eitaa logo
سربه‌راه
212 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
ساعتِ سه از دهم‌ها خداحافظی کردم و بدون آن‌که برخیزم، به عقب خم شدم و کفِ اتاق دراز کشیدم. چشم‌هایم
از بَلَمِ سجّاده‌ام پیاده می‌شوم. پاروهای وضو اما، هنوز با من است. با وضو، دوری و دیریِ تالابِ زندگی‌ام را عبور می‌کنم. چایِ تازه دم می‌کنم؛ با آویشن و زعفران. برای این‌همه خستگی و خواب‌آلودگی و نشانه‌های بیماری. به هوش مصنوعی می‌گویم سیب دارم، عسل، دارچین، تخم مرغ وَ آردی که نمی‌دانم چیست. به من کیکی سریع و ساده بیاموز. می‌آموزد. می‌پزم. اوّلین کیکی است که در عمرم پخته‌ام. نذرِ ظهورش کرده‌ام که از بی‌هنری‌ام چنین عِطر و بویی برخاسته. هم‌زدن برایم سخت بود. در آبمیوه‌گیری همهٔ مواد را مخلوط کردم. تمیز و یک‌دست شد. تنها تکه‌های سیب را درشت و دستی بُرش زدم. همه‌شان شکوفه داده و کیکِ زیبایی شده. داغِ داغ می‌چِشم و توی خیالم شاگردهایم را در میانهٔ تالاب صدا می‌زنم که بیایید دخترها! معلّم‌تان کیک پخته! بیایید با چای‌آویشن و زعفران بخوریم... _ اگرچه منحنیِ آب، بالشِ خوبی‌ست برای خوابِ دل‌آویز و تُردِ نیلوفر همیشه فاصله‌ای هست... _ بین من و شاگردهایم نیز فاصله‌هاست... _ نه! وصل ممکن نیست... همیشه فاصله‌ای هست... _ رویْ از تالاب می‌گیرم و بی‌فاصله در حقیقتِ زندگی‌ام زیست می‌کنم. دست‌به‌کار می‌شوم و به هوش مصنوعی می‌سپارم دستورِ پختِ سوپی مقوّی با یک تکه مرغ و سیب‌زمینی و چند مخلّفاتِ سادهٔ دیگر بدهد، با ادویه‌دودی! ادویه‌دودی را همان دختری که شب‌ها در تجمّع با او دوست شده‌ام برایم خریده و هدیه آورده. داشت از هنرِ آشپزی‌اش می‌گفت و پرسیدم ادویه‌دودی که گفتی چیست؟ گفت نداری؟ گفتم نه! گفت غذاهایت را هم‌بوی غذاهای روی آتش می‌کند. گفتم وااااای! هم‌بوی اُملت‌های صبحانه‌ام روی قلهٔ کوه با رفقا... دیدم فرداشب برایم خریده و هدیه آورده! چه محبّتِ عمیقِ ساده‌ای برای هفتاد شب دوستی... حالا بوی کُنده و آتش و اُملت گرفته شب‌هایم... یادم باشد اگر خوب شد، یک ظرف برایش ببرم با قاشق. بنشیند گوشهٔ خیابان و سوپ با ادویه‌دودی بخورد. خوب هم نشد می‌برم؛ گفته بودم چرا پولش را قبول نمی‌کنی؟ من که آشپزی‌ام خوب نیست... گفته بود آشپزی که نباید خوب باشد، ذوق و دل و دماغِ آشپزی باید چاق باشد که تو از من هم آشپزتری... من محوِ محبّت‌های عمیقِ ساده‌اش بودم... حالا دست‌وبالم، خانه، فرسته، حتی چشم‌های شما، سرانگشتی که با آن فرسته را بالا و پایین می‌کنید، بوی کُنده‌های آتش گرفته و اُملت‌های آتشیِ صبح‌های جمعهٔ روی قلّه. بو کنید! وااااای! _ چه فکرِ نازکِ غمناکی! _ زیرِ سوپم را کم کرده‌ام. می‌روم تا نماز چای بنوشم و اوّلین کیک‌ِ سیب‌م را بخورم و چند بُرش برای رفیق کنار بگذارم. _ خیال می‌کنم من هم دچارِ محبّت‌های عمیقِ ساده شدم... دچار یعنی ............... عاشق. وَ فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهیِ کوچک دچارِ آبیِ بی‌کران باشد... _
Hans Zimmer @BEHMELODYHans Zimmer - Cornfield Chase (2).mp3
زمان: حجم: 2.1M
ادویه‌دودی برای عطر و طعمِ دو فرستهٔ بالا. نوش جان.
