سربهراه
«پایفرسودگانِ آفتابزده»😍 میدونین من رو یاد چی انداخت؟😭😍❣
من بیابونگردِ حسینم؛
سیزده ساله نود کیلومتر رو تو سرما و گرمای اربعین و نیمهشعبان،
با بیماری و بیپولی و تهدید داعش و طبلِ تفرقه و فشار درس و کاری که باید برمیگشتم و تو جفتش بهترین اوّل میشدم
با همین تنِ نحیف و دو پاره استخوون درنَوَردیدم
واسه همچین شب و روزایی.
پفیوزای دهانناشور میدونن اربعینیها تو عمودِ آخر به کجا میرسن؟
خیابونی از مشهدم که تا چهار صبح همه کف خیابونن. شعارنوشته دستمه. دربارهٔ اورانیوم. یه شاسیبلند با دو تا پسر جلوم ترمز کردن. چشماشون رو یهطوری ریز کردن که تصور کردم نمیتونن یادداشتم رو بخونن. رفتم جلوتر و شعارنوشته رو آوردم پایین تا بهتر ببینن. اونی که سمتِ شاگرد بود صورتش رو طوری مچاله کرد که دستم اومد وطنفروشن. گفت کلمهٔ اوّلت چیه؟! من محکم پاسخ دادم اورانیوم. جفتشون زدن زیر خنده و همون قبلیه گفت چیچی هست اینکه میگی؟! بعد دوباره زدن زیر خنده! من یک قدم دیگه جلو رفتم، اما نه اونقدری که دستشون بهم برسه. بعد شروع کردم و تو چند دقیقه کلاسِ فیزیک برگزار کردم:
عنصرِ ۹۲. یه فلزِ سنگین. هستهش خیلی بزرگ و پرانرژیه. برای همین میلِ به آزاد شدن داره. بهش میگن شکافتِ هستهای. اگه این شکافت هستهای رو کنترلشده و آروم انجام بدیم، برق تولید میشه. اگه ناگهانی و آزاد انجام بدیم بمب!
با کلمهٔ بمب، اون دستم که پرچم ایران هم باهاش گرفتم، از شعارنوشته آزاد میکنم و میبرمش بالا و کلمه رو با تأکید و کشیده اَدا میکنم: بمبــــــــــــــــــ!
وَ باز ادامه میدم: از این اورانیوم، دو ـ سه مدل تو طبیعته. یکی سبکتره و یکی سنگینتر. سنگینتره که بهدرد برق یا بمب میخوره باید از سبکه جدا شده. به این جداسازیه میگن غنیسازی. البته برق رو برابر با بمب آوردم، واگرنه کاربردِ پزشکی و صنعتی و دریایی و زیستمحیطی و کلی استفادهٔ دیگه هم داره. حاضرم کامل براتون توضیح بدم، اگر پیاده میشید، منم صدا کنم یکی از مأمورای امنیتی بیان نظارت داشته باشن.
میتونین قیافهشون رو تصور کنید؟
این فرسته فقط یه فرستهٔ دماغسوزون نیست!
با مغزای فندقیتون نخونیدش!
عمیق شید و دقت کنید چه اتفاقی افتاده و اون دو وطنفروشِ Bناموس،
این ساعت از شب،
از یه دخترِ
محجبهٔ
طرفدارِ جمهوری اسلامی
کفِ خیابون
شعارنوشته و پرچمبهدست
چی دیدن؟
وَ چی بهخاطرشون میمونه؟
وَ چه نتیجهای میگیرن؟
وَ چی برای تعریف کردن واسهٔ بقیه دارن؟
الحمدللّه الذی هدانا لهذا.
ماشاءاللّه و لا حول و لا قوة الا باللّه.
#سرباز_علم
مجریِ تجمع میکروفن رو نزدیکِ دهانش برد و یه آقا رو به اسمِ کوچیک صدا زد. [بر فرض، مسعود.]
آقا مسعود!
آقا مسعودِ عزیز!
یهدقه بچه و کالسکه و بساط پوشک رو بسپار به یکی از موکبای ما و بیا جایگاه، کارِت داریم.
[برفرض فامیلش باشه حمیدی.]
آقا مسعودِ حمیدی!
آره برادر، با خودت کار داریم. بیا که منتظریم.
