به رفیق میگم برای روز دختر میخواستم چنین چیزی بنویسم. ننوشتم.
گفت چرا؟
گفتم نخواستم اندوهی که فایدهای نداره رو علنی کنم.
گفت کانال که زدی گفتی روزمرهنویسیمه که نوشتن از دستم نره، فقط مراقبم خودم و بقیه ناامید نشیم. باز اون مغزِ وسواسِ فرهنگیت، محدودت کرد؟!
سکوت کردم.
فکر کردم.
وَ دیدم بله!
باز این مغزِ وسواسِ فرهنگیم محدودم کرد...
بهزودی اون مطلب رو مینویسم.
اندوهی که علنی کردنش هیچ فایدهای به دنیا نمیرسونه و خوندنش اتلاف وقته.
چون یادم اومد اینجا رو زدم که روزمرههام و بنویسم وَ فقط مراقب باشم خودم و دیگران رو ناامید نکنه.
همین.
چند شبه تجمع که میام گریه میکنم.
قلبم سنگینه و تلاش میکنم شبیه احمقهای کانالدار که معتقدم مشتی بیسوادن که تو زندگیهای خودشون موندن ولی واسه هر چیز مملکت تحلیل میدن و نطق میکنن، نباشم و در چیزی که تخصص ندارم، نظری ندم و فقط به وظیفهم که خیابون و مطالبه است ادامه بدم.
اما قلبم سنگینه... سکوتِ صحنهٔ نبرد آزارم میده... اصلاً من همیشه از سکوتِ وسطِ دعوا بدم میومده... از بچگی تا همین حالا یا میخوردم یا میزدم... ولی سکوت نمیکردم!
من جایی تو وظیفهم کم گذاشتم که ترامپ؛
قاتلِ رهبرم...
هنوز زر میزنه؟!
قابی که روبرومه برام عجیبه؛
عکسِ رهبرم... شهید.
عکسِ رئیسجمهورم ابراهیم رئیسی... شهید.
عکسِ سردارم قاسم سلیمانی... شهید.
کاش تو پیری نوه داشته باشم که بتونم بهش بگم چه سرسختِ تابآوری بودم...
سربهراه
چند شبه تجمع که میام گریه میکنم. قلبم سنگینه و تلاش میکنم شبیه احمقهای کانالدار که معتقدم مشتی ب
کاش من دختربچهٔ انقلابی بودم و تو برام دهنِ ترامپ رو گِل میگرفتی سِدمجیدِ نقطهزن...
راستی؛
خیلی خوشحالم کار آقای چاوشی «مردمی» نشد :)
صداوسیما رو نگاه نکنید، من پنجاه و چند شبه کل خیابونای مشهد رو از بالا تا پایین سر زدم، کارش رو هیچجا ندیدم پخش کنن! ولی این بزن که خووووووب میزنی، حتی هفتِ تیرِ مشهد بازپخش میشد و درخواست داشت :))
«مردم» متوجهن که علاج در چیه!
پینوشت:
لینک دادم که بگم من خودم از برخی کارهای ایشون در تدریس استفاده میکنم. تشبیهات و تصاویر نغزی دارن.
اما «هنر» باید «متعهد» باشه.
من نمیگم.
طرحِ
کلیِ
اندیشهٔ
اسلامی
در
قرآن
میگه.
کی نوشته؟ ؛))
وقتی با استادام و همکلاسیهام بحث میکردم، بهشون میگفتم تا حالا سخنرانیهاش و گوش دادید؟ کتاباش و خوندید؟ باشناخت باهاش دشمنی میکنید یا از روی حِقد و کینه؟
گوش نمیکردن و نمیخوندن! مغزهای زنگزدهشون مسخ شده بود...
حالا ولی...
این عکس از میدان ولیعصرِ تهرانه.
حالا که شهید شد و دیدن کاری کرده که این کشور فرونپاشید و این پرچم، پایین نیومد، اومدن بشناسنش...
