eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
داشتم واسه رفیق عکس می‌گرفتم بفرستم که بگم همین یه کف دست، چهارصد هزار تومن😶‍🌫 که صدای سخنرانی‌ای که
من پوشهٔ مداحی‌های سه نفر رو که موبایلم پره ازشون، سر موضع‌شون برای حجاب‌ از موبایلم پاک کردم. دقت دارم که چی گوش بدم. برای حفظ قرآن همه از این قاری‌های اهل تسنّن می‌گفتن. البته که کارشون محشره ولی دوست نداشتم صدای غیرشیعه گوش بدم. پی صدای شهید حاجی حسنی بودم که هم شهیده و هم شیعه، ولی ظاهراً از ایشون قرائتی ضبط نشده و جز چند سوره و اونم ناقص پیدا نکردم. تو ایام جنگ هم وقتی شعرها و نماهنگ‌ها و مداحی‌ها رو بررسی می‌کردم، می‌دیدم آقای مهدی رسولی فرم و محتوا رو رعایت کرده و آقای حسین طاهری. آقای رسولی رو داشتم و گوش می‌دادم، ولی آقای طاهری کشف جدیدم بود و پوشه براشون تو موبایل‌م ساختم که ایشونم چند روز پیش حذف کردم... نمی‌دونم یهو چشون شده... ان‌شاءاللّه که نفهمی از منه،ولی فعلاً اون‌ها رو خلاف مطالعات، جستجوها و تحقیقاتم می‌دونم و مسیرم رو ازشون جدا کردم. تقریباً دیگه پوشهٔ مداحیِ ایرانی ندارم (به‌جز پوشهٔ جنگ که همه‌جور مداحی دارم برای شبای ماشینی که تو خیابونا صدا می‌پیچه، نه برای خودم که گوش بدم) و اون‌چه برام مونده، مداحی‌های عِراقیه... خدا عاقبت همه‌مون رو به‌خیر کنه.
مدرسهٔ خوشگلِ دودر که چون توش یه حوض تاریخی کشف کردن، نوشته بودم امروز بیام ببینم و دیدم😊
مدرسهٔ دودر، روبه‌روی مدرسهٔ پریزاد هست که نمی‌شه برم داخلش چون مردانه است(!) بله اسمش زنانه است؛ مؤسس‌ش هم خانومه؛ ولی محل جلساتِ قرآنیِ آقایونه😒 جهنّم! اون در خوشگله از قم که روش شعرِ آقاجانه عوضش قسمت زنانه است و آقایون نمی‌تونن ببیننش😂
همکارانِ سپیدبختم❣
املای درستِ «بیفتد»! چون در پیام‌هاتون زیاد دیدم... بیفتم ـ بیفتی ـ بیفتد بیفتیم ـ بیفتید ـ بیفتند واو نداره، باشه؟ 🥲
سربه‌راه
به کجا بَرَم سری را که نکرده‌ام فدایت... آقا...
به دوشِ خستۀ خود می‌کشانم بارِ حیرت را کماکان قصۀ من مانده در پَستوی خاموشی...
سربه‌راه
تربتِ کربلای جانمازجیبی‌ام را که بارها در زمین‌های مقدّسی سجده‌گاه‌م بوده، گذاشته بودم روی محلِ خون‌ریزیِ کلمات و با پرچمِ ایران‌م، مستقیم روی آن فشار وارد می‌کردم تا خون‌ریزی را متوقف کنم. زخم، سطحی نبود. عمیق بود و از شکافِ دهان‌دریده‌اش کلمه می‌پاشید. دستانم کلمه‌ای شده بود. صورتم. پیراهن‌مردانهٔ اربعینم. چادرِ اربعینم. کفش‌های اربعین‌م. حتی کوله‌پشتی‌ام که هنگامِ اصابتِ درد، دورتر از خودم پرتاب شده، کلمه‌ای بود! بیش از همه تلفنِ همراه‌م کلمه‌ای شد. هشتمِ اردیبهشت، کانال‌م هم داشت کلمه‌ای می‌شد که بی‌درنگ آن را برداشتم و با اللّهِ میانهٔ پرچم‌م، قطراتِ کلمات را از آن پاک کردم. باز نهمِ اردیبهشت و روزِ دهم، این واقعه تکرار شد و من هر بار پرچم را که مستقیم روی شکافِ زخم فشار می‌دادم تا خون‌ریزیِ کلمات متوقف شود، برمی‌داشتم و با اللّهِ میانه‌اش، پاشیده‌های کلمات را از کانال‌م و تلفنِ همراه‌م پاک می‌کردم. زخم، سطحی نبود. خون‌ریزیِ کلمات شدید بود. من بخیه