eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
همین ساعت‌ها بود که واردِ بازارِ امام صادق علیه السلام شدیم و این‌قدر هوا سرد بود که دستشویی لازم داشتیم. سرویس بهداشتی‌های مقامِ امام صادق علیه السلام رو خراب کرده بودن تا بسازن و گسترش بدن. دوست داشتم اون‌جا برای امام صادق علیه السلام دو رکعت نماز بخونم، ولی دستشویی‌لازم بودیم و نمی‌شد! همین نیمه‌شبِ دو ماهِ پیشِ عِراق، تو بازارِ تعطیلِ امام صادق علیه السلام، افتادیم پی سرویس بهداشتی. پلیس‌های عِراقی بهمون انتهای کوچه‌ای تاریک رو آدرس دادن. رفتیم و دیدیم یه دونه از اون دستشویی‌خراب‌ها و کثیف‌های بین راهیه. دل‌وروده به‌هم‌خورده برگشتیم مقام. فقط من و رفیق بودیم و پنج_شش نفر خانمِ عِراقی. از این‌که نمی‌شد نماز بخونم حرصم گرفته بود. دراز کشیدم و به درودیوار چشم دوختم. دیدم تابلویی که اربعین براشون یادداشت نوشتم و تصحیح کردم و به مسؤول‌ِ اون‌جا گفتم، هنوز غلطه و تصحیح‌ش نکردن. دوباره کاغذ نوشتم. دوباره اصلاحیه رو مطالبه کردم. گشتم ببینم به کی باید بدم و مثل اربعین براش از نو توضیح بگم و فارسی و عربی و انگلیسی و هرطور شد متوجه‌شون کنم. ولی اربعین نبود که کسی باشه. نیمه‌شبِ عِراقِ بعد از نیمهٔ شعبان بود و ما انتهای بازارِ امام صادق علیه السلام و در مقامِ کوچولوی ایشون. کاغذ رو گذاشتم روی میزِ بدونِ مسؤول. سه خانمِ جوانِ عِراقی وارد شدن. رفیق صدام می‌زنه که به برکتِ ما ایرانی‌ها، کاشتِ ناخن به اینا هم رسیده... نگاه می‌کنم و می‌بینم هر سه شون کاشت دارن. بهش می‌گم حرص نخور، پاشو امربه‌معروف کن. می‌گه نمی‌دونم چی بگم؟ رفیق از من برای امربه‌معروف پایه‌تره. چون عِراقیم و مخاطب هم‌زبان نیست و ما مهمان‌یم نمی‌دونه. می‌گم پا شو بریم. دارم از دستشویی می‌میرم. هم برگردیم اطرافِ بین‌الحرمین، هم این خانم‌ها رو امربه‌معروف کنم ببینی. می‌خنده و می‌گه بنیان‌گذارِ معروفانه‌ای تو عِراق؟ :) می‌خندم و می‌گم هدیه به امام صادق علیه السلام که گناهانم نذاشت دو رکعت نماز براشون بخونم. با هم می‌ریم کنارِ سه تا خانم‌ها. با لبخند و تواضع سلام می‌کنم. حبیبْتی؛ أتکلّم بالفارسی؟ می‌گن لا. با خنده و مهربونی بهمون خوش‌آمد می‌گن. می‌گم آنی مِن مشهدالرضا. به احترامِ امام رضاجان دست می‌ذارن روی سرشون. از دری وارد شدم که بین‌مون محبت و حرمت باشه. دستِ یکی‌شون رو می‌گیرم و ناخن‌هاشون رو نشون می‌دم. عفواً عزیزَتی! مانع‌ الوضو... مانع‌ الطهارة... مانع‌ الغسل... مانع‌ الزیارة الامام... متوجه حرفم شدن. پاسخی زنانه می‌دن که احتمالاً این هم از ایرانی‌ها یاد گرفتن(!) من هم ادامه می‌دم: لٰکن زینة! أنتم الشباب... حُلُو... بهشون می‌فهمونم باشه، پاسخِ زنانه‌تون سر جاش. ولی به‌هرروی این ناخن‌ها زینته... شما جوانید، زیبایید، جلب توجه داره... بعد به ناخناشون دوباره اشاره می‌کنم و می‌گم تبرّج حرام! مِکیاج حرام! فِی البیت زینة الحلال! دیگه حرفی برای