استاد مهدی زرقانی، عصرِ شنبهای در کلاسهای مُشرف به حیاطِ دانشکده که امروز فیلمش رو گذاشتم، میانهٔ کلاسِ تاریخادبیات ازم پرسید چرا طرفدارشی؟
من مغرور و متکبّر گفتم «چون باهوشم!»
این بهترین پاسخِ عمرم بود به یکی از باهوشترین استادهای دانشگاهِ فردوسی.
مدیرِ آموزشِ یکی از نواحیِ مشهده.
کاری داشتم و پاسخ گرفتم.
ادامهٔ پاسخش آدرسِ کانالش رو فرستاد. نگاهی کردم. از ایناست که به تازهاومدهها خوشآمد میگه و قبل از خواب شب بهخیر و صبحها روزبهخیر😂 بعد تو کانالش راههای موفقیت و شادی رو گذاشته از دید تجربیات خودش(!)
چیزی نگفتم و کارم تمام شد، ولی وقتی پیامِ دعوت به کانالش رو داد، لازم دونستم این پاسخ رو بدم.
رفیق میگه این رو اداره میبینی، کاش چیزی نمیگفتی. گفتم بهش فکر کردم ولی دیدم من معلم هستم و اگر مقابل ذائقهسازیِ خطا، اشاعهٔ توهم و بیهودگی ایستادگی نکنم، به رسالتم خیانت کردم!
یه معلم باید مراقبِ کوچکترین تحریفات باشه.
سربهراه
به رفیق میگم برای روز دختر میخواستم چنین چیزی بنویسم. ننوشتم. گفت چرا؟ گفتم نخواستم اندوهی که ف
روزِ دختر، برای نورچشمیهام، جدا جدا و اختصاصی، از عکسها و فیلمها و لحظاتِ مشترکمون کلیپ ساختم و براشون فرستادم و با پیامآوا روزشون رو تبریک گفتم.
یه کارتپستالِ دیجیتالِ معمولی هم برای کلاسام فرستادم و روزشون رو تبریک گفتم.
مسلمّه که اختصاصیها خیلی ذوق کردن و بازخوردهای فوقالعادهای داشتن، اما کلاسهام حتی از یه کارتِ ساده ذوق کردن و متقابلاً روزم رو بهم تبریک گفتن.
یکی از این تبریکها اذیتم کرد...
نوشته بود «خانم جونم، روز خودتون هم مبارک، البته که شما مردی هستید برای خودتون و باید روز مرد رو بهتون تبریک گفت❤️».
تو خاطرمه سالهای قبل هم چنین چیزی شنیده بودم و حتی خاطرمه که واقعاً روز مرد، هدیه گرفتم و شاید همینجا نوشتم و شاید هم وبلاگم. برخی از بچههای تیمِ جهادیم بهم میگن بابا و روز مرد برام کادو میگیرن.
خب خیلی از دخترا اگر چنین چیزی براشون پیش بیاد ذوقمرگ میشن... پشتِ این خوشحالی، عقدهها و حسرتها و کمبودهای عمیقی نهفته...
اما من نه تنها خوشحال نمیشم که عصبانی هم میشم... البته نمیتونم به افراد خرده بگیرم و چیزی به کسی نمیگم، بلکه از سبک زندگیم عصبانی میشم...
اونایی که روز مرد رو بهم تبریک میگن یا من رو مردتر میبینن تا دختر، خصلتهایی از من دیدن که خب منم باشم چنین برداشتی میکنم...
اما پشتِ اون خصلتها رو نمیبینن و من هم نمیتونم توضیح بدم...
