eitaa logo
سربه‌راه
206 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
پاسخِ پیام‌هاتون رو بررسی کنید.‌
سربه‌راه
۱. آقای نوری همدانی انتقام از قاتلینِ آقام رو واجب اعلام کردن. ۲. آقای فاضل لنکرانی ثواب حضور شبان
کارِ من که خیابون رفتنه و شعارنوشته دست گرفتن. این‌قدر روش جدی و پیگیریم که رفیق الآن زنگید گفت شعارنوشته یادت نره (تعویض جمله رو می‌گفت) داریم به هر زبونی که به فکرمون می‌رسه داد می‌زنیم شروط فقط همونی که امام گفته. ولی چرا این علما و میرزا چی‌چی‌ها و علامه بهمانی‌ها غلطی نمی‌کنن؟! اینا الآن نباید پیشوا و امامِ قیامِ مردم باشن؟! مُردن یا در حال خودسازی هستن چون ابد در پیش دارن؟!
سربه‌راه
کارِ من که خیابون رفتنه و شعارنوشته دست گرفتن. این‌قدر روش جدی و پیگیریم که رفیق الآن زنگید گفت شعار
یه غرفه‌ای تست مطالعه می‌گرفت. رفتیم بدیم‌. کتابی که دست‌مون داد مال آقای وکیلی بود. گفتم کتاب دیگه‌ای بدید دستم. این و نمی‌خوام. گفت خب بیشترش مال آقای وکیلیه. راست می‌گفت. اصلاً غرفهٔ کتاب نبود، غرفهٔ کتابای آقای وکیلی بود! از میز جلوی در، رحمت واسعه و چند کتاب دیگه پیدا کردیم و از اونا برداشتیم. یک دقیقه زمان گرفت و خوندیم و سؤالاتی پرسید. به دوستام گفت ضعیف، به من گفت متوسط. من پرسیدم بر چه مبنایی؟ دو تا اسم گفت که خارجی بودن و عمراً شما هم بلد باشید، چون منِ پیگیر دیشب رفتم و از ده نفر اتفاقی پرسیدم و نمی‌دونستن(!) گفت این دو تا در یک دقیقه دو هزار کلمه می‌خونن... باید به اون حد برسید! پس بیاید دوره‌های ما رو شرکت کنید(!) دوستام گفتن پوفففففففف... این پوففففففففف هزاااااار تا معنی داشت... یعنی که باز این مذهبی‌عقب‌مونده‌های دله‌دزد و دوره‌هاشون و فروش کتاباشون و حرزاشون و تولیدات‌شون و غالب کردنِ فکرای پر از کثافات‌شون با القای نیازهای کاذب(!) من پوففففففف نکردم! من نشستم روی صندلی و گفتم دو هزار کلمه! عجب! خب حاصلِ دو هزار کلمه در یک دقیقه فهم و درک هم هست یا نه؟! مسؤولِ چادریِ روبنده‌دار با چادرِ کثیفش که هم بدو ورود بهش گفتم (با طعنه) هم وقتِ خروج گفتم (دلسوزانه) گفت خیلی صرفه‌جویی در وقته، فقط بخشای مهم کتاب و می‌خونید می‌رید کتاب بعدی! گفتم من تو توصیه‌های امامِ شهید ندیدم که در کتاب خوندن باید صرفه‌جویی شه! ایشون کتاب خوندن و فهم کردن رو توصیه کردن، نه سرعت و تعداد رو! دارید در کلام ایشون نشونم بدید تعداد کلمات در دقیقه رو یا توصیه به سرعت رو؟! گفت نه ببین شما دانشجویید، پس‌فردا می‌خواید کنکور ارشد بدید، آزمونای مختلف، دکتر بشید، معلم بشید، به تمرکز و خلاقیت نیاز دارید، دوره‌های ما شما رو به این چیزا می‌رسونه! دوستام هنوز داشتن پوففففففف می‌کردن و دل‌شون می‌خواست موهاشون رو از دست این عقب‌مونده‌ها بکَنن... ولی من ادامه دادم! من در مقابل بی‌شعوری و عوضی‌بازی سکوت نمی‌کنم! این دیدار رو در ذهنش ثبت کردم که همه احمقایی نیستن که القائاتِ وهمیِ اونا رو باور و دوره ثبت‌نام می‌کنن و بعد از مدتی مسخ می‌شن و می‌شن یه پلشتی مثل این که عرضه نداره یه چادرِ تمیز سرش کنه بعد از تمرکز و خلاقیت زر می‌زنه(!) بلند شدم ایستادم و نفر به نفرمون رو معرفی کردم: ایشون ارشد فلان رشتهٔ فردوسی... ایشون...