eitaa logo
سربه‌راه
206 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
تو فیلم غریب، بروجردی در پادگان و باز کرد و مردم رو بی‌اجازهٔ بالادستی راه داد. تو فیلم آسمان غرب هم
یکی توئیت زده هلی‌کوپتر آمریکا رو یکی شبیه شهید نادر مهدوی زده... یعنی یکی بدونِ دستورِ مافوق زده! دم‌ش گرم! مداری که روش چرخیده رو دوست دارم. کاش همه اون بودن و همه شهید نادر مهدوی! «کجاست آن شجاعت و توکل و عشقی که مثل نادر مهدوی یا بیژن گرد بر یک قایق موتوری بنشیند و به قلب ناوگان الکترونیکی شیطان خلیج فارس حمله برد؟ می‌پرسید این شجاعت و توکل و عشق به چه درد می‌خورد؟ هیچ! به درد دنیاداران نمی‌خورد اما به کارِ آخرتِ عشاق می‌آید که آنجاست دارِ حاکمیتِ جاودانهٔ عشاق.» سِدمرتضی آوینی
وقتی چیزای درست میفته دست آدمای نادرست به آدم حس چندش می‌ده! مثلاً تا دیدم شاگردم حرز داره چندشم شد... حد چندشم رو نمی‌تونین تصور کنین... و بروز می‌دم. مبارزه و مقابله می‌کنم. چون چیزهای درست افتاده دست آدم‌های نادرست و اون چیزهای درست نمادِ نادرست شده... نمادسازی کردن... نمادسازی! یعنی ارج و قرب رو شکستن... یعنی اختصاص‌ش دادن به گروه خاصی... و غالباً آدم‌های عاقل از نماد و گروه‌ها پرهیز دارن... مثلاً من عاشق کفش آل‌استار هستم چندین‌بار حتی تکراری می‌رفتم آل‌استار سورمه‌ای می‌خریدم می‌پوشیدم از یه جایی دیدم فقط طیفی به پا می‌کنه‌ش که طرفدار خاتمی و موسوی و روحانی لعنت اللّه علیهم هستن دوست‌داشتنی‌م و گذاشتم کنار... نابالغ و نادان نیستم که بگم چه ربطی داره؟! من می‌تونم بپوشم و اتفاقاً جا بندازم چنین چیزی نیست(!) نخیر! تو غار زندگی نمی‌کنیم! نمی‌شه برای تک‌تکِ مردمی که تو خیابون و مترو و اتوبوس و دانشگاه و مدرسه و صف نونوایی و هرجا رفت توضیح داد ببین! من اینا رو پوشیدم طرفدار جمهوری اسلامی‌ام هاااااا(!) یا من تیپ‌های ادبیاتی دوست دارم... رشته‌مه، علاقه‌مه، فکرمه، سلیقه‌مه، پسندمه، انتخاب‌مه، شغلمه... شما بگو یه انار گردن انداختن... خی‌لی دوست دارم... ولی تیپ‌های ادبیاتی شدن نماد طیف اصلاح‌طلب... نماد طیف خنثی... نماد طیف صلح با همه... اونم گذاشتم کنار... چون من با هم‌جنس‌گرا در صلح نیستم! با دوجنسه در صلح نیستم! با اهالی ازدواج سفید در صلح نیستم! با دشمن اسلام و انقلاب در صلح نیستم! با تجزیه‌طلب در صلح نیستم! من حتی با مذهبی‌ولاییِ بی‌تفاوت در صلح نیستم! انتخابِ سخت‌تری کردم؛ اگر نمادهایی که گفتم رو استفاده می‌کردم، بهم می‌گفتن روشن‌فکر... باسواد... تحصیل‌کرده... کتاب‌خون... آدم‌حسابی... متفکر... متخصص... ولی انتخاب کردم درباره‌م فکر