eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
فقط یه پرچمِ ایران دست‌مه. فقط یه پرچم! دو تا دختره با ماشین کشیدن جلوم و انگشتِ بی‌ادبی نشونم دادن(!) من؟ تا بناگوش خندیدم و مُشتِ گره‌کرده نشون‌ش دادم🇮🇷😎✊ به پرچم‌هاتون دوباره نگاه کنید؛ گفته بودم ساده نگیریدش! گفته بودم فقط همراهِ شب‌تون نباشه!
نمازمغرب و عشام رو جایی پیدا نکردم بخونم. یک ساعته هاشمیه پی مسجدم که باز نبود... بالاخره یه مسجد پیدا کردم که تو حیاط موکت انداختن برای نماز. موکب چای دارن‌. خانواده‌ها اومدن و روی موکت با بچه‌هاشون نشستن. پرچمه. سرویس بهداشتی نزدیکه. شبیه کجا؟! آره😍😍😍 اربعین😍❣😍❣😍❣
سربه‌راه
پشتِ هر دو تا دستام زخم و زیلی شده و ردش مونده. انگار دستِ پسریه که تو جوشکاری کار می‌کنه. به دور از
گوشتِ قیمه‌م رو که تَفت می‌دادم، کم‌کم رنگ عوض کرد و شد قهوه‌ای... پخته شد... دستم که از بخارِ آبِ جوش سوخت، اون‌رنگی شده... وَ تاول زده... صبح که دیدم‌ش ضعف کردم... اون‌قدر که ایستاده بودم و نشستم... الآن بهش خیره شدم و به جهنم فکر می‌کنم... این فقط حاصلِ یه لحظه بخارِ آبِ جوشه... فقط یه لحظه...
دستای پر از زخم و رد و لک‌شده‌م نه شبیهِ دختراست؛ نه شبیه نویسنده‌ها؛ نه شبیه معلم‌ها. شبیهِ دستای یه چوپانه تو کوهستان‌های سردسیرِ مرزی!
من از تدریسِ مجازی بیزارم! خواب و خوراک و زندگی رو ازم می‌گیره. وقتی باید بخوابم، بیدار می‌مونم و ویدئو می‌گیرم. وقتی باید بیدار باشم، موبایل‌به‌دست توی گروه‌های کلاسی‌ام. یه دستشویی برم یا یه نماز ظهر بخونم، دویست پیامِ بی‌پاسخ، شخصیِ من رو پُر می‌کنه. بعد از اتمامِ کلاس، تا سه یا چهار ساعت باید پیام‌های شخصی‌م رو پاسخ بدم و تمرین‌ها و فعالیت‌های دخترام رو بررسی کنم. وقتی روبیکا و شادم از پیامِ نخونده پاک می‌شه و پیام‌های غیرلازم رو حذف می‌کنم و فضا تمیز و مرتب می‌شه، به یک ساعت نکشیده که نوبتِ کلاسِ بعدی می‌شه و باز شخصیِ من پر از پیام... این درد هم که در روبیکا، بعد از من دبیر بعدی تدریس می‌کنه و گروهِ کلاس شلوغ و زشت می‌شه، افزون بر دردهای دیگره. با وجودِ این رنجِ مدام، من به تدریس در مسجدی که دیشب پیشنهاد شد، گفتم نه! خانواده‌هایی که تجمع میان، بچه‌هاشون در هر سنّی باشه، می‌تونن داخل مسجد برن کلاس درس ریاضی یا فارسی یا زبان. من نه تنها نپذیرفتم، که مانع هم شدم! چرا وقتی باید تربیت می‌کردیم، نکردیم و وقتی باید درس می‌دادیم، ندادیم که حالا همه‌چی رو قاطی نکنیم؟! بچه‌ها ونوجوان‌هاتون رو شب فقط بذارید تجمع! نه درس! نه عبادت! نه کار دیگه‌ای! فقط تجمع! «بچه‌ای که ضرورتِ انقلاب رو درک کنه، برای اون انقلاب درس می‌خونه، زحمت می‌کشه، دانشگاهِ خوب می‌ره و شاگرداول می‌شه.» ولی بچه‌ای که ضرورتِ انقلاب رو نفهمه، می‌شه همین پشت‌کنکوری‌های خنگی که سؤال‌شونه شب بریم تجمع پس کی درس بخونیم؟! بچه‌ای که ضرورتِ انقلاب رو نفهمه، می‌شه همین شب‌امتحانی‌های خنگی از این مسجد به اون برنامه پلاسن و کارنامه‌هاشون پر از بیست‌های الکیه و اگه یه آزمون مدارس تیزهوشان که آزمون‌های واقعیه جلوشون بذاری، ده هم نمی‌گیرن(!) انقلاب بی‌نیاز از این خنگاست. بذارید اینا در خودشون بلولن. اونی که باهوشه و به‌درد انقلاب می‌خوره، خودش ضرورت‌سنج داره. می‌فهمه کی درس بخونه، کی بره اربعین، کی بمونه کنکور بده، کی بخوابه، کی بخوره، کی پا شه، کی بشینه... باهو‌ش‌ها، سردرگم و دورِ خودشون بچرخ و دنبالِ نسخهٔ این و اون نیستن. این باهوش‌ها بودن که انقلاب کردن و انقلاب رو نگه داشتن! ای کاش کتاب‌خون بودید و اینا رو می‌دونستید(!) ولی فقط باهوش‌هان که از روی دلخواه و توصیه کتاب نمی‌خونن، بلکه عمرشون رو صرف کتاب‌هایی می‌کنن که چهل صفحه‌ش، چهل دسته کتاب رو در ذهن پوشش بده. دین، اساساً هوش‌مندطلبه. فرقِ بین چادر و عبا رو یه باهوش می‌فهمه، نه یه خنگ که با کلی اداواصول و قِروفر و دبدبه و کبکبه هنوز مثلِ یه دخترِ کلاس‌هفتمی، گیرِ پفِ دماغشه(!) هرگز نگرانِ ریزش‌ها نباشید، اونی که ریختنی باشه، شما جون‌ت رو هم براش بدی، می‌ریزه! اون‌که موندنی باشه هم دنیا تف‌‌ش کنه می‌مونه! انقلاب به آدم‌های باهوش و ثابت‌قدم نیاز داره. نه مشتی طلبکارِ کفِ روی آبِ با یه شبهه گریه‌کنون بدوبدو گوشهٔ اتاق‌شون و نگرانِ کج شدنِ طلقِ روسری‌شون(!)
