eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
چون نمی‌دونم دختری یا پسر! نمی‌دونم مریضی یا سالم! نمی‌دونم مزاحمی یا مراحم! سلام بله خوبم. فکر کردی چرا می‌گم هشتگ یا آیدی بذارین؟! یکی‌تون نوشته بود چون هشتگ دوست دارین اینم هشتگ. بعد موضوع نوشته‌ش و هشتگ زده بود(!) 😫 بعد می‌گم خنگید به تریج قباتون برمی‌خوره! منظورم از هشتگ یعنی یه اسمی، کوفتی برای خودتون انتخاب کنید من شما رو با اون بشناسم. ثابت باشه. به‌مرور ادبیات‌تون، شعورتون، شاکلهٔ شخصیتی‌تون دستم بیاد. بدونم این چه پیشینه‌ای تو ذهنم داره. مثلاً این همونیه که همیشه سؤالاش دقیق بوده و به‌ندرت اما به‌وقت. خب من پاسخ اون هشتگ یا آیدی رو از جون و دل می‌دم‌. اما فلان هشتگ رو می‌‌شناسم که کلاً بیکاره و فرت‌فرت پیام می‌ده و پیاماشم هیچ چیز خاصی نداره. معلومه که جواب نمی‌دم! یا خشک و سرسری جواب می‌دم‌! من در وبلاگ، پیامای طولانی و پاسخای طولانی می‌دادم، چون طرف هم وبلاگ داشت و من می‌شناختمش. برای همین هم وبلاگی‌ها به دیدار و دوستی‌های حضوری هم رسید. مثلاً مریم‌گلی که قم برام غذا آورد، دوست وبلاگی منه ❣ولی چراااااااااا با کمترین تحلیل دقت نمی‌کنید که این‌جا شماااااااا دارید من رو می‌خونید! نه من شما رو! شما می‌دونید من قهوه رو شیرین دوست دارم، چای رو با هل، من نمی‌دونم شما حتی چند سال‌تونه! دوستی و عاطفه و محبت باید دوطرفه باشه! همین چند روز پیش به یکی‌تون گفتم اگر داری وابسته می‌شی، کانالم رو ترک کن. من یه صفر و یکِ مجازی هستم. این‌جا چیزی رو می‌نویسم که خودم انتخاب می‌کنم! ادبیات خوندم و ادبیات یعنی تغییر حقیقت و واقعیت به سوی زیبایی. نه روی فرشته بودنم ببندید، نه روی دیو بودنم(!) انسانم؛ ملغمه‌ای از عشق و خشم و سکون و طغیان و تندی و کندی. جایزالخطا. ظرفیتِ مجازی خوندن ندارید از خودتون مراقبت کنید! یک بار نوشتم و فرسته‌ش هنوز هست که من پیش‌فرضِ پاسخ دادنم در ناشناس اینه که همه دخترن. من که نمی‌دونم کی پیام داده، ولی شما که می‌دونید به کی پیام می‌دید! پس اگر آقایید و تقوا رو رعایت نکردید، قیامت گیرِ رضایتِ من هستید. یا سلام کنید. یا می‌دونی من ازت بزرگترم ولی فعلت مفرده. اینا رو شما می‌دونید، ولی من که نمی‌دونم! چند نفری هستن این‌جا که من براشون پیام‌آوا فرستادم. یعنی صدام و. پاسخ‌های طولانی. حتی داستان‌هاشون رو نقد کردم و جزء به جزء بررسی کردم. خب اونا رو بررسی کردم و مواردی رو بردم زیر ذره‌بین و راستی‌آزمایی شدن و خانم بودن و باشخصیت و قابل