ایشون... من، ارشدِ فردوسی... خودم معلم برای ۱۲ سال، ایشون فلان..‌. ایشون فلان... ایشون برندهٔ فلان... من همین دو هفته پیش برندهٔ طرح درس‌نویسی... قبلش برندهٔ تدریس مجازی... قبلش برندهٔ طراحی سؤال... وا رفته بود که سن‌وسال‌مون رو نتونسته تخمین بزنه و خلاقیت و تمرکزی که می‌گفت رو خودمون صد برابر داریم! دوستم به وارفتگی‌ش تیکه انداخت که «پس معلوم شد اونایی که جذب‌تون می‌شن و مسخ شما، خالی‌هایی هستن که واقعاً هیچی ندارن و هیچ کاری نکردن و بلافایده بودن که شما می‌تونین خرشون کنید...» من در تأیید گفتم آره! مُشتی بی عزت نفسِ آسیب‌دیده که برای اینا هدفِ کسب درآمد و اعتبار می‌شن! پشت کنکوری‌ها، در خانواده آسیب‌دیده‌ها، مطلّقه‌ها، شکست عشقی‌خورده‌ها... تو آدم خالی رو می‌تونی با وهم و القائات پر کنی دیگه. رفیق گفت این‌بار زدین به کاه‌دون! خندیدیم! دوره‌ش کرده بودیم و حسابی به اضطراب رسونده بودیم‌ش! گفت شماها ولی دوره‌مون بیاین، با این هوش و جسارت خیلی به‌دردمون می‌خورید. رفیق اومد جواب بده، من نگه‌ش داشتم و گفتم هزینهٔ دوره‌تون چقدره؟! گفت نفر به نفر فرق داره. دوستم با تعجب گفت بر چه معیاری؟ گفت... استاد موسوی... باید ببینن... ایشون باید نظر بدن(!) دوستام: پوفففففففففف... پوففففففف‌شون و من می‌فهمیدم... ولی من پوفففففف نمی‌کنم! حرف می‌زنم! مبارزه می‌کنم! با استاد چلاغی‌ها و خانم الاغی‌ها مبارزه می‌کنم! اینا دشمن دین و جامعهٔ من‌اند! گفتم مَرده یا زن؟ گفت زن. گفتم کی هستن؟ گفت دانشگاه تهران درس خونده. بعد شروع کرد گفت ببین تو دوره‌مون اینا به دردتون نمی‌خوره ولی می‌تونید مربی باشید. گفتم نتونستی بیست کلمه از استاد موسوی‌ت حرف بزنی! کیه؟ چیه؟ چه کاره است که باید آدما رو ببینه و نظر بده؟! چی به این دنیا اضافه کرده؟! کار شاخص‌ش چی بوده؟! یک خط درباره‌ش صحبت کن! موند... وَ صادقانه و متحیر گفت نمی‌دونم... رفیق کنار گوشم گفت تلنگر رو زدی... می‌تونی فکرش رو اِحیا کنی... ادامه بده... لحن‌م نرم‌تر شد. خنده گذاشتم روی صورتم. دستش رو گرفتم. گفتم شما یه خانم بزرگید. کجا کار می‌کنید؟! برای کی کار می‌کنید؟! برای چی کار می‌کنید؟! چطوریه که همه رو دعوت به جایی و فردی می‌کنید که یک خط نمی‌تونید درباره‌ش حرف بزنید؟! چطوریه که دوره‌های خلاقیت و تمرکز دارید و ما در خودتون این رو ندیدیم؟! اصلاً اهل کتاب هستید خودتون که تست مطالعه می‌گیرید؟!
