eitaa logo
سربه‌راه
212 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
📢 دعوتید به یک تجربه‌ی فرهنگی و معنویِ متفاوت و صمیمی… 🔸؛ مسیر نمایشگاهیِ مرور سال‌های رهبری امام شهیدمان، تا بیعتی‌ تازه با امام‌جدید در جوار مزار شهید گمنام. به مناسبت گرامی‌داشت یاد و خاطره‌ی مبارز خستگی‌ناپذیر، امام شهید حضرت آیت الله سید علی حسینی خامنه‌ای ... «دو رکعت نماز روی سجاده‌ی متبرک امام شهید در جوار مزار شهید گمنام دانشگاه» 🔗 جهت کسب اطلاعات‌ بیشتر و ثبت‌نام برای حضور در نمایشگاه، به درگاه زیر مراجعه فرمایید: https://form.iahd.ir/f/770TziITE ⚠️ به‌دلیل استقبال بالا و محدودیت فضا، پذیرش نهایی به‌صورت قرعه‌کشی است و نتیجه فقط از طریق پیامک اعلام می‌شود. ✓ بسیج ‌دانشجویی دانشگاه ملی مهارت واحد خراسان ‌رضوی @BSfani
من و انسانی‌ها و تجربی‌ها گرسنه‌مون بود. پنج دقیقه وقت دادم بریم همه برای خودمون ساندویچ رُب درست کنیم. الآن دورِ هم، ساندویچ رُب به‌دستیم و بچه‌ها خی‌لی خی‌لی خی‌لی دوست داشتن و خندیدن و عکس و فیلم فرستادن😍
سربه‌راه
من و انسانی‌ها و تجربی‌ها گرسنه‌مون بود. پنج دقیقه وقت دادم بریم همه برای خودمون ساندویچ رُب درست کن
یادتونه دیگه؟ من صبح تا ظهر مدرسه بودم، عصر تا شب مؤسسه. از خونه تا مدرسه یادتونه که چند تا قل هو اللّه فاصله بود؟ وَ از مدرسه تا مؤسسه؟ وَ یادتونه که شبا چه ساعتی می‌رسیدم خونه؟ وَ یادتونه که بین درآوردن دو لنگه‌جوراب از پام، با لباس مدرسه خوابم برده بود تا فردا صبح که دوباره برم مدرسه؟ اما اون‌موقع سرِ حال بودم و تندرست و پرانرژی❣ مجازی نیازی نیست از شمالِ شهر برم جنوب و از شرق به غرب که کلاسام و برگزار کنم، تو خونه‌ام. یا کف اتاقم یا پشت میزم. اما مجازی اگر واقعاً به تدریس و مشارکت بگذره، صد چندان معلم و شاگرد رو خسته می‌کنه... تجربی‌ها امروز، هم فارسی با من داشتن و هم نگارش... پیام‌آواهای این ساعت‌شون رو که گوش می‌دادم دیگه صداشون خسته و افتاده بود... میزان خطاها بالا رفته و این یعنی مغزشون از حالت عادی خارج شده و تحت فشاره... توی خونه‌ایم، دورمون رو از خوراکی و چای و همه‌چی پر کردیم، می‌تونیم دراز بکشیم، به شکم بخوابیم، دَمَر شیم روی کتاب، اما صدچندانِ روزهای حضوری خسته‌ایم... من مدام تقویم نگاه می‌کنم که کِی مدرسه تموم می‌شه... وَ اگر سالِ بعد مجازی شه، تدریس رو مثلِ دو سالی که کرونا بود، رها می‌کنم و به ویراستاری می‌پردازم‌. جز معلمی که واقعاً تدریس کرده، وَ جز دانش‌آموزهایی که واقعاً مشارکت کردن (به‌ تعهّد یا تحکّم) متوجه نمی‌شن من دارم از چه دشواری و رنجی حرف می‌زنم... اما امروز به شاگردام گفتم: دو سالِ بعد یادِ این روزا میفتیم و با افتخار به خودمون می‌گیم از پسش براومدی دختر😎😊✌️