احترام و اعتماد و وقت گذاشتن. یا چند نفری هستن می‌نویسم سلام عزیزم. سلام خالی نمی‌ذارم. چون تو این سه _ چهار سال هشتگ ثابت گذاشتن و علاوه بر این‌که مطمئن شدم خانوم هستن، من باهاشون به اشتراکات فکری رسیدم‌. وقت داشته باشم دوست دارم باهاشون هم‌صحبت شم. پیامای پیاپی رو پاسخ می‌دم و مثل وبلاگ دامنهٔ هم‌صحبتی رو گسترش می‌دم‌. ولی همه رو که نمی‌شناسم(!) این‌جا روزمره‌م و می‌نویسم. با ادبیات یا فاقد ادبیات. راحتم. هرکی دوست داشت می‌خونه، هرکی دوست نداشت می‌ره. ولی در پیام ناشناس نمی‌تونم قربون‌صدقه‌تون برم! چون در درجهٔ اول حتی جنسیت شما رو نمی‌دونم. خب بهتون برخورده؟ چه کار کنم؟ بهتر از اینه که وقتم و پای پیام‌های ناراست بگذرونم! معتقد هستم شما هم وااااااقعاً سؤالت سؤال باشه، این‌قدر برات مهم هست که با آدابی بپرسی که جذب و جلبم کنه به پاسخ‌دهی. شما مذهبیا که سینه‌چاکانِ کار فرهنگی و جذب حداکثری هستین😂😂😂 چطوری نمی‌تونین من یک نفر رو جذب خودتون کنید؟!😂😂😂😂 هوم؟ پاسخِ من کامل بود. فهم شما هم؟! پیوست یک پیوست دو پیوست سه پیوست چهار
تنها کتابی که در نمایشگاه جستجو کردم و... نداره.
شاگردِ انقلابیِ من، صبح اعتراف کرده که در امتحانِ مجازیِ کلاسِ دبیرِ دیگه‌شون تقلّب کرده و حالا نگرانِ امتحانِ حضوریه... نگرانِ خطایی که کرده نیست ها! نگرانِ امتحانِ حضوریه(!)
سربه‌راه
شاگردِ انقلابیِ من، صبح اعتراف کرده که در امتحانِ مجازیِ کلاسِ دبیرِ دیگه‌شون تقلّب کرده و حالا نگرا
داشت تلاش می‌کرد ازم فتوا بگیره که در شرایط مجازی که هممممممه تقلّب می‌کنن، تقلّب دیگه ظلم نیست که(!) چون همممممممه می‌کنن(!) این چیزا رو در مذهبی‌های خرس گنده که می‌بینم، له‌شون می‌کنم. اما در شاگردای نوجوانِ خودم با فطرت‌های سالم که می‌بینم... همهٔ وجودم له می‌شه که با این اسلامِ راکد چه کنم؟!
سربه‌راه
داشت تلاش می‌کرد ازم فتوا بگیره که در شرایط مجازی که هممممممه تقلّب می‌کنن، تقلّب دیگه ظلم نیست که(!
بعد همین دم از مراقبه و طب اسلامی و آرمان‌های انقلاب می‌زنه(!) عین خرسای گنده‌شون(!) خرسای گنده‌شون رو به گریه می‌ندازم، اما این فطرت‌های پاکی که با اسلامِ راکد آلوده شده، من رو به گریه می‌ندازه...
سربه‌راه
بعد همین دم از مراقبه و طب اسلامی و آرمان‌های انقلاب می‌زنه(!) عین خرسای گنده‌شون(!) خرسای گنده‌ش
کفرِ متحرّکِ دنیا داره به سمتِ اسلام پرواز می‌کنه و اسلامِ راکدِ مذهبی‌های ما تو سراشیبیِ کُفره(!)
همین‌قدر خاک بر سر.
سربه‌راه
همین‌قدر خاک بر سر.
