از اثراتِ کارگاه یکی اینکه دمدمای صبح خواب میدیدم خونهٔ عباس کیارستمی هستم!
کفشهای تقتقیِ عسلیرنگی پوشیدم و تا برسم اونجا، نگاههای تحسینبرانگیزِ همه رو به کفشهای زیبایی که به پا دارم جلب کردم! حالا در واقعیت من فقط یه بار تقتقی گرفتم، اونم چندین سالِ پیش، وقتی مدرسهٔ بزرگسالان تدریس میکردم که یکم اون قیافهٔ بچه و دبیرستانیم رو بشوره ببره، ازم حساب ببرن!
در خونهٔ مرحوم کیارستمی، با خودش نشستم پشتِ میز و در حالِ نوشتن بودیم!
ایشون خیلی جدی مشغولِ تحلیل نوشتههای من بودن و ایدههام رو بررسی میکردن!
منم خیلی راحت و طبیعی مشارکت داشتم و هر از چند گاهی یادداشت میکردم!
خیلی جالب بود :)
گرچه دوست داشتم کریستوفر نولان رو ببینم جای کیارستمی!
دربارهٔ موضوعی مرتبط با کارگاه، دو ساعته نشستم جلوی لپتاپ و ذهنم باز نمیشد. وضو گرفتم و یه سورهٔ واقعه خوندم چون رزق و روزی میده. سوره تموم نشده بود که رزقِ ایدهها به مغزم باریدن گرفته به جَرجَر😍
میتونم ساعتها ایدهپراکنی کنم❣
سربهراه
از اثراتِ کارگاه یکی اینکه دمدمای صبح خواب میدیدم خونهٔ عباس کیارستمی هستم! کفشهای تقتقیِ عسلی
در این فرسته چه نکتهای بوده که بازنشرش کردید؟
سربهراه
در این فرسته چه نکتهای بوده که بازنشرش کردید؟
تو برای من حکمِ این باغیرتهایی رو داری که یه فصله کفِ خیابونن و کشوری رو با چنگ و دندون نگه داشتن که مُشتی بیغیرتِ مُفتخور، با نشستن تو خونههاشون و آروغِ وطنپرستی زدن، میخوان به بادش بدن(!)
بهجز مشکلاتی که برای نرمافزارهای ناشناس پیش میاد و دستِ من نیست،
اگه یه روزی هم خواستم نظرات رو ببندم، نمیبندم. مینویسم «به هیچ نظری پاسخ داده نمیشود، الّا یک نفر»❣
یعنی دیگه فقط نظراتِ هشتگِ خودت رو میخونم و پاسخ میدم. نگران نباش💞
سربهراه
تو برای من حکمِ این باغیرتهایی رو داری که یه فصله کفِ خیابونن و کشوری رو با چنگ و دندون نگه داشتن ک
اگر حاصلِ سه سال کانال نوشتنم،
نگرانیِ تو یک نفر،
بهازای دویست نفرِ دیگه باشه...
یعنی یک جانفدا برای کلِ جامعهٔ جانعزیز؛
یعنی یک آمربهمعروف برای کلِ جامعهٔ بیتفاوت؛
یعنی یک پیشقدم برای کلِ جامعهٔ عافیتطلب؛
یعنی یک آیندهنگر برای کلِ جامعهٔ بیتحلیل؛
یعنی یک در حرکت برای کلِ جامعهٔ در سکون؛
بهنظرم ارزشِ وقت گذاشتن رو داشته❣
سربهراه
۱. در کودکیام نماهنگی پخش میشد که در آن میخواند:
اینجا کجاست؟ مدرسه
اینجا کجاست؟ کلاسه
معلمش چهارشنبهست
یهخرده بیحواسه.
۲. مشتاق و نگرانِ چهارشنبه هستم. آنقدر زیاد که حس میکنم در خانه جا نمیشوم. در اتاقم جا نمیشوم. حتی خیال میکنم دیگر در اتوبوس، در بین جمعیتِ شبها، در مغازهٔ عطرفروشی هم جا نمیشوم. از نهمِ اسفند، زندگیام بی برکت شد. وَ این تنها یک غمِ مقدس نیست؛ نه! نه! این غم، بیش از تقدس، آلودگی دارد. اما به روی خودم بیاورم یا نیاورم دیگر در هیچکجا جا نمیشوم...
۳. مکانِ چهارشنبه، تغییر کرده است. آدمِ چهارشنبه، تغییر کرده است. روابطِ چهارشنبه، تغییر کرده است. من، تغییر کردهام. تمامِ ضمایرِ گسستهٔ مفرد، تغییر کردهاند. بعید میدانم از این مفردهای تغییرکرده، از این گسستگی... جمعی حاصل شود!
