از برکتِ امربهمعروفهامون، روزیمون شد و تونستیم دو رکعت هدیه به امامِ اربعینیها هم بخونیم.
بعد از نماز، وقتی از حیاطِ در حالِ ساختِ مقام، خارج میشدیم، یه پرچمِ خسته، تکیه داده شده بود به دیوار. صاحبش حتماً نماز بود.
به رسمِ عِراقیها، نیّت کردم و گوشهٔ پرچم رو گره زدم.
حالا که برمیگردم خونه هم، گوشهٔ چند پرچمِ ایرانِ روی دوشِ مردمِ کفِ خیابون هم گره خورده...
دختری امشب حاجت داره...
بهرسمِ عِراقیها...
لِإمام الصّادق، رئیس المکتبِ الشیعی...
امامِ اربعینیها❣
فقط یه پرچمِ ایران دستمه.
فقط یه پرچم!
دو تا دختره با ماشین کشیدن جلوم و انگشتِ بیادبی نشونم دادن(!)
من؟
تا بناگوش خندیدم و مُشتِ گرهکرده نشونش دادم🇮🇷😎✊
به پرچمهاتون دوباره نگاه کنید؛
گفته بودم ساده نگیریدش!
گفته بودم فقط همراهِ شبتون نباشه!
نمازمغرب و عشام رو جایی پیدا نکردم بخونم. یک ساعته هاشمیه پی مسجدم که باز نبود...
بالاخره یه مسجد پیدا کردم که تو حیاط موکت انداختن برای نماز. موکب چای دارن. خانوادهها اومدن و روی موکت با بچههاشون نشستن. پرچمه. سرویس بهداشتی نزدیکه. شبیه کجا؟!
آره😍😍😍
اربعین😍❣😍❣😍❣
سربهراه
پشتِ هر دو تا دستام زخم و زیلی شده و ردش مونده. انگار دستِ پسریه که تو جوشکاری کار میکنه. به دور از
گوشتِ قیمهم رو که تَفت میدادم، کمکم رنگ عوض کرد و شد قهوهای...
پخته شد...
دستم که از بخارِ آبِ جوش سوخت، اونرنگی شده...
وَ تاول زده...
صبح که دیدمش ضعف کردم...
اونقدر که ایستاده بودم و نشستم...
الآن بهش خیره شدم و به جهنم فکر میکنم...
این فقط حاصلِ یه لحظه بخارِ آبِ جوشه...
فقط یه لحظه...
دستای پر از زخم و رد و لکشدهم
نه شبیهِ دختراست؛
نه شبیه نویسندهها؛
نه شبیه معلمها.
شبیهِ دستای یه چوپانه تو کوهستانهای سردسیرِ مرزی!
من از تدریسِ مجازی بیزارم!
خواب و خوراک و زندگی رو ازم میگیره.
وقتی باید بخوابم، بیدار میمونم و ویدئو میگیرم. وقتی باید بیدار باشم، موبایلبهدست توی گروههای کلاسیام.
یه دستشویی برم یا یه نماز ظهر بخونم، دویست پیامِ بیپاسخ، شخصیِ من رو پُر میکنه.
بعد از اتمامِ کلاس، تا سه یا چهار ساعت باید پیامهای شخصیم رو پاسخ بدم و تمرینها و فعالیتهای دخترام رو بررسی کنم.
وقتی روبیکا و شادم از پیامِ نخونده پاک میشه و پیامهای غیرلازم رو حذف میکنم و فضا تمیز و مرتب میشه، به یک ساعت نکشیده که نوبتِ کلاسِ بعدی میشه و باز شخصیِ من پر از پیام...
این درد هم که در روبیکا، بعد از من دبیر بعدی تدریس میکنه و گروهِ کلاس شلوغ و زشت میشه، افزون بر دردهای دیگره.
با وجودِ این رنجِ مدام، من به تدریس در مسجدی که دیشب پیشنهاد شد، گفتم نه!
خانوادههایی که تجمع میان، بچههاشون در هر سنّی باشه، میتونن داخل مسجد برن کلاس درس ریاضی یا فارسی یا زبان.
من نه تنها نپذیرفتم، که مانع هم شدم!
چرا وقتی باید تربیت میکردیم، نکردیم و وقتی باید درس میدادیم، ندادیم که حالا همهچی رو قاطی نکنیم؟!
بچهها ونوجوانهاتون رو شب فقط بذارید تجمع!
نه درس! نه عبادت! نه کار دیگهای!
فقط تجمع!
«بچهای که ضرورتِ انقلاب رو درک کنه، برای اون انقلاب درس میخونه، زحمت میکشه، دانشگاهِ خوب میره و شاگرداول میشه.»
ولی بچهای که ضرورتِ انقلاب رو نفهمه، میشه همین پشتکنکوریهای خنگی که سؤالشونه شب بریم تجمع پس کی درس بخونیم؟!
بچهای که ضرورتِ انقلاب رو نفهمه، میشه همین شبامتحانیهای خنگی از این مسجد به اون برنامه پلاسن و کارنامههاشون پر از بیستهای الکیه و اگه یه آزمون مدارس تیزهوشان که آزمونهای واقعیه جلوشون بذاری، ده هم نمیگیرن(!)
انقلاب بینیاز از این خنگاست. بذارید اینا در خودشون بلولن.
اونی که باهوشه و بهدرد انقلاب میخوره، خودش ضرورتسنج داره. میفهمه کی درس بخونه، کی بره اربعین، کی بمونه کنکور بده، کی بخوابه، کی بخوره، کی پا شه، کی بشینه...
باهوشها، سردرگم و دورِ خودشون بچرخ و دنبالِ نسخهٔ این و اون نیستن.
این باهوشها بودن که انقلاب کردن و انقلاب رو نگه داشتن! ای کاش کتابخون بودید و اینا رو میدونستید(!) ولی فقط باهوشهان که از روی دلخواه و توصیه کتاب نمیخونن، بلکه عمرشون رو صرف کتابهایی میکنن که چهل صفحهش، چهل دسته کتاب رو در ذهن پوشش بده.
دین، اساساً هوشمندطلبه.
فرقِ بین چادر و عبا رو یه باهوش میفهمه، نه یه خنگ که با کلی اداواصول و قِروفر و دبدبه و کبکبه هنوز مثلِ یه دخترِ کلاسهفتمی، گیرِ پفِ دماغشه(!)
هرگز نگرانِ ریزشها نباشید،
اونی که ریختنی باشه،
شما جونت رو هم براش بدی،
میریزه!
اونکه موندنی باشه هم دنیا تفش کنه
میمونه!
انقلاب به آدمهای باهوش و ثابتقدم نیاز داره. نه مشتی طلبکارِ کفِ روی آبِ با یه شبهه گریهکنون بدوبدو گوشهٔ اتاقشون و نگرانِ کج شدنِ طلقِ روسریشون(!)
سربهراه
من از تدریسِ مجازی بیزارم! خواب و خوراک و زندگی رو ازم میگیره. وقتی باید بخوابم، بیدار میمونم و
بلاخانوم سه روزِ پیش پیام داد که خانوم؛ خستهام. دیگه نمیتونم مثل قبل درس بخونم. احساس میکنم حالم خوش نیست.
پیام ندادم.
زنگ زدم.
بلاخانوم مذهبی نیست. نه ترس دارم از خنگی پناه ببره به حوزه و بهانه کنه میخوام سرباز امام زمان علیه السلام شم(!) نه میتونم از راه رضای خدا وارد شم و ترغیبش کنم به انجاموظیفه...
اما وطندوسته.
بهش گفتم منم خستهام. بهش ساعت خواب و بیداریم و گفتم. ساعتِ مدرسه رو. ساعت درس خوندنم رو. ساعت تجمع رو.
بهش ریز و درشت مشغلههام و گفتم. گفتم کل روز خمیازه میکشم. خستهام و خوابآلود. خیلی وقته فیلم ندیدم. خیلی وقته خواب راحت نداشتم و آشفته خوابیدم.
اما فردای پیروزی این وطن باید آبادتر از قبل شه.
شده تا زندهام هی درس بخونم، هی کنکور شرکت کنم، هی گوشهای از کار رو بگیرم،
میگیرم.
اما کشور، دستِ دزد نمیدم!
بعد از تماسم از میزش عکس گرفته بود که نشسته به درس خوندن.
هشتگ زده بود #برای_وطن .
از میزم براش عکس فرستادم که شلوغ از کتابای مدرسه و تستهای خودم و لپتاپ و چای و قهوه بود.
هشتگ زدم #برای_اعتلای_اسلام .
اونی که رفتنی باشه
دنبالِ یه بهانه است برای رفتن!
حالا همه خودشون رو برای جذب، قیمه قیمه کنن(!)
اونی که موندنی باشه
دنبالِ یه بهانه است برای موندن!
حالا همه تف و لعنش کنن و هولش بدن که بره(!)
بلاخانوم رو بیخود برای خودم انتخاب نکردم که😍❣
سربهراه
من از تدریسِ مجازی بیزارم! خواب و خوراک و زندگی رو ازم میگیره. وقتی باید بخوابم، بیدار میمونم و
بچه رو یادتونه؟
اربعین با ما اومد؟
یادتونه که من همکارام و چندین نفر از دوستام رو پیچوندم و نخواستم اربعین با ما بیان؟
من با هر کسی همسفر نمیشم.
همسفر مهمه.
یکی از دلایلی که بچه رو همسفرم کردم اینه که با وجود آزمونهای وحشتناکی که در زندگی از سر گذرونده... بچهٔ جداییه... روی آرامش رو ندیده... پر از حسرت و کمبود و عقده است...
اما بهانهطلب نیست!
بیتجربه و نابلد و کوچولو و لجباز هست،
اما بهانهطلب نیست!
سه سال پیش اربعین مصادف بود با کنکور سراسریش.
بدون نیاز به مشورت،
موند و کنکورش رو داد،
وَ سه ساعت بعد از کنکور
با بلیط هواپیمایی که حاصل دو سال کار کردنش بود و براش برنامه داشت
خودش رو رسوند پیادهروی اربعین!
یه بچه!
یه بچهٔ ۱۸ ساله
با کلی رنج و سختی
چنین ضرورتهایی رو تشخیص داد!
سر یه تجمعِ ساده و درک ضرورتش
بزرگای نمازشبخون ما موندن(!)
مادرِ دو تا بچه مونده(!)
مردی که لم میده جلو تیوی و برای مدیریت جنگ تز میده مونده(!)
اونوقت یه بچه
هم فهمید امام حسینی که بهش ضرورتِ درس رو نفهمونده، قلابیه!
هم فهمید درسی که ختم به امام حسین علیه السلام نشه به درد نمیخوره!
من با چنین بچهای همسفر شدم😍