مدیرِ آموزشِ یکی از نواحیِ مشهده.
کاری داشتم و پاسخ گرفتم.
ادامهٔ پاسخش آدرسِ کانالش رو فرستاد. نگاهی کردم. از ایناست که به تازهاومدهها خوشآمد میگه و قبل از خواب شب بهخیر و صبحها روزبهخیر😂 بعد تو کانالش راههای موفقیت و شادی رو گذاشته از دید تجربیات خودش(!)
چیزی نگفتم و کارم تمام شد، ولی وقتی پیامِ دعوت به کانالش رو داد، لازم دونستم این پاسخ رو بدم.
رفیق میگه این رو اداره میبینی، کاش چیزی نمیگفتی. گفتم بهش فکر کردم ولی دیدم من معلم هستم و اگر مقابل ذائقهسازیِ خطا، اشاعهٔ توهم و بیهودگی ایستادگی نکنم، به رسالتم خیانت کردم!
یه معلم باید مراقبِ کوچکترین تحریفات باشه.
سربهراه
به رفیق میگم برای روز دختر میخواستم چنین چیزی بنویسم. ننوشتم. گفت چرا؟ گفتم نخواستم اندوهی که ف
روزِ دختر، برای نورچشمیهام، جدا جدا و اختصاصی، از عکسها و فیلمها و لحظاتِ مشترکمون کلیپ ساختم و براشون فرستادم و با پیامآوا روزشون رو تبریک گفتم.
یه کارتپستالِ دیجیتالِ معمولی هم برای کلاسام فرستادم و روزشون رو تبریک گفتم.
مسلمّه که اختصاصیها خیلی ذوق کردن و بازخوردهای فوقالعادهای داشتن، اما کلاسهام حتی از یه کارتِ ساده ذوق کردن و متقابلاً روزم رو بهم تبریک گفتن.
یکی از این تبریکها اذیتم کرد...
نوشته بود «خانم جونم، روز خودتون هم مبارک، البته که شما مردی هستید برای خودتون و باید روز مرد رو بهتون تبریک گفت❤️».
تو خاطرمه سالهای قبل هم چنین چیزی شنیده بودم و حتی خاطرمه که واقعاً روز مرد، هدیه گرفتم و شاید همینجا نوشتم و شاید هم وبلاگم. برخی از بچههای تیمِ جهادیم بهم میگن بابا و روز مرد برام کادو میگیرن.
خب خیلی از دخترا اگر چنین چیزی براشون پیش بیاد ذوقمرگ میشن... پشتِ این خوشحالی، عقدهها و حسرتها و کمبودهای عمیقی نهفته...
اما من نه تنها خوشحال نمیشم که عصبانی هم میشم... البته نمیتونم به افراد خرده بگیرم و چیزی به کسی نمیگم، بلکه از سبک زندگیم عصبانی میشم...
اونایی که روز مرد رو بهم تبریک میگن یا من رو مردتر میبینن تا دختر، خصلتهایی از من دیدن که خب منم باشم چنین برداشتی میکنم...
اما پشتِ اون خصلتها رو نمیبینن و من هم نمیتونم توضیح بدم...
پیشتر در مورد برخی چیزها نوشتم؛ بهطور نمونه خاطرمه که بارها و بارها نوشتم من ازدواج کنم دیگه فعالیت اقتصادی نمیکنم، بلکه فقط به فعالیت اجتماعی و جهادی میپردازم، اما بههیچوجه حقوق دریافت نخواهم کرد. این رو به خواستگارها همیشه همون اول میگم، که من به محض بله گفتن به شما، دست از هر گونه فعالیت اقتصادی خواهم کشید و بار اقتصادی زندگی به دوش شماست. دلایلش رو هم نوشته بودم اینجا. ما تو غار زندگی نمیکنیم که تصمیمات شخصیمون فقط به خودمون مربوط باشه(!) نه! هر تصمیمِ ما، ابعادِ اجتماعی و تمدنی هم داره. مثلاً این چند سال اخیر که دخترای ما آویزون شدن و هدف از خلقت رو تنها و تنها ازدواج شناختن(!) به کل جامعه آسیب رسوندن و ذائقهها تغییر دادن و کلی کلی تغییراتِ روانشناختی و جامعهشناختی رقم زدن...
