ولی با این چندشجماعت اصلاً عار میدونم حتی همکلام شم(!) اَه اَه... اینا گند زدن به چهرهٔ اسلام و انقلاب... اینا باعث دوری همون شاگردم از اسلام و انقلابن...
تا حرز رو به شاگردم دیدم، با تمسخر بروز دادم که چه تحفهای هستی که حرز بستی؟! :)
جا خورد و گفت توصیهٔ اسلامه خانوم...
منم درجا گفتم آرایش نکردن برای نامحرم هم توصیهٔ اسلامه! پس چطور آرایش میکنی از خونه میای بیرون؟!
هنوز تو افقه از جوابم... ولی کارم رو در ساحت معلم سخت کرد... موقع بررسی برگهها باید اسامی رو اول بپوشونم... بعد قاطی کنم برگهها رو... بعد بررسی کنم که ذهنم تحت تأثیر شخصیت چندشش، استعدادش رو بررسی نکنه...
گرچه من جملهبندی و خط و لحن رو میشناسم و واقعاً این چندش من رو به سختی انداخته... خدا رو شکر چند جلسه دیگه تمومه...
زودتر قیامت شه بفهمن علی و نجف از اینا بیزارن(!)
یهوقتایی که دلم ضعف میره برای خونهم تو نجف صحبت کنم یا از مقام مولا... پرهیز میکنم که با این چندشای علینشناسِ نسناس تو یه سمت قرار نگیرم. پلشتهای پامنبریِ استاد استادگوی چُلاغالفکر! دغلهای پلشت.
ریزشیها پیگیرتر از شما موندنیهان😉
ضعفهای وجودی از جمله اراده و یقین،
نه میذاره خودشون رو اصلاح کنن،
نه فکرشون رو آزاد میکنه که اگر ترک کانال کردن، پس دیگه نخونن! معتادتر از شما میخونن و نمیتونن از سربهراه دست بکشن😂
همین حجتیه بر پست و منحط بودنِ این افراد.
من یه معلم هستم؛
خصوصاً معلم مدارس غیرانتفاعی؛
بهم بگن کلاس یکنفره هم تدریس میکنی؟ میگم بله!
بالاخره به همون یکی هم میتونم علمم رو انتقال بدم.
شما بگو یکی،
حرف رو بگیره بُردم😍
سربهراه
ریزشیها پیگیرتر از شما موندنیهان😉 ضعفهای وجودی از جمله اراده و یقین، نه میذاره خودشون رو اصلاح
نکتهٔ مهمتر اینه که
من کسبوکارشون رو با حماقتِ مردم نشانه گرفتم😉
کسبوکار!
گرفتین؟!
چرا دارم.
همین کوچولویی که میبینی گذاشتم تو جاکارتیم، توی کولهپشتیم.
این رو کی به من داد؟
کاروان کربلا سلام، در چهارمین سفر اربعینم.
کاروان دانشجوهای تهران بود با حضور استاد علیاصغر علوی. اسم ایشون رو در گوگل بزنید، متوجه میشید از کی صحبت میکنم.
ایشون دین رو
عقلانی
همونطور که هست
نشون دادن!
وبلاگیها چون سفرنامههای طولانی اربعینهام و خوندن باید یادشون باشه...
یه ظهر اربعینی
ایشون گفتن در کربلا
کلاس امامشناسی میذارم برای خواهران
که در شلوغی نرن زیارت و اذیت شن
غروب که مراسم تموم شده برن
کاروان چهارصد نفره بود
من و رفیق که رفتیم کلاس امامشناسی
دیدیم فقط بیست نفریم...
یعنی سیصد و هشتاد نفر دیگه
رفتن تو شلوغی و برخوردهای محرم_نامحرمِ واجب
برای
زیارتِ مستحب(!)
غالباً هم همین حرزبهبازوها بودن :))
ولی ما بیست نفر نشستیم پای صحبتای استاد علوی و
خب...
یک ساعت تفکر
بهتر از چی؟!
غروب هم رفتیم زیارت...
ما در کربلا بودیم
یعنی شامل حدیث اربعین میشدیم
الحمدللّه.
ولی باز اکثریتِ باشورِ بیشعور...........
این حرز رو از اون سفرِ عقلانی
که مسؤولینِ آقا
با مسؤولینِ خانم
اختلاط نداشتن...
که
مسؤولینِ خانم محجبه بودن
عبایی نبودن
چفیهبهسر نبودن
تهآرایشی نبودن...
که
کسبوکار نداشتن...
که
پشتِ خوشروییهاشون
فروش کتابها و محصولات و دورههاشون نبود...
که
اصراری به سخنرانیها و استاد علوی نداشتن...
که
دین رو عقلانی
عقلانی
عقلانی
همونطور که هست
نشون دادن
دارم.
