سربهراه
چون از «خیال» نوشتم؛ میتونید خیال رو در کوتاهترین کلمات یا یک جمله معنا کنید؟
متوقّفکنندهٔ انسان :)
سربهراه
متوقّفکنندهٔ انسان :)
قبل از اینکه شلوغ کنید و اعتراض و جیغوداد، من سؤالِ بعدی رو بندازم وسط :)
چی از همه بیشتر آدم رو خیالاتی میکنه؟
سربهراه
قبل از اینکه شلوغ کنید و اعتراض و جیغوداد، من سؤالِ بعدی رو بندازم وسط :) چی از همه بیشتر آدم رو
نمیخوام صبر کنم پاسخ بدید :)
میخوام بگم و برم پرچم بچرخونم و شما رو با خودتون تنها بذارم :)
#موسیقی
بله!
موسیقی!
هر نوع موسیقی :)
دقت کنید که من به هیچ وجه بحث دینی و شرعی و عقیدتی نمیکنم،
ابداً!
هر نوع موسیقی خیالانگیزه.
مثبت یا منفی.
هر نوع خیالی هم متوقّفکننده است.
مثبت یا منفی.
شما به مشّایه فکر میکنی،
به ازدواج،
به بچههای قد و نیمقد،
به خودت در لباس شغلِ رؤیاهات،
اما به خودت میای میبینی چهل دقیقه گذشته و درس نخوندی :)
یا کتاب جلوت پهنه اما داری کاری دیگه میکنی که تونستی به خودت بقبولونی کارت درسته! ولی از همهٔ رؤیاهات در واقعیت عقب موندی :)
به ظهور فکر میکنی
اما تا نیمهشب غرق در «خیال» بودی
وَ در «حقیقت» نماز صبح خواب موندی :)
خودت داره کلی مثالِ حق یادت میاد نه؟ :)
هرچی بیشتر درگیرِ موسیقی باشی
بیشتر اهلِ خیالی...
وَ بیشتر زندگیت در رکوده.
تمام.
برای افطارم ماقوت زعفرونی درست کردم، یه خوراک ساده با کمی گوشت چرخکرده و لوبیاسبز و ادویهدودی😍 هم پختم، کف نون مالیدم و نون رو مستطیلی بستم و گذاشتم ماهیتابه و کمی سرخش کردم. ظاهراً مقبول خواهد بود. چند روزه با دو وعده غذا دارم سر میکنم، چون وقت ندارم آشپزی کنم و روزه اذیتم کرده و برای افطار لحظهشماری میکنم. فلاسکم آب جوش کردم و برای خودم میوه پوست و تکهتکه کردم و کوله بستم که افطار حرم باشم. چون امروزم زیارت آقا رو داره. الآنم تو اتوبوس میخوام نماز امروز رو بخونم. یادمه که نمازش باید قبل از ظهر خونده بشه، ولی من نمیتونستم و با اینکه میدونم خارج از زمانش، فضیلت خودش رو نداره و قرار بود دلبخواهی باشه، دین، تعیین تکلیف نمیکرد😊 اما میخونم چون خوندنش بهتر از نخوندنشه. برسم حرم هم باید تا نماز تراپی جلسهٔ سیزدهم رو برم (مناجات خمس عشر). لباسام و هم شستم و اتاقم رو هم جمع کردم. دویدم پی زمان😂 وَ چقدر خوبه که روز بلند شده و کمتر اضطرابم میده.
کلِ حرم رو دور زدم که مثلاً بیام یهجای خلوت و کمجمعیت، ولی شلوووووغه😂
آسمونِ حرم ابریه و نورهای عظیمی بین ابرها عبور میکنه و بعد از چند ثانیه، غرّشهای وحشتناکِ صاعقه از راه میرسه. عِراقیها با بوی عطرهای تندشون محاصرهم کردن و خوشم که با عربی حرف زدنشون من رو بردن کاظمین و انگار نشستم روی فرشهای دورِ حرم، روبهروی بابِ فرهادیه. خوب شد آب جوش برداشتم چون صفِ چایخونهها وحشتناک بود و من دیگه جونِ سرِ پا بودن ندارم و حتی نماز هم نمیخوام به جماعت بخونم. نشستم که اذان بگن و شروع کنم به خوردن. کاش شب هم قم بودم و بعد از تجمع میرفتم بالکنِ غربی و میخوابیدم... صبح تو خونهم بیدار میشدم و عصرِ پنجشنبه راه میافتادم سمتِ کربلا... از مشّایه... از مشّایه...
