eitaa logo
سربه‌راه
206 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
من فکر می‌کردم آقای عراقچی با خجالت... با سرِ پایین... با صدای لرزان و یواش وقتی می‌خواد اسم آمریکا رو بیاره... با ناچاری و درماندگی... بیاد صحبت کنه... ولی یه‌طوری صحبت کرد که من شک کردم آمریکا آقا رو به شهادت رسونده یا یکی دیگه...............(!) آقای عراقچی! اونی که با اطمینان و صدای قرص ازش حرف می‌زنی رو می‌شناسی؟! سیدعلی خامنه‌ای رو چی؟! یادم می‌مونه غروری که از ما مردمِ پای کار شکستین رو......... یادم می‌مونه. بمونه تا قیامت. بمونه واسه اون لحظه‌ای که حضرت زهرا سلام اللّه علیها پا به محشر گذاشتن...
سربه‌راه
من فکر می‌کردم آقای عراقچی با خجالت... با سرِ پایین... با صدای لرزان و یواش وقتی می‌خواد اسم آمریکا
اونی که امروز منتشر و دست به دست شد شبیه خواسته‌های امام‌م نبود! من فقط تا وقتی حامی‌تون هستم که پای تک‌تک اوامرِ امام‌م باشید. نباشید دنیا هم جمع شه من رو هووووووو کنه بگه تندرو بگه سوپرانقلابی بگه بی‌عقل بگه جنگ‌طلب بگه ضداتحاد اصلاً فحش ناموس بده شما پا بذاری روی حرف امام‌م پا می‌ذارم روی خودتون. من فقط با هرکی که مطیعِ امر امام‌مه در اتحادم.
سربه‌راه
من فکر می‌کردم آقای عراقچی با خجالت... با سرِ پایین... با صدای لرزان و یواش وقتی می‌خواد اسم آمریکا
اگر معلمی اینجاست اگر مربی‌ای اگر مادری اگر پدری اگر بزرگتری دقت کنید بچه‌هاتون رو ترسو بار نیارید! ظلم‌پذیر و توسری‌خور بار نیارید! اگر سر بچه‌تون داد می‌زنید تا به حرف‌تون کنه و به حرف‌تون می‌کنه... برید تا دیر نشده یه خاکی به سرتون بکنید! شما دارید ظلم‌پذیری بار میارید که از کوچک‌ترین تشری بترسه(!) قسم می‌خورم تو ۱۲ سال معلمی حتی یک بار نکوبیدم روی میز یا نزدم روی تخته یا داد نکشیدم که کلاس مطیع‌م بشه اگر این کار رو می‌کنید برید یه خاکی به سرتون بکنید تا دیر نشده دارید مسؤولینی رو بار میارید که ازشون در رنج هستید! جمع کنید جملاتِ ذلیلانهٔ مزخرفی رو که توش «زشته...» «کی تا حالا این کار رو کرده که تو بکنی؟» «مردم مسخره‌ت می‌کنن» «دخترخاله‌ت بهت می‌خنده» «بابات گفته نه» «من مادرتم پس می‌گم نه» داره... جمع کنید این بزدل‌پروری رو که نسل بعد از ما بعد از صد شب این‌قدر رنج نکشه... به بچه‌هاتون یاد بدید «چون خدا گفته» «چون خدا خواسته» «چون خدا دستور داده» «چون پسند خدا نیست» «چون رضایتِ خدا هست» بچه‌هاتون رو خداترس بار بیارید! خمینی خداترس بود که شبِ برگشتن به ایران و پیروزی و ریشه‌کن کردن پهلوی خبرنگار پرسید حس‌تون چیه و بدون این‌که اعضای صورتش تکون بخوره گفت هیچ! هیچ! نه از شکست می‌ترسید نه از پیروزی خوشحال بود. انجام می‌داد چون وظیفه‌ش بود! چون تکلیف‌ش بود! چون شجاع بود! چون خداترس بود! کسی گفت هیچ که گریه‌های نمازشبش به حوله می‌رسید! اگه از امربه‌معروف می‌ترسی تادیر نشده خاکی به سرت کن، واگرنه بچه‌تم مثل خودت بار میاری... با بهانه‌ها روی ترسش سرپوش می‌ذاری و عافیت‌طلبش می‌کنی... محرم نزدیکه... وقتشه... اگر سر کارت گند و کثافتی می‌بینی و ساکتی یه خاکی به سرت کن... اگر تو فامیل منشأ باتفاوتی نیستی یه خاکی به سرت کن... از مسؤولا حق نداری بدت بیاد! تو از یه امر به معروف وحشت داری و بهانه میاری(!) سر کار حق و ناحق می‌کنی چون می‌ترسی روزی‌ت قطع شه پس غلط می‌کنی به مسؤولین می‌تازی! اونا ترسای تو رو دارن خی‌لی بزرگتر! و اینا حاصل تربیتای گندِ دور از خدای والدین و معلم‌ها و مربی‌هاست... لعنت به معلمی که نتونسته به مسؤولین‌مون خداترسی و شجاعت یاد بده... این شبا رنج می‌کشید؟ به خودتون برگردید و تا وقت هست خاکی به سر کنید... اون‌چه امشب می‌کشیم نتیجهٔ خدانترسیه! رمز شجاعت چیه؟ خداترسی! هرچه خداترس‌تر شجاع‌تر.
سربه‌راه
من فکر می‌کردم آقای عراقچی با خجالت... با سرِ پایین... با صدای لرزان و یواش وقتی می‌خواد اسم آمریکا
یه جمله‌ش از سرم نمی‌ره... سرم رو همون یه جمله برده... گفت مقاومت باعث جنگ‌ شد! آقای عراقچی! خجالت نکشیدی وقتِ گفتنِ این جمله؟!...
پاسخِ پیام‌هاتون رو بررسی کنید.‌
سربه‌راه
۱. آقای نوری همدانی انتقام از قاتلینِ آقام رو واجب اعلام کردن. ۲. آقای فاضل لنکرانی ثواب حضور شبان
کارِ من که خیابون رفتنه و شعارنوشته دست گرفتن. این‌قدر روش جدی و پیگیریم که رفیق الآن زنگید گفت شعارنوشته یادت نره (تعویض جمله رو می‌گفت) داریم به هر زبونی که به فکرمون می‌رسه داد می‌زنیم شروط فقط همونی که امام گفته. ولی چرا این علما و میرزا چی‌چی‌ها و علامه بهمانی‌ها غلطی نمی‌کنن؟! اینا الآن نباید پیشوا و امامِ قیامِ مردم باشن؟! مُردن یا در حال خودسازی هستن چون ابد در پیش دارن؟!
سربه‌راه
کارِ من که خیابون رفتنه و شعارنوشته دست گرفتن. این‌قدر روش جدی و پیگیریم که رفیق الآن زنگید گفت شعار
یه غرفه‌ای تست مطالعه می‌گرفت. رفتیم بدیم‌. کتابی که دست‌مون داد مال آقای وکیلی بود. گفتم کتاب دیگه‌ای بدید دستم. این و نمی‌خوام. گفت خب بیشترش مال آقای وکیلیه. راست می‌گفت. اصلاً غرفهٔ کتاب نبود، غرفهٔ کتابای آقای وکیلی بود! از میز جلوی در، رحمت واسعه و چند کتاب دیگه پیدا کردیم و از اونا برداشتیم. یک دقیقه زمان گرفت و خوندیم و سؤالاتی پرسید. به دوستام گفت ضعیف، به من گفت متوسط. من پرسیدم بر چه مبنایی؟ دو تا اسم گفت که خارجی بودن و عمراً شما هم بلد باشید، چون منِ پیگیر دیشب رفتم و از ده نفر اتفاقی پرسیدم و نمی‌دونستن(!) گفت این دو تا در یک دقیقه دو هزار کلمه می‌خونن... باید به اون حد برسید! پس بیاید دوره‌های ما رو شرکت کنید(!) دوستام گفتن پوفففففففف... این پوففففففففف هزاااااار تا معنی داشت... یعنی که باز این مذهبی‌عقب‌مونده‌های دله‌دزد و دوره‌هاشون و فروش کتاباشون و حرزاشون و تولیدات‌شون و غالب کردنِ فکرای پر از کثافات‌شون با القای نیازهای کاذب(!) من پوففففففف نکردم! من نشستم روی صندلی و گفتم دو هزار کلمه! عجب! خب حاصلِ دو هزار کلمه در یک دقیقه فهم و درک هم هست یا نه؟! مسؤولِ چادریِ روبنده‌دار با چادرِ کثیفش که هم بدو ورود بهش گفتم (با طعنه) هم وقتِ خروج گفتم (دلسوزانه) گفت خیلی صرفه‌جویی در وقته، فقط بخشای مهم کتاب و می‌خونید می‌رید کتاب بعدی! گفتم من تو توصیه‌های امامِ شهید ندیدم که در کتاب خوندن باید صرفه‌جویی شه! ایشون کتاب خوندن و فهم کردن رو توصیه کردن، نه سرعت و تعداد رو! دارید در کلام ایشون نشونم بدید تعداد کلمات در دقیقه رو یا توصیه به سرعت رو؟! گفت نه ببین شما دانشجویید، پس‌فردا می‌خواید کنکور ارشد بدید، آزمونای مختلف، دکتر بشید، معلم بشید، به تمرکز و خلاقیت نیاز دارید، دوره‌های ما شما رو به این چیزا می‌رسونه! دوستام هنوز داشتن پوففففففف می‌کردن و دل‌شون می‌خواست موهاشون رو از دست این عقب‌مونده‌ها بکَنن... ولی من ادامه دادم! من در مقابل بی‌شعوری و عوضی‌بازی سکوت نمی‌کنم! این دیدار رو در ذهنش ثبت کردم که همه احمقایی نیستن که القائاتِ وهمیِ اونا رو باور و دوره ثبت‌نام می‌کنن و بعد از مدتی مسخ می‌شن و می‌شن یه پلشتی مثل این که عرضه نداره یه چادرِ تمیز سرش کنه بعد از تمرکز و خلاقیت زر می‌زنه(!) بلند شدم ایستادم و نفر به نفرمون رو معرفی کردم: ایشون ارشد فلان رشتهٔ فردوسی... ایشون...ایشون... من، ارشدِ فردوسی... خودم معلم برای ۱۲ سال، ایشون فلان..‌. ایشون فلان... ایشون برندهٔ فلان... من همین دو هفته پیش برندهٔ طرح درس‌نویسی... قبلش برندهٔ تدریس مجازی... قبلش برندهٔ طراحی سؤال... وا رفته بود که سن‌وسال‌مون رو نتونسته تخمین بزنه و خلاقیت و تمرکزی که می‌گفت رو خودمون صد برابر داریم! دوستم به وارفتگی‌ش تیکه انداخت که «پس معلوم شد اونایی که جذب‌تون می‌شن و مسخ شما، خالی‌هایی هستن که واقعاً هیچی ندارن و هیچ کاری نکردن و بلافایده بودن که شما می‌تونین خرشون کنید...» من در تأیید گفتم آره! مُشتی بی عزت نفسِ آسیب‌دیده که برای اینا هدفِ کسب درآمد و اعتبار می‌شن! پشت کنکوری‌ها، در خانواده آسیب‌دیده‌ها، مطلّقه‌ها، شکست عشقی‌خورده‌ها... تو آدم خالی رو می‌تونی با وهم و القائات پر کنی دیگه. رفیق گفت این‌بار زدین به کاه‌دون! خندیدیم! دوره‌ش کرده بودیم و حسابی به اضطراب رسونده بودیم‌ش! گفت شماها ولی دوره‌مون بیاین، با این هوش و جسارت خیلی به‌دردمون می‌خورید. رفیق اومد جواب بده، من نگه‌ش داشتم و گفتم هزینهٔ دوره‌تون چقدره؟! گفت نفر به نفر فرق داره. دوستم با تعجب گفت بر چه معیاری؟ گفت... استاد موسوی... باید ببینن... ایشون باید نظر بدن(!) دوستام: پوفففففففففف... پوففففففف‌شون و من می‌فهمیدم... ولی من پوفففففف نمی‌کنم! حرف می‌زنم! مبارزه می‌کنم! با استاد چلاغی‌ها و خانم الاغی‌ها مبارزه می‌کنم! اینا دشمن دین و جامعهٔ من‌اند! گفتم مَرده یا زن؟ گفت زن. گفتم کی هستن؟ گفت دانشگاه تهران درس خونده. بعد شروع کرد گفت ببین تو دوره‌مون اینا به دردتون نمی‌خوره ولی می‌تونید مربی باشید. گفتم نتونستی بیست کلمه از استاد موسوی‌ت حرف بزنی! کیه؟ چیه؟ چه کاره است که باید آدما رو ببینه و نظر بده؟! چی به این دنیا اضافه کرده؟! کار شاخص‌ش چی بوده؟! یک خط درباره‌ش صحبت کن! موند... وَ صادقانه و متحیر گفت نمی‌دونم... رفیق کنار گوشم گفت تلنگر رو زدی... می‌تونی فکرش رو اِحیا کنی... ادامه بده... لحن‌م نرم‌تر شد. خنده گذاشتم روی صورتم. دستش رو گرفتم. گفتم شما یه خانم بزرگید. کجا کار می‌کنید؟! برای کی کار می‌کنید؟! برای چی کار می‌کنید؟! چطوریه که همه رو دعوت به جایی و فردی می‌کنید که یک خط نمی‌تونید درباره‌ش حرف بزنید؟! چطوریه که دوره‌های خلاقیت و تمرکز دارید و ما در خودتون این رو ندیدیم؟! اصلاً اهل کتاب هستید خودتون که تست مطالعه می‌گیرید؟!
سربه‌راه
کارِ من که خیابون رفتنه و شعارنوشته دست گرفتن. این‌قدر روش جدی و پیگیریم که رفیق الآن زنگید گفت شعار
اونم دستم رو با محبت گرفت و با لحنی متفاوت از قبل و مثل یه دوست با حسرت گفت شما همهٔ اینا رو خوندید؟! رفیق آه و رحمت واسعه و چند تا کتابای آقا رو که روی میز بود برداشت و گفت این همه رو خونده! این موریانهٔ کتابه! من نگاهی بهش انداختم که یعنی تو دل‌ش رو خالی نکن، حالا که به ذهنش دربارهٔ دوره و اشخاص سؤال انداختیم، بذار بیشتر درگیرش کنیم بلکه تونستیم نهی از منکرمون رو عملی به جا بیاریم. بهش گفتم نه عزیزم، دنیا همیشه پر از کتابه و آقا که آقاجانِ کتاب‌خون‌مون بودن، می‌گفتن هنوز مونده نخونده‌ها... این لحظه یه دخترِ سربرهنه بدون هیچ شال و روسری با موهای نارنجیِ فری که بهشون رسیده بود یه پرچمِ ایران دور شونه‌هاش گره زده بود وارد غرفه شد. دوری زد و رفت. همه‌مون دیدیم و چیزی نگفتیم. اون به محضی که رفت، رفیق به خانومه گفت استاد موسوی بهتون یاد نداده نهی از منکر کنید؟! گفت خب شما بگید بهم، الآن چه خلاقیتی دارید برای امربه‌معروف؟! من و دوستام این‌بار وا رفتیم! خلاقیت برای امربه‌معروف؟! استفراغ به دین‌تون... اینا تو دل‌مون بودها! دوستم با تعجب گفت امربه‌معروف و می‌گی چه خلاقیتی؟! من دوستم و نگه داشتم و به خانومه گفتم بله، خلاقیت در هر کاری خوبه، من شبا تو تجمع به بهانهٔ کشمش و هویج تعارف