۴. کارگاهِ نویسندگی، رقیقم میکند. عمیقتر به دنیا و مافیها مینگرم. دقیقتر تحلیل میکنم. بخشِ زیادی از روزها را اشک میریزم و بخشِ زیادی از شبها را فکر میکنم. حتی آزیترومایسین هم خوابم نمیکند! دفترِ سومِ مولانا میخوانم. بلال میخواست بمیرد. زنش گفت واحَرَبا! بلال گفت نه. بگو واطَرَبا...
این خانه را برای تو ویران کردیم چون اهلِ تو زیاد شدند... بیا به خانهای بزرگتر... وَ بلال تنگش بود در خانهاش.
۵. من که روبه کاهشم... خانهٔ من چرا ویران شد؟! من تنگم است در خانهام. وَ او که چهارشنبه منتظرم است، تنگش است در خانهاش. وَ رفیق. وَ بچّه. وَ دخترِ شبهای تجمعات. وَ مرگ نمیآید. ما کاستهایم. خانههامان در حالِ خراب شدن است... بیشترِ خانههای دوستانم دارد بر سرهاشان خراب میشود و واطَرَبا... واطَرَبا از این ویرانی!
۶. کاش دیشب خوابم میبرد. بهجای کیارستمی، بلال را در خواب میدیدم. اما به روی خودم بیاورم یا نیاورم، حتی آزیترومایسین هم اثر نکرد...
۷. کاش قرصها من را به سربهراهی دیگر تبدیل کنند. با قلبی بیتفاوت. توانِ نگرانیِ بیشتر برای دنیا را ندارم.
۸. بچههای کارگاه باید آژانس شیشهای نگاه کنند. باید فیلمنامه را تغییر دهیم. من از آژانس شیشهای متنفر هستم. آژانس شیشهای «نگرانکنندهترین» موضوعاتِ جهان را به قلبم میریزد... آژانس شیشهای سیمرغِ بلورینِ «بازتعریفِ تنهاییِ عقیدتی» را باید بگیرد... آژانس شیشهای مرا به گریه نمیاندازد، لبریزم میکند از خشم. از فریاد. از طرد شدن. فهم نشدن. عصبانیت. دلم میخواهد با حاج کاظم که از او بیزارم، سرم را بکوبم توی شیشه. حاج کاظمِ تنها! من از تو و شعارهایت بیزارم! میفهمی؟! ما نمیتوانیم تنهاییِ مردم را بریزیم توی کیسهفریزر و از کفِ زمین جمعش کنیم! تنهاییهای مردم توی شهر از سر و هیکلشان ریخته روی زمینها! هرجا که میرویم بهمان تنهایی اضافه میشود! تنهاییهایی که بوی تنهاییهای خودمان را نمیدهد! تنهاییهایی که بوی تن کسانی را میدهد که وقتی مُرده بودیم آمده بودند سر قبرمان... میفهمی؟!
۹. چهارشنبهٔ بیحواس، نکند به تنهاییام اضافه کند... توانِ نگرانیِ بیشتر برای دنیا را ندارم.
۱۰. کاش نوشتن نمیدانستم. آنوقت دراز نمیکشیدم کفِ آشپزخانه که آفتاب بریزد کفِ قفسهٔ سینهام وَ بگریم. وقتی نور نیست، لکها دیده نمیشوند... وَ وقتی هست، همهٔ کثافتها... لکهآبها... چربهها و اسیدها تو را دیوانه میکنند...
آفتاب روشن میکند که چه چیزهایی در جهان از عشق خالیاند...
آنها که خالیاند را میخشکاند... میپوساند... وَ آنها که پُرند را جوانه میدهد...
۱۱. آفتاب افتاده است تخت قفسهٔ سینهام و دارد من را میخشکاند...
باید عاشقانِ جهان ارادهات کنند...
به روی خودم بیاورم یا نیاورم من با چهار قرصِ پیلافکن هم، خوابم نبرد!
۱۲. در کودکیام نماهنگی پخش میشد که در آن میخواند:
چهارشنبه توی جیبش
یه مُشت ستاره داره
بهجای صفرِ هر بیست
یک ستاره میذاره.
آخرین امتحان را گرفتم.
دخترهای دوستنداشتنیام را، ندیده، بدرود گفتم.
صد و سی و دو برگهٔ مجازی باید تصحیح کنم.
صد و سی و دو برگهٔ مجازیِ غالباً بدخط و ریز.
