سربهراه
تو برای من حکمِ این باغیرتهایی رو داری که یه فصله کفِ خیابونن و کشوری رو با چنگ و دندون نگه داشتن ک
اگر حاصلِ سه سال کانال نوشتنم،
نگرانیِ تو یک نفر،
بهازای دویست نفرِ دیگه باشه...
یعنی یک جانفدا برای کلِ جامعهٔ جانعزیز؛
یعنی یک آمربهمعروف برای کلِ جامعهٔ بیتفاوت؛
یعنی یک پیشقدم برای کلِ جامعهٔ عافیتطلب؛
یعنی یک آیندهنگر برای کلِ جامعهٔ بیتحلیل؛
یعنی یک در حرکت برای کلِ جامعهٔ در سکون؛
بهنظرم ارزشِ وقت گذاشتن رو داشته❣
سربهراه
۱. در کودکیام نماهنگی پخش میشد که در آن میخواند:
اینجا کجاست؟ مدرسه
اینجا کجاست؟ کلاسه
معلمش چهارشنبهست
یهخرده بیحواسه.
۲. مشتاق و نگرانِ چهارشنبه هستم. آنقدر زیاد که حس میکنم در خانه جا نمیشوم. در اتاقم جا نمیشوم. حتی خیال میکنم دیگر در اتوبوس، در بین جمعیتِ شبها، در مغازهٔ عطرفروشی هم جا نمیشوم. از نهمِ اسفند، زندگیام بی برکت شد. وَ این تنها یک غمِ مقدس نیست؛ نه! نه! این غم، بیش از تقدس، آلودگی دارد. اما به روی خودم بیاورم یا نیاورم دیگر در هیچکجا جا نمیشوم...
۳. مکانِ چهارشنبه، تغییر کرده است. آدمِ چهارشنبه، تغییر کرده است. روابطِ چهارشنبه، تغییر کرده است. من، تغییر کردهام. تمامِ ضمایرِ گسستهٔ مفرد، تغییر کردهاند. بعید میدانم از این مفردهای تغییرکرده، از این گسستگی... جمعی حاصل شود!
۴. کارگاهِ نویسندگی، رقیقم میکند. عمیقتر به دنیا و مافیها مینگرم. دقیقتر تحلیل میکنم. بخشِ زیادی از روزها را اشک میریزم و بخشِ زیادی از شبها را فکر میکنم. حتی آزیترومایسین هم خوابم نمیکند! دفترِ سومِ مولانا میخوانم. بلال میخواست بمیرد. زنش گفت واحَرَبا! بلال گفت نه. بگو واطَرَبا...
این خانه را برای تو ویران کردیم چون اهلِ تو زیاد شدند... بیا به خانهای بزرگتر... وَ بلال تنگش بود در خانهاش.
۵. من که روبه کاهشم... خانهٔ من چرا ویران شد؟! من تنگم است در خانهام. وَ او که چهارشنبه منتظرم است، تنگش است در خانهاش. وَ رفیق. وَ بچّه. وَ دخترِ شبهای تجمعات. وَ مرگ نمیآید. ما کاستهایم. خانههامان در حالِ خراب شدن است... بیشترِ خانههای دوستانم دارد بر سرهاشان خراب میشود و واطَرَبا... واطَرَبا از این ویرانی!
۶. کاش دیشب خوابم میبرد. بهجای کیارستمی، بلال را در خواب میدیدم. اما به روی خودم بیاورم یا نیاورم، حتی آزیترومایسین هم اثر نکرد...
۷. کاش قرصها من را به سربهراهی دیگر تبدیل کنند. با قلبی بیتفاوت. توانِ نگرانیِ بیشتر برای دنیا را ندارم.
۸. بچههای کارگاه باید آژانس شیشهای نگاه کنند. باید فیلمنامه را تغییر دهیم. من از آژانس شیشهای متنفر هستم. آژانس شیشهای «نگرانکنندهترین» موضوعاتِ جهان را به قلبم میریزد... آژانس شیشهای سیمرغِ بلورینِ «بازتعریفِ تنهاییِ عقیدتی» را باید بگیرد... آژانس شیشهای مرا به گریه نمیاندازد، لبریزم میکند از خشم. از فریاد. از طرد شدن. فهم نشدن. عصبانیت. دلم میخواهد با حاج کاظم که از او بیزارم، سرم را بکوبم توی شیشه. حاج کاظمِ تنها! من از تو و شعارهایت بیزارم! میفهمی؟! ما نمیتوانیم تنهاییِ مردم را بریزیم توی کیسهفریزر و از کفِ زمین جمعش کنیم! تنهاییهای مردم توی شهر از سر و هیکلشان ریخته روی زمینها! هرجا که میرویم بهمان تنهایی اضافه میشود! تنهاییهایی که بوی تنهاییهای خودمان را نمیدهد! تنهاییهایی که بوی تن کسانی را میدهد که وقتی مُرده بودیم آمده بودند سر قبرمان... میفهمی؟!