یا شاغل بودنِ دخترا و خانمها چقدر جامعهٔ مردانِ ما رو به سمت تنپروری و خروج از فطرتشون سوق داده و از «جوهره»شون که کار کردنه دورشون کرده...
اینها هم آسیب به خودشونه، هم به جامعه...
چرا افسردگی و طلاق و فروپاشیهای روانی زیاد شده؟
ذهن جامعنگر میتونه همهٔ این چیزها رو تحلیل کنه.
زنداداشم یه بار میگفت فلانجا رفتم مهمونی، فلانی بهم طعنه زده تو چرا نشستی تو خونه و کمکخرج شوهرت نیستی؟! بعد همهشون ریختن سر زنداداشم و بهش حس عذاب وجدان و ناکافی بودن دادن. بهش گفتم باید جواب میدادی چون شوهر دارم، نه دستهبیل! وَ وظیفهٔ شوهرمه خرج بیاره و وظیفهٔ من «تدبیر»ه. سه ساعت باهاش صحبت کردم تا تونستم اونهمه وهم و عقدهای که بهش ریخته بودن رو پاکسازی کنم و بهش ثابت کنم تو در درستترین نقطهٔ حرکتِ یک زن ایستادی و اگر برادرم تونست فلان چیز رو بخره یا بهمان کار رو بکنه، از تدبیر و قناعت ودوراندیشی و همراهیِ تو بوده، از خونهٔ امن و آرومی بوده که تو برای برادرم ساختی.
پس مبرهنه از تبریکهای اینچنینی که من رو مردتر از دختر میدونن عصبانی میشم اما نمیتونم چیزی بگم... اونها تنها سفر کردنهای من رو دیدن... کار کردنم... اردوهای جهادی در سیل و زلزله و محرومیت... سفرهای خطرناک... تصمیمهای سخت... کار کردن با مردها... اونها دیدن من مارمولک میکُشم... قورباغه میگیرم... از درخت بالا میرم... بلدم وسط بیابون چطور شب رو روز کنم... کولر راه بندازم... آتیش درست کنم... وَ خصلتهایی اخلاقی که گاهی خودم حتی حواسم بهشون نیست...
اما نمیدونن من این کارها رو بلدم چون «مجبورم بلد باشم»! نه اینکه دلم بخواد...
سه شبِ پیش یکی از دوستانم با گریه تعریف میکرد پدرم داره به تجمع رفتنم گیر میده و اذیتم... داشت با گریه میگفت پدرم گفته یعنی چه تا یکِ شب تنها تو خیابونی؟ وَ دوستم جواب داده خب اگر نگرانمی با من بیا! همراهم باش! وَ پدرش سکوت کرده...
ما میدونستیم درد کجاست... مشکل چیه... ما پابهپای گریههاش، گریه کردیم...
اولینباری که رفتم اربعین و برگشتم، به هر دری زدم که اربعین بعدی با پدرم برم... اونموقعها کاروان نبود و دخترها رو نمیبردن... من باید میرفتم تهران و با دانشجوهای تهران همراه میشدم... «انتخابِ من این بود که با پدرم برم... با همهٔ تفاوتهای عقیدتی... با همهٔ شکافهای بینمون...» ولی انتخابِ پدرم، همراهی با من نبود...