خدایا من دوباره عمودهای مشّایه رو میبینم؟! این پاها دوباره به طریقالحسین میرسه؟!
فتحِ سفارشیتون و خوندم + ۳۱۳ صلوات هدیه به امام رضاجان که عنایت کنن از جایی که فکرش رو نمیکنین، همهٔ شرایط و مایحتاجِ مادی و معنوی رو فراهم کنن و طی همین چند روز، شما رو بطلبن حرم و در این سفر، از زمین و زمان براتون برکتِ مادی و معنوی بباره و حقِ زیارتِ بامعرفتِ امام رو بهجا بیارید و خودتون و عزیزانتون موردِ عنایتِ خاص ایشون قرار بگیرید و هیچیِ این سفر از عمرتون حساب نشه اونقدری که بهتون خوش گذشته و دست و روح و دنیا و آخرتتون پُر شده و، سیر و سیراب از مهمانسرای حضرت، مستجاب و عاقبت بهخیر برگردید شهرتون.
من یا برای کسی دعا نمیکنم یا دیگه همهٔ توانم رو میذارم😂
بلکه به این دعا من هم طی همین چند روز، با همین شرایط، سر از قمِ کوچولو درآوردم...🥲
الآنم پیش بهسوی جبهه🇮🇷
تا برسم جبهه، دلم میخواست بنویسم اگه یه دختر باردار بشه خیلی وحشتناکه... خیلی بیآبروییه... خیلی قُبحه... حتی زنان و دخترانِ عریان و برهنه هم براش دهان کج میکنن... حتی زنانِ خراب و مردانِ آلوده براش پچپچه میکنن...
اگر پدرِ بچهش نباشه یا معلوم نباشه کیه که دیگه هیچی...
خیلی سنگینه...
خیلی.
من یکی از قصههام موضوعش اینه؛
دربارهٔ
امتحانِ
سخت و
وحشتناکِ
حضرتِ
مریمِ
پاک و
عفیف و
پاکدامن
نوشتمش...
دخترِ باحیای عِمران...
قصّهم که به اوج میرسید، نوشته بودم مریم از خجالت تموم شد... مریم از خجالت آب شد...
رفت...
تاب نیاورد...
مریمِ پاکِ خدا
تاب نیاورد...
مردم...
مردم...
مردم...
گناهِ نکرده رو تاب نیاورد...
رفت...
سر به کوه و بیابون گذاشت...
برای زایمان...
زایمان...
سختترین و
وحشتناکترین و
سهمگینترین موقعیتِ یک زن!
حجمی از دشواری و هول و هراس و درد
که خدا جز بهشتش
چیزی رو همسنگش پیدا نکرده...
همون رو هم انداخته زیرِ پای مادر...
زیرِ پا!
یعنی باز هم کفاف نبوده...
وَ مریم...
مریمِ پاکِ خدا...
دختری
ترسیده
تنها
غریب
بیکس
بی اونکه همسری داشته باشه
یاری
یاوری
رفت
که سهمگینترین
دردِ
روحی و
جسمیِ
یک دختر
وَ یک زن رو
همزمان
با هم
از سر بگذرونه...
اللّه اکبر!
خدا مریمِ آبرومند رو آبرو داد،
به پسرش...
به پیغمبرِ خدا...
اما
«مریم...
تا سخن گفتنِ عیسی در گهواره...
هزاااااااااااار بار مُرد و زنده شد...».
امروز به روایتی
میلادِ یاورِ امامِ ما در ظهوره؛
حضرت عیسی علیه السلام.
من یادِ قصهم برای مادرشون افتادم...
وَ اینکه سرِ اون قصه
هزااااااااار بار مُردم و زنده شدم...
به قلبِ ترسیدهٔ حضرتِ مریم سلام اللّه علیها، وقتی باردار و تنها، سر به کوه و بیابون گذاشت و دردِ زایمان رو از سر گذروند... پنج صلوات به ایشون هدیه کنید❣