همه متحیّر به همهطرف سر میچرخوندیم ببینیم مسعود حمیدی مداحه، خواننده است، آخونده، مجریه، خانواده شهیده، کیه و چیه، که بعد از زمانی طولانی، دیدیم یه آقای جوانِ حدوداً ۳۰ ساله، با یه شلوارمشکی و بلوز مردانهٔ چهارخونهٔ ساده، لاغراندام و سربهزیر، اومد جایگاه.
دو برابرِ ما که متحیّر بودیم، خودش بود!
هاجوواج به مجری نگاه میکرد و زیرچشمی و با اضطراب و خجالت به جمعیت.
پچپچه بالا گرفته بود که چی شده؟ ماجرا چیه؟ این کیه که خودش هم جا خورده صداش زدن؟!
مجری دست گذاشت روی شونهٔ آقا مسعود و روبه مردم تو میکروفن گفت شنیدیم این آقا مسعود، هفتاد شبه مثلِ همهٔ ما آقایون، بعد از کار میرسه خونه و با زن و بچه میاد تجمع.
سکوت کرد و ما متحیرتر که خب؟! که چی؟!
مجری ادامه داد:
ولی با ما آقایون یه فرقی داره...
مجری خندید و گفت: من خودم رو عرض میکنم، از این عرضهها ندارم راستش... آی جوونا! شما یاد بگیرید!
وَ باز خندید.
ادامه داد:
آقا مسعود یه نوزادِ چندماهه دارن. هر شب کالسکه و کیفِ پوشک و لوازمِ بچهداری دارن.
باز همهمون، خبکهچیگونه، منتظر بودیم از گیجی درمون بیارن.
مجری باز ادامه داد:
هفتاد شبه آقا مسعود،
با خانوادهش میاد اینجا،
خانومش رو میفرسته اینجا تو جمعیت که شعار بده و همراهِ ما باشه،
اما خودش میمونه اون دور،
کنارِ ماشینا
وَ تمومِ این چهار ساعت رو
بچه نگه میداره
که خانومش راحت باشه...
پچپچهها بالا گرفت!
خانومها الهیـــــــــــی و عزیزمممممممممم میگفتن...
آقایون دمت گرم و ایولاللّه داری سر میدادن...
رو سرِ دخترای جوان و نوجوان ابرای پفپفیِ فانتزی، سایه کشیده بود...
یهو مجری رو کرد به بچههای پشت صحنه و گفت بیارید امانت رو.
یکی از عوامل، دو شاخهگلِ رزِ ربانزدهٔ لطیف آورد و داد دستِ مجری و رفت. مجری دو شاخهگل رو گرفت روبهروی آقا مسعود و تو میکروفن اما رو به آقا مسعود گفت:
آقا مسعودِ بامرام!
بابای مهربون!
همسرِ باگذشت!
خیلی دمت گرمه برادر!
این دو شاخهگل رو همسرت آوردن و دادن به ما و ماجرا رو گفتن و خواستن از این طریق بابتِ این هفتاد شبی که از کار اومدی و ایشون رو آوردی تجمع و خودت رفتی دور از تجمع نشستی و بچه نگه داشتی تا ایشون تو تجمع راحت باشه، ازت تشکر کنن... خودشون روشون نشد بیان جایگاه، این افتخار رو به ما دادن...
خدای من!
خانمها اشکهاشون میریخت...
آقایون در دوگانهای از افتخار و خجالت بودن...
دخترای جوان و نوجوان ضعف کرده بودن و میرفتن که هپروتی بشن...
حماسه بود؟
درام بود؟
رمانس بود؟
نه...
هیچکدوم نبود!
عقیده بود.
جهاد بود.
ایمان بود.
دین بود.
«الدّینُ هوَ الحُبُّ
وَ الحُبُّ هُو الدّین»
من؟
من فانتزیباف نیستم.
من به پهنای صورت اشک میریختم و مدام تو ذهنم فریاد میزدم مگه مردای مذهبی اینطوریان؟! مگه مردای انقلابی از این عُرضهها دارن؟! مگه مردای ولایی مردونگیشون به این چیزا میرسه؟! مگه مردهای طلبه این چیزا رو متوجه میشن؟!
به پهنای صورت اشک میریختم و داشتم مرور میکردم آخرینباری که عاشقانهای مردانه دلم رو برده بود کِی بوده؟!
خیلی دور بود...
خیلی دور...
سالی که سینمایی «چ» روی پرده اومد...
من جذبِ اصغر وصالی شدم...
رفتم پی زندگیش...
