اتفاقاً همین نیم ساعتِ پیش که راه افتادم برگردم خونه بشینم پای سؤالا و برگههای بچههام، یه خانمی ازم پرسید مغازه بازه برم آب بگیرم؟
گفتم آره باز بود. بعد جفتمون مخالف هم حرکت کردیم و چون کلهم تو گوشی بود و دارم پیاماتون و جواب میدم، یهو با خودم گفتم عه! اینکه شالش افتاده بود!
برگشتم صداش زدم گفتم خانوووووم! خانووووم!
برگشت گفت جان؟
فکر کرد درباره مغازه چیزی یادم اومده!
گفتم هیچی، شالتم سرت کن😂😂😂😂😂😂
بچهها چرا ماستا رو باز ول دادین تو قیمهها؟!
امام فرمودن امر به معروف نکنید؟!
میشه این جمله از پیام امام رو برام بفرستید؟!
امام خامنهای دغدغهٔ وحدت دارن. میخوان به هر دلیلی که شده، کدورتی بین مردم پیش نیاد.
من دیگه حرص خوردنم از مداحا و شیوخ رو علنی نمیکنم. اسم نمیبرم از فلان مسؤول. کسی هم جایی چیزی بگه، تذکر میدم و مانع میشم.
ولی اینا منافاتی با وظیفهم نداره!
چرا امربهمعروف میکنم؟
برای اسلام و انقلاب.
چرا اصلاً به حرف امام گوش میدم؟
باز هم برای اسلام و انقلاب.
اینا منافاتی ندارن.
تا قبل از پیام امام، با اسم به افراد اعتراض میکردم، حالا نمیکنم.
اما تکلیفم سر جاشه. چون امام امر به وحدت کردن، نفرمودن امربهمعروف نکنید که!
در راستای وحدت، میتونم تصور کنم بیحجابا و بدحجابا شاگردام هستن که رئوفانهتر و دقیقتر تذکر بدم. اگر چیزی هم گفتن یا اتفاقی افتاد، من پیاش رو نگیرم.
مثل همینکه شعارنوشتههای مذاکره رو جمع کردن. برخی تند شدن و میرفت که درگیری شه، سریع ما جمعش کردیم.
مطالبه و وظایفمون سر جاشه،
دقت و حساسیت روی وحدت، مضاعف.
حله؟
سربهراه
اتفاقاً همین نیم ساعتِ پیش که راه افتادم برگردم خونه بشینم پای سؤالا و برگههای بچههام، یه خانمی از
اتفاقاً بهشخصه با هر پیامِ امام، تلاش میکنم دقیقتر و هدفمندتر به وظایفم فکر کنم و عمل.
حتی امربهمعروف رو جدیتر گرفتم.
نوشته بودم من سربههوام، معمولاً از هر ده کشف حجاب، دو تا رو فقط میبینم. کور نیستم، جزئینگر هم هستم، ولی این برمیگرده به اون فرستهای که نوشتم امربهمعروف برام مثل دستمه. ناخودآگاه تا یخچال بالا میاد. یادتونه؟ اینطوری نیستم که نگران باشم وای حالا اگر یکی رو دیدم چی بگم یا خودم و بزنم به ندیدن یا چی. زندگیِ طبیعیمه. برای همین حواسم به صد جای دیگه است یا مشغولِ کار خودم هستم و نمیبینم.
ولی بعد از هر پیام، تلاش میکنم اتفاقاً بیشتر ببینم و با دقت بیشتری به وظیفهم عمل کنم. یه جدول درست کردم که از اوّلین پیام تا همین آخری رو، ازشون وظایفی که مشخصاً امام بهم فرمودن استخراج کردم و نوشتم و گذاشتم جلوی چشمم. زورم و میزنم سربهراهشون بشم...❣
چرا؟
با یه مثال بگم.
وقتی دانشجو بودم، استاد مهدوی خیلی به من احترام میذاشتن، خیلی تعریفم رو میکردن، خیلی دوستم داشتن، خیلی برام ارزش قائل بودن. بهخاطر درسخون بودن و شدت ادب و احترامی که من به درس و شخصیت ایشون داشتم بود. ولی این حجم از احترام و عطوفت و توجه استاد بهم، باعث میشد اتفاقاً من دقیقتر عمل کنم. دلم نمیخواست این فکر خوبی که از من دارن ضربه بخوره. دلم نمیخواست تحت هیچ شرایطی از من خاطرهٔ بدی میگرفتن. دلم نمیخواست وقتی اینقدر جلوی استاد و دانشجو من رو بزرگ کردن، من کاری کنم که مایهٔ ریشخندشون بشم.
