سربهراه
من روزی سه بار فالوورهای جانفدا رو نگاه میکنم. نماز صبح. نماز ظهر. نماز مغرب. هر روز منتظرم ۴۰ میل
گفت ثبتنام نکردم، یهوقت لازم شه بیان ببرن من یه زنم، با بچه و شوهر و اینا خب چه کنم؟!
من داشتم نفسای عمیــــــــــــــــق میکشیدم!
گفتم ببرن؟! هشت سال، دستِ خالی جنگیدن، کی و بردن؟! تازه پیرمردا و بچهها و زنها رو هم پس میزدن! کتاب نخوندی؟! زندگیهاشون رو؟! که چقدر شناسنامه دستکاری کردن که بتونن برن؟! حتی میفهمیدن پدر و مادرت راضی نیستن نمیبردن! الآن که موشک و جانفدا طوری داریم که واسه هشتاد سال دستِ خالی جنگیدن هم کفایته! ببرن؟! کی میاد ببرهت؟!
گفت پس چه فایده ثبتنام کردن یا نکردن؟!
گفتم این رقم، یعنی تابآوریِ یه کشور برای جنگ. یعنی دستِ باز برای رهبرش. برای مسؤولینش. برای فرماندهانش.
رقمِ جانفدا یعنی ایرانی چقدر پای کار جنگشه. یعنی تو میتونی اون رقم رو بکوبی تو صورتِ دشمن و بگی ببین! من مردمم پشتم هستن. بجنگ تا بجنگیم. این رقم واسه بردن نیست، که البته هر زمان لازم شه ماها رفتنی هم هستیم. اما واسه «بیان ببرن»(!) نیست، واسه سینهسپر کردن برابر دشمنه که دراومد چشمت؟! دیدی مردم پای جنگیدن و مقاومت رو امضا زدن؟! هستن و مقاومت میکنن تا دهن تو رو گ... گِل بگیریم.
موبایلِ دکمهایش رو داد و گفت من نمیدونستم! اگه اینطوریه منم ثبتنام کن. آره من پای جنگیدن هستم. یکی باید اینا رو بنشونه سر جاشون.
حالا من دو سهم دارم توی این رقم؛
خودم
اثرِ تبیینم😍
به رفیق میگم برای روز دختر میخواستم چنین چیزی بنویسم. ننوشتم.
گفت چرا؟
گفتم نخواستم اندوهی که فایدهای نداره رو علنی کنم.
گفت کانال که زدی گفتی روزمرهنویسیمه که نوشتن از دستم نره، فقط مراقبم خودم و بقیه ناامید نشیم. باز اون مغزِ وسواسِ فرهنگیت، محدودت کرد؟!
سکوت کردم.
فکر کردم.
وَ دیدم بله!
باز این مغزِ وسواسِ فرهنگیم محدودم کرد...
بهزودی اون مطلب رو مینویسم.
اندوهی که علنی کردنش هیچ فایدهای به دنیا نمیرسونه و خوندنش اتلاف وقته.
چون یادم اومد اینجا رو زدم که روزمرههام و بنویسم وَ فقط مراقب باشم خودم و دیگران رو ناامید نکنه.
همین.
چند شبه تجمع که میام گریه میکنم.
قلبم سنگینه و تلاش میکنم شبیه احمقهای کانالدار که معتقدم مشتی بیسوادن که تو زندگیهای خودشون موندن ولی واسه هر چیز مملکت تحلیل میدن و نطق میکنن، نباشم و در چیزی که تخصص ندارم، نظری ندم و فقط به وظیفهم که خیابون و مطالبه است ادامه بدم.
اما قلبم سنگینه... سکوتِ صحنهٔ نبرد آزارم میده... اصلاً من همیشه از سکوتِ وسطِ دعوا بدم میومده... از بچگی تا همین حالا یا میخوردم یا میزدم... ولی سکوت نمیکردم!
من جایی تو وظیفهم کم گذاشتم که ترامپ؛
قاتلِ رهبرم...
هنوز زر میزنه؟!
قابی که روبرومه برام عجیبه؛
عکسِ رهبرم... شهید.
عکسِ رئیسجمهورم ابراهیم رئیسی... شهید.
عکسِ سردارم قاسم سلیمانی... شهید.
کاش تو پیری نوه داشته باشم که بتونم بهش بگم چه سرسختِ تابآوری بودم...
سربهراه
چند شبه تجمع که میام گریه میکنم. قلبم سنگینه و تلاش میکنم شبیه احمقهای کانالدار که معتقدم مشتی ب
کاش من دختربچهٔ انقلابی بودم و تو برام دهنِ ترامپ رو گِل میگرفتی سِدمجیدِ نقطهزن...
راستی؛
خیلی خوشحالم کار آقای چاوشی «مردمی» نشد :)
صداوسیما رو نگاه نکنید، من پنجاه و چند شبه کل خیابونای مشهد رو از بالا تا پایین سر زدم، کارش رو هیچجا ندیدم پخش کنن! ولی این بزن که خووووووب میزنی، حتی هفتِ تیرِ مشهد بازپخش میشد و درخواست داشت :))
«مردم» متوجهن که علاج در چیه!
پینوشت:
لینک دادم که بگم من خودم از برخی کارهای ایشون در تدریس استفاده میکنم. تشبیهات و تصاویر نغزی دارن.
اما «هنر» باید «متعهد» باشه.
من نمیگم.
طرحِ
کلیِ
اندیشهٔ
اسلامی
در
قرآن
میگه.
کی نوشته؟ ؛))
وقتی با استادام و همکلاسیهام بحث میکردم، بهشون میگفتم تا حالا سخنرانیهاش و گوش دادید؟ کتاباش و خوندید؟ باشناخت باهاش دشمنی میکنید یا از روی حِقد و کینه؟
گوش نمیکردن و نمیخوندن! مغزهای زنگزدهشون مسخ شده بود...
حالا ولی...
این عکس از میدان ولیعصرِ تهرانه.
حالا که شهید شد و دیدن کاری کرده که این کشور فرونپاشید و این پرچم، پایین نیومد، اومدن بشناسنش...
استاد مهدی زرقانی، عصرِ شنبهای در کلاسهای مُشرف به حیاطِ دانشکده که امروز فیلمش رو گذاشتم، میانهٔ کلاسِ تاریخادبیات ازم پرسید چرا طرفدارشی؟
من مغرور و متکبّر گفتم «چون باهوشم!»
این بهترین پاسخِ عمرم بود به یکی از باهوشترین استادهای دانشگاهِ فردوسی.
مدیرِ آموزشِ یکی از نواحیِ مشهده.
کاری داشتم و پاسخ گرفتم.
ادامهٔ پاسخش آدرسِ کانالش رو فرستاد. نگاهی کردم. از ایناست که به تازهاومدهها خوشآمد میگه و قبل از خواب شب بهخیر و صبحها روزبهخیر😂 بعد تو کانالش راههای موفقیت و شادی رو گذاشته از دید تجربیات خودش(!)
چیزی نگفتم و کارم تمام شد، ولی وقتی پیامِ دعوت به کانالش رو داد، لازم دونستم این پاسخ رو بدم.
رفیق میگه این رو اداره میبینی، کاش چیزی نمیگفتی. گفتم بهش فکر کردم ولی دیدم من معلم هستم و اگر مقابل ذائقهسازیِ خطا، اشاعهٔ توهم و بیهودگی ایستادگی نکنم، به رسالتم خیانت کردم!
یه معلم باید مراقبِ کوچکترین تحریفات باشه.