سربه‌راه
من از تدریسِ مجازی بیزارم! خواب و خوراک و زندگی رو ازم می‌گیره. وقتی باید بخوابم، بیدار می‌مونم و
بلاخانوم سه روزِ پیش پیام داد که خانوم؛ خسته‌ام. دیگه نمی‌تونم مثل قبل درس بخونم. احساس می‌کنم حالم خوش نیست. پیام ندادم. زنگ زدم. بلاخانوم مذهبی نیست. نه ترس دارم از خنگی پناه ببره به حوزه و بهانه کنه می‌خوام سرباز امام زمان علیه السلام شم(!) نه می‌تونم از راه رضای خدا وارد شم و ترغیب‌ش کنم به انجام‌وظیفه... اما وطن‌دوسته. بهش گفتم منم خسته‌ام. بهش ساعت خواب و بیداری‌م و گفتم. ساعتِ مدرسه رو. ساعت درس خوندنم رو. ساعت تجمع رو. بهش ریز و درشت مشغله‌هام و گفتم. گفتم کل‌ روز خمیازه می‌کشم. خسته‌ام و خواب‌آلود. خی‌لی وقته فیلم ندیدم. خی‌لی وقته خواب راحت نداشتم و آشفته خوابیدم. اما فردای پیروزی این وطن باید آبادتر از قبل شه. شده تا زنده‌ام هی درس بخونم، هی کنکور شرکت کنم، هی گوشه‌ای از کار رو بگیرم، می‌گیرم. اما کشور، دستِ دزد نمی‌دم! بعد از تماس‌م از میزش عکس گرفته بود که نشسته به درس خوندن. هشتگ زده بود . از میزم براش عکس فرستادم که شلوغ از کتابای مدرسه و تست‌های خودم و لپ‌تاپ و چای و قهوه بود. هشتگ زدم . اونی که رفتنی باشه دنبالِ یه بهانه است برای رفتن! حالا همه خودشون رو برای جذب، قیمه قیمه کنن(!) اونی که موندنی باشه دنبالِ یه بهانه است برای موندن! حالا همه تف و لعنش کنن و هولش بدن که بره(!) بلاخانوم رو بی‌خود برای خودم انتخاب نکردم که😍❣
سربه‌راه
من از تدریسِ مجازی بیزارم! خواب و خوراک و زندگی رو ازم می‌گیره. وقتی باید بخوابم، بیدار می‌مونم و
بچه رو یادتونه؟ اربعین با ما اومد؟ یادتونه که من همکارام و چندین نفر از دوستام رو پیچوندم و نخواستم اربعین با ما بیان؟ من با هر کسی همسفر نمی‌شم. همسفر مهمه. یکی از دلایلی که بچه رو همسفرم کردم اینه که با وجود آزمون‌های وحشتناکی که در زندگی از سر گذرونده...‌ بچهٔ جداییه... روی آرامش رو ندیده... پر از حسرت و کمبود و عقده است... اما بهانه‌طلب نیست! بی‌تجربه و نابلد و کوچولو و لجباز هست، اما بهانه‌طلب نیست! سه سال پیش اربعین مصادف بود با کنکور سراسری‌ش. بدون نیاز به مشورت، موند و کنکورش رو داد، وَ سه ساعت بعد از کنکور با بلیط هواپیمایی که حاصل دو سال کار کردنش بود و براش برنامه داشت خودش رو رسوند پیاده‌روی اربعین! یه بچه! یه بچهٔ ۱۸ ساله با کلی رنج و سختی چنین ضرورت‌هایی رو تشخیص داد! سر یه تجمعِ ساده و درک ضرورتش بزرگای نمازشب‌خون ما موندن(!) مادرِ دو تا بچه مونده(!) مردی که لم می‌ده جلو تی‌وی و برای مدیریت جنگ تز می‌ده مونده(!) اون‌وقت یه بچه هم فهمید امام حسینی که بهش ضرورتِ درس رو نفهمونده، قلابیه! هم فهمید درسی که ختم به امام حسین علیه السلام نشه به‌ درد نمی‌خوره! من با چنین بچه‌ای همسفر شدم😍