کنن بی‌سواد... امّل... عقب‌مونده... کتاب‌نخونده... منبری... بی‌فکر... ولی در طیفِ طرفدارِ اسلام و انقلاب جا بخورم... پس شبیه مذهبی‌هایی پوشیدم که غالباً واقعاً بی‌سواد... امّل... عقب‌مونده... کتاب‌نخونده... منبری... وَ بی‌فکرن... طرف اگر مدتی با من می‌بود، من رو از اینا تفکیک می‌کرد... شاگردام رو غالباً یادتونه که به صراحت چی می‌گفتن که خانوم مذهبی مثل شما ندیدیم... ولی همه که مدتی با آدم نیستن که بشناسنت... این رنج رو حمل می‌کردم فقط برای این‌که هر لحظه مرگ من رو فرا گرفت، در لباسِ دین و عقیده‌م باشم، نه دل و علاقه‌م! این همیشه برام مهم بوده و هست... از ابتدای انتخابِ مسیرم. حالا در قشر مذهبی هم یه چیزایی نماد شده... هم من و هم حتی صلح با همه رو منزجر می‌کنه... مثلاً من به‌شدددددددت از آدمایی که حرز می‌بندن بدم میاد! یکی از همین مذهبی‌عقب‌مونده‌ها به رفیق یه بار حرز هدیه داد. رفیق با تعجب گفت چه کارش کنم؟! اون گفت ببندش بازوت... بعدم منبر رفت که ال است و بل است... اون‌که رفت به رفیق گفتم اگر روزی به بازوت یا گردنت ببینم، دیگه کنارت می‌ذارم! بیچاره گفت نه بابا، استفاده نمی‌کنم، ولی چرا؟ گفتم چون عقب‌مونده‌مذهبیا از اینا دارن. همونایی که غالباً واکسن نزدن تو کرونا... اهل کتاب و سواد و اصول نیستن... در پس پرده هزاااااار غلط اضافه می‌کنن... پیش مردم ریاکارن... دغل و دروغن... و یه‌بند و یه‌نفس با چندش اوصاف‌شون رو گفتم و البته برای رفیق مثال آوردم! گفتم فلانی یادته تو فلان اردو؟ می‌گفت اَه آره... دخترهٔ سجاده آب‌کش بی‌عرضهٔ درس‌نخونده... گفتم از اینا به بازوش بود(!) گفتم فلانی یادته تو فلان هیئت؟ می‌گفت اَه آره... زنک بی‌سوادِ ضد علمِ بوگندوی دهان‌مسواک‌نکرده با خزعبلاتی که می‌گفت... گفتم از اینا بود به گردنش(!) یا اینا که خی‌لی علی علی می‌کنن... ذوالفقار به گردن دارن... تمثال دارن(!)... مستِ نجفن... ببخشید ولی عوووووووق! یه دور نهج‌البلاغه نخوندن(!) چند ساله الغارات چاپ شده، تازه این یه سال اخیر که چاپش چندبرابر شده گرفتن دست‌شون(!) یا اینا که مدام از مراقبه حرف می‌زنن... استاد دارن... کسی دورشونه که نفسش حقه(!) داروی امام کاظم علیه السلام دارن... علف‌خوارهای طب اسلامی(!) که البته زندگی‌شون فاقد هرگونه اسلامه(!) اَه اَه... دارم با چندش می‌نویسم... با چندش تماااااام... من می‌دونستم شاگردم روابط نامشروع داره، ولی یادتونه پرچم امام حسین علیه السلام رو دادم یه گوشه‌ش و اون بگیره؟ اینا از اسلام و انقلاب دورن... باید به آغوش امن اسلام و انقلاب بیان... اینا آبروی خودشون رو بردن، نه خدا و دینش رو...