شکرِ خدا که شما مذهبی‌ها می‌چَپین گوشهٔ حوزه به خودسازی یا با یه پخمه‌تر از خودتون ازدواج می‌کنید و سرتون به آخور بند می‌شه و با این کمالات راه به دانشگاه و مدارج عالیه نمی‌یابید، واگرنه آبرویی برای رهبر شهیدم نمی‌موند... خدا رو شکر که در دانشگاه کم هستیم، اما درست و حسابی‌هامون هستیم و دزدهای مفت‌خوری چون شما، سال‌ها پشتِ کنکور می‌مونن و تهش به بندهای اولیهٔ فرسته‌م مشغول می‌شن😊 الحمدللّه ربّ العالمین🙏
در حالی داریم نبرد آخرالزمانی‌ رو از سر می‌گذرونیم که مذهبی‌هامون تو پلهٔ کلاس اوّل تقلّب(!) موندن😂
چطور به این مردِ محترم بگم مذهبی‌جماعتِ بی‌سوادِ بی‌نظمِ بی‌تدبیرِ اهمال‌کارِ پرمدعای توخالیِ لب‌ودهن، نمی‌تونه با من کنار بیاد و کار کنه؟! چطور به این مرد بفهمونم داره برای خودش دردسر می‌خره؟! چطور بفهمونم از وقتی بهم این پیشنهاد رو داده و من هی به بهانهٔ مدرسه پیچونده بودم، شب‌ها کلللللللل نیروهای خانم رو زیر نظر گرفتم و از کوچکترین‌شون که یازده سالشه تا بزرگترین‌شون که پنجاه و یک سالشه رو دقیق زیر ذره‌بین بردم و می‌تونم با دلیل و مدرک بهش بگم چرا همممممممهٔ کارها روی دوش آقایونه و قسمت خواهران مترسک‌های سر جالیزن و حتی وقتی چوب‌پر دست‌شونه هم آقایون باید بیان کارشون رو انجام بدن و حتی حتی حتی موکبِ چای زنانه رو هم مردها باید بیان مدیریت کنن(!) چطور امشب رو به این مردِ شریف تلخ نکنم با نشون دادنِ حقیقت؟! پوفففففف...
اونی که یادم انداختی یکی به امام جواد علیه السلام نامه نوشت و شرایطش رو گفت، دیروز منم نوشتم. امروز دو تا از دعاهام مستجاب شد. ازت ممنونم❣ هشت عمودِ مشّایه‌م ان‌شاءاللّه مال شما، خودت هم تو اون جاده باشی. ازت خی‌لی ممنونم❣
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هوس فسنجون کرده بودم. اما گردو نداریم. خواستم از هوش مصنوعی بخوام بدون گردو بهم دست‌پخت بده، دیدم هوش مصنوعی‌م بالا نمیاد. گفتم عیبی نداره، جای گردو، زرشک می‌ریزم‌. دست‌به‌کار شدم که تلفنم زنگ خورد. باید مسائلِ شب‌کاری‌م و می‌گفتم. هم‌زمان آشپزی هم کردم. تماس تموم شد دیدم دارم از خواب بیهوش می‌شم. از گرسنگی هم. یه تخم‌ مرغ ربی درست کردم که ربش غالب شد و بدمزه. فقط سیر شدم. دیدم خسته‌تر از اونم که برنج آب‌کشی درست کنم. برنج رو ریختم روی فسنجون دمی درست کنم. تلفنم زنگ خورد. تا پاسخ دادم دیدم برنجم شفته شده و همه‌چی با همه‌چی قاطی شده. یه قاشق خوردم دیدم افتضاحه(!) خدا رو شکر کردم کم درست کردم و شام بخورمش دیگه تمومه. زیر گاز و خاموش کردم و دراز کشیدم. دو ساعت خوابیدم و بیدار شدم دیدم اوضاع غذام بدتر هم شده و دیگه حتی ریخت‌وقیافه هم نداره. از مزهٔ بدش هرچی بگم کم گفتم. کاش شب حاجی شام هم بده موقع جلسه! گرسنمه. کم خوابیدم. غذام افتضاح شده. دو درس فردام مونده که آماده کنم. چهارشنبه کارگاه دارم برای آزمون تیزهوشان و هنوز محتوا آماده نکردم. هفت باید برم جلسه. دوش نگرفتم و دیگه نمی‌رسم بگیرم. خواستم بشینم غصه بخورم که دوستم این رو برام فرستاد. این‌قدر از خشم و ناراحتیِ دشمنانِ خدا شاد شدم که به خودم گفتم پس گندهایمان چه؟ هیچی! با خیس کردنِ چند برگه کاهو، تلاش می‌کنیم قابل تحمل‌ترش کنیم. مهم اینه که دشمنِ خدا رو ناامید کردیم. ناراحت باشید وَ از این ناراحتی بمیرید😍 راستی؛ بفرمایید گَندِفسنجون؟😂🙈