سی سالشه. دانشگاه‌رفته، سفرکرده، کارکشته. ولی ذهن‌ش شبیه خانم‌های کاشتِ ناخنِ صبح تا شب جلوی ماهواره است(!) بچه‌ها هر کدوم، از راه‌های مختلف، تلاش داشتن بهش اثبات کنن داره اشتباه می‌گه. قبول نمی‌کرد. رو کردن به من و گفتن تو یه چیزی بگو! گفتم ما پیروزیم. وَ دنیا رو واردِ مرحلهٔ جدیدی کردیم. دروازه‌های نظمِ نوینِ جهانی گشوده شده. غربِ آسیا دیگه خاورمیانه نخواهد شد! این رو دنیا می‌گه، نه رسانه‌های جمهوری اسلامی. با ذوق پرید و گفت خب نمی‌ذارین دنیا رو گوش بدیم که! اینستاگرام قطعه! موبایلم رو درآوردم. پیام‌های ذخیرهٔ ایتام رو باز کردم. دادم دستش. گفتم بالا و پایین کن. ببین. بالا و پایین کرد. دید. گفتم همه‌شون توئیت‌های خارجی‌هاست. دارم روی اصطلاحاتِ زبانم کار می‌کنم. باعث تقویت زبان می‌شه.‌ از دنیا هم باخبرم. بدون ماهواره. بدون اینستاگرام. بدون اتلاف عمر و روح. همیشه هم مرجعِ خبرهات، من بودم. همیشه هم زودتر از تو مطلع می‌شدم. درسته؟ ساکت نشسته و داره پیام‌های ذخیره‌م و می‌بینه. همه انگلیسی. روشون هم کار کردم و فسفری و یادداشتی‌ان. با صدای آرومی می‌گه خب اینا رو از کجا میاری؟ می‌گم قبلاً بهت گفته بودم. نخواستی از جامِ بلورین و تمیز سیراب شی. آبِ توی آفتابه رو سر کشیدی! گفته بودم مهم اینه سایت‌شناس باشی. کانال‌شناس باشی. وبلاگ‌شناس باشی. مهم اینه ببینی کدوم سایت ممکنه بازخورد کمتری داشته باشه، اما سریع‌تر خبر رو کار می‌کنه. مهم اینه بدونی فلانی که خاله‌زنک‌طور می‌نویسه، ولی لای حرفاش داره خبرِ روز می‌ده‌. مهم اینه بدونی فلان کانال ایتا که هیچی بارش نیست، بازنشرهاش همه از خارجی‌زبان‌هاست. وَ بلد باشی کدوم روزنامه و نشریه داره متقن و مطمئن کار می‌کنه. اینا رو قبلاً بهت گفته بودم. شاید پنج سال پیش! وقتی با تعجب ازم پرسیدی تو چطوری این و از فیلمی که با سانسور و دوبله دیدی فهمیدی؟ در حالی که من مقیدم فیلم رو بدون سانسور و دوبله ببینم اما بازم نفهمیدم! یادته؟ سکوت کرده چون یادشه!
چهل و پنج شب می‌شه که تو خیابون‌یم؟ فکر کنم آره. نشمردم. امروز یه بمب دستی تو تهران ترکیده. خواستم بگم اگه تو خیابون نبودیم، با همین بمب‌های داخلیِ دستی، تموم شده بودیم! من یه معلم هستم؛ یه معلم از تکرارِ درس خسته نمی‌شه! این‌قدر مسیر رو برای تدریس تغییر می‌ده تا شاید بالاخره اونی که نمی‌فهمه بفهمه... از هرکی نفهمیده خسته نشید. این بمب دستی زیاد خواهد شد... هجده و نوزده دی و هجومِ وحوش اتفاق خواهد افتاد... اگر ما شب‌ها خیابون نیایم... باور کنید همین خیابون اومدن‌های ما، دفاعه... پرچم، سلاحه... وَ فریادهامون، موشک.
پرسید امشب رو به نیابت از کی اومدی تجمع؟ گفتم حکیم ابوالقاسم فردوسی. هنوز داره با ذوق برای بقیه تعریف می‌کنه که این دختره امشب رو به نیابت از فردوسی اومده شعار بده و پرچم بگردونه :) نمی‌دونم بهش بگم سه شبِ پیش به نیابت از ابوالفضل بیهقی اومدم و شبِ قبل‌ش که مالِ شهید حسن باقری بود هیچی، اما شبِ قبل‌ترش به نیابت از بوعلی سینا اومدم چقدررررررر تعجب کنه :)) فرداشب هم به نیابت از مرحوم امیرحسین فردی قراره بیام :))