گفتن ندارن. می‌گن اِیْ. یعنی درسته. با عطوفت دستاشون رو بین دستام می‌فشارم و می‌گم عفواً حبیبْتی... لِإمام الصّادق، رئیس المکتبِ الشیعی... رَحِم اللّه والدیک... مأجورین ان‌شاءاللّه. با هم به گرمی خداحافظی می‌کنیم و ما از مقام خارج می‌شیم. به رفیق می‌گم با همون کلماتی که ساده است و بلدیم. با همون قانونِ «واجبِ فراموش‌شده» ٔ آقا؛ بگو و برو. البته اون‌جا هنوز آقاجان داشتیم.......... رفیق خوشحال بود که امربه‌معروفِ عِراقی هم یاد گرفته. داشت با هیجان می‌گفت آخیش! حالا می‌تونم این‌جا هم تذکر بدم. همین‌طور که داریم بازارِ تعطیل و تاریکِ امام صادق علیه السلام رو برمی‌گردیم، بهش می‌گم تازه این‌جا راحت‌تر می‌تونی تذکر بدی‌ و حرف بزنی. ندیدی چقدر خوب برخورد کردن؟ چون این‌جا از اساس امربه‌معروف نیست. وقتی جایی نکتهٔ مثبتی نباشه، ضدش هم نیست. چون اینا امربه‌معروف نمی‌کنن و اصلاً این دغدغه توشون نیست، هیچ‌کس هم علیه‌ش کار نمی‌کنه. شیطان از اساس نذاشته خیر ونیکی این‌جا باشه که نگران شه و لشکری ضد امربه‌معروف عَلَم کنه! مثل ایران نیست که خودی و غیرخودی بریزن سرت و واویلا سر بدن‌. این‌جا تز نداره که آنتی‌تز داشته باشه. بیا تا صبح تذکر بدیم، اگر کسی برگشت بهت گفت به تو چه؟! یا تعجب خواهند کرد، یا تشکر. اما تندی و تردید، هرگز! رفتارهای ایران رو این‌جا نخواهی دید. رفیق بیشتر دل‌گرم شد و وقتی رسیدیم روی پل و مقام امام زمان علیه السلام و رفتیم سرویش بهداشتیِ زیرِ پل، تونست چند نفر رو امربه‌معروف کنه. وضو گرفتیم و رفتیم مقام امام زمان علیه السلام. نمازای اون‌جا رو که خوندیم، تصمیم گرفتیم نمازِ صبح رو برگردیم مقامِ امام صادق علیه السلام که اون‌جا هم نماز و مناجاتی برامون نوشته شه.
از برکتِ امربه‌معروف‌هامون، روزی‌مون شد و تونستیم دو رکعت هدیه به امامِ اربعینی‌ها هم بخونیم. بعد از نماز، وقتی از حیاطِ در حالِ ساختِ مقام، خارج می‌شدیم، یه پرچمِ خسته، تکیه داده شده بود به دیوار. صاحبش حتماً نماز بود. به رسمِ عِراقی‌ها، نیّت کردم و گوشهٔ پرچم رو گره زدم. حالا که برمی‌گردم خونه هم، گوشهٔ چند پرچمِ ایرانِ روی دوشِ مردمِ کفِ خیابون هم گره خورده... دختری امشب حاجت داره... به‌رسمِ عِراقی‌ها... لِإمام الصّادق، رئیس المکتبِ الشیعی... امامِ اربعینی‌ها❣
روی تابلوی مقام نوشته: از طرفِ روی دیوار مقام امام صادق علیه السلام! اربعین و نیمه‌شعبان تلاش کردم برسونم که اشتباهه. براشون نوشتم از طرفِ مسؤولینِ مقام یا تولیتِ مقام، اما ظاهراً هنوز متوجه نشدن. این اربعین هم برم، از نو تلاش خواهم کرد.
زمان: حجم: 103K
عِراقی‌های کریم برام مشّایه آوردن😍❣😍❣😍😭
فقط یه پرچمِ ایران دست‌مه. فقط یه پرچم! دو تا دختره با ماشین کشیدن جلوم و انگشتِ بی‌ادبی نشونم دادن(!) من؟ تا بناگوش خندیدم و مُشتِ گره‌کرده نشون‌ش دادم🇮🇷😎✊ به پرچم‌هاتون دوباره نگاه کنید؛ گفته بودم ساده نگیریدش! گفته بودم فقط همراهِ شب‌تون نباشه!