ساعتِ سه از دهم‌ها خداحافظی کردم و بدون آن‌که برخیزم، به عقب خم شدم و کفِ اتاق دراز کشیدم. چشم‌هایم را بَستم و خیالم را بردم تالابی بین ایران و عِراق. با دهم‌ها کفِ یک بَلَم دراز کشیدم. جا شدیم. هر ۳۸ نفرمان جا شدیم. آدم در خیالاتش همه‌جا جا می‌شود؛ حتی توی دلِ امامِ غایب‌از‌نظر... تالاب انگار شیشه‌ْشیرهای قدیمی باشد و سطحِ روی آب، پرده‌ای از خامه. بَلَم، لطیف خامه را می‌کِشید و می‌شکافت. من و دخترکانم از تابشِ آفتاب بر صورت‌هامان، چشم بسته بودیم و خوش‌خوشان ساندویچ‌های رُب‌مان را گاز می‌زدیم و به تلخک‌بازی‌های آوین و محدّثه می‌خندیدیم و تکانه‌های بَلَم می‌رفت که خواب‌مان کند... _ چه فکرِ نازکِ غمناکی! _ نیم‌خیز شدم. ساعت‌مچی‌ام را نگاه کردم. باید چیزی می‌خوردم. نمازِ عصرم اَدا نشده. تراپی‌ام مانده. بر تالابِ خیالم بمانم و بخوابم، شب در بی‌خوابی غرق می‌شوم. بلند شدم. تست و سؤال‌ها را در قفسهٔ کتابخانه‌ام محبوس کردم و تالابِ اتاقم را تمیز. در بَلَمِ سجّاده‌ام آرام گرفتم و بعد از نمازِ عصر، برای تراپی خودم را به خادمِ امامِ سجّاد علیه السلام رساندم؛ همو که شاخه‌گلی تقدیم‌شان کرد و امام، به قدرشناسی، آزادش کرد... امروز جلسهٔ دوازدهم بود؛ یعنی دوازدهمین مناجات از «مناجاتِ خمس عشر». جمعه‌ای نیّت کردم ختمِ آن را بگیرم و ثوابش را از طرفِ خادمِ امام، به امام زین‌العابدین علیه السلام هدیه کنم تا مرا نیز از از رنجِ بردگیِ خودم وَ دنیا وُ آدم‌هاش، بِرَهاند... تراپی‌ام که تمام شد، چشم‌م به گلدان‌م افتاد؛ بعد از آن‌همه ریزش، حالا به رویش نشسته و برگ‌ِ تازه‌ای از پهلوی غصّه‌ها خندیده...
سربه‌راه
ساعتِ سه از دهم‌ها خداحافظی کردم و بدون آن‌که برخیزم، به عقب خم شدم و کفِ اتاق دراز کشیدم. چشم‌هایم
از بَلَمِ سجّاده‌ام پیاده می‌شوم. پاروهای وضو اما، هنوز با من است. با وضو، دوری و دیریِ تالابِ زندگی‌ام را عبور می‌کنم. چایِ تازه دم می‌کنم؛ با آویشن و زعفران. برای این‌همه خستگی و خواب‌آلودگی و نشانه‌های بیماری. به هوش مصنوعی می‌گویم سیب دارم، عسل، دارچین، تخم مرغ وَ آردی که نمی‌دانم چیست. به من کیکی سریع و ساده بیاموز. می‌آموزد. می‌پزم. اوّلین کیکی است که در عمرم پخته‌ام. نذرِ ظهورش کرده‌ام که از بی‌هنری‌ام چنین عِطر و بویی برخاسته. هم‌زدن برایم سخت بود. در آبمیوه‌گیری همهٔ مواد را مخلوط کردم. تمیز و یک‌دست شد. تنها تکه‌های سیب را درشت و دستی بُرش زدم. همه‌شان شکوفه داده و کیکِ زیبایی شده. داغِ داغ می‌چِشم و توی خیالم شاگردهایم را در میانهٔ تالاب صدا می‌زنم که بیایید دخترها! معلّم‌تان کیک پخته! بیایید با چای‌آویشن و زعفران بخوریم... _ اگرچه منحنیِ آب، بالشِ خوبی‌ست برای خوابِ دل‌آویز و تُردِ نیلوفر همیشه فاصله‌ای هست... _ بین من و شاگردهایم نیز فاصله‌هاست... _ نه! وصل ممکن نیست... همیشه فاصله‌ای هست... _ رویْ از تالاب می‌گیرم و بی‌فاصله در حقیقتِ زندگی‌ام زیست می‌کنم. دست‌به‌کار می‌شوم و به هوش مصنوعی می‌سپارم دستورِ پختِ سوپی مقوّی با یک تکه مرغ و سیب‌زمینی و چند مخلّفاتِ سادهٔ دیگر بدهد، با ادویه‌دودی! ادویه‌دودی را همان دختری که شب‌ها در تجمّع با او دوست شده‌ام برایم خریده و هدیه آورده. داشت از هنرِ آشپزی‌اش می‌گفت و پرسیدم ادویه‌دودی که گفتی چیست؟ گفت نداری؟ گفتم نه! گفت غذاهایت را هم‌بوی غذاهای روی آتش می‌کند. گفتم وااااای! هم‌بوی اُملت‌های صبحانه‌ام روی قلهٔ کوه با رفقا... دیدم فرداشب برایم خریده و هدیه آورده! چه محبّتِ عمیقِ ساده‌ای برای هفتاد شب دوستی... حالا بوی کُنده و آتش و اُملت گرفته شب‌هایم... یادم باشد اگر خوب شد، یک ظرف برایش ببرم با قاشق. بنشیند گوشهٔ خیابان و سوپ با ادویه‌دودی بخورد. خوب هم نشد می‌برم؛ گفته بودم چرا پولش را قبول نمی‌کنی؟ من که آشپزی‌ام خوب نیست... گفته بود آشپزی که نباید خوب باشد، ذوق و دل و دماغِ آشپزی باید چاق باشد که تو از من هم آشپزتری... من محوِ محبّت‌های عمیقِ ساده‌اش بودم... حالا دست‌وبالم، خانه، فرسته، حتی چشم‌های شما، سرانگشتی که با آن فرسته را بالا و پایین می‌کنید، بوی کُنده‌های آتش گرفته و اُملت‌های آتشیِ صبح‌های جمعهٔ روی قلّه. بو کنید! وااااای! _ چه فکرِ نازکِ غمناکی! _ زیرِ سوپم را کم کرده‌ام. می‌روم تا نماز چای بنوشم و اوّلین کیک‌ِ سیب‌م را بخورم و چند بُرش برای رفیق کنار بگذارم. _ خیال می‌کنم من هم دچارِ محبّت‌های عمیقِ ساده شدم... دچار یعنی ............... عاشق. وَ فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهیِ کوچک دچارِ آبیِ بی‌کران باشد... _
Hans Zimmer @BEHMELODYHans Zimmer - Cornfield Chase (2).mp3
زمان: حجم: 2.1M
ادویه‌دودی برای عطر و طعمِ دو فرستهٔ بالا. نوش جان.
چون از «خیال» نوشتم؛ می‌تونید خیال رو در کوتاه‌ترین کلمات یا یک جمله معنا کنید؟
سربه‌راه
متوقّف‌کنندهٔ انسان :)
قبل از این‌که شلوغ کنید و اعتراض و جیغ‌وداد، من سؤالِ بعدی رو بندازم وسط :) چی از همه بیشتر آدم رو خیالاتی می‌کنه؟
سربه‌راه
قبل از این‌که شلوغ کنید و اعتراض و جیغ‌وداد، من سؤالِ بعدی رو بندازم وسط :) چی از همه بیشتر آدم رو
نمی‌خوام صبر کنم پاسخ بدید :) می‌خوام بگم و برم پرچم بچرخونم و شما رو با خودتون تنها بذارم :) بله! موسیقی! هر نوع موسیقی :) دقت کنید که من به هیچ وجه بحث دینی و شرعی و عقیدتی نمی‌کنم، ابداً! هر نوع موسیقی خیال‌انگیزه. مثبت یا منفی. هر نوع خیالی هم متوقّف‌کننده است. مثبت یا منفی. شما به مشّایه فکر می‌کنی، به ازدواج، به بچه‌های قد و نیم‌قد، به خودت در لباس شغلِ رؤیاهات، اما به خودت میای می‌بینی چهل دقیقه گذشته و درس نخوندی :) یا کتاب جلوت پهنه اما داری کاری دیگه می‌کنی که تونستی به خودت بقبولونی کارت درسته! ولی از همهٔ رؤیاهات در واقعیت عقب موندی :) به ظهور فکر می‌کنی اما تا نیمه‌شب غرق در «خیال» بودی وَ در «حقیقت» نماز صبح خواب موندی :) خودت داره کلی مثالِ حق یادت میاد نه؟ :) هرچی بیشتر درگیرِ موسیقی باشی بیشتر اهلِ خیالی... وَ بیشتر زندگی‌ت در رکوده. تمام.