ولی با این چندش‌جماعت اصلاً عار می‌دونم حتی هم‌کلام شم(!) اَه اَه... اینا گند زدن به چهرهٔ اسلام و انقلاب... اینا باعث دوری همون شاگردم از اسلام و انقلابن... تا حرز رو به شاگردم دیدم، با تمسخر بروز دادم که چه تحفه‌ای هستی که حرز بستی؟! :) جا خورد و گفت توصیهٔ اسلامه خانوم... منم درجا گفتم آرایش نکردن برای نامحرم هم توصیهٔ اسلامه! پس چطور آرایش می‌کنی از خونه میای بیرون؟! هنوز تو افقه از جوابم... ولی کارم رو در ساحت معلم سخت کرد... موقع بررسی برگه‌ها باید اسامی رو اول بپوشونم... بعد قاطی کنم برگه‌ها رو... بعد بررسی کنم که ذهنم تحت تأثیر شخصیت چندشش، استعدادش رو بررسی نکنه... گرچه من جمله‌بندی و خط و لحن رو می‌شناسم و واقعاً این چندش من رو به سختی انداخته... خدا رو شکر چند جلسه دیگه تمومه... زودتر قیامت شه بفهمن علی و نجف از اینا بیزارن(!) یه‌وقتایی که دلم ضعف می‌ره برای خونه‌م تو نجف صحبت کنم یا از مقام مولا... پرهیز می‌کنم که با این چندشای علی‌نشناسِ نسناس تو یه سمت قرار نگیرم. پلشت‌های پامنبریِ استاد استادگوی چُلاغ‌الفکر! دغل‌های پلشت.
ریزشی‌ها پیگیرتر از شما موندنی‌هان😉 ضعف‌های وجودی از جمله اراده و یقین، نه می‌ذاره خودشون رو اصلاح کنن، نه فکرشون رو آزاد می‌کنه که اگر ترک کانال کردن، پس دیگه نخونن! معتادتر از شما می‌خونن و نمی‌تونن از سربه‌راه دست بکشن😂 همین حجتیه بر پست و منحط بودنِ این افراد. من یه معلم هستم؛ خصوصاً معلم مدارس غیرانتفاعی؛ بهم بگن کلاس یک‌نفره هم تدریس می‌کنی؟ می‌گم بله! بالاخره به همون یکی هم می‌تونم علم‌م رو انتقال بدم. شما بگو یکی، حرف رو بگیره بُردم😍
سربه‌راه
ریزشی‌ها پیگیرتر از شما موندنی‌هان😉 ضعف‌های وجودی از جمله اراده و یقین، نه می‌ذاره خودشون رو اصلاح
نکتهٔ مهم‌تر اینه که من کسب‌وکارشون رو با حماقتِ مردم نشانه گرفتم😉 کسب‌وکار! گرفتین؟!
چرا دارم. همین کوچولویی که می‌بینی گذاشتم تو جاکارتی‌م، توی کوله‌پشتی‌م. این رو کی به من داد؟ کاروان کربلا سلام، در چهارمین سفر اربعینم. کاروان دانشجوهای تهران بود با حضور استاد علی‌اصغر علوی. اسم ایشون رو در گوگل بزنید، متوجه می‌شید از کی صحبت می‌کنم. ایشون دین رو عقلانی همون‌طور که هست نشون دادن! وبلاگی‌ها چون سفرنامه‌های طولانی اربعین‌هام و خوندن باید یادشون باشه... یه ظهر اربعینی ایشون گفتن در کربلا کلاس امام‌شناسی می‌ذارم برای خواهران که در شلوغی نرن زیارت و اذیت شن غروب که مراسم تموم شده برن کاروان چهارصد نفره بود من و رفیق که رفتیم کلاس امام‌شناسی دیدیم فقط بیست نفریم... یعنی سیصد و هشتاد نفر دیگه رفتن تو شلوغی و برخوردهای محرم_نامحرمِ واجب برای زیارتِ مستحب(!) غالباً هم همین حرزبه‌بازوها بودن :)) ولی ما بیست نفر