کردن، امربه‌معروف می‌کنم. مثلاً این یه خلاقیته. شما هم می‌تونستی با خوش‌رویی خوش‌آمد بگی و ببری‌ش سمت کتاب فلسفهٔ حجاب شهید مطهری و براش کمی صحبت کنی. البته فکر می‌کنم نخوندی و نمی‌تونی صحبت کنی... با خجالت گفت نه نخوندم... چون با خجالت گفت دیگه نزدیم تو سرش... فقط دوستم حرصش گرفت و برای این‌که نزنه تو سرش رفت بیرون غرفه ایستاد. بهش گفتم برای افراد گذری فقط بگو و برو! این امربه‌معروفه! واجبِ فراموش‌شدهٔ آقا رو بخون. این اون‌جاست! بعد نگاهی به رفیق کردم و گفتم می‌ری دختره رو تذکر بدی؟ دختره جای موکب چای بود. رفیق رفت و به خانومه گفتم نگاه کنید لطفاً. دورهٔ ما مجانیه و بدون بررسی اشخاص! رفیق رفت به دختره گفت سلام عزیزم، شما برای سربرهنه بودن دیگه بزرگی! دشمنِ پرچمی که انداختی روی دوش، از حجاب شما لجش می‌گیره، چیزی سرتون کنید، به‌خاطر حفظ همین پرچم! دختره گفت باشه. همین! به خانومه نگاه کردم و گفتم دوره می‌خواست؟! هزینه داشت؟! مُرد؟! خلاقیت و تمرکز لازم داشت؟! خیلی صادقانه گفت نه... خندیدم گفتم انجام وظیفه کرد. بی اون‌که کسی خمارش کنه و درگیر وهم و نیازهای کاذب! کتاب بخونید. نه برای مسابقه و در دقیقه دو هزار کلمه... برای فهیم شدن که کسی نتونه مسخ‌تون کنه... ما رو برای استاد موسوی‌تون تعریف کنید، باشه؟ برام مهمه بدونن ما هم هستیم! گفت باشه. گفتم راستی! اسم کوچیکش چیه؟ می‌خوام تو گوگل و کانالا جستجوش کنم. گفت نمی‌دونم(!) امروز تو اتوبوس با جستجو پیداش کردم... وَ فقط دعا می‌کنم اون خانوم جرأت کنه ما رو براش تعریف کنه!
به من هدیه هم داد.
باید یه غرفهٔ ترمیمِ شعارنوشته بزنم😂😂😂 مقوا تموم کردم! فعلاً اوضاع مالی رو هم باید کنترل کنم... تخته‌سفیدم دستام و کثیف می‌کنه و ماژیکی... پس چه کنم؟ پوشاندنِ شعارهای قبلی‌ با برگهٔ آچهار😂😂😂😂😂😂 مدادرنگه‌هام هم تموم شده🙄 ای دانش‌آموزان و دانشجویان عزیز؛ روز معلم اگر به معلم‌تون مدادرنگه هم کادو بدید ذوق می‌کنه😍
دوستان مطالبه کنید! حرف بزنید! بنویسید! مبارزه کنید! کوتاه نیاید! اما مسؤولین رو خائن خطاب نکنید! اما به مسؤولین «مرگ بر» نگید! هرجا هم دیدید این‌طور شد حتماً ابتدا محترمانه و مستدل تذکر بدید اثر نکرد شما اون جمع رو ترک کنید! ترک کنید جمعی رو که نمی‌فهمه گل به خودی جلوی چشم دشمن یعنی چی! مثل ما؛ که داریم جمعی که پیش‌ش هستیم رو بعد از تذکر و استدلال و اثر نکردن ترک می‌کنیم بریم جای دیگه! ما با جماعتی که باعثِ شادیِ دشمن می‌شن نیستیم. در عین حال با شعارنوشته و حضورمون جای دیگری نشون می‌دیم مخالف این توافق و تفاهم هستیم چون خلافِ شروط امام خامنه‌ای هستن. هرجایی باشید که مطمئن هستید امام خامنه‌ای دیدن بازم لبخندِ رضایت می‌زنن❣ هرکس خودش می‌دونه این رو... حواس‌تون باشه!