زدنِ شکاف را نمی‌دانستم. خون‌ریزی آن‌قدر شدید بود که جان از تن‌م می‌رفت. آب شده بودم. پرچم را روی زخمی عمیق بر دو پاره استخوان می‌فشردم. چهره‌ام تکیده بود و بعید می‌دانم دیگر کسی مرا با شاگردانِ نوجوان‌م اشتباه بگیرد. شکستگی از مغزاستخوانم به صورتم رسیده بود و ویرانِ تَرَک‌ها بودم. به‌گمانم دیگر سن و چهره‌ام یکی شده باشد. من دخترِ زیبایی بودم. صورتم دل‌نشین و جذّاب بود. جنگ، زیبایی‌ام را از من ربود... امامِ جوان فرمودند: «اولاً همهٔ آحادِ ملّت سعی در مراعاتِ یکدیگر داشته باشند تا از ناحیهٔ کمبودهائی که اثرِ طبیعیِ هر جنگی است، فشارِ کمتری بر اقشارِ مختلف وارد گردد». من اما مراعات‌گَری نداشتم و دو جنگ را با همین جسمِ نحیف و جانِ ضعیف از سر گذراندم. جنگِ رمضان کمرم را شکست و جنگِ روابط، مرا پیراند... مو از من سپید کرد و بخت از من سیاه‌... من؛ دختری شکسته و نحیف، صبحِ روزِ نهمِ اسفند، داغ دیدم. وَ تمامِ روزهای بعد از آن، زخم. با همین خون‌ریزیِ روبه‌شدت و شکافِ روبه‌گشودگی، هفتاد شب، پرچم‌به‌دست و با مُشتِ گره‌کرده، در خیابان ایستادم. بخیه زدن نمی‌دانم، اما ایستادگی را چرا. ایستادگی، آوردهٔ سیزده سال مشّایهٔ من است. ایستادگی با داغ. با زخم. با درد. با خون‌ریزی. با یک چشم اشک و یک چشم خون. پرچم‌به‌دست. ترسیده و شکسته. بیابان‌های عِراق و خیابان‌های ایران، گواهِ من‌اند. به مَثَل، تاولِ سوختگیِ روی ساقِ دست‌م را می‌مانست؛ ملتهب. دردناک. هول‌آور. باید مراقب می‌بودم تاول نترکد. پوستِ روی تاول کشیده و پاره نشود. باید صبر می‌کردم. صبر. صبر. ظاهرِ تاول، دل‌خالی‌کُن بود، اما خودش پرستارِ سوختگی. آبِ زیرِ تاول کمک‌کننده بود برای روییدنِ پوستی تازه. به‌صبر، آبِ تاول خشکید و پوستِ تاول شکافت و از زیرِ آن، پوستِ تازه‌روییدهٔ صورتی‌رنگی شِکُفت. مثلِ پوستِ تنِ نوزادِ تازه‌دنیاآمده، پوسته‌پوسته و نیازمندِ مراقبت. باز هم به صبر. صبر. صبر. به صبوری خون‌ریزی را کم کردم. به صبوری جای سوختگی خوب شد. هم شکافِ زخم، خمیازه‌کشیده باز مانده و هم جای سوختگی بر سفیدیِ ساقِ دست‌م مانده. نوشتم؛ جنگ، زیبایی از من به یغما بُرد... اما هنوز در خیابان‌ها ایستاده‌ام. زخمی که مرا نکُشت، قوی‌ترم کرد؟ نه! ضعیف‌تر شده‌ام. چیزهای بسیاری از دست دادم و مانده چهل و شش کیلو استخوان و زخم و اشک. اما رو به بهبود. رو به سیزدهِ مرداد. زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید... من هنوز در خیابان هستم. ایستاده‌ام. پرچم‌به‌دست و با مُشتِ گره‌کرده. هنوز خون‌ریزیِ کلمات دارم‌. نوشتم؛ بخیه نمی‌دانم. تنها با اللّهِ پرچم‌م روی محلِ اصابت‌ها فشارِ مستقیم وارد می‌کنم‌. هر فرسته‌ام را خطرِ پاشیده شدنِ قطراتِ کلمات‌م از خمیازهٔ زخم‌‌هایم تهدید می‌کند. سوختگی خوب شده اما جایَش مانده. هیچ‌کس در جنگ، مراعاتِ مرا نکرد. اما خواهم نوشت. خواهم زیست. میانهٔ گریه‌هایم خواهم خندید و گمان کنم بیش‌تر، خنده‌هایم را خواهم گریست. وَ اگر از حال‌م بپرسید خواهم خواند: دوست را گر سرِ پرسیدنِ بیمارِ غم است، گو بران خوش که هنوزش نفسی می‌آید. +❣