۹. چهارشنبهٔ بیحواس، نکند به تنهاییام اضافه کند... توانِ نگرانیِ بیشتر برای دنیا را ندارم.
۱۰. کاش نوشتن نمیدانستم. آنوقت دراز نمیکشیدم کفِ آشپزخانه که آفتاب بریزد کفِ قفسهٔ سینهام وَ بگریم. وقتی نور نیست، لکها دیده نمیشوند... وَ وقتی هست، همهٔ کثافتها... لکهآبها... چربهها و اسیدها تو را دیوانه میکنند...
آفتاب روشن میکند که چه چیزهایی در جهان از عشق خالیاند...
آنها که خالیاند را میخشکاند... میپوساند... وَ آنها که پُرند را جوانه میدهد...
۱۱. آفتاب افتاده است تخت قفسهٔ سینهام و دارد من را میخشکاند...
باید عاشقانِ جهان ارادهات کنند...
به روی خودم بیاورم یا نیاورم من با چهار قرصِ پیلافکن هم، خوابم نبرد!
۱۲. در کودکیام نماهنگی پخش میشد که در آن میخواند:
چهارشنبه توی جیبش
یه مُشت ستاره داره
بهجای صفرِ هر بیست
یک ستاره میذاره.
آخرین امتحان را گرفتم.
دخترهای دوستنداشتنیام را، ندیده، بدرود گفتم.
صد و سی و دو برگهٔ مجازی باید تصحیح کنم.
صد و سی و دو برگهٔ مجازیِ غالباً بدخط و ریز.
صد و سی و دو نمره باید ثبت کنم.
صد و سی و دو بار محاسبه.
امشب، شبکار هستم.
دیشب، خوابم نبرده.
دلم برای وعدهٔ صبحانه تنگ شده.
پولهای بلوکهمان را میخواهند برگردانند.
اما به نفعِ اعراب(!)
پولهای بلوکهشدهٔ ایران
صرف بازسازیِ هرجایی که زدیم و خوب زدیم(!)
شعارنوشتههای دیشب و پریشبمان مذاکره بود.
دیگر کسی جلو نیامد که جمع کند.
چون لحنهامان تند و تیزتر بود.
چون اماممان پشتمان بود.
به چوپانانِ امّت گفت: بدبینمان نکنند!
من بدبینم.
به طرزِ نگاهِ دنیا بدبینم.
مذاکره خوب بود اگر زبانش را بلد بودیم.
مذاکره، گدایی نیست!
ما هم گدا نیستیم!
ما برندههای موشک و پهپاد و شاهد و تابآوری و اتحاد و نترسیدنیم.
ما برندههای نمیگذاریم بزنی، حالا که زدی بهترش را میسازیم هستیم.
ما برندههای یک سده خیابانگردیایم!
به منِ معلم اعتماد کنید؛
یک قرن بعد از ما
یک سده ایستادگیمان در خیابان
ثبت کتابهای مدارس میشود...
دانشآموزان با هیجان از معلمها میپرسند:
واقعاً صد روز
هر شب
در سرما و گرما
روزه و جنگ
موشک و برف
بارون و زلزله
تهدید و تزویر
کفِ خیابان ماندند؟!
معلمهاشان لبخند میزنند و جواب میدهند:
وَ برای همین هنوز من و تو
فارسی حرف میزنیم...
فارسی میخوانیم...
فارسی مینویسیم...
وَ اینجا هنوز ایران است...
تا ابد
جمهوریِ
اسلامیِ
ایران.
ما برندههای عزتمندِ این جنگ بودیم...
بدون مردِ خانه
بدونِ برادرهای خانه
ده روز
با شانههای لرزان از هقهق
شانه به شانه نشستیم
پشتِ در
با چنگ و دندان
محکم در را بسته نگه داشتیم
تا کسی نتواند پا به خانهمان بگذارد.
پسرِ پدرمان که پدرمان شد
همه بلند شدیم
پشتِ همان در ایستادیم
ایستادیم
فقط استوار ایستادیم و منتظر بودیم کسی حتی دست بگذارد روی دستهٔ در
تا دستهاش را قلم کنیم!
