مدرسهٔ دودر، روبهروی مدرسهٔ پریزاد هست که نمیشه برم داخلش چون مردانه است(!)
بله اسمش زنانه است؛
مؤسسش هم خانومه؛
ولی محل جلساتِ قرآنیِ آقایونه😒
جهنّم! اون در خوشگله از قم که روش شعرِ آقاجانه عوضش قسمت زنانه است و آقایون نمیتونن ببیننش😂
سربهراه
به کجا بَرَم سری را که نکردهام فدایت... آقا...
به دوشِ خستۀ خود میکشانم بارِ حیرت را
کماکان قصۀ من مانده در پَستوی خاموشی...
سربهراه
تربتِ کربلای جانمازجیبیام را که بارها در زمینهای مقدّسی سجدهگاهم بوده، گذاشته بودم روی محلِ خونریزیِ کلمات و با پرچمِ ایرانم، مستقیم روی آن فشار وارد میکردم تا خونریزی را متوقف کنم. زخم، سطحی نبود. عمیق بود و از شکافِ دهاندریدهاش کلمه میپاشید. دستانم کلمهای شده بود. صورتم. پیراهنمردانهٔ اربعینم. چادرِ اربعینم. کفشهای اربعینم. حتی کولهپشتیام که هنگامِ اصابتِ درد، دورتر از خودم پرتاب شده، کلمهای بود! بیش از همه تلفنِ همراهم کلمهای شد. هشتمِ اردیبهشت، کانالم هم داشت کلمهای میشد که بیدرنگ آن را برداشتم و با اللّهِ میانهٔ پرچمم، قطراتِ کلمات را از آن پاک کردم. باز نهمِ اردیبهشت و روزِ دهم، این واقعه تکرار شد و من هر بار پرچم را که مستقیم روی شکافِ زخم فشار میدادم تا خونریزیِ کلمات متوقف شود، برمیداشتم و با اللّهِ میانهاش، پاشیدههای کلمات را از کانالم و تلفنِ همراهم پاک میکردم. زخم، سطحی نبود. خونریزیِ کلمات شدید بود. من بخیه زدنِ شکاف را نمیدانستم. خونریزی آنقدر شدید بود که جان از تنم میرفت. آب شده بودم. پرچم را روی زخمی عمیق بر دو پاره استخوان میفشردم. چهرهام تکیده بود و بعید میدانم دیگر کسی مرا با شاگردانِ نوجوانم اشتباه بگیرد. شکستگی از مغزاستخوانم به صورتم رسیده بود و ویرانِ تَرَکها بودم. بهگمانم دیگر سن و چهرهام یکی شده باشد. من دخترِ زیبایی بودم. صورتم دلنشین و جذّاب بود. جنگ، زیباییام را از من ربود... امامِ جوان فرمودند: «اولاً همهٔ آحادِ ملّت سعی در مراعاتِ یکدیگر داشته باشند تا از ناحیهٔ کمبودهائی که اثرِ طبیعیِ هر جنگی است، فشارِ کمتری بر اقشارِ مختلف وارد گردد». من اما مراعاتگَری نداشتم و دو جنگ را با همین جسمِ نحیف و جانِ ضعیف از سر گذراندم. جنگِ رمضان کمرم را شکست و جنگِ روابط، مرا پیراند... مو از من سپید کرد و بخت از من سیاه... من؛ دختری شکسته و نحیف، صبحِ روزِ نهمِ اسفند، داغ دیدم. وَ تمامِ روزهای بعد از آن، زخم. با همین خونریزیِ روبهشدت و شکافِ روبهگشودگی، هفتاد شب، پرچمبهدست و با مُشتِ گرهکرده، در خیابان ایستادم. بخیه زدن نمیدانم، اما ایستادگی را چرا. ایستادگی، آوردهٔ سیزده سال مشّایهٔ من است. ایستادگی با داغ. با زخم. با درد. با خونریزی. با یک چشم اشک و یک چشم خون. پرچمبهدست. ترسیده و شکسته. بیابانهای عِراق و خیابانهای ایران، گواهِ مناند. به مَثَل، تاولِ سوختگیِ روی ساقِ دستم را میمانست؛ ملتهب. دردناک. هولآور. باید مراقب میبودم تاول نترکد. پوستِ روی تاول کشیده و پاره نشود. باید صبر میکردم. صبر. صبر. ظاهرِ تاول، دلخالیکُن بود، اما خودش پرستارِ سوختگی. آبِ زیرِ تاول کمککننده بود برای روییدنِ پوستی تازه. بهصبر، آبِ تاول خشکید و پوستِ تاول شکافت و از زیرِ آن، پوستِ تازهروییدهٔ صورتیرنگی شِکُفت. مثلِ پوستِ تنِ نوزادِ تازهدنیاآمده، پوستهپوسته و نیازمندِ مراقبت. باز هم به صبر. صبر. صبر. به صبوری خونریزی را کم کردم. به صبوری جای سوختگی خوب شد. هم شکافِ زخم، خمیازهکشیده باز مانده و هم جای سوختگی بر سفیدیِ ساقِ دستم مانده. نوشتم؛ جنگ، زیبایی از من به یغما بُرد... اما هنوز در خیابانها ایستادهام. زخمی که مرا نکُشت، قویترم کرد؟ نه! ضعیفتر شدهام. چیزهای بسیاری از دست دادم و مانده چهل و شش کیلو استخوان و زخم و اشک. اما رو به بهبود. رو به سیزدهِ مرداد. زدهام فالی و فریادرسی میآید...
من هنوز در خیابان هستم. ایستادهام. پرچمبهدست و با مُشتِ گرهکرده. هنوز خونریزیِ کلمات دارم. نوشتم؛ بخیه نمیدانم. تنها با اللّهِ پرچمم روی محلِ اصابتها فشارِ مستقیم وارد میکنم. هر فرستهام را خطرِ پاشیده شدنِ قطراتِ کلماتم از خمیازهٔ زخمهایم تهدید میکند. سوختگی خوب شده اما جایَش مانده. هیچکس در جنگ، مراعاتِ مرا نکرد. اما خواهم نوشت. خواهم زیست. میانهٔ گریههایم خواهم خندید و گمان کنم بیشتر، خندههایم را خواهم گریست. وَ اگر از حالم بپرسید خواهم خواند: دوست را گر سرِ پرسیدنِ بیمارِ غم است، گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید.
+❣
سربهراه
یکانِ جانفدا، برای ایران، منم. شما هم دوست داشتید ثبتنام کنید.
جانفدا وارد مرحلهٔ ثبتنام تکمیلی شده❣
📢 دعوتید به یک تجربهی فرهنگی و معنویِ متفاوت و صمیمی…
🔸#معراج_بیعت؛
مسیر نمایشگاهیِ مرور سالهای رهبری امام شهیدمان، تا بیعتی تازه با امامجدید در جوار مزار شهید گمنام.
به مناسبت گرامیداشت یاد و خاطرهی مبارز خستگیناپذیر، امام شهید حضرت آیت الله سید علی حسینی خامنهای ...
«دو رکعت نماز روی سجادهی متبرک امام شهید در جوار مزار شهید گمنام دانشگاه»
🔗 جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام برای حضور در نمایشگاه، به
درگاه زیر مراجعه فرمایید:
https://form.iahd.ir/f/770TziITE
⚠️ بهدلیل استقبال بالا و محدودیت فضا، پذیرش نهایی بهصورت قرعهکشی است و نتیجه فقط از طریق پیامک اعلام میشود.
✓ بسیج دانشجویی
دانشگاه ملی مهارت
واحد خراسان رضوی
@BSfani
سربهراه
من و انسانیها و تجربیها گرسنهمون بود. پنج دقیقه وقت دادم بریم همه برای خودمون ساندویچ رُب درست کن
یادتونه دیگه؟ من صبح تا ظهر مدرسه بودم، عصر تا شب مؤسسه. از خونه تا مدرسه یادتونه که چند تا قل هو اللّه فاصله بود؟ وَ از مدرسه تا مؤسسه؟ وَ یادتونه که شبا چه ساعتی میرسیدم خونه؟ وَ یادتونه که بین درآوردن دو لنگهجوراب از پام، با لباس مدرسه خوابم برده بود تا فردا صبح که دوباره برم مدرسه؟
اما اونموقع سرِ حال بودم و تندرست و پرانرژی❣
مجازی نیازی نیست از شمالِ شهر برم جنوب و از شرق به غرب که کلاسام و برگزار کنم، تو خونهام. یا کف اتاقم یا پشت میزم. اما مجازی اگر واقعاً به تدریس و مشارکت بگذره، صد چندان معلم و شاگرد رو خسته میکنه...
تجربیها امروز، هم فارسی با من داشتن و هم نگارش... پیامآواهای این ساعتشون رو که گوش میدادم دیگه صداشون خسته و افتاده بود... میزان خطاها بالا رفته و این یعنی مغزشون از حالت عادی خارج شده و تحت فشاره...
توی خونهایم، دورمون رو از خوراکی و چای و همهچی پر کردیم، میتونیم دراز بکشیم، به شکم بخوابیم، دَمَر شیم روی کتاب، اما صدچندانِ روزهای حضوری خستهایم...
من مدام تقویم نگاه میکنم که کِی مدرسه تموم میشه... وَ اگر سالِ بعد مجازی شه، تدریس رو مثلِ دو سالی که کرونا بود، رها میکنم و به ویراستاری میپردازم.
جز معلمی که واقعاً تدریس کرده،
وَ جز دانشآموزهایی که واقعاً مشارکت کردن (به تعهّد یا تحکّم)
متوجه نمیشن من دارم از چه دشواری و رنجی حرف میزنم...
اما امروز به شاگردام گفتم:
دو سالِ بعد یادِ این روزا میفتیم و با افتخار به خودمون میگیم
از پسش براومدی دختر😎😊✌️
#معلمی
ساعتِ سه از دهمها خداحافظی کردم و بدون آنکه برخیزم، به عقب خم شدم و کفِ اتاق دراز کشیدم. چشمهایم را بَستم و خیالم را بردم تالابی بین ایران و عِراق. با دهمها کفِ یک بَلَم دراز کشیدم. جا شدیم. هر ۳۸ نفرمان جا شدیم. آدم در خیالاتش همهجا جا میشود؛ حتی توی دلِ امامِ غایبازنظر...
تالاب انگار شیشهْشیرهای قدیمی باشد و سطحِ روی آب، پردهای از خامه. بَلَم، لطیف خامه را میکِشید و میشکافت. من و دخترکانم از تابشِ آفتاب بر صورتهامان، چشم بسته بودیم و خوشخوشان ساندویچهای رُبمان را گاز میزدیم و به تلخکبازیهای آوین و محدّثه میخندیدیم و تکانههای بَلَم میرفت که خوابمان کند...
_ چه فکرِ نازکِ غمناکی! _
نیمخیز شدم. ساعتمچیام را نگاه کردم. باید چیزی میخوردم. نمازِ عصرم اَدا نشده. تراپیام مانده. بر تالابِ خیالم بمانم و بخوابم، شب در بیخوابی غرق میشوم. بلند شدم. تست و سؤالها را در قفسهٔ کتابخانهام محبوس کردم و تالابِ اتاقم را تمیز. در بَلَمِ سجّادهام آرام گرفتم و بعد از نمازِ عصر، برای تراپی خودم را به خادمِ امامِ سجّاد علیه السلام رساندم؛ همو که شاخهگلی تقدیمشان کرد و امام، به قدرشناسی، آزادش کرد...
امروز جلسهٔ دوازدهم بود؛ یعنی دوازدهمین مناجات از «مناجاتِ خمس عشر». جمعهای نیّت کردم ختمِ آن را بگیرم و ثوابش را از طرفِ خادمِ امام، به امام زینالعابدین علیه السلام هدیه کنم تا مرا نیز از از رنجِ بردگیِ خودم وَ دنیا وُ آدمهاش، بِرَهاند...
تراپیام که تمام شد، چشمم به گلدانم افتاد؛ بعد از آنهمه ریزش، حالا به رویش نشسته و برگِ تازهای از پهلوی غصّهها خندیده...