eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا امام حسین❣ چشم‌تون روشن❣پسردار که نه... «علی»دار شدین❣ آقا امام حسین❣به کوریِ چشمِ دشمنِ ولایت، کارِ فرهنگیِ به‌موقع و هدفمند کردید و هرچی پسر داشتید «علی» صدا زدید❣ آقا امام حسین❣ خوشحالم که خوشحالید❣جوونیم فدای جوونتون❣ @sarbehrah
صبح که رفتم مدرسه، با مدیر هماهنگ کردیم با هم حدود ساعت ده بریم اداره. سرِ کلاسِ اولم بودم که موبایلم زنگ خورد. دیدم رفیقه. رفیق هیچ‌وقت وقتِ کلاسام زنگ نمی‌زنه، پس یعنی خبریه! حینِ تدریسِ بچه‌هام، پیاما رو باز می‌کنم و می‌بینم نوشته حرکت‌مون جلو افتاده... باید دو و نیم راه‌آهن باشیم... عَرَفْتُ اللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِم! به خیالِ خودم دیشب به خودم سختی دادم که امروز راحت کوله ببندم و حمامِ به‌دلی برم و با بچه‌ها بریم حرم خداحافظی! زنگِ تفریح که می‌خوره، خودم رو به مدیرم می‌رسونم و پیام رو نشون‌شون می‌دم و می‌گم حمام نرفتم... کوله نبستم... چه کنم؟ بنده‌خدا می‌گن هر زمان خواستید برید. می‌گم اداره؟ می‌گن باشه وقتی برگشتید. با شرمندگی تشکر می‌کنم و آرزو می‌کنم ایامی که نیستم مردک نیاد به‌جای من بندگان خدا رو اذیت کنه. فقط مدیر و معاونا می‌دونن سفر دارم، به همکارا چیزی نگفتم و خداحافظی نمی‌کنم. دونه‌دونه کلاسام می‌رم و به دو نماینده‌ای که تو هر کلاس تعیین کردم تا در نبودم کلاس رو پیش ببرن می‌گم دارم می‌رم و مدیریت کلاس رو شروع کنن. البته که به دخترامم فعلا نگفتم کجا می‌رم. بدوبدو حاضر می‌شم و میام سوار اتوبوس. به رفیق می‌زنگم و آمار می‌گیرم و دوی ماراتنِ فسخ العزایمِ خدا شروع می‌شه؛ یکی پشت فرمون هی ویس می‌فرسته روی گروه که پلن‌های روی میزمون چیه و چه ساعتی حرکت می‌کنیم، یکی خریدای من رو انجام میده، من تو اتوبوس فهمیدم امروز جلسه‌ی حضور دانش‌آموزان برتر خوارزمی مرحله‌ی مدرسه‌ایه... زنگ می‌زنم معاون‌مون که دو تا دخترا رو برسونن... قبول زحمت می‌کنن... از پشت تلفن با دخترم حرف می‌زنم و بهش می‌گم چه کنه، چه نکنه، می‌رسم خونه و می‌پرم حمام، اون یکی داره تا دقیقه نود کارِ مردم رو می‌رسونه، اون یکی اصلا گروه رو ندیده و خبر نداره، من جهادی حمام کردم و اومدم چای‌عناب دم کردم که بدنم رو قوی کنم، لباسام و انداختم ماشین که نمونه مادرم بشوره، مو شونه می‌کنم و می‌بافم، مسواک می‌زنم، کوله می‌بندم، بانک می‌رم پول بردارم و تازه مامان می‌رسه و خداحافظی می‌کنیم، این وسط صد بار به مدرسه زنگ زدم پیگیر بچه‌هامم که بی‌خودم فرستادم‌شون جشنواره. مامانِ یکی‌مون نشستن پشت ماشین و اومدن دنبالمون و تیز ما رو می‌برن از زیرگذرِ حرم رد شیم تا از آقا خداحافظی کنیم. می‌رسیم راه‌آهن و مادرِ اون یکی‌مون با کیک و آبمیوه میان بدرقه‌مون. ما گنگِ خواب‌دیده و عالَم تمام کر ما عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش... صبح نیتِ صدقه کردم... پام به اداره نرسید... سفرم جوری ناگهانی بود که من مبهوتم و می‌ترسم وقتی به خودم بیام که سفره رو جمع کنن... استغفرالله! تا به اینترنت دسترسی داشته باشم، اینجا سفرنامه‌م و می‌ذارم؛ تصویری یا متنی. مثلِ قم برام می‌مونه تا جایی مکتوبش کنم. ممکنه تند و تند و بی‌هدف و ذوقی به‌روز شم، کسی اذیت می‌شه در جریان باشه که تدبیری کنه، یا لفت بده یا بی‌صدا کنه. @sarbehrah
سربه‌راه
می‌شه یک ماهِ دیگه راهیِ نیمه‌شعبانِ عِراق باشیم؟😭 همین جمع با همین شلوغی‌هامون، بین‌الحرمین...😭 @s
بسم الله الرّحمن الرّحیم یا صاحب‌الزمان! از شما مدد❣ از بچه‌ها می‌پرسم از کجا شروع شد که الآن اینجاییم؟ گفتن از لیله‌الرغائب... بیتوته‌مون حرم امام رضا جان... و ناگهان «خواستن برای رسیدن»... گروهِ چهارنفره‌ی جدیدمون رو زدیم و سردرش نوشتیم: ❤️زوّار امام زمان❤️ وَ چشمه‌ها جوشید و جوی‌ها جاری شد و ما به جریانِ سیّالی تبدیل شدیم که... یا صاحب‌الزمان! از شما... ممنون... @sarbehrah
ما مهمانِ شماییم... وَ شما چه میزبانِ خوبی❣ کوپه‌ی چهارنفره❤️❤️❤️ خودمون و شما❣ یا صاحب‌الزمان! از شما... ممنون... فقط آقا! ما هنوز در شوکیم... تموم نشه و ما مبهوت، دستِ خالی برگردیم... یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
اولین وعده‌ی غذاییِ خودمون رو جهااااادی خوردیم، یک ساعت کارامون و کردیم چون ما دقیییییقا از وسطِ کارامون بلند شدیم و رسیدیم :) حالا می‌خوایم فیلم ببینیم و شکلاتایی که پول روی هم گذاشتیم خریدیم تا اونجا عیدی بدیم رو بسته‌بندی کنیم😍 یا صاحب‌الزمان! از شما... ممنون❤️ @sarbehrah
داریم از خواب بیهوش می‌شیم، ولی مگه چند شب تو عمرمون با همیم... تو مسیری که دوستش داریم... روی ریل‌هایی که ما رو به اقیانوس می‌رسونه... یا صاحب‌الزمان! از شما... ممنون❣ @sarbehrah
زمان: حجم: 266.3K
این صدای زیبا تموم شد و رسیدیم همدان. مادرِ یکی‌مون زنگ زدن که پیشِ باباطاهر هم برید. دوستم می‌گه نه! پیشِ باباطاهر نمی‌شه رفت، عریانه😂😂😂 @sarbehrah
تهِ وَن، زیرِ کلی کوله، غرقِ خواب بودم که رفیق تکونم داد و گفت بیرون و ببین، وَ با هزار برابرِ کیفیتِ چیزی که شما تو عکس می‌بینین روبرو شدم... از رشته‌کوهِ زاگرسِ جغرافیای دبیرستانم، بیستونِ فرهاد و شیرینِ نظامی رو شاهدم؛ باشکوه... غریب... حزن‌آلود... مقتدر... پر از حرف‌های مگو... چو شد پرداخته فرهاد را چنگ ز صورت کاریِ ديوارِ آن سنگ به کوه انداختن بگشاد بازو همي برّيد سنگي بي ترازو به هر خارش که با آن خاره کردي يکي برج از حصارش پاره کردي به هر زخمي ز پاي افکند کوهي کز آن آمد خلايق را شکوهي به الماس مژه ياقوت مي سفت ز حال خويشتن با کوه مي گفت که اي کوه ار چه داري سنگ خاره جوانمردي کن و شو پاره پاره ز بهر من تو لختي روي بخراش به پيش زخم سنگينم سبک باش وگرنه من به حق جان جانان که تا آندم که باشد بر تنم جان نياسايد تنم ز آزار با تو کنم جان بر سر پيکار با تو... و جانش بر سرِ پیکار با بیستون، بشد... @sarbehrah
سربه‌راه
تهِ وَن، زیرِ کلی کوله، غرقِ خواب بودم که رفیق تکونم داد و گفت بیرون و ببین، وَ با هزار برابرِ کیفیت
قبل از انتخابِ شاخه‌ی دستورزبان تو ارشد، ذهنم گنجینه‌ی اشعارِ زیبایی بود که از هر شاعری خودم گزیده بودم که حالا سال‌هاست جاش رو نکاتِ دستوری پُر کرده. اغلب دوست دارن در بروزِ احساساتِ مختلف بتونن شعری رو به مناسبت از حفظ بخونن، اما من هر وقت پای یه پدیده‌ی طبیعی، تاریخی یا اسلامی می‌رسم دلم هوای اشعارِ دوره‌ی لیسانسم رو می‌کنه. با چشمای خواب‌آلودم، بیستون رو که دیدم دلم کلی شعر خواست و ذهنم نداشت.‌‌.. پیشاپیش برای وقتِ دیدنِ دجله، دلم خاقانی می‌خواد که محوه تو ذهنم... خود دجله چنان گرید؛ صد دجله‌ی خون گویی... کز گرمیِ خونابش، آتش چکد از مژگان... بینی که لبِ دجله، کف چون به دهان آرد... گویی ز تَفِ آهش، لب آبله زد چندان... از آتشِ حسرت بین بریان جگرِ دجله... خود آب شنیدستی کآتش کندش بریان؟!... @sarbehrah
نماز خوندیم، ناهار زدیم، چای آتیشی‌ای که آقای ایلامی بابتش ازمون هزینه نگرفت خوردیم. اصلا ایلامی‌ها دل‌گنده و بخشنده‌ان، تو سفرای قبلی هم ازشون نون می‌خریدیم، هزینه نمی‌گرفتن، می‌گفتن مالِ خداست، پول نمی‌گیریم. داشتیم سوارِ ون می‌شدیم که دیدم اون‌سمتِ خیابون امامزاده است. آقای مهربونِ راننده که بازم از اهالیِ خوش‌لهجه‌ی همین دیارن، با این‌که می‌خواست حرکت کنه ولی اجازه داد بریم یه سلام بدیم :) اولین زیارت‌مون شد امامزاده جعفر شباب علیه السلام؛ از نوادگانِ امام سجاد علیه السلام❣ دورِ ضریح دعای فرج خوندم... یا صاحب‌الزمان! از شما ممنون❤️ @sarbehrah