eitaa logo
سربه‌راه
208 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
دخترمانتوییه که از اینا نبود و اومده از اینا بشه.............. گفت من نمی‌دونم از کجا باید چاقو بیارم، بگید بیارم. بقیه به خودشون اومدن. مسؤوله با نیمه‌تشری مثلاً پنهان، گفت نمی‌خواد. معصومه! شما برو چاقو بیار. معصومه بلند شد و رفت و دقیقاً با چاقو برگشت. فقط با چاقو! تیل رو دادم دستش، گفتم خودتون زحمت بکشید. تیل رو گرفت و با تعجب و درموندگی به مسؤولشون نگاه کرد. نمی‌دونست باید چه کار کنه. یکی دست دراز کرد و گفت بده من. گرفت و چاقو رو فرو کرد تو تیل. رگه‌ای از شهدِ رقیقِ داخل‌ش شُرّه کرد بیرون و چکید روی فرش. دختره گفت عه عه! یکی بره یه بشقابم بیاره! یکی پرید بشقابم بیاره! به تمیزیِ پایگاه نگاهی انداختم و به این‌که اهل بشقاب آوردن از اول برای برش تیل نبودن... ریا کردن... ولی حریفِ عادت‌هاشون نشدن(!) عادت‌ها! عادت‌ها! عادت‌ها آدمیزاد رو رسوا می‌کنه! تو برای همه نمازشب‌خونه باش... اهل روضه و اهل بیتیه باش... یه جاهایی یه چیزایی ازت بروز پیدا می‌کنه که... اگر بفهمی تازه می‌فهمی چرا جز جزیرهٔ خودت، نتونستی با دیگران باشی... یک فصل کف خیابونی و یه دوست پیدا نکردی... چهار سال دانشگاه بودی و ته‌ش چهار تا دوست داری... دایرهٔ روابط‌ت محدوده به همونا که شکل خودتن... وَ این‌که چرا نمازشبات... اثر نکرده(!) بشقاب رسید. تیل رو بریدن. یه نگاهی به جمعیت کردن و یه نگاهی به تیل و یه نگاهی به من! یه کفِ دست تیل؟! ۲۵ نفر آدم؟! با مهمانی که سفارش‌شدهٔ حاجاقاست و هرطور شده باید جذب‌ش‌ کرد و نگه‌ش‌ داشت! مسؤوله دیگه حرصش دراومده بود! نتونست جلوی زبون‌ش‌ رو بگیره. ریا کردنش شکست. خوبیِ کار کردن با خانم‌ها یکی‌ش همینه؛ می‌تونی راحت حرص‌شون رو دربیاری و باطن‌شون رو بریزی روی دایره! مردها در این مورد کمی بدجنس و بدذات عمل می‌کنن و بروزی ندارن تا طرف رو فریب بدن و خرشون از پل بگذره. سیاست‌مدارانه‌تر رفتار می‌کنن برای اهداف‌شون. زن‌ها نه، حسادت کنن، لج‌شون بگیره، بند و به آب می‌دن! با طعنه گفت یه‌چی گرفتین فقط خودتون بخورید! دو قاچ کن برای خودشون. من همون‌قدر صبور و آروم و باطمأنینه پاسخ دادم، از این کوچک‌تر و سی نفر خوردیم در اردوی جهادی روستاهای کلات. خنده روی لبای مسؤوله ماسید. دست دراز کردم و خواستم ظرف و تیل رو بدن دستم‌. گفتم یه دیس بزرگ بیارید، یا یه سفره. اگر هیچ‌کدوم رو ندارید یه چفیه بیارید پهن کنم. سه تا بدوبدو بلند شدن. رفتن و با یه چفیه و سینی دایره‌ایِ بزرگ برگشتن. چفیه رو مرتب پهن کردم. سینی رو گذاشتم روش. بشقاب رو گذاشتم کنارِ سینی. از کنارِ کوله‌پشتی‌م الکلم رو درآوردم و دستام رو الکلی کردم. از جلوی کوله‌م دستمال‌کاغذی درآوردم و دستام و خشک کردم. اگر شیر آب داشتن، شستن اولویتم بود، ولی شیر آب‌شون سمت آقایون بود. تیل‌مگسی رو از روی خطوطِ منظمِ خالقِ منظم‌ش برش زدم. شد ۸ برش. هر برش رو با پوست، مربع، مربعِ کوچولو برش زدم. هر کشیده شد چهار مربع. هشت ضرب‌در چهار؟ ۳۲ برش. برش‌ها رو دایره‌ای و باسلیقه چیدم توی بشقاب. هرمی بالا اومد و شبیه گل شد. با الکل و دستمال دوباره دستام و تمیز کردم. بشقاب رو از سمت راستم گرفتم جلوشون و گفتم دست‌به‌دست کنید؛ نوش جان! در سکوت و تحیّر بشقاب دست به‌دست شد و هرکی یه مربعِ کوچولو تیل برداشت و خورد. هفت تا برگشت به خودم. یه مربع هم خودم برداشتم و بشقاب رو گذاشتم وسط. گفتم اینام برای اونایی که شکموترن. سینی رو گذاشتم پشت سرم. چفیه رو آروم تا زدم و گذاشتم کنار. به ساعت نگاهی کردم و گفتم ده دقه تا پایان جلسه مونده. من اهدافی که از فعالیت فرهنگی دارم رو در باطن گروه شما ندیدم. قطعاً اگر وقت بذارم ممکنه هم‌سویی شکل بگیره، اما بیش از هم‌سویی اون‌چه اهداف رو از آلودگی دور نگه می‌داره، نیت‌هاست. اگر سر سوزن حسادت و حسرت و آتوگیری و اثبات و مخالفتی در نیات باشه، عملاً وقت و انرژی‌م رو اسراف کردم. لذا برای ایجاد هم‌سویی هم وقتی اتلاف نخواهم کرد. ریزِ جزئیاتِ دلایل مخالفت‌م رو خدمت حاجاقا مکتوب و مستدل تقدیم می‌کنم. مشتاق بودید بدونید یا یه پله بالاتر، تلاش کنید اصلاح شه، از ایشون بگیرید. اگر امری نیست، خدانگهدار! اسمِ فایلی که برای حاجاقا فرستادم و دلایل جوابِ منفی‌م رو برای مدیریت خواهران نوشتم این بود: تیل مگسی به مثابهٔ تفکرِ جهادی.
سرما خوردم و حالم بده. امشب رفتم جای خودمون که بعد از نماز استغاثه برگردم. دختری که با هم دوست شدیم برام عیدیِ غدیر آورده. سیّد نیست، اما برام عیدیِ غدیر آورده. گفت روی لیوان رو خودش کار کرده. خودش کشیده. هنر دستای خودشه و نتیجهٔ ذوق و وقتِ خودش. عزیزم...❣
با این‌که حالم مساعد نیست و آزیترویی که خوردم چشام و داره می‌بره، حیفم اومد ثبت نکنم: حدود ساعتای سه که سرم سنگین شد و بیماری اوج گرفت، برای خودم سوپ گذاشتم. بالش و پتو رو گذاشتم جلوی آشپزخونه و گفتم تا موقع هویجش بشه دراز بکشم. اما خوابم برد! اون‌قدر سنگین و عمیق که با صداهای ریزی از ترکیدن پریدم و دیدم آشپزخونه رو دود گرفته و ساعت هفت و نیمه. بینی‌م گرفته و بوی سوختنی رو متوجه نمی‌شدم، اما پریدم سر گاز و دیدم قابلمه سیاهه سیاهه... جوپرکا چسبیدن کف قابلمه و تیکه مرغ، سوخاری شده و دود آشپزخونه رو گرفته... خی‌لی ناراحت شدم چون خی‌لی حالم بد بود و بی‌نهایت حس ضعف و گرسنگی داشتم. همون لحظه رفیق تماس گرفت حالم رو بپرسه. عصبانی بودم و گفتم چی شده. گفت برای خودت تخم مرغ آب‌پز بذار که برا تقویت‌تم خوبه. گفتم باشه. ولی این‌قدر تنم سنگین بود که دیگه حوصله نداشتم. رفتم حاضر شدم و ماسک زدم و رفتم خیابون. دختری که باهاش دوستم احوال‌م رو پرسید و گفت حتماً سوپ بخوری ها. منم برای خنده‌ش گفتم چی شده. اون خی‌لی جدی پرسید الآن با این حال برگردی شام نداری؟ گفتم تخم مرغ آب‌پز می‌کنم، فردا سوپ می‌ذارم. فکرش مشغول بود. دیدم گفت حالش و داری بریم دور بزنیم؟ نداشتم، ولی تو ذوق‌ش نزدم. چون اهل راه رفتن نیست، همیشه من می‌برم‌ش چای بخوریم یا بریم ساندویچ نذری بگیریم. وقتی گفته لابد حوصله‌ش سر رفته یا نیاز داره دیگه. رفتیم. هنوز از برکات غدیر، کمی پایین‌تر غذا نذری می‌دادن. صفی داشت ها! گفت بریم توی صف غذا بگیریم؟ دوست نداشتم بزنم تو ذوق‌ش... نگفتم چقدر از صف بدم میاد... تو ایرانم همه نذری‌ها صفی(!) خدا رو شکر اربعین دست عِراقی‌هاست، دست ما بود سی روز طول می‌کشید و اربعین تموم می‌شد و ما هنوز داشتیم به مردمِ توی صف نذری می‌دادیم(!) سیزده ساله می‌رم عِراق، همیشه هم سیر و سیراب، نشده یه‌بار تو صف بمونم(!) گفتم بریم. توی صف که بودیم گفتم دوست داری غذا چی باشه؟ گفت هرچی. گفتم وا! خب یه‌چی باشه ارزشِ تو صف ایستادن و داشته باشه! خندید و گفت تو چی دوست داری؟ گفتم پیتزاااااااا، چلوکبااااااااب، شیشلیییییییک، همبرگر لای نون گردددددد. خندید و گفت اینا که نیست، ولی ایشالله یه‌چی باشه برات خوب باشه تقویت شی. یهو پرچم‌م رو از حرکت نگه داشتم و نگاش کردم و گفتم تو برای من اومدی تو صف؟! گفت خب شام نداری... حالتم بده... دستش و گرفتم و از صف آوردمش بیرون و گفتم دیوونه! من فکر کردم برای خودته... تو جوشِ من و می‌زنی؟! تهش از بیرون یه کاسه سوپ می‌خرم دیگه! گفت آخه همه مغازه‌ها بستن... جمعه است... دستش و گرفتم کشیدم برگردیم تجمع و بهش گفتم جوش من و نزن، بادمجون بم آفت نداره. همون لحظه رفیق زنگید و خی‌لی یهویی پرسید کجایی؟! گفتم تجمع دیگه، چطور؟ گفت اومدم تجمع‌تون، نیستی که! خی‌لی از من خونه‌شون دوره. تعجب کردم‌. گفتم این‌جا چه کار می‌کنی؟! اومدم این‌ورتر، داستان داره. گفت بمون میام دنبالت. اومد و دیدم برام یه کوه قرص و دارو گرفته... می‌خواسته سوپ هم بگیره همه‌جا بسته بودن... گفت سوار شو بریم فلان‌جا که مغازه‌هاش تا صبح بازه. به دختره گفتم بیا تو هم بریم یه دوری بزنیم، می‌رسونیم‌ت خونه. سه‌تایی راه افتادیم و هنوز از منطقه ما دور نشده بودیم که دیدیم دست‌وبال می‌زنن بفرمایید شله! رفتیم تو صفی که سه دقیقه طول کشید و شله نذری گرفتیم پر از قیمه! همون‌جا خوردیم و خندیدیم. دیدم اون دو تا باز رفتن تو صف. گفتم فِراخ‌تون منم، شما چتونه؟ دیدم شله‌هاشون و آوردن دادن من که بیارم خونه! دارم فکر می‌کنم خدا به محبّتِ اون دو تا نگاه کرد و شله رو رسوند... رسوند که خیال‌شون راحت شه من سیر سرم و می‌ذارم می‌خوابم... داشتم فکر می‌کردم خدا برای محبت‌های خالص، کن فیکون می‌کنه... ما از جایی شله روزی‌مون شد که اصلاً هیچ‌وقت اون‌جا موکبی نبوده... و این به‌خاطر محبت اون دختر و راهیه که رفیق تا من اومد... اللّه اکبر و الحمدللّه❣
از اثراتِ کارگاه یکی این‌که دم‌دمای صبح خواب می‌دیدم خونهٔ عباس کیارستمی هستم! کفش‌های تق‌تقیِ عسلی‌رنگی پوشیدم و تا برسم اون‌جا، نگاه‌های تحسین‌برانگیزِ همه رو به کفش‌های زیبایی که به پا دارم جلب کردم! حالا در واقعیت من فقط یه بار تق‌تقی گرفتم، اونم چندین سالِ پیش، وقتی مدرسهٔ بزرگسالان تدریس می‌کردم که یکم اون قیافهٔ بچه و دبیرستانی‌م رو بشوره ببره، ازم حساب ببرن! در خونهٔ مرحوم کیارستمی، با خودش نشستم پشتِ میز و در حالِ نوشتن بودیم! ایشون خیلی جدی مشغولِ تحلیل نوشته‌های من بودن و ایده‌هام رو بررسی می‌کردن! منم خی‌لی راحت و طبیعی مشارکت داشتم و هر از چند گاهی یادداشت‌ می‌کردم! خی‌لی جالب بود :) گرچه دوست داشتم کریستوفر نولان رو ببینم جای کیارستمی!