تو زندگیِ اصغر وصالی خوندم تند بوده... جوشی بوده... بیترمز بوده... کلهخراب بوده... صریح بوده... قاطع بوده... برای همین اون سال هرکس از دوستانم میرفت سینما و میدید و برمیگشت به من زنگ میزد که سربهراه! اصغر وصالی ما رو یاد تو مینداخت... برای همین رفتم پی زندگیش که ببینم امیدی هست منم شهید بشم یا نه...
به من امیدی نیست... چون تند و جوشی و بیترمز و کلهخراب و صریح و قاطعِ اصغر وصالی «برای خدا» بوده و هرچی برای خدا باشه، قبول میشه... من رفوزهام... اما اصغر وصالی... اصغر وصالی... آه ای اصغر وصالی... شهیدِ سر دادهٔ ظهرِ عاشورا... آخرین عاشقانهٔ مردانهٔ دلبرِ من در دنیای مردهای مذهبیِ عاری از مذهب، تو بودی...
مریمت...
اوّلین عکاسِ زن در دفاعِ مقدس...
انتخابِ خودت، نه مادرت(!)
همه از اصغر وصالی حساب میبردن و بهش چشم میگفتن و
اصغر وصالی از مریمش حساب میبرده و به اون چشم میگفته...
هیچکس حریفِ آمپر چسبوندنای اصغر وصالی نمیشده الّا مریمش...
عادت داشته قبل از رفتن به هر عملیات، پیشونیِ مریمش رو ببوسه...
تو آخرین مردی بودی که در این دنیا من رو یادِ علی علیه السلام مینداختی... یادِ عاشقانههای پیامبر با خدیجه جانش...
سرِ مزارِ اصغر وصالی که رفته بودم، مناجاتِ لیلی و مجنون میخوندم...
مرد؛
به مثابهٔ علی علیه السلام،
حیدرِ کرّارِ میدانِ معرکه و کوبندهٔ عمروبن عبدود و کَنندهٔ دروازهٔ خیبر...
همون
تکیهگاهِ
دسداسِ
فاطمهٔ ریحانهش...
مردِ مذهبی و شیوهٔ علی؟!
مردهای مذهبیِ اربعین در ذهنم رژه میرن...
مردهای مسیرِ زنانهٔ اربعین...
مردهای سینهزنِ رقیّه و فداییِ زینب(!)
آخه مردهای مذهبی و فهمِ «ریحانه»؟!
به پهنای صورت گریه میکردم و از دیدِ دیگران من هم دختری مجرد بودم با ابرهای پفیِ فانتزیِ بالای سرم...
اما گریه میکردم به پینههای دردهای عقیدتیِ توی ذهن و سینهم...
مردهای مذهبیِ بسیج...
مردهای مذهبیِ راهیان نور...
طلبههای کاروانها...
مردهای اربعینی...
مردهای مذهبیِ بیرون خوشاخلاق و در خانه بداخلاق...
مردهای مذهبیِ شبها به هیئت و خواهراشون در حسرتِ کوه و دشت و تفریح...
مردهای مذهبیِ غیرتِ اباالفضلی و حسرتِ هدیههای روز دختری که به دلِ دختراشون و خواهراشون مونده...
مردهای مذهبیِ دور از بوسیدنِ دختراشون...
مردهای مذهبیِ...
آخ...
به پهنای صورت گریه میکنم و روبه آقا مسعود جملهای رو زیر لب زمزمه میکنم که حضرت مریم سلام اللّه علیها به سردارِ روم گفتن:
«این عشقِ تو به همسر و فرزندَت؛ تو را نجات خواهد داد.»
سربهراه
هیچکس حریفِ آمپر چسبوندنای اصغر وصالی نمیشده الّا مریمش... عادت داشته قبل از رفتن به هر عملیات، پ
به جزئیاتِ دینمدارانهٔ دیگری که این روایت داره دقت کردید؟
بگید بهم.
خیلی جزئیاتِ دینمدارانه داره...
خیلی!
چفیه مدل عجقوجق بستم رو سرم؟!
ساق دستِ تورتوری یا بندانگشتی دارم؟!
عبایی هستم؟!
روسریم طلق داره؟!
تهآرایش یا خودِ آرایش رو دارم؟!
چادرم برقبرقی و طرحداره؟!
جلوی چادرم بازه و زیرش بلوزشلوارم؟!
اکسسوری به خودم آویزون کردم؟!
چشمام و سیاه کردم و پوشیه زدم بیشتر و بهتر دیده شه؟!
ناخونام و سوهان کشیدم و روش کار کردم دلبری کنه؟!