ما فاتحانِ باعزتِ این نبرد بودیم
هنوز هم هستیم.
ما
ما مردم
هنوز هم هستیم.
اما اهالیِ مذاکره...
امشب هم برای مذاکره شعار مینویسم
به نیابت از خودم
به دخترکِ تجمعات میدهم
مذاکره...
چقدر این کلمه برای من منفی و کژمعنا شده...
یادآورِ بیعزتی و غرورهای شکسته...
مرورگرِ کیانیانِ آژانس شیشهای...
من شنیدهام صحبتهای امامِ خامنهای جوان
در تلویزیون
کم و زیاد شده...
خودم ندیدهام
هرکه دیده با صدا و سیما تماس گرفت؟!
صدا و سیما را روی سرشان خراب کرد؟!
اگر شده و کسی کاری نکرده
حاشا به غیرتِ ما
که امامی از دست دادیم و
قاتلش را قصاصنکرده
جانشینِ داغدار و در غیبتش را هم
بیعزت کردیم...(!)
خدایا به حقِّ غصبشدهٔ علی بن ابیطالب علیه السلام
هرچه میزنیم به مهمترین اهداف برخورد کنه
هرچه بچهشیعههای امیرالمؤمنین علیه السلام میزنن
به مهمترین اشخاصشون اصابت کنه
خدایا ما صد شبه کف خیابون بزرگیِ تو رو صدا زدیم
ما صد شبه امام از دست دادیم و نه تشییع کردیم و نه تدفین
ما صد شبه امامِ جوانمون رو ندیدیم
خدایا خودیها با ما تند حرف میزنن و سرِ میز مذاکره نرمخو میشن...
خونِ اماممون رو نادیده میگیرن...
خدایا ما جز تو یاوری نداشتیم و نداریم
خدایا چشمِ شیعههای علی علیه السلام امشب به آسمونه
به فاطمهٔ علی دلشادمون کن و دشمنمون رو به خاکِ سیاه بنشون
سر کارم و دل تو دلم نبود که کی وقت استراحت شه و اخبار جنگ رو بگیرم.
تا ساعتم تموم شد موبایلم و برداشتم و دیدم چقدر پیام دارم که سدمجید پیام تصویری داده😍
آخ من از این جگرداربازیا خوشم میاد😍✌️❣
بعد هم خبر زدنا و اخبار سگیونیستا رو دیدم و آخیــــــــــــــــــــــــش😍
ترامپ مرده
من و شما زنده
قسم جلاله میخورم
واللّه
اون دنیا معلوم میشه
همین خیابون بودنای ما
باعث امشبه.
همین خیابون بودنای ما
دلگرمیِ نظامیهامون و حتی آقامونه
همین خیابون بودنای ما
واللّه
اثر همین شعارنوشتههاست
واللّه
اونی که مینویسی
میبری
دیده میشه
اثر داره
اثر داره
اثر داره
من قسم جلاله خوردم
پاشم وامیستم
قیامت معلوم میشه هرکی صد شبه خیابونه چه کرده
قیامت معلوم میشه شعارنوشتههاتون چه کرده
قیامت معلوم میشه
گرچه این دنیا هم معلوم شده
با خیابون بودنمون تنگه حفظ شد
با خیابون بودنمون اورانیوم هنوز هست
با خیابون بودنمون غلط اضافهشون تو کم و زیاد کردن صحبتای امام خامنهای رو درست کردن
ما
صد شبه
داریم
همون کاری رو
میکنیم
که
چهل شب
چهل شب
چهل شب
فاطمه کرد
برای علی!
برای علی!
برای علی!
قدطهرنا بولایتک❣
مدارس رژیم سگیونیستی
امروز
تعطیله.
بهعنوانِ یه معلم
بهشدت با این خبر کیف میکنم.
بهشدت خوشحالم.
چهار ماهه بچههای من مجازی درس خوندن...
چهار ماهه بچههای من مدرسه نیومدن...
چهار ماهه وضعیتِ آموزشیِ کشورم اذیتکننده است...
چون چهار ماه پیش کودکخورهای اپستین سبعیتشون رو با مدرسه شروع کردن...
بهعنوانِ یه معلم مینویسم
که اگر این جنگ
نه آقاجان
نه بچههای میناب
نه سردارامون
نه دانشمندامون
نه مردممون
نه پلها و دانشگاهها و فرودگاههامون
هیچی داغ و خسارت نداشت
وَ فقط و فقط و فقط
یه ماکان از ما گرفته بود هم
برای شخم زدنِ اسرائیل و
شرحه کردنِ ترامپ
کافی، مشروع، حتمی و قطعی بود.