سربهراه
به رفیق میگم برای روز دختر میخواستم چنین چیزی بنویسم. ننوشتم. گفت چرا؟ گفتم نخواستم اندوهی که ف
من برام سخت بود با اونها همسفر باشم، اما باهاشون همهجا میرفتم. بندرعباس، تهران، کرج، تربت... با آهنگ گذاشتن و حجاب و پاسور بازی کردنشون و حرفای سیاسی و همهٔ اون زجرها کنار میومدم چون انتخابم «خانوادهم» بود... اما اونها بعد از هدایت شدنم، حتی یک قدم برای همراهی با من برنداشتن...
من با اونها مقابله نمیکردم و اونها هنوز و هنوز در مقابله با من هستن...
من در خونواده نمایندهٔ ولی فقیهم و سیبلِ هر هجومی...
من با هدایت شدنم یادم نرفت اونها خونوادهم هستن، اما اونها فراموش کردن من دختر و خواهرشونم...
بابا نگرانم میشد، مدام تماس میگرفت که شمارهٔ رئیسکاروانها رو بهش بدم، شمارهٔ دوستام و میخواست...
من هم هیچکدوم رو انجام نمیدادم تا مجبور شه با من بیاد...
حتی یک سال پول کربلاش و خودم دادم. بهش نگفتم... حتی هنوز... که من اون پول رو قرض کردم و بابتش دو سال خودم رو بردم زیر قرض... به بابا گفتم پول از خودمه... بیا بریم... من تو پیادهروی بلدم چه کار کنم خسته نشی...
نیومد... وَ اصرارهای من کار رو رسوند به دعوا... وَ من برای همیشه خودم رو جدا کردم و مسیرم رو تنها نوشتم...
«انتخابِ من، خانوادهم بود» ولی انتخابِ اونا من نبودم...
پس مجبور شدم تنهایی سفر کردن رو یاد بگیرم... مجبور شدم نیمهشعبانِ ۱۴۰۳ گوشهٔ مرزِ عِراق، جلوی اونهمه نامحرم، تکوتنها، بند بندِ وجودم بلرزه و امام زمان علیه السلام رو صدا بزنم...
اگر بلدم کولر راه بندازم... اگر بلدم تنها برم کوهنوردی... اگر بلدم تنها آتیش روشن کنم... قسط و قرض بدم... غصهٔ مدرکم رو به دوش بکشم... میانهٔ معرکه دستام نلرزه... دهِ شب به جرم امربهمعروف پاسگاه پلیس باشم...
چون
مجبورم!
نه اینکه انتخابم باشه!
من دخترِ چای و هِل دم کردنم... دخترِ شلهزرد پختن... دخترِ تا توی خونه بودن و دیگران بیرون رفتن، بدوبدو آشپزی کردن... من دخترِ عشق کردن با ظرفای شسته و خونهٔ جاروکشیده و بوی نرمکنندهٔ روی لباسای شستهشدهام... من دخترِ غنچههای گلمحمدی خریدنم از کاشان برای روی چای... همین حالا که دارم مینویسم، دستام بوی سیر و پیاز میده چون تا مادرم رفت بیرون، پریدم سر گاز و بساط آشپزی بهپا کردم...
من نخواستم مرد باشم! نخواستم کسی بهم تکیه کنه! فطرتِ من این نیست... فطرتِ من رژ لب کشیدنه توی مدرسه و پنسهای رنگی زدن به موهام و معطر و زیبا پابه کلاس گذاشتن که دخترام ببینن این همون خانومه که زنگ آخر صورتش رو میشوره و پنساش رو درمیاره و همهٔ این زیباییها رو میپوشونه و چادر سرش میکنه و از مدرسه میره بیرون...
هر کاری هم که بلدش نیستم مثل رانندگی، چون مجبورش نشدم! نه اینکه ضرورتش بدونم!
من بهضرورت زندگی میکنم...
وَ هر خصلتِ مردانهای در من بروز کرده، ضرورتِ زندگیم بوده... نه خواست خودم...