دربارهٔ موضوعی مرتبط با کارگاه، دو ساعته نشستم جلوی لپ‌تاپ و ذهنم باز نمی‌شد. وضو گرفتم و یه سورهٔ واقعه خوندم چون رزق و روزی می‌ده. سوره تموم‌ نشده بود که رزقِ ایده‌ها به مغزم باریدن گرفته به جَرجَر😍 می‌تونم ساعت‌ها ایده‌پراکنی کنم❣
سربه‌راه
در این فرسته چه نکته‌ای بوده که بازنشرش کردید؟
تو برای من حکمِ این باغیرت‌هایی رو داری که یه فصله کفِ خیابونن و کشوری رو با چنگ و دندون نگه داشتن که مُشتی بی‌غیرتِ مُفت‌خور، با نشستن تو خونه‌هاشون و آروغِ وطن‌پرستی زدن، می‌خوان به بادش بدن(!) به‌جز مشکلاتی که برای نرم‌افزارهای ناشناس پیش میاد و دستِ من نیست، اگه یه روزی هم خواستم نظرات رو ببندم، نمی‌بندم. می‌نویسم «به هیچ نظری پاسخ داده نمی‌شود، الّا یک نفر»❣ یعنی دیگه فقط نظراتِ هشتگِ خودت رو می‌خونم و پاسخ می‌دم. نگران نباش💞
سربه‌راه
تو برای من حکمِ این باغیرت‌هایی رو داری که یه فصله کفِ خیابونن و کشوری رو با چنگ و دندون نگه داشتن ک
اگر حاصلِ سه سال کانال نوشتنم، نگرانیِ تو یک نفر، به‌ازای دویست نفرِ دیگه باشه... یعنی یک جان‌فدا برای کلِ جامعهٔ جان‌عزیز؛ یعنی یک آمربه‌معروف برای کلِ جامعهٔ بی‌تفاوت؛ یعنی یک پیش‌قدم برای کلِ جامعهٔ عافیت‌طلب؛ یعنی یک آینده‌نگر برای کلِ جامعهٔ بی‌تحلیل؛ یعنی یک در حرکت برای کلِ جامعهٔ در سکون؛ به‌نظرم ارزش‌ِ وقت گذاشتن رو داشته❣
سربه‌راه
۱. در کودکی‌ام نماهنگی پخش می‌شد که در آن می‌خواند: این‌جا کجاست؟ مدرسه این‌جا کجاست؟ کلاسه معلم‌ش چهارشنبه‌ست یه‌خرده بی‌حواسه. ۲. مشتاق و نگرانِ چهارشنبه هستم. آن‌قدر زیاد که حس می‌کنم در خانه جا نمی‌شوم. در اتاق‌م جا نمی‌شوم. حتی خیال می‌کنم دیگر در اتوبوس، در بین جمعیتِ شب‌ها، در مغازهٔ عطرفروشی هم جا نمی‌شوم. از نهمِ اسفند، زندگی‌ام بی برکت شد. وَ این تنها یک غمِ مقدس نیست؛ نه! نه! این غم، بیش از تقدس، آلودگی دارد. اما به روی خودم بیاورم یا نیاورم دیگر در هیچ‌کجا جا نمی‌شوم... ۳. مکانِ چهارشنبه، تغییر کرده است. آدمِ چهارشنبه، تغییر کرده است. روابطِ چهارشنبه، تغییر کرده است. من، تغییر کرده‌ام. تمامِ ضمایرِ گسستهٔ مفرد، تغییر کرده‌اند. بعید می‌دانم از این مفردهای تغییرکرده، از این گسستگی... جمعی حاصل شود! ۴. کارگاهِ نویسندگی، رقیق‌م می‌کند. عمیق‌تر به دنیا و مافیها می‌نگرم. دقیق‌تر تحلیل می‌کنم. بخشِ زیادی از روزها را اشک می‌ریزم و بخشِ زیادی از شب‌ها را فکر می‌کنم. حتی آزیترومایسین هم خوابم نمی‌کند! دفترِ سومِ مولانا می‌خوانم. بلال می‌خواست بمیرد. زنش گفت واحَرَبا! بلال گفت نه. بگو واطَرَبا... این خانه را برای تو