فقط یه ماکانمون.
امیدوارم دانشآموزای اسرائیلی
دیگه روز خوش نبینن.
امیدوارم امروز
آخرین روز زندگی نحس و نجسشون باشه
امیدوارم بهزودی
زائر شهدای کوچولوی میناب باشم
باغرور و غیرت
که انتقامتون رو گرفتیم.
که انتقام ماکان رو گرفتیم.
خدایا؛
به ما خیابونگردای داغِ پدردیدهٔ امامندیده رحم کن...
سربلندمون کن...
این نبرد رو
نبردِ نهایی قرار بده و
به ما توفیق بده
تطهیرکنندهٔ جهان باشیم و
پایانبخشِ زورگویی و استکبار و غصب.
خدایا
ما مردی رو از دست دادیم
که هرگز
هرگز
هرگز
حتی در کابوس هم
از دست دادنش رو
تصور نکرده بودیم...
تدفین نشده چون نخواسته ما رو تنها بذاره...
چون فقط خودت و اون میدونین که ما چه داغی از سر گذروندیم...
به ما رحم کن
وَ بذار همونطور که نهمِ اسفندِ لعنتی رو دیدیم
گرفتنِ انتقامش رو هم ببینیم...
خدایا؛
روزِ شهادتش هلهله کردن...
به سکوتِ سنگینِ سکینه
عصرِ عاشورا
وقتی زل زده بود به گودیِ قتلگاه و
صدای هلهله صحرا رو برداشته بود
قسمت میدم
شکست و هلاکتِ خفتبارِ دشمن رو
رزقِ عمرِ ما قرار بده...
سربهراه
ترامپ
دست روی هرکجا و
هرکس و
هرچی گذاشته بود
تصاحبش کرده بود.
تو روزِ روشن
رفت رئیسجمهورِ ونزوئلا رو
برداشت و
بُرد!
مردمِ ونزوئلا هم
عین مترسکِ سرِ جالیز
فقط نگاه کردن(!)
بسته بود رو اینکه ایرانم همونه(!)
خصوصاً که وحوش و فواحشِ دیماه
خطای محاسباتی براش ایجاد کردن...
فکر کرده بود ایران
همهش همون وحوش و فواحشن(!)
اینکه ترامپ همیشه مسلمونی رو همون خیکیهای عربستان و کشورکهای دور خلیج فارس دیده بود و با مفهومِ «شیعه» آشنا نیست، بماند...
اینکه خبیثی چون ترامپ، طیّبی چون اباعبداللّه الحسین علیه السلام رو نمیشناسه، بماند...
اینکه اربعین و عاشورا و تاسوعا رو نمیدونه، بماند...
همهٔ اینا به قوّتِ بسیار، سرِ جای خود...
اما
من اگر قرار باشه
قمارباز رو
تکهتکه کنم
وَ هر تکهش رو
اعدام،
قبلش مجبورش میکنم یه کتاب بخونه!
فقطططططط یکی؛
«زن»
از دکتر علی شریعتی.
اونوقت میفهمه
ما هوش مصنوعیهایی که
صد شبه
در هر شرایطی
کف خیابونیم
بچههای کدوم زنیم...
اونوقت میفهمه
ایستادگی رو
در هر شرایطی
از کی یاد گرفتیم...
اونوقت میفهمه
ریشهٔ این به چنگ و دندون
مقاومت کردن؛
پیرمردِ بیرجندی که پرچم رو توی طوفان نگه داشت؛
پلیسایی که با سلاح کمری به هلیکوپتراش شلیک کردن؛
بابا بزنِ دخترِ لُر؛
رجزخونیِ مادریِ شهیدی که تو سی سالگی زود بود مادر شهید شه؛
از کجا آب میخوره...
اونوقت میفهمه
چطور
ده شب و روز
بدون رهبر
بدون سران نظامی
کشور رو نگه داشتیم...
من خیلی دلم میخواد
قبل از اعدامِ قمارباز
مادرم رو
به رخش بکشم.
مادرم؛
لشکرِ
مقاومِ
یکنفرهٔ
علی!
با مال
با زبان
با آبرو
با فرزند
با جان
حتی با مزاری پنهان
جانفدای علی!
شما ابنِ اپستین و
ما بچههای فاطمه.