نشستیم پای صحبتای استاد علوی و خب... یک ساعت تفکر بهتر از چی؟! غروب هم رفتیم زیارت... ما در کربلا بودیم یعنی شامل حدیث اربعین می‌شدیم الحمدللّه. ولی باز اکثریتِ باشورِ بی‌شعور........... این حرز رو از اون سفرِ عقلانی که مسؤولینِ آقا با مسؤولینِ خانم اختلاط نداشتن... که مسؤولینِ خانم محجبه بودن عبایی نبودن چفیه‌به‌سر نبودن ته‌آرایشی نبودن... که کسب‌وکار نداشتن... که پشتِ خوشرویی‌هاشون فروش کتاب‌ها و محصولات و دوره‌هاشون نبود... که اصراری به سخنرانی‌ها و استاد علوی نداشتن‌... که دین رو عقلانی عقلانی عقلانی همون‌طور که هست نشون دادن دارم. از ۹۵ تا الآن می‌شه چند سال؟ تو جاکارتی، تو کوله‌پشتی‌مه😊
خوش به حالت بیکاری 😶‍🌫 من فقط عدد ۳۱۳ رو دوست دارم و هر وقت بشه می‌شینم روزی یک بار بهش نگاه می‌کنم😁 یک بار چون بیکار نیستم😶‍🌫 نگرانِ رفتن و اومدنام نباش؛ رفته‌ها هستن و روزی چندین بار بیشتر از شما مونده‌ها این‌جا رو می‌خونن و درگیرن😁😉✌️ بله، دارم شیرینی‌پزی می‌کنم برای افطارم. برای اولین‌بار دارم پنکیک می‌پزم. بو، قیافه، بافت فووووووق‌العاده شده😍☺️🌷 تازه شیر نداشتم و با یه قاشق ماست جایگزین کردم. اگه تا حالا آشپزی‌نابلد جواب رد می‌دادم، الآن دیگه آشپزی‌بلد جواب رد می‌دم و با اعتمادبه‌نفــــــــــــــــــــس😂
از هوش مصنوعی ایراد گرفتم و باهاش کلی سر یه جمله بحث کردم😂 هوشِ طبیعی (انسان) رو خدا خلق کرده❣ وَ هوش مصنوعی رو مخلوقِ خدا خلق کرده... دنیا با سرعت... با سرعت... با سرعت برمی‌گرده به «انسان» به‌جای تکنولوژی و ارتباطات‌! کاش شاگردام از هوش مصنوعی در جهت ارتقای زندگی‌ استفاده می‌کردن...‌‌چیزی که کارکردشه... انسان آفریده‌ش که در خدمتش باشه... اما دردِ دل کردن باهاش... تنهایی رو پر کردن... تصویرسازی‌های بی‌هدف... تقلب... شدن بردهٔ هوش مصنوعی با این‌همه کاربرد که می‌تونه صنعت، علم، هنر، دانش، تجربه و اندوخته رو افزون کنه... بریم جبهه تا دیر نشده.
این پیام یه گذشته‌نما بود برام... یه آن‌چه گذشت... خودم رو از دریچهٔ نگاهِ شما دیدم... وَ همهٔ نهمِ اسفند تا الآن برام مرور شد... از پسش براومدم؟ نمی‌دونم... اما آره. عقب‌نشینی نکردم. پس زخم‌هایم چه؟ هیچی! باهاشون زندگی کردم. بابتِ این پیام متشکرم. مرورِ تلخ، اما شاکرانه‌ای بود...❣
سربه‌راه
می‌خواستم در وصفِ پنکیک‌م بسیار بنویسم، اما خیال‌م نازک و رقیق شد و اکتفا می‌کنم به این چند خط که اولین پنکیک‌م مزهٔ دره‌های قله‌زو می‌داد... خنک... وسیع... سرسبز... مرتفع و عمیق... جوان و سرزنده... پنکیک‌م مزهٔ ۲۳ سالگی می‌داد؛ اوّلین باری که پا گذاشتم به کلات... وَ راهیِ پشتِ کوه‌ها شدم برای جهاد... دره‌های قله‌زو؛ حَرای من‌اند... من خدا رو همون‌جا ملاقات کردم...