نمازمغرب و عشام رو جایی پیدا نکردم بخونم. یک ساعته هاشمیه پی مسجدم که باز نبود... بالاخره یه مسجد پیدا کردم که تو حیاط موکت انداختن برای نماز. موکب چای دارن‌. خانواده‌ها اومدن و روی موکت با بچه‌هاشون نشستن. پرچمه. سرویس بهداشتی نزدیکه. شبیه کجا؟! آره😍😍😍 اربعین😍❣😍❣😍❣
سربه‌راه
پشتِ هر دو تا دستام زخم و زیلی شده و ردش مونده. انگار دستِ پسریه که تو جوشکاری کار می‌کنه. به دور از
گوشتِ قیمه‌م رو که تَفت می‌دادم، کم‌کم رنگ عوض کرد و شد قهوه‌ای... پخته شد... دستم که از بخارِ آبِ جوش سوخت، اون‌رنگی شده... وَ تاول زده... صبح که دیدم‌ش ضعف کردم... اون‌قدر که ایستاده بودم و نشستم... الآن بهش خیره شدم و به جهنم فکر می‌کنم... این فقط حاصلِ یه لحظه بخارِ آبِ جوشه... فقط یه لحظه...
دستای پر از زخم و رد و لک‌شده‌م نه شبیهِ دختراست؛ نه شبیه نویسنده‌ها؛ نه شبیه معلم‌ها. شبیهِ دستای یه چوپانه تو کوهستان‌های سردسیرِ مرزی!
من از تدریسِ مجازی بیزارم! خواب و خوراک و زندگی رو ازم می‌گیره. وقتی باید بخوابم، بیدار می‌مونم و ویدئو می‌گیرم. وقتی باید بیدار باشم، موبایل‌به‌دست توی گروه‌های کلاسی‌ام. یه دستشویی برم یا یه نماز ظهر بخونم، دویست پیامِ بی‌پاسخ، شخصیِ من رو پُر می‌کنه. بعد از اتمامِ کلاس، تا سه یا چهار ساعت باید پیام‌های شخصی‌م رو پاسخ بدم و تمرین‌ها و فعالیت‌های دخترام رو بررسی کنم. وقتی روبیکا و شادم از پیامِ نخونده پاک می‌شه و پیام‌های غیرلازم رو حذف می‌کنم و فضا تمیز و مرتب می‌شه، به یک ساعت نکشیده که نوبتِ کلاسِ بعدی می‌شه و باز شخصیِ من پر از پیام... این درد هم که در روبیکا، بعد از من دبیر بعدی تدریس می‌کنه و گروهِ کلاس شلوغ و زشت می‌شه، افزون بر دردهای دیگره. با وجودِ این رنجِ مدام، من به تدریس در مسجدی که دیشب پیشنهاد شد، گفتم نه! خانواده‌هایی که تجمع میان، بچه‌هاشون در هر سنّی باشه، می‌تونن داخل مسجد برن کلاس درس ریاضی یا فارسی یا زبان. من نه تنها نپذیرفتم، که مانع هم شدم! چرا وقتی باید تربیت می‌کردیم، نکردیم و وقتی باید درس می‌دادیم، ندادیم که حالا همه‌چی رو قاطی نکنیم؟! بچه‌ها ونوجوان‌هاتون رو شب فقط بذارید تجمع! نه درس! نه عبادت! نه کار دیگه‌ای! فقط تجمع! «بچه‌ای که ضرورتِ انقلاب رو درک کنه، برای اون انقلاب درس می‌خونه، زحمت می‌کشه، دانشگاهِ خوب می‌ره و شاگرداول می‌شه.» ولی بچه‌ای که ضرورتِ انقلاب رو نفهمه، می‌شه همین پشت‌کنکوری‌های خنگی که سؤال‌شونه شب بریم تجمع پس کی درس بخونیم؟! بچه‌ای که ضرورتِ انقلاب رو نفهمه، می‌شه همین شب‌امتحانی‌های خنگی از این مسجد به اون برنامه پلاسن و کارنامه‌هاشون پر از بیست‌های الکیه و اگه یه آزمون مدارس تیزهوشان که آزمون‌های