفارسی؟
میگن لا.
با خنده و مهربونی بهمون خوشآمد میگن.
میگم آنی مِن مشهدالرضا.
به احترامِ امام رضاجان دست میذارن روی سرشون. از دری وارد شدم که بینمون محبت و حرمت باشه.
دستِ یکیشون رو میگیرم و ناخنهاشون رو نشون میدم.
عفواً عزیزَتی!
مانع الوضو...
مانع الطهارة...
مانع الغسل...
مانع الزیارة الامام...
متوجه حرفم شدن. پاسخی زنانه میدن که احتمالاً این هم از ایرانیها یاد گرفتن(!)
من هم ادامه میدم:
لٰکن زینة! أنتم الشباب... حُلُو...
بهشون میفهمونم باشه، پاسخِ زنانهتون سر جاش. ولی بههرروی این ناخنها زینته... شما جوانید، زیبایید، جلب توجه داره...
بعد به ناخناشون دوباره اشاره میکنم و میگم تبرّج حرام! مِکیاج حرام! فِی البیت زینة الحلال!
دیگه حرفی برای گفتن ندارن. میگن اِیْ. یعنی درسته.
با عطوفت دستاشون رو بین دستام میفشارم و میگم عفواً حبیبْتی... لِإمام الصّادق، رئیس المکتبِ الشیعی... رَحِم اللّه والدیک... مأجورین انشاءاللّه.
با هم به گرمی خداحافظی میکنیم و ما از مقام خارج میشیم.
به رفیق میگم با همون کلماتی که ساده است و بلدیم. با همون قانونِ «واجبِ فراموششده» ٔ آقا؛ بگو و برو.
البته اونجا هنوز آقاجان داشتیم..........
رفیق خوشحال بود که امربهمعروفِ عِراقی هم یاد گرفته. داشت با هیجان میگفت آخیش! حالا میتونم اینجا هم تذکر بدم.
همینطور که داریم بازارِ تعطیل و تاریکِ امام صادق علیه السلام رو برمیگردیم، بهش میگم تازه اینجا راحتتر میتونی تذکر بدی و حرف بزنی. ندیدی چقدر خوب برخورد کردن؟ چون اینجا از اساس امربهمعروف نیست. وقتی جایی نکتهٔ مثبتی نباشه، ضدش هم نیست. چون اینا امربهمعروف نمیکنن و اصلاً این دغدغه توشون نیست، هیچکس هم علیهش کار نمیکنه. شیطان از اساس نذاشته خیر ونیکی اینجا باشه که نگران شه و لشکری ضد امربهمعروف عَلَم کنه! مثل ایران نیست که خودی و غیرخودی بریزن سرت و واویلا سر بدن. اینجا تز نداره که آنتیتز داشته باشه. بیا تا صبح تذکر بدیم، اگر کسی برگشت بهت گفت به تو چه؟!
یا تعجب خواهند کرد، یا تشکر. اما تندی و تردید، هرگز!
رفتارهای ایران رو اینجا نخواهی دید.
رفیق بیشتر دلگرم شد و وقتی رسیدیم روی پل و مقام امام زمان علیه السلام و رفتیم سرویش بهداشتیِ زیرِ پل، تونست چند نفر رو امربهمعروف کنه.
وضو گرفتیم و رفتیم مقام امام زمان علیه السلام. نمازای اونجا رو که خوندیم، تصمیم گرفتیم نمازِ صبح رو برگردیم مقامِ امام صادق علیه السلام که اونجا هم نماز و مناجاتی برامون نوشته شه.
از برکتِ امربهمعروفهامون، روزیمون شد و تونستیم دو رکعت هدیه به امامِ اربعینیها هم بخونیم.
بعد از نماز، وقتی از حیاطِ در حالِ ساختِ مقام، خارج میشدیم، یه پرچمِ خسته، تکیه داده شده بود به دیوار. صاحبش حتماً نماز بود.
به رسمِ عِراقیها، نیّت کردم و گوشهٔ پرچم رو گره زدم.
حالا که برمیگردم خونه هم، گوشهٔ چند پرچمِ ایرانِ روی دوشِ مردمِ کفِ خیابون هم گره خورده...
دختری امشب حاجت داره...
بهرسمِ عِراقیها...
لِإمام الصّادق، رئیس المکتبِ الشیعی...
امامِ اربعینیها❣
فقط یه پرچمِ ایران دستمه.
فقط یه پرچم!
دو تا دختره با ماشین کشیدن جلوم و انگشتِ بیادبی نشونم دادن(!)
من؟
تا بناگوش خندیدم و مُشتِ گرهکرده نشونش دادم🇮🇷😎✊
به پرچمهاتون دوباره نگاه کنید؛
گفته بودم ساده نگیریدش!
گفته بودم فقط همراهِ شبتون نباشه!
نمازمغرب و عشام رو جایی پیدا نکردم بخونم. یک ساعته هاشمیه پی مسجدم که باز نبود...
بالاخره یه مسجد پیدا کردم که تو حیاط موکت انداختن برای نماز. موکب چای دارن. خانوادهها اومدن و روی موکت با بچههاشون نشستن. پرچمه. سرویس بهداشتی نزدیکه. شبیه کجا؟!
آره😍😍😍
اربعین😍❣😍❣😍❣
سربهراه
پشتِ هر دو تا دستام زخم و زیلی شده و ردش مونده. انگار دستِ پسریه که تو جوشکاری کار میکنه. به دور از
گوشتِ قیمهم رو که تَفت میدادم، کمکم رنگ عوض کرد و شد قهوهای...
پخته شد...
دستم که از بخارِ آبِ جوش سوخت، اونرنگی شده...
وَ تاول زده...
صبح که دیدمش ضعف کردم...
اونقدر که ایستاده بودم و نشستم...
الآن بهش خیره شدم و به جهنم فکر میکنم...
این فقط حاصلِ یه لحظه بخارِ آبِ جوشه...
فقط یه لحظه...
دستای پر از زخم و رد و لکشدهم
نه شبیهِ دختراست؛
نه شبیه نویسندهها؛
نه شبیه معلمها.
شبیهِ دستای یه چوپانه تو کوهستانهای سردسیرِ مرزی!