سربه‌راه
کارِ من که خیابون رفتنه و شعارنوشته دست گرفتن. این‌قدر روش جدی و پیگیریم که رفیق الآن زنگید گفت شعار
اونم دستم رو با محبت گرفت و با لحنی متفاوت از قبل و مثل یه دوست با حسرت گفت شما همهٔ اینا رو خوندید؟! رفیق آه و رحمت واسعه و چند تا کتابای آقا رو که روی میز بود برداشت و گفت این همه رو خونده! این موریانهٔ کتابه! من نگاهی بهش انداختم که یعنی تو دل‌ش رو خالی نکن، حالا که به ذهنش دربارهٔ دوره و اشخاص سؤال انداختیم، بذار بیشتر درگیرش کنیم بلکه تونستیم نهی از منکرمون رو عملی به جا بیاریم. بهش گفتم نه عزیزم، دنیا همیشه پر از کتابه و آقا که آقاجانِ کتاب‌خون‌مون بودن، می‌گفتن هنوز مونده نخونده‌ها... این لحظه یه دخترِ سربرهنه بدون هیچ شال و روسری با موهای نارنجیِ فری که بهشون رسیده بود یه پرچمِ ایران دور شونه‌هاش گره زده بود وارد غرفه شد. دوری زد و رفت. همه‌مون دیدیم و چیزی نگفتیم. اون به محضی که رفت، رفیق به خانومه گفت استاد موسوی بهتون یاد نداده نهی از منکر کنید؟! گفت خب شما بگید بهم، الآن چه خلاقیتی دارید برای امربه‌معروف؟! من و دوستام این‌بار وا رفتیم! خلاقیت برای امربه‌معروف؟! استفراغ به دین‌تون... اینا تو دل‌مون بودها! دوستم با تعجب گفت امربه‌معروف و می‌گی چه خلاقیتی؟! من دوستم و نگه داشتم و به خانومه گفتم بله، خلاقیت در هر کاری خوبه، من شبا تو تجمع به بهانهٔ کشمش و هویج تعارف کردن، امربه‌معروف می‌کنم. مثلاً این یه خلاقیته. شما هم می‌تونستی با خوش‌رویی خوش‌آمد بگی و ببری‌ش سمت کتاب فلسفهٔ حجاب شهید مطهری و براش کمی صحبت کنی. البته فکر می‌کنم نخوندی و نمی‌تونی صحبت کنی... با خجالت گفت نه نخوندم... چون با خجالت گفت دیگه نزدیم تو سرش... فقط دوستم حرصش گرفت و برای این‌که نزنه تو سرش رفت بیرون غرفه ایستاد. بهش گفتم برای افراد گذری فقط بگو و برو! این امربه‌معروفه! واجبِ فراموش‌شدهٔ آقا رو بخون. این اون‌جاست! بعد نگاهی به رفیق کردم و گفتم می‌ری دختره رو تذکر بدی؟ دختره جای موکب چای بود. رفیق رفت و به خانومه گفتم نگاه کنید لطفاً. دورهٔ ما مجانیه و بدون بررسی اشخاص! رفیق رفت به دختره گفت سلام عزیزم، شما برای سربرهنه بودن دیگه بزرگی! دشمنِ پرچمی که انداختی روی دوش، از حجاب شما لجش می‌گیره، چیزی سرتون کنید، به‌خاطر حفظ همین پرچم! دختره گفت باشه. همین! به خانومه نگاه کردم و گفتم دوره می‌خواست؟! هزینه داشت؟! مُرد؟! خلاقیت و تمرکز لازم داشت؟! خیلی صادقانه گفت نه... خندیدم گفتم انجام وظیفه کرد. بی اون‌که کسی خمارش کنه و درگیر وهم و نیازهای کاذب! کتاب بخونید. نه برای مسابقه و در دقیقه دو هزار کلمه... برای فهیم شدن که کسی نتونه مسخ‌تون کنه... ما رو برای استاد موسوی‌تون تعریف کنید، باشه؟ برام مهمه بدونن ما هم هستیم! گفت باشه. گفتم راستی! اسم کوچیکش چیه؟ می‌خوام تو گوگل و کانالا جستجوش کنم. گفت نمی‌دونم(!) امروز تو اتوبوس با جستجو پیداش کردم... وَ فقط دعا می‌کنم اون خانوم جرأت کنه ما رو براش تعریف کنه!
به من هدیه هم داد.