جانفدای تهران شرکت کردم؟!
هره و کره داشتم و صدا نازک کردم؟!
روی برادرای امنیتی و نظامی کراش زدم و کل تجمع دور اونا میپلکم؟!
کدوم یکی از اینا کثافتکاریای دخترمذهبیا رو دارم که جلب توجه کنه؟!
شما مذهبیا از مغز تعطیلین راحتین ها :)
وقتی تو عمرِ تباهتون نه قرآن خوندین، نه نهجالبلاغه، نه دو خط کتاب مبانی، نه پای سخنرانیهای رهبر شهیدتون نشستین، نه پیامهای رهبر جدیدتون رو گوش میدید، نه یک بار پی زندگی زنان دین و مذهب و انقلابتون رفتین ببینین سبک زندگیشون چی بوده،
بهجاش از اره اوره و شمسیکوره سؤالای دینیتون رو پرسیدید و استاد چلاغی و خانم الاغی راهنما و راهبرِ زندگیتون بودن و کل زندگیتون به دورهگردی بوده و جز کتابایی که همینا به خوردتون دادن و استعمار و استحمار و استثمارتون کردن، قدمی برای دین و مذهبتون برنداشتین و از علی علیه السلام بهجای باب علم بودن، مستِ نجف بودن(!) رو گرفتین... بایدم همینقدر عقبمونده باشید :)
سربهراه
۱. همکارای شبکارم همهجوره هوام و داشتن که صبح پرانرژی به مدرسه برم. صبح ۴۵ دقیقه زودتر کار و تحویل
پیشدانشگاهی بودم. یک ماه مونده بود تا کنکور. مدارس امام رضا علیه السلام بهصورت سراسری برای دانشآموزای کنکوری، کنکور آزمایشی طراحی کرده بود. حوزهٔ آزمونِ من احمدآباد بود. اونجا یک نفر من رو میشناخت چون در مسابقات والیبال هم رو دیده بودیم. به بقیه گفت این شاگرد اوّله. دعا میکردن کنار من بیفتن که از من تقلّب کنن. بهشون گفتم من اهل تقلّب نیستم. گفتن تو کاری نکن، ما خودمون از روت مینویسیم. گفتم نمیذارم کسی از تلاش من سوءاستفاده کنه.
بچههای مدارس امام رضا علیه السلام محجّبههای مذهبی هستن. من بینشون بی مذهب بودم و چادرم و دم مدرسه موقع ورود سر میکردم و دم مدرسه هم موقع خروج درمیاوردم. بحثم از تقلّب هم گناه نبود اونزمان. عدالت بود. من از اوّل پی عدالت بودم. سر همین عدالت هم جذب اسلام و انقلاب شدم.
دفترچهها و پاسخنامه رو دادن و آزمون شروع شد. اونی که همردیفِ من، سمتِ چپم نشسته بود، قشنگ خم میشد روی دفترچهم و جوابای من رو برمیداشت و خونههای پاسخنامهش رو سیاه میکرد.
همون سؤالای اوّل بودم که دیدم اینطور نمیشه، باید درسی به این بدم که تا ابد یادش نره.
آزمون که تموم شد و پاسخنامهها رو گرفتن، اون داشت با خوشحالی برای دوستاش تعریف میکرد که از روی من پاسخ داده و رتبهٔ خوبی میگیره. من رفتم پیششون و دست گذاشتم روی شونهٔ اون و گفتم ببخشید! اومدم ازت حلالیت بگیرم.
با تعجب نگاهم کردن و اون پرسید چرا؟!
گفتم همون اوّل دیدم داری تلاش من رو میدزدی، من هم پاسخنامهم رو گذاشتم زیر دفترچهم که کسی نبینه و پاسخای درست رو تو اون میزدم، اما دفترچهٔ سؤالام و باز گذاشتم که تو ببینی و دور پاسخای غلط دایره میکشیدم. احتمالاً رتبهت منفی بشه و باعث تحیّر مدرسه و خانوادهت بشی.
بعد هم خیلی گنگِ بالا، رفتم و اون و دوستاش رو تو شوک تنها گذاشتم 😎
چقدر پیام دارم که کتاب معرفی کنم از نمایشگاه کتاب بخرید!
فهمیدم مخاطبام یا مرفّهین بیدرد هستن😒 (بعد من از سبک زندگی جهادی مینویسم... پوفففففف)
یا سنپایین که پولتوجیبی از بابا میگیرن و خبر از شدتِ جنگِ اقتصادی ندارن... 😭
میدونین قیمتِ کتاب چقدر وحشتناکه؟! من کتاب جدید آقای مستور رو بوسیدم و گذاشتم کنار چون با قیمتش میتونم یک ماه زندگی کنم! خیلی پولدارین هااااا!