ویران کردیم چون اهلِ تو زیاد شدند... بیا به خانه‌ای بزرگ‌تر... وَ بلال تنگش بود در خانه‌اش. ۵. من که رو‌به کاهش‌م... خانهٔ من چرا ویران شد؟! من تنگم است در خانه‌ام. وَ او که چهارشنبه منتظرم است، تنگش است در خانه‌اش. وَ رفیق. وَ بچّه. وَ دخترِ شب‌های تجمعات. وَ مرگ نمی‌آید. ما کاسته‌ایم. خانه‌هامان در حالِ خراب شدن است... بیشترِ خانه‌های دوستان‌م دارد بر سرهاشان خراب می‌شود و واطَرَبا... واطَرَبا از این ویرانی! ۶. کاش دیشب خوابم می‌برد. به‌جای کیارستمی، بلال را در خواب می‌دیدم. اما به روی خودم بیاورم یا نیاورم، حتی آزیترومایسین هم اثر نکرد... ۷. کاش قرص‌ها من را به سربه‌راهی دیگر تبدیل کنند. با قلبی بی‌تفاوت.‌ توانِ نگرانیِ بیشتر برای دنیا را ندارم. ۸. بچه‌های کارگاه باید آژانس شیشه‌ای نگاه کنند. باید فیلمنامه را تغییر دهیم. من از آژانس شیشه‌ای متنفر هستم. آژانس شیشه‌ای «نگران‌کننده‌ترین» موضوعاتِ جهان را به قلبم می‌ریزد... آژانس شیشه‌ای سیمرغِ بلورینِ «بازتعریفِ تنهاییِ عقیدتی» را باید بگیرد... آژانس شیشه‌ای مرا به گریه نمی‌اندازد، لبریزم می‌کند از خشم. از فریاد. از طرد شدن. فهم نشدن. عصبانیت. دلم می‌خواهد با حاج کاظم که از او بیزارم، سرم را بکوبم توی شیشه. حاج کاظمِ تنها! من از تو و شعارهایت بیزارم! می‌فهمی؟! ما نمی‌توانیم تنهاییِ مردم را بریزیم توی کیسه‌فریزر و از کفِ زمین جمعش کنیم! تنهایی‌های مردم توی شهر از سر و هیکل‌شان ریخته روی زمین‌ها! هرجا که می‌رویم بهمان تنهایی اضافه می‌شود!‌ تنهایی‌هایی که بوی تنهایی‌های خودمان را نمی‌دهد! تنهایی‌هایی که بوی تن کسانی را می‌دهد که وقتی مُرده بودیم آمده بودند سر قبرمان... می‌فهمی؟! ۹. چهارشنبهٔ بی‌حواس، نکند به تنهایی‌ام اضافه کند... توانِ نگرانیِ بیشتر برای دنیا را ندارم. ۱۰. کاش نوشتن نمی‌دانستم. آن‌وقت دراز نمی‌کشیدم کفِ آشپزخانه که آفتاب بریزد کفِ قفسهٔ سینه‌ام وَ بگریم. وقتی نور نیست، لک‌ها دیده نمی‌شوند... وَ وقتی هست، همهٔ کثافت‌ها... لکه‌آب‌ها... چربه‌ها و اسیدها تو را دیوانه می‌کنند... آفتاب روشن می‌کند که چه چیزهایی در جهان از عشق خالی‌اند... آن‌ها که خالی‌اند را می‌خشکاند... می‌پوساند... وَ آن‌ها که پُرند را جوانه می‌دهد... ۱۱. آفتاب افتاده است تخت قفسهٔ سینه‌ام و دارد من را می‌خشکاند... باید عاشقانِ جهان اراده‌ات کنند... به روی خودم بیاورم یا نیاورم من با چهار قرصِ پیل‌افکن هم، خوابم نبرد! ۱۲. در کودکی‌ام نماهنگی پخش می‌شد که در آن می‌خواند: چهارشنبه توی جیبش یه مُشت ستاره داره به‌جای صفرِ هر بیست یک ستاره می‌ذاره.