گرفتین؟
بهترتر درس میخوندم و بهشون احترام میذاشتم تا اتفاقاً سربلند از اعتمادشون باشن.
امام خامنهای تو هر پیام دارن ما مردم رو بالاتر میبرن... از ما به احترام و عزّت صحبت میکنن... از مسؤولین میخوان خودشون رو به ما برسونن... به ما افتخار میکنن...
دلم نمیخواد دلِ امامم... وارثِ علیِ ذبیحِ پاکدامنم... از این افتخار و احترام، خدانکرده ناامید و مکدّر شه...🥲
جامعه باید برای حضور و زعامتِ ایشون، بهدست من، پاک و مشتاق و آماده و امن شه...
امروز ساعتِ ده فایلِ امتحان فارسی رو گذاشتم روی گروه.
باید بیدار میموندم تا اگر کسی سؤالی براش پیش اومد، توضیح بدم.
امتحان شصت دقیقه وقت داشت و تا یازده که دونه دونه پیام بدن و اسکنِ برگه رو بفرستن و پیام بدم «دو برگه پاسخ یا یک برگه پاسخ دریافت شد» که بعداً مشکلی پیش نیاد و کسی دبّه نکنه، باید گوشبهزنگ میبودم.
اما ده و شش دقیقه خوابم برد!
از کجا میدونم ده و شش دقیقه؟ چون آخرین کاری که قبل از خواب انجام دادم، نماگرفت از صفحهٔ گروه بود که آزمون رو ارسال کردم و بعدش دیگه چیزی یادم نیست! توی اون نماگرفت، ساعت ده و شش دقیقه است!
کِی بیدار شدم؟
سهِ ظهر!
در حالیکه شاد و روبیکام از حجم پیام و ارسال پاسخ و سؤال، ترکیده بود!
بعد از چند روز بیداری و فشارِ کاریای که تموم نشده و تموم اون پیاما رو هم بازنکرده گذاشتم... چسبید!
قبل از تجمع، شام برای خودم درست کردم ولی خستهام. نمیخوام بخورم در حالیکه امروز فقط یک وعده غذا خوردم. لباسام و وسط اتاق انداختم و دراز کشیدم و فقط برای نماز صبح ساعتم رو کوک کردم و دیگه هیچ کوکی نذاشتم.
میخوام تا هر زمان بدنم نیاز داره،
بخوابم!
سی دقیقه
حین حرکت وَ نفس نفس زدن
صحبت کردم و
تونستم نظرِ یکی از قویترین شاگردهام رو
نسبت به حوزه و طلبگی تغییر بدم و
از تبدیل شدنش به فردی پرمدعای توخالیِ منفعتطلب و ترسو و دور از سیاست و دیانت(!) و پر از عقده و ضعف،
پیشگیری کنم و بفرستمش سمت دانشگاه که فردی علمی، پویا، اهل سیاست و دیانت، شجاع و منتقد، با عزّت نفس وَ مؤثر بر سرنوشتِ جامعه و جهان بشه😍😍😍
رفت که تیزهوشان ثبتنام کنه😍❣😍❣😍❣😍❣😍❣😍❣😍❣😍❣😍❣😍❣😍❣😍❣
Mohammad NoriMohammad Nori - Jane Maryam.mp3
زمان:
حجم:
9.8M
اینکه هنوز جا و مدیر و افرادی پیدا میشن که به #نویسندگی نگاهی فرایندی دارن و از پیشدوره و مرحلهٔ اوّل و دوم و تکمیلی ذوق میکنن و پیشنهادِ تعدادِ محدودِ هنرجو رو برای کارگاهی و تمرینی کردن و توانِ رسیدگی میپذیرن،
واقعاً و جداً به این دنیا امیدوارم میکنه...
این یعنی گرچه دنیا و مسابقات و قواعد، کوتاهپسند شده و همهٔ رنجها و دغدغهها و شادیها و اضطرابها و نگرانیها و یأسها و امیدها و شدنها و نشدنها، حداکثر باید پنج هزار کلمه باشه(!)
اما هنوز عدهای پوستکلفتِ صبور، حاضرن استمرار به خرج بدن شاید کلیدر و سَووشونی دیگه هم خلق شد...
دور باد کارگاه(!) دو_سه روزهٔ نویسندگیِ خلّاق(!)
بیش باد دورههای «ورود به دنیای نویسندگی».
سربهراه
اینکه هنوز جا و مدیر و افرادی پیدا میشن که به #نویسندگی نگاهی فرایندی دارن و از پیشدوره و مرحلهٔ
این و پخش کردم.
وَ داره بارون میاد...