اگر پول پدراتون یا شوهراتونه، مراعات کنید... وضعیتِ جنگ اقتصادی، شبیه اون شباییه که تهران زیر موشکبارون بود... یعنی هنوز باید پویش ختم سورهٔ فتح داشته باشید... دعای توسل... دعای چهارده... یعنی زیرِ موشکبارونِ اقتصادی هستیم... اینا که کار میکنن و خرید، میفهمن چی میگم...
در ضمن؛
چون حسودی کردم ایشالللللللله جنگِ نظامی شدت بگیره کتاباتون به دستتون نرسه😂😂😂 چرا من دیوان صائب و کتابای شریعتی و نادر و جلال و سیمین و آقاجان و آوینی رو نداشته باشم و شما داشته باشید؟!🥲 امام خامنهای مگه نفرمودن مراعاتِ هم رو بکنید تو کمبودهای جنگ؟! چرا مراعات من رو نمیکنید؟!😁
حداقل پولاتون و خرج کتابای شهید مطهری کنید که رستگار بشید!
سربهراه
اگر مهمانِ خونهای شدید که دیدید یکی از اعضاش معلمه، وَ اون معلمه رفته تو اتاق و در رو بسته و ازش صد
اینقدر جنگِ اقتصادی شدیده که چندین شبه مقوا نمیخرم، رو تختهسفیدم شعار مینویسم میبرم😂 ماژیکام هم تو جیبمه چون دست بخوره پاک میشه و باید مثل ضدّ آفتاب هر دو ساعت تمدیدش کنم😁
عبدی هنوز نیومده پیشم که همین تختهم و افقی بکنم دهنش تا ابد رانت رو بفهمه☺️
سربهراه
چقدر پیام دارم که کتاب معرفی کنم از نمایشگاه کتاب بخرید! فهمیدم مخاطبام یا مرفّهین بیدرد هستن😒 (بعد
سلام
متشکرم
#کتابخانههای_عمومی
من یکی از مروّجینِ عضویت در کتابخانههای عمومی هستم😍
تموم کتابایی که خوندم مال دوران دبیرستانه که الآن دهناشون رو کج میکنن و میگن آخه نوجوانها مطهری رو متوجه نمیشن و سختشونه(!)
کتابخانهٔ دبیرستان امام رضا علیه السلام، سرزمین عجایب من بود و اوّلین بار تو عمرم که اونهمه کتاب دیدم!
وَ همهش رو خوندم😊
خیلیهاش و نمیفهمیدم،
اما خوندم.
مطهری، شریعتی، چمران، تاریخ ویل دورانت😍 جغرافی، زیست، فیزیک... هرچی که بود میخوندم😆 چینش کتابخونه زیبا و باسلیقه بود. بعدها تو فیلمای هریپاتر دیدمش. نیمدایره قفسهها رو چیده بودن و من بین اون قفسهها غرق میشدم.
هشتاد درصدِ هرچه الآن حفظ هستم، هرچیه که اون دوران خوندم، یعنی دوران دبیرستانم. در بزرگی کمتر چیزی به خاطرم موند. یه دفتر داشتم و توش هر چیزی رو نمیفهمیدم یا کلمهای رو بلد نبودم یا سؤالی پیش میومد مینوشتم و میرفتم از معلمهام میپرسیدم.
من اوّلینبار لغتنامهٔ دهخدا رو اونجا دیدم... وقتی کلاس اوّل دبیرستان بودم... ایستادم روبهروی قفسهای که همهٔ کتابای هر پنج ردیفش یه شکل بودن؛ قطع سلطانی و مشکی.
سرم رو به سمتِ چپ کج کردم تا نوشتههای عمودیِ روی شیرازهها رو بخونم و یهو با ذوق جیغ کشیدم و پریدم هوا که لغتنامهٔ دهخداست😍
موقع من پیامرسان و گوگل در دسترس نبوده که... من وبلاگنویسی رو با اینترنت دایالآپ شروع کردم😁 من فقط شنیده بودم بزرگترین و کاملترین لغتنامهٔ فارسی رو دهخدانامی نوشته... وَ سال اوّلِ دبیرستان میتونستم جلد به جلدش رو بخونم و... خوندم😍😍😍