صد و سی و دو نمره باید ثبت کنم.
صد و سی و دو بار محاسبه.
امشب، شبکار هستم.
دیشب، خوابم نبرده.
دلم برای وعدهٔ صبحانه تنگ شده.
پولهای بلوکهمان را میخواهند برگردانند.
اما به نفعِ اعراب(!)
پولهای بلوکهشدهٔ ایران
صرف بازسازیِ هرجایی که زدیم و خوب زدیم(!)
شعارنوشتههای دیشب و پریشبمان مذاکره بود.
دیگر کسی جلو نیامد که جمع کند.
چون لحنهامان تند و تیزتر بود.
چون اماممان پشتمان بود.
به چوپانانِ امّت گفت: بدبینمان نکنند!
من بدبینم.
به طرزِ نگاهِ دنیا بدبینم.
مذاکره خوب بود اگر زبانش را بلد بودیم.
مذاکره، گدایی نیست!
ما هم گدا نیستیم!
ما برندههای موشک و پهپاد و شاهد و تابآوری و اتحاد و نترسیدنیم.
ما برندههای نمیگذاریم بزنی، حالا که زدی بهترش را میسازیم هستیم.
ما برندههای یک سده خیابانگردیایم!
به منِ معلم اعتماد کنید؛
یک قرن بعد از ما
یک سده ایستادگیمان در خیابان
ثبت کتابهای مدارس میشود...
دانشآموزان با هیجان از معلمها میپرسند:
واقعاً صد روز
هر شب
در سرما و گرما
روزه و جنگ
موشک و برف
بارون و زلزله
تهدید و تزویر
کفِ خیابان ماندند؟!
معلمهاشان لبخند میزنند و جواب میدهند:
وَ برای همین هنوز من و تو
فارسی حرف میزنیم...
فارسی میخوانیم...
فارسی مینویسیم...
وَ اینجا هنوز ایران است...
تا ابد
جمهوریِ
اسلامیِ
ایران.
ما برندههای عزتمندِ این جنگ بودیم...
بدون مردِ خانه
بدونِ برادرهای خانه
ده روز
با شانههای لرزان از هقهق
شانه به شانه نشستیم
پشتِ در
با چنگ و دندان
محکم در را بسته نگه داشتیم
تا کسی نتواند پا به خانهمان بگذارد.
پسرِ پدرمان که پدرمان شد
همه بلند شدیم
پشتِ همان در ایستادیم
ایستادیم
فقط استوار ایستادیم و منتظر بودیم کسی حتی دست بگذارد روی دستهٔ در
تا دستهاش را قلم کنیم!
ما فاتحانِ باعزتِ این نبرد بودیم
هنوز هم هستیم.
ما
ما مردم
هنوز هم هستیم.
اما اهالیِ مذاکره...
امشب هم برای مذاکره شعار مینویسم
به نیابت از خودم
به دخترکِ تجمعات میدهم
مذاکره...
چقدر این کلمه برای من منفی و کژمعنا شده...
یادآورِ بیعزتی و غرورهای شکسته...
مرورگرِ کیانیانِ آژانس شیشهای...
من شنیدهام صحبتهای امامِ خامنهای جوان
در تلویزیون
کم و زیاد شده...
خودم ندیدهام
هرکه دیده با صدا و سیما تماس گرفت؟!
صدا و سیما را روی سرشان خراب کرد؟!
اگر شده و کسی کاری نکرده
حاشا به غیرتِ ما
که امامی از دست دادیم و
قاتلش را قصاصنکرده
جانشینِ داغدار و در غیبتش را هم
بیعزت کردیم...(!)
خدایا به حقِّ غصبشدهٔ علی بن ابیطالب علیه السلام
هرچه میزنیم به مهمترین اهداف برخورد کنه
هرچه بچهشیعههای امیرالمؤمنین علیه السلام میزنن
به مهمترین اشخاصشون اصابت کنه
خدایا ما صد شبه کف خیابون بزرگیِ تو رو صدا زدیم
ما صد شبه امام از دست دادیم و نه تشییع کردیم و نه تدفین
ما صد شبه امامِ جوانمون رو ندیدیم
خدایا خودیها با ما تند حرف میزنن و سرِ میز مذاکره نرمخو میشن...
خونِ اماممون رو نادیده میگیرن...
خدایا ما جز تو یاوری نداشتیم و نداریم
خدایا چشمِ شیعههای علی علیه السلام امشب به آسمونه
به فاطمهٔ علی دلشادمون کن و دشمنمون رو به خاکِ سیاه بنشون