از ۹۵ تا الآن میشه چند سال؟
تو جاکارتی، تو کولهپشتیمه😊
خوش به حالت بیکاری 😶🌫
من فقط عدد ۳۱۳ رو دوست دارم و هر وقت بشه میشینم روزی یک بار بهش نگاه میکنم😁 یک بار چون بیکار نیستم😶🌫
نگرانِ رفتن و اومدنام نباش؛ رفتهها هستن و روزی چندین بار بیشتر از شما موندهها اینجا رو میخونن و درگیرن😁😉✌️
بله، دارم شیرینیپزی میکنم برای افطارم.
برای اولینبار دارم پنکیک میپزم.
بو، قیافه، بافت فووووووقالعاده شده😍☺️🌷 تازه شیر نداشتم و با یه قاشق ماست جایگزین کردم. اگه تا حالا آشپزینابلد جواب رد میدادم، الآن دیگه آشپزیبلد جواب رد میدم و با اعتمادبهنفــــــــــــــــــــس😂
از هوش مصنوعی ایراد گرفتم و باهاش کلی سر یه جمله بحث کردم😂
هوشِ طبیعی (انسان) رو خدا خلق کرده❣
وَ هوش مصنوعی رو مخلوقِ خدا خلق کرده...
دنیا با سرعت... با سرعت... با سرعت برمیگرده به «انسان» بهجای تکنولوژی و ارتباطات!
کاش شاگردام از هوش مصنوعی در جهت ارتقای زندگی استفاده میکردن...چیزی که کارکردشه... انسان آفریدهش که در خدمتش باشه...
اما دردِ دل کردن باهاش... تنهایی رو پر کردن... تصویرسازیهای بیهدف... تقلب...
شدن بردهٔ هوش مصنوعی با اینهمه کاربرد که میتونه صنعت، علم، هنر، دانش، تجربه و اندوخته رو افزون کنه...
بریم جبهه تا دیر نشده.
این پیام یه گذشتهنما بود برام...
یه آنچه گذشت...
خودم رو از دریچهٔ نگاهِ شما دیدم...
وَ همهٔ نهمِ اسفند تا الآن برام مرور شد...
از پسش براومدم؟
نمیدونم...
اما آره. عقبنشینی نکردم.
پس زخمهایم چه؟
هیچی!
باهاشون زندگی کردم.
بابتِ این پیام متشکرم. مرورِ تلخ، اما شاکرانهای بود...❣
سربهراه
میخواستم در وصفِ پنکیکم بسیار بنویسم،
اما خیالم نازک و رقیق شد و اکتفا میکنم به این چند خط که اولین پنکیکم مزهٔ درههای قلهزو میداد...
خنک... وسیع... سرسبز... مرتفع و عمیق... جوان و سرزنده...
پنکیکم مزهٔ ۲۳ سالگی میداد؛
اوّلین باری که پا گذاشتم به کلات...
وَ راهیِ پشتِ کوهها شدم برای جهاد...
درههای قلهزو؛ حَرای مناند...
من خدا رو
همونجا ملاقات کردم...
قبل از پر شدنِ پیمانهٔ عمرم
آرزو دارم یک بارِ دیگه برگردم اینجا...
از قله زو
به سمتِ سیرزار...
وَ باز هم بهعنوانِ جهادگر...
سارا با کوچولوها باشه... ملوک با نوجوانها... هانیه با پسرا... سوده با خانمها...
من نشسته باشم روی پرچینِ مدرسه که دامنهٔ کوه بود... چوب گرفته باشم دستم... یه چشمم به مدرسه باشه که نیروهام مشکلی نداشته باشن... یه چشمم به گوسفندای محمد باشه که راضیش کردم جاش چوپونی کنم و اون بره سر کلاس درس یاد بگیره...
محمد حالا چند سالته عزیزم؟! من رو ببینی یادت میاد من همونیام که برای راضی کردنت گفتم مسابقهٔ دو بدیم و تو گفتی با چادر میخوای بدوی؟! یادت میاد چادر سادهٔ ایرانیم و که جلوش رو تا شکم دوخته بودم محکم گرفتم و گفتم آره!
محمد...
یادته سر همهٔ بچهها داد زدی یک قدم میریم از عقبترِ خانم شروع میکنیم به دویدن؟ اون چادر داره ما نداریم. نامردیه!
وَ سر همون یک قدم من بُردم و تو گلهت و سپردی به من و رفتی کلاس...
محمد...
تنها عکسِ دوستداشتنیِ من از تمومِ اردوهای جهادیم...
کجای این دنیایی الآن؟
مگه گِرد نبود دنیا؟ چرا هرچی رفتم باز به تو و گوسفندات برنگشتم؟...