دارم فکر میکنم که پس زخمهایمان چه؟
هیچی،
خدا حواسش هست...
سربهراه
اینکه هنوز جا و مدیر و افرادی پیدا میشن که به #نویسندگی نگاهی فرایندی دارن و از پیشدوره و مرحلهٔ
یکیتون پرسیده بود چرا دیگه از آشپزیهاتون نمینویسید؟
گفتم چون آشپزی نمیکنم، پختوپز میکنم!
میپزم که بخورم که نَمیرم!
آشپزی نمیکنم که خلق کنم و لذت ببرم و ذوق کنم و میل کنم!
پختوپز مثلِ نوشتن برای مسابقاته؛
باید برسونی. حالا یا برنده میشی یا نمیشی. ولی کارِت راه میفته.
اما آشپزی، مثلِ سَووشون نوشتنه... مثل آتش بدون دود... مثل کلیدر...
ممکنه طول بکشه... ممکنه بمیری از گرسنگی... ولی از خلق کردنش چنان مسروری که تا جون در بدن داری، رهاش نمیکنی...
از آشپزیهام اینقدر ذوق دارم که حتی اگر شما هم نخونین، خواهم نوشت. اما از پختوپزهام بهقدری عاصی هستم که حتی اگر بهترین شه هم نخواهم نوشت.
فکر نمیکنم ذوق خدا از خلق کردن ما برای خوردن و خفتن بوده... ما رو خلق کرد، برای خلق کردنِ دلپسندهاش در عالَم در قالبی مختار و بااراده.
مثلِ خلقِ پیامبر صلوات اللّه علیه برای خلقِ علم و دانش.
مثلِ خلقِ علی علیه السلام برای خلقِ حقیقتِ عدل.
مثلِ خلقِ فاطمه سلام اللّه علیها برای خلقِ مقاومت.
مثلِ خلقِ حسین علیه السلام برای خلقِ عاطفه.
مثلِ خلقِ زینب سلام اللّه علیها برای خلقِ مدیریتِ بحران.
مثلِ خلقِ حسن علیه السلام برای خلقِ شجاعت.
مثلِ خلقِ من برای خلقِ...؟!
وقتی پختوپز میکنم، موقع خوردن میگم بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. قَوِّ عَلی خِدمَتِکَ جَوارحی.
وقتی آشپزی میکنم، موقع خوردن میگم بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. اللَّهُمَّ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَه.
سربهراه
یا صاحبالزمان! از شما مدد ❤️ @sarbehrah
چرا تموم نمیشی مدرسهٔ مجازیِ لعنتی؟!
از سفارش پیتزاهای غدیر و الغارات، مقداری پول برامون مونده که میتونیم برای بچهها بادکنک و فرفره بخریم😍😍😍😍😍😍😍
گرچه من پیتزاها رو هم تا بتونم میرسونم به بچهها، ولی بههرروی بچهان دیگه، تهش از بادکنک و فرفره ذوق میکنن و از این بابت خیلی خیلی خیلی خوشحالم که پول مونده تا برای بچهها همون چیزایی رو بخریم که دوست دارن😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
برای خانواده معمولاً آیسپک و مرغ سوخاری میخریدم، اونا سر جاش، برای دوستام دلم میخواست خطاطی کنم و ذوق و وقت خودم رو امسال بهشون هدیه کنم، اما درگیرم و نمیتونم. خطاطی رو خیلی با وسواسِ بیمارگونهای مینویسم و هدیه میدم. یه خطاطیِ زشت به رفیق هدیه دادم همون و گل سرسبد اتاقش زده وسط و تو چشم! هروقت میرم خونهشون بردارم میگه نههههههه! هرکی دیده گفته قشنگه! ولی خودم معتقدم زشته! بههرحال چون اصرار دارم ذوق و تولید خودم باشه، حالا که افتادم رو دورش میخوام براشون کیک هویج درست کنم با لایههای موز و گردو😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍البته براشون یه هدیهٔ کوچولو هم خریدم😊
دارم فکر میکنم ماشین رو که باهاش میریم پیتزا بدیم، بادکنک بزنیم و شرشره زشته؟ همه دختریم و مناطقی هم که میریم شهری نیست... فکر کنم زشته😒 هیچی. همین پرچمامون کافیه❣
سربهراه
مامان بیدارم کرد که داره برامون مهمان میاد. بعد بهم عیدی داد. لباس نو خریده که مثلاً سیاه از تن دربی
لباسی که مادرم عیدی داده بود و دوست داشتم بعد از پیروزی و تدفین بپوشم...
غدیر میپوشم.
چون لباس نوی دیگهای ندارم و میخوام آدابِ غدیر رو بهجا بیارم❣