باید یه غرفهٔ ترمیمِ شعارنوشته بزنم😂😂😂 مقوا تموم کردم! فعلاً اوضاع مالی رو هم باید کنترل کنم... تخته‌سفیدم دستام و کثیف می‌کنه و ماژیکی... پس چه کنم؟ پوشاندنِ شعارهای قبلی‌ با برگهٔ آچهار😂😂😂😂😂😂 مدادرنگه‌هام هم تموم شده🙄 ای دانش‌آموزان و دانشجویان عزیز؛ روز معلم اگر به معلم‌تون مدادرنگه هم کادو بدید ذوق می‌کنه😍
دوستان مطالبه کنید! حرف بزنید! بنویسید! مبارزه کنید! کوتاه نیاید! اما مسؤولین رو خائن خطاب نکنید! اما به مسؤولین «مرگ بر» نگید! هرجا هم دیدید این‌طور شد حتماً ابتدا محترمانه و مستدل تذکر بدید اثر نکرد شما اون جمع رو ترک کنید! ترک کنید جمعی رو که نمی‌فهمه گل به خودی جلوی چشم دشمن یعنی چی! مثل ما؛ که داریم جمعی که پیش‌ش هستیم رو بعد از تذکر و استدلال و اثر نکردن ترک می‌کنیم بریم جای دیگه! ما با جماعتی که باعثِ شادیِ دشمن می‌شن نیستیم. در عین حال با شعارنوشته و حضورمون جای دیگری نشون می‌دیم مخالف این توافق و تفاهم هستیم چون خلافِ شروط امام خامنه‌ای هستن. هرجایی باشید که مطمئن هستید امام خامنه‌ای دیدن بازم لبخندِ رضایت می‌زنن❣ هرکس خودش می‌دونه این رو... حواس‌تون باشه!
چند دخترِ دانشجو داشتن با استدلال صحبت می‌کردن باهاش. از متنِ پیام امام خامنه‌ای گفتن و تفرقه و حساسیتِ جایگاهِ یه «مسؤول». اونم حرفِ خودش رو می‌زد و خشمگین می‌گفت هی سکوت کردیم که این شد، پس مرگ بر... من حوصله‌م سر رفت. رفتم جلو و گفتم فقط یک سؤال می‌پرسم و طوری جوابم و بده که فردای قیامت مدیونم نشی! همه ساکت شدن و اونم گفت بپرس. گفتم ببین! من بی‌سوادم. پیامای امام خامنه‌ای رو نخوندم. تحلیلِ سیاسی حالیم نمی‌شه. شعورم قد نمی‌ده وضعیت رو دودوتا، چهارتا کنم. نمی‌خوام با هیچ‌کس هم متحد باشم. واسه فکر و عقیدهٔ خودم اومدم خیابون. هرکی هم مشکل داره، مشکلِ خودشه. پس اینا رو می‌ذارم کنار. فقط یک سؤال می‌پرسم: من بگم مرگ بر... ترامپ، خوشحال می‌شه یا ناراحت؟! دانشجوها و دوستای خودم گفتن ایول... همینه... من فقط زل زده بودم به چشماش و منتظر جواب بودم. دوباره پرسیدم: ترامپ مرگ بر... ِ من رو بشنوه ببینه دلش خنک می‌شه یا تا فیها خالدونش می‌سوزه؟! جواب بدید لطفاً! گفت فکر کنم شاد شه... گفتم تمام! همینه! ملاکت همین باشه! تو شیعهٔ علی، بعد از صد شب کف خیابون، دنبال شاد شدنِ اون کودک‌خوری؟! نه قربونت برم. پس تموم‌ش کن! مرگ فقط بر آمریکا! مرگ فقط بر اسرائیل! یه‌طوری حرف‌ت رو بزن و مطالبه کن که ترامپ هر وقت دید بسوزه و شب کابوس ببینه. همین ملاکت باشه. والسلام!
داشتم حرص می‌خوردم و ناراحت بودم و اضطراب دارم چنین شعارهایی دست‌به‌دست بچرخه و قمارباز ببینه و شاد شه و امام ببینن و اندوهگین شن...، وَ دومی برام سخت‌تره... دوستم گفت به اشتراک‌مون فکر کن تا آروم شی. گفتم چه اشتراکی؟ گفت ما همه به یه دلیل اینجاییم؛ همه‌مون نگران‌یم... فقط هرکدوم یه‌جور بروز می‌دیم... آروم شدم.
این خی‌لی‌تر آروم‌م کرد😁 ضریبِ فارسی رو می‌بینید دیگه؟!😂 فرستادم روی گروه‌های درسی‌م و نوشتم قابل توجه دانش‌آموزانی که عَرضه می‌داشتند فارسی دیگه چیه؟! چرا ما تجربی‌ها و ریاضی‌ها باید فارسی بخونیم؟!😁☺️😏 دوست داشتم قیافهٔ شاگردام و ببینم، خصوصاً که بیست نداشتم و از هوش مصنوