کوکوی روغن(!)
نکاتم رو برای جلسهی شورای دبیران به شمارهی مدیرمون فرستادم. سومین بندِ بخشِ فرهنگی؛ مسؤولیتسپاری هست که درواقع آموزش مهارته. مهارتهای حقیقی برای زندگیِ حقیقی! برای مدیریتِ دو ساعتِ خونه و خواهر و برادرا! مدیریتِ انتخاب و پختِ یه وعده غذا! مدیریتِ چند قلم خریدِ روزانهی خونه! مدیریتِ پولی که سخت بهدست میاد و ساده از دست میره! مدیریتِ روابط و احساسات که پیچیده است! مدیریتِ هر کار و اتفاقی که معادلاتِ ریاضی و آرایههای ادبیات و حفظیاتِ تاریخ و جغرافی و حتی عملیاتی بودنِ درسِ هنر و علوم چندان به دردش نمیخوره! مدیریتِ زندگی که پیرزنِ بیسوادِ روستای دورافتاده حساااااابی بلدشه اما شاگرداولِ دانشگاهِ فردوسی توش میلنگه!
به حرف ازش استقبال شد و احسنت و آفرین شنیدم، اما به عمل... بذارید خوشبین باشم که اجرا میشه!
برای خودم و طی این بیست و خردهای سال تحصیل اما اجرا نشد...
در خونه هم مثلِ اغلبِ خونوادهها اون سنّی که شوق و استعدادِ یادگیری در غَلَیان بود، گفتن شما به درسِت برس! وَ اون وقتی که دیگه نه شوقی بود، نه استعدادی، نه فرصتی، سرکوفت بود که همسنِ تو بودیم یه زندگی رو میچرخوندیم(!)
من همیشه درسخون بودم و اغلب جزو برترهای کلاس و شاگرداول. کنکور رو هم با رتبهی خوبی پشت سر گذاشتم، اما دو ساعتِ پیش مادرم سردردِ شدیدی گرفتن و رفتن بخوابن. سیبزمینیهای آبپز روی گاز بود و خواستم کمک کنم و شام بپزم. بعد از جستجوی گوگل و پرسیدن از رفیق و دستبهکار شدن، حالا دارم روغنِ ناشیانهای که تو ماهیتابه ریختم رو برمیدارم که شام مجبور به خوردنِ کوکوی روغن نشیم!
@sarbehrah
سربهراه
رنج... رنج مرا کُشت!
این حالِ منه؛
سلاحِ زبان دارم،
سلاحِ دانش دارم،
سلاحِ قدرتمندِ توکل دارم،
اما باید صبر کنم...
باید حالاحالاها صبر کنم...
بذرِ دشمنی زود علفِ هرز میشه... زود قد میکشه... زود میپیچه دورِ زندگیت... زود خشکت میکنه... زمینت میزنه...
اما بذرِ محبت، صبر میخواد! صبرِ زیاد! خیلی زیاد! طول میکشه تا بتونی زیرِ سایهی درختِ تنومندش دراز بکشی...
باید صبر کرد... صبر... صبرِ زیاد!
@sarbehrah
سربهراه
این حالِ منه؛ سلاحِ زبان دارم، سلاحِ دانش دارم، سلاحِ قدرتمندِ توکل دارم، اما باید صبر کنم... باید ح
پردهی اول: ساعتِ سوم بود که بخشنامه اومد بهجای ورزش کردن به مناسبت هفتهی تربیت بدنی، مدارس باید مراسمی برای غزه داشته باشن. همکارانِ فرهیختهم با تمسخر پرسیدن: ینی چه کار کنیم؟
مدیر، بخشنامه رو پرت کرد روی میز و گفت: یه قرآنی بخونیم، شعارمُعاری بدیم!
وَ همکارا خندیدن...(!)
پردهی دوم: بچههای همهی پایهها بهصف شدن. چند برگه که دفتر مدیریت درست کرده و روشون شعار نوشته و پرچم فلسطین رو کشیده، داده دست برخی دانشآموزا و بالا نگه داشتن... چند چفیه هم انداختن دور گردنِ چند تا از هفتما...
عکس میگیرن... عکس میگیرن... معاونها مدام عکس میگیرن...
یه موسیقیِ مرتبط پخش میکنن و عکس میگیرن... مدام عکس میگیرن...
بعد شروع میکنن به شعار دادن: مرگ بر اسرائیل!
هفتما میگن... هشتما میگن... نهما نمیگن!
تکرار میکنن... نهما نمیگن!
سرشون داد میزنن... نهما نمیگن!
تهدید میکنن... نهما نمیگن!
مدیر لحن عوض میکنه... میگه فقط یک لحظه... یک لحظه خودتون رو بذارید جای اونها... چطور قلبتون به درد نمیاد؟! چطور میتونین سکوت کنین؟!
مطمئنه حرفاش قلبها رو تکون داده... میگه دوربینها رو آماده کنن... که عکس بگیرن... مدام عکس بگیرن و بفرستن اداره و بگن انجام شد(!) این بخشنامه هم انجام شد(!)