آخرین امتحان را گرفتم. دخترهای دوست‌نداشتنی‌‌ام را، ندیده، بدرود گفتم. صد و سی و دو برگهٔ مجازی باید تصحیح کنم. صد و سی و دو برگهٔ مجازیِ غالباً بدخط و ریز. صد و سی و دو نمره باید ثبت کنم. صد و سی و دو بار محاسبه. امشب، شب‌کار هستم. دیشب، خوابم نبرده. دلم برای وعدهٔ صبحانه تنگ شده.‌ پول‌های بلوکه‌مان را می‌خواهند برگردانند. اما به نفعِ اعراب(!) پول‌های بلوکه‌شدهٔ ایران صرف بازسازیِ هرجایی که زدیم و خوب زدیم(!) شعارنوشته‌های دیشب و پریشب‌مان مذاکره بود. دیگر کسی جلو نیامد که جمع کند. چون لحن‌هامان تند و تیزتر بود. چون امام‌مان پشت‌مان بود. به چوپانانِ امّت گفت: بدبین‌مان نکنند! من بدبینم. به طرزِ نگاهِ دنیا بدبین‌م. مذاکره خوب بود اگر زبان‌ش‌ را بلد بودیم. مذاکره، گدایی نیست! ما هم گدا نیستیم! ما برنده‌های موشک و پهپاد و شاهد و تاب‌آوری و اتحاد و نترسیدنیم. ما برنده‌های نمی‌‌گذاریم بزنی، حالا که زدی بهترش را می‌سازیم هستیم. ما برنده‌های یک سده خیابان‌گردی‌ایم! به منِ معلم اعتماد کنید؛ یک قرن بعد از ما یک سده ایستادگی‌مان در خیابان ثبت کتاب‌های مدارس می‌شود... دانش‌آموزان با هیجان از معلم‌ها می‌پرسند: واقعاً صد روز هر شب در سرما و گرما روزه و جنگ موشک و برف بارون و زلزله تهدید و تزویر کفِ خیابان ماندند؟! معلم‌هاشان لبخند می‌زنند و جواب می‌دهند: وَ برای همین هنوز من و تو فارسی حرف می‌زنیم... فارسی می‌خوانیم... فارسی می‌نویسیم... وَ این‌جا هنوز ایران است... تا ابد جمهوریِ اسلامیِ ایران. ما برنده‌های عزت‌مندِ این جنگ بودیم... بدون مردِ خانه بدونِ برادرهای خانه ده روز با شانه‌های لرزان از هق‌هق شانه به شانه نشستیم پشتِ در با چنگ و دندان محکم در را بسته نگه داشتیم تا کسی نتواند پا به خانه‌مان بگذارد. پسرِ پدرمان که پدرمان شد همه بلند شدیم پشتِ همان در ایستادیم ایستادیم فقط استوار ایستادیم و منتظر بودیم کسی حتی دست بگذارد روی دستهٔ در تا دست‌هاش را قلم کنیم! ما فاتحانِ باعزتِ این نبرد بودیم هنوز هم هستیم. ما ما مردم هنوز هم هستیم. اما اهالیِ مذاکره... امشب هم برای مذاکره شعار می‌نویسم به نیابت از خودم به دخترکِ تجمعات می‌دهم مذاکره... چقدر این کلمه برای من منفی و کژمعنا شده... یادآورِ بی‌عزتی و غرورهای شکسته... مرورگرِ کیانیانِ آژانس شیشه‌ای... من شنیده‌ام صحبت‌های امامِ خامنه‌ای جوان در تلویزیون کم و زیاد شده... خودم ندیده‌ام هرکه دیده با صدا و سیما تماس گرفت؟! صدا و سیما را روی سرشان خراب کرد؟! اگر شده و کسی کاری نکرده حاشا به غیرتِ ما که امامی از دست دادیم و قاتلش را قصاص‌نکرده جانشینِ داغ‌دار و در غیبت‌ش را هم بی‌عزت کردیم...(!)