من تا به این سن از خانوادهام تبریک روز دختر نگرفتم... دو سال اولی که عروسدار شدیم، مادرم بهخاطر عروسش روز دختر رو جشن گرفت و تحفهای هم به من داد، اما جز اون، منی که تنها دختر این خونهام، هرگز تبریکی نداشتم... روز معلم هم :)
من حتی از همسایهها هدیه گرفتم، اما از پدر و مادرم که دیدن، نه!
برام مهم نیست؟
معلومه که مهمه! هرکس در چنین شرایطی گفت برام مهم نیست، مثل آهو داره دروغ میگه! معلومه که مهمه! فطرتِ ما دخترا محبتطلبه! ما فطری توجه دیدن رو دوست داریم! ولی مجبور شدم خودم رو با این خانواده وفق بدم و بهجای تمرکز روی تفاوتها، متمرکز روی خوبیهاشون باشم... اگر شکافِ بین خودم و پدرم رو دیدم و رنج کشیدم، این رو هم ببینم که همین پدر میتونست اجازهٔ سفر بهم نده و مثلِ خیلی از پدرهای مذهبی که خودشون اربعین میرن و زن و دخترشون رو نمیبرن چون معتقدن اربعین جای زن نیست(!) مانع رفتنم بشه، اما نشد! و بدون هیچ اعتقادی، معتقده دخترها هم میتونن هر سفری برن و زن و مرد نداره. مانعِ تجردم نشد و هرگز مجبورم نکرد ازدواج کنم. همفکرم نیست، اما بهجای من هم فکر نکرد. همراهم نیست، اما سدّ من هم نشد. معتقد نیست، اما آزاده هست.
من دخترِ مستقلی هستم،
اما این استقلال، خواستهم نبوده و نیست...
من رسالتِ زن و دختر رو در این چیزها و شعارِ استقلال نمیبینم! در همون چیزی میبینم که طراحِ طرح کلی اندیشهٔ اسلامی دیده...
من استقلال رو در اندیشه میبینم؛ در تصمیمگیری؛ در تدبیر؛ در شخصیت؛ در اهداف... نه در کولر بهراه کردن برای اتاقم(!) اینها رو باید پدرم و برادرهام انجام میدادن... اما ندادن وَ من «بهضرورت» یاد گرفتم زندگیم رو پیش ببرم... وَ این استقلال، ضربههای جدی به پیکرهٔ فطرتِ زنانهم زده...
اونقدر هم درس و کتاب خوندم و در جامعه کار و زندگی کردم و اونقدر سفر رفتم و آدم دیدم که بدونم، یه دختر، باید در چه قلهای بایسته و دنبالِ چیزهایی که همسو با فطرتم نیست، نیستم...
سربهراه
به رفیق میگم برای روز دختر میخواستم چنین چیزی بنویسم. ننوشتم. گفت چرا؟ گفتم نخواستم اندوهی که ف
روزِ من؛
روزِ دختره.
وَ استقلالم رو در همون هدیههایی میبینم که همکارانم و دوستانم بهم دادن؛
پنسهای رنگی... جورابهای طرحدار... کش مو... کاکائو... گیرهٔ روسری...
روزم با تأخیر، مبارک❣
حکیم فردوسی هم هدیهٔ روزِ دخترمه و تازهساکنِ کتابخونهم😍
بهنظرم بیربط نیست به ثوابی که ایشون رو در اون شریک کردم☺️
یک پیامِ متحد
از سرانِ سه قوّه✌️🇮🇷
این درسته. آفرین به مسؤولین. جگرم حال اومد. حالا قمارباز بره عرعر کنه.
من صفحهٔ پرمخاطب میداشتم، پیامِ سرانِ کشورم رو بهسبکِ خودشون رونوشت میگرفتم و با اسمِ خودم هم بازنشر میدادم.
درواقع دوست دارم کل ایران الآن همین پیام رو از صفحهشون نشر بدن.
همهٔ ما
یکصدا هستیم.
اصلاً الآن پروفایلش رو درست میکنم و میذارم.
بهنظرم الآن وقتِ سِت کردنِ پروفایلهاست😎