واقعیه جلوشون بذاری، ده هم نمی‌گیرن(!) انقلاب بی‌نیاز از این خنگاست. بذارید اینا در خودشون بلولن. اونی که باهوشه و به‌درد انقلاب می‌خوره، خودش ضرورت‌سنج داره. می‌فهمه کی درس بخونه، کی بره اربعین، کی بمونه کنکور بده، کی بخوابه، کی بخوره، کی پا شه، کی بشینه... باهو‌ش‌ها، سردرگم و دورِ خودشون بچرخ و دنبالِ نسخهٔ این و اون نیستن. این باهوش‌ها بودن که انقلاب کردن و انقلاب رو نگه داشتن! ای کاش کتاب‌خون بودید و اینا رو می‌دونستید(!) ولی فقط باهوش‌هان که از روی دلخواه و توصیه کتاب نمی‌خونن، بلکه عمرشون رو صرف کتاب‌هایی می‌کنن که چهل صفحه‌ش، چهل دسته کتاب رو در ذهن پوشش بده. دین، اساساً هوش‌مندطلبه. فرقِ بین چادر و عبا رو یه باهوش می‌فهمه، نه یه خنگ که با کلی اداواصول و قِروفر و دبدبه و کبکبه هنوز مثلِ یه دخترِ کلاس‌هفتمی، گیرِ پفِ دماغشه(!) هرگز نگرانِ ریزش‌ها نباشید، اونی که ریختنی باشه، شما جون‌ت رو هم براش بدی، می‌ریزه! اون‌که موندنی باشه هم دنیا تف‌‌ش کنه می‌مونه! انقلاب به آدم‌های باهوش و ثابت‌قدم نیاز داره. نه مشتی طلبکارِ کفِ روی آبِ با یه شبهه گریه‌کنون بدوبدو گوشهٔ اتاق‌شون و نگرانِ کج شدنِ طلقِ روسری‌شون(!)
سربه‌راه
من از تدریسِ مجازی بیزارم! خواب و خوراک و زندگی رو ازم می‌گیره. وقتی باید بخوابم، بیدار می‌مونم و
بلاخانوم سه روزِ پیش پیام داد که خانوم؛ خسته‌ام. دیگه نمی‌تونم مثل قبل درس بخونم. احساس می‌کنم حالم خوش نیست. پیام ندادم. زنگ زدم. بلاخانوم مذهبی نیست. نه ترس دارم از خنگی پناه ببره به حوزه و بهانه کنه می‌خوام سرباز امام زمان علیه السلام شم(!) نه می‌تونم از راه رضای خدا وارد شم و ترغیب‌ش کنم به انجام‌وظیفه... اما وطن‌دوسته. بهش گفتم منم خسته‌ام. بهش ساعت خواب و بیداری‌م و گفتم. ساعتِ مدرسه رو. ساعت درس خوندنم رو. ساعت تجمع رو. بهش ریز و درشت مشغله‌هام و گفتم. گفتم کل‌ روز خمیازه می‌کشم. خسته‌ام و خواب‌آلود. خی‌لی وقته فیلم ندیدم. خی‌لی وقته خواب راحت نداشتم و آشفته خوابیدم. اما فردای پیروزی این وطن باید آبادتر از قبل شه. شده تا زنده‌ام هی درس بخونم، هی کنکور شرکت کنم، هی گوشه‌ای از کار رو بگیرم، می‌گیرم. اما کشور، دستِ دزد نمی‌دم! بعد از تماس‌م از میزش عکس گرفته بود که نشسته به درس خوندن. هشتگ زده بود . از میزم براش عکس فرستادم که شلوغ از کتابای مدرسه و تست‌های خودم و لپ‌تاپ و چای و قهوه بود. هشتگ زدم . اونی که رفتنی باشه دنبالِ یه بهانه است برای رفتن! حالا همه خودشون رو برای جذب، قیمه قیمه کنن(!) اونی که موندنی باشه دنبالِ یه بهانه است برای موندن! حالا همه تف و لعنش کنن و هولش بدن که بره(!) بلاخانوم رو بی‌خود برای خودم انتخاب نکردم که😍❣