شعارمعار میده(!) مرگ بر اسرائیل!
هفتما میگن... هشتما میگن... نهما نمیگن!
نهما کاغذی دست نگرفتن... چفیه ننداختن... شعارمعار(!) نمیدن...
نهما دخترای بزرگ مدرسهان... نهما باهوشن... نهما فهیمن... نهما بو میبرن؛ حرفِ قلبها رو... حرفِ زبانها رو... حرفِ بخشنامهها رو...
نهما شعارمعار نمیدن! استوار و متحد پای عقیدهشون ایستادن! برعکسِ مدیرمون که اهلِ شعارمعاره...
ادامه دارد...
@sarbehrah
سربهراه
پردهی اول: ساعتِ سوم بود که بخشنامه اومد بهجای ورزش کردن به مناسبت هفتهی تربیت بدنی، مدارس باید م
پردهی سوم: همکارای فرهیختهم دارن میگن که ما کاری نداریم کدوم طرف بایستیم(!) هم زن و بچهی فلسطینی گناه دارن، هم زن و بچهی اسرائیلی(!) چرا جنگ اصلا؟! صلح کنن(!) با هم کنار بیان(!)
پردهی چهارم: میان میگن همکارا شما هم بیاید حیاط با بچهها!
خب ارسالِ عکسِ مشارکتِ دانشآموزان در مراسم غزه به اداره یه امتیاز داره و عکسِ مشارکتِ دانشآموزان و دبیران یه امتیاز(!)
میریم حیاط. من و دو دبیر دیگه روبروی صفِ نهما میایستیم؛
همونا که نه برگه گرفتن دستشون... نه چفیه انداختن گردنشون... نه یک کلمه شعار میدن!
مدیر که شعارمعار میداد(!) همکارا هم یک کلمه نمیگفتن! من تنها دبیری بودم که شعار دادم: مرگ بر اسرائیل!
فکرِ همکارام دربارهی من؟ مهم نیست.
فکرِ دانشآموزام دربارهی من؟ مهمه!
مثلِ خودشون استوار پای عقیدهم ایستادم!
مدیر شعارمعار میداد(!) من شعار!
مرگ بر اسرائیل!
ادامه دارد...
@sarbehrah
سربهراه
پردهی سوم: همکارای فرهیختهم دارن میگن که ما کاری نداریم کدوم طرف بایستیم(!) هم زن و بچهی فلسطینی
پردهی پنجم: مراسمِ باشکوه و پرمحتوا و پرمعنا تموم شد و همه رفتیم سر کلاس... جز نهما... که نگهشون داشتن...
بعد از چند دقیقه صدای گریهی چند نفرشون میاومد... صدای نیمهفریادِ چند نفرِ دیگهشون... کَلکَل بود و تو روی هم ایستادن... وَ مسلّمه که زورِ مدیریت بیشتره(!)
بچههای نهم تحقیر شدن... تهدید شدن... تنبیه شدن... وَ با چشمهای گریون رفتن سرِ کلاس...
این؛ محتوای مراسمِ غزهی مدرسهی ما بود(!)
موشکِ MK84 اینجا هم خورد... با اینکه مدرسه مثلِ بیمارستان باید در امان باشه...
تلفات هم داد...
من از ساعت سیزده به بعد رو برای خودم عزای عمومی اعلام کردم!
عزای عمومی صداقت!
عزای عمومی اندیشه!
عزای عمومی تبیین!
عزای عمومی احترام!
عزای عمومی درک!
عزای عمومی گفتمان!
عزای عمومیِ...
@sarbehrah
سربهراه
پردهی پنجم: مراسمِ باشکوه و پرمحتوا و پرمعنا تموم شد و همه رفتیم سر کلاس... جز نهما... که نگهشون دا
مدرسهی ما در عکسها و فیلمها حامیِ پرشورِ فلسطین بود...
اما
فقط
در عکسها و فیلمها(!)
حکومتِ رسانه و باختِ روایتها یعنی همین.
@sarbehrah
سربهراه
این حالِ منه؛ سلاحِ زبان دارم، سلاحِ دانش دارم، سلاحِ قدرتمندِ توکل دارم، اما باید صبر کنم... باید ح
من چرا علنی کاری نمیکنم؟
چون صبورم! چون دلم درختهای تنومندِ سایهگستر میخواد! چون دشمن رو صبور دیدم... با استمرار... بیهیاهو و آب زیر کاه... به چطور رییسجمهور شدنِ زلنسکی نگاه کنید! به طرح و برنامهای که ریختن... به اتاقِ فکر... به صبر و استمرارِ سالیانی طویل...
من قدرتِ چندانی ندارم، اما بیگدار هم به آب نمیزنم!
کالصّبرُ مِفتاحُ الفرج!
@sarbehrah
سربهراه
شعر و صدای هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) @sarbehrah
این صبر که من میکنم افشردنِ جان است...
ادامه دارد...
@sarbehrah