پیشتر در مورد برخی چیزها نوشتم؛ بهطور نمونه خاطرمه که بارها و بارها نوشتم من ازدواج کنم دیگه فعالیت اقتصادی نمیکنم، بلکه فقط به فعالیت اجتماعی و جهادی میپردازم، اما بههیچوجه حقوق دریافت نخواهم کرد. این رو به خواستگارها همیشه همون اول میگم، که من به محض بله گفتن به شما، دست از هر گونه فعالیت اقتصادی خواهم کشید و بار اقتصادی زندگی به دوش شماست. دلایلش رو هم نوشته بودم اینجا. ما تو غار زندگی نمیکنیم که تصمیمات شخصیمون فقط به خودمون مربوط باشه(!) نه! هر تصمیمِ ما، ابعادِ اجتماعی و تمدنی هم داره. مثلاً این چند سال اخیر که دخترای ما آویزون شدن و هدف از خلقت رو تنها و تنها ازدواج شناختن(!) به کل جامعه آسیب رسوندن و ذائقهها تغییر دادن و کلی کلی تغییراتِ روانشناختی و جامعهشناختی رقم زدن...
یا شاغل بودنِ دخترا و خانمها چقدر جامعهٔ مردانِ ما رو به سمت تنپروری و خروج از فطرتشون سوق داده و از «جوهره»شون که کار کردنه دورشون کرده...
اینها هم آسیب به خودشونه، هم به جامعه...
چرا افسردگی و طلاق و فروپاشیهای روانی زیاد شده؟
ذهن جامعنگر میتونه همهٔ این چیزها رو تحلیل کنه.
زنداداشم یه بار میگفت فلانجا رفتم مهمونی، فلانی بهم طعنه زده تو چرا نشستی تو خونه و کمکخرج شوهرت نیستی؟! بعد همهشون ریختن سر زنداداشم و بهش حس عذاب وجدان و ناکافی بودن دادن. بهش گفتم باید جواب میدادی چون شوهر دارم، نه دستهبیل! وَ وظیفهٔ شوهرمه خرج بیاره و وظیفهٔ من «تدبیر»ه. سه ساعت باهاش صحبت کردم تا تونستم اونهمه وهم و عقدهای که بهش ریخته بودن رو پاکسازی کنم و بهش ثابت کنم تو در درستترین نقطهٔ حرکتِ یک زن ایستادی و اگر برادرم تونست فلان چیز رو بخره یا بهمان کار رو بکنه، از تدبیر و قناعت ودوراندیشی و همراهیِ تو بوده، از خونهٔ امن و آرومی بوده که تو برای برادرم ساختی.
پس مبرهنه از تبریکهای اینچنینی که من رو مردتر از دختر میدونن عصبانی میشم اما نمیتونم چیزی بگم... اونها تنها سفر کردنهای من رو دیدن... کار کردنم... اردوهای جهادی در سیل و زلزله و محرومیت... سفرهای خطرناک... تصمیمهای سخت... کار کردن با مردها... اونها دیدن من مارمولک میکُشم... قورباغه میگیرم... از درخت بالا میرم... بلدم وسط بیابون چطور شب رو روز کنم... کولر راه بندازم... آتیش درست کنم... وَ خصلتهایی اخلاقی که گاهی خودم حتی حواسم بهشون نیست...
اما نمیدونن من این کارها رو بلدم چون «مجبورم بلد باشم»! نه اینکه دلم بخواد...
سه شبِ پیش یکی از دوستانم با گریه تعریف میکرد پدرم داره به تجمع رفتنم گیر میده و اذیتم... داشت با گریه میگفت پدرم گفته یعنی چه تا یکِ شب تنها تو خیابونی؟ وَ دوستم جواب داده خب اگر نگرانمی با من بیا! همراهم باش! وَ پدرش سکوت کرده...
ما میدونستیم درد کجاست... مشکل چیه... ما پابهپای گریههاش، گریه کردیم...
اولینباری که رفتم اربعین و برگشتم، به هر دری زدم که اربعین بعدی با پدرم برم... اونموقعها کاروان نبود و دخترها رو نمیبردن... من باید میرفتم تهران و با دانشجوهای تهران همراه میشدم... «انتخابِ من این بود که با پدرم برم... با همهٔ تفاوتهای عقیدتی... با همهٔ شکافهای بینمون...» ولی انتخابِ پدرم، همراهی با من نبود...