چون از «خیال» نوشتم؛ می‌تونید خیال رو در کوتاه‌ترین کلمات یا یک جمله معنا کنید؟
سربه‌راه
متوقّف‌کنندهٔ انسان :)
قبل از این‌که شلوغ کنید و اعتراض و جیغ‌وداد، من سؤالِ بعدی رو بندازم وسط :) چی از همه بیشتر آدم رو خیالاتی می‌کنه؟
سربه‌راه
قبل از این‌که شلوغ کنید و اعتراض و جیغ‌وداد، من سؤالِ بعدی رو بندازم وسط :) چی از همه بیشتر آدم رو
نمی‌خوام صبر کنم پاسخ بدید :) می‌خوام بگم و برم پرچم بچرخونم و شما رو با خودتون تنها بذارم :) بله! موسیقی! هر نوع موسیقی :) دقت کنید که من به هیچ وجه بحث دینی و شرعی و عقیدتی نمی‌کنم، ابداً! هر نوع موسیقی خیال‌انگیزه. مثبت یا منفی. هر نوع خیالی هم متوقّف‌کننده است. مثبت یا منفی. شما به مشّایه فکر می‌کنی، به ازدواج، به بچه‌های قد و نیم‌قد، به خودت در لباس شغلِ رؤیاهات، اما به خودت میای می‌بینی چهل دقیقه گذشته و درس نخوندی :) یا کتاب جلوت پهنه اما داری کاری دیگه می‌کنی که تونستی به خودت بقبولونی کارت درسته! ولی از همهٔ رؤیاهات در واقعیت عقب موندی :) به ظهور فکر می‌کنی اما تا نیمه‌شب غرق در «خیال» بودی وَ در «حقیقت» نماز صبح خواب موندی :) خودت داره کلی مثالِ حق یادت میاد نه؟ :) هرچی بیشتر درگیرِ موسیقی باشی بیشتر اهلِ خیالی... وَ بیشتر زندگی‌ت در رکوده. تمام.
برای افطارم ماقوت زعفرونی درست کردم، یه خوراک ساده با کمی گوشت چرخ‌کرده و لوبیاسبز و ادویه‌دودی😍 هم پختم، کف نون مالیدم و نون رو مستطیلی بستم و گذاشتم ماهیتابه و کمی سرخ‌ش کردم. ظاهراً مقبول خواهد بود. چند روزه با دو وعده غذا دارم سر می‌کنم، چون وقت ندارم آشپزی کنم و روزه اذیتم کرده و برای افطار لحظه‌شماری می‌کنم. فلاسک‌م آب جوش کردم و برای خودم میوه پوست و تکه‌تکه کردم و کوله بستم که افطار حرم باشم. چون امروزم زیارت آقا رو داره. الآنم تو اتوبوس می‌خوام نماز امروز رو بخونم. یادمه که نمازش باید قبل از ظهر خونده بشه، ولی من نمی‌تونستم و با این‌که می‌دونم خارج از زمان‌ش، فضیلت خودش رو نداره و قرار بود دلبخواهی باشه، دین، تعیین تکلیف نمی‌کرد😊 اما می‌خونم چون خوندنش بهتر از نخوندنشه. برسم حرم هم باید تا نماز تراپی جلسهٔ سیزدهم رو برم (مناجات خمس عشر). لباسام و هم شستم و اتاقم رو هم جمع کردم. دویدم پی زمان😂 وَ چقدر خوبه که روز بلند شده و کم‌تر اضطرابم می‌ده.
کلِ حرم رو دور زدم که مثلاً بیام یه‌جای خلوت و کم‌جمعیت، ولی شلوووووغه😂 آسمونِ حرم ابریه و نورهای عظیمی بین ابرها عبور می‌کنه و بعد از چند ثانیه، غرّش‌های وحشتناکِ صاعقه از راه می‌رسه. عِراقی‌ها با بوی عطرهای تندشون محاصره‌م کردن و خوشم که با عربی حرف زدن‌شون من رو بردن کاظمین و انگار نشستم روی فرش‌های دورِ حرم، روبه‌روی بابِ فرهادیه. خوب شد آب جوش برداشتم چون صفِ چایخونه‌ها وحشتناک بود و من دیگه جونِ سرِ پا بودن ندارم و حتی نماز هم نمی‌خوام به جماعت بخونم. نشستم که اذان بگن و شروع کنم به خوردن. کاش شب هم قم بودم و بعد از تجمع می‌رفتم بالکنِ غربی و می‌خوابیدم... صبح تو خونه‌م بیدار می‌شدم و عصرِ پنج‌شنبه راه می‌افتادم سمتِ کربلا... از مشّایه... از مشّایه... خدایا من دوباره عمودهای مشّایه رو می‌بینم؟! این پاها دوباره به طریق‌الحسین می‌رسه؟!
سربه‌راه
بالاخره قطره‌ها از آسمون دل کندن❣
فتحِ سفارشی‌تون و خوندم + ۳۱۳ صلوات هدیه به امام رضاجان که عنایت کنن از جایی که فکرش رو نمی‌کنین، همهٔ شرایط و مایحتاجِ مادی و معنوی رو فراهم کنن و طی همین چند روز، شما رو بطلبن حرم و در این سفر، از زمین و زمان براتون برکتِ مادی و معنوی بباره و حقِ زیارتِ بامعرفتِ امام رو به‌جا بیارید و خودتون و عزیزان‌تون موردِ عنایتِ خاص ایشون قرار بگیرید و هیچیِ این سفر از عمرتون حساب نشه اون‌قدری که بهتون خوش گذشته و دست و روح و دنیا و آخرت‌تون پُر شده و، سیر و سیراب از مهمانسرای حضرت، مستجاب و عاقبت‌ به‌خیر برگردید شهرتون. من یا برای کسی دعا نمی‌کنم یا دیگه همهٔ توان‌م رو می‌ذارم😂 بلکه به این دعا من هم طی همین چند روز، با همین شرایط، سر از قمِ کوچولو درآوردم...🥲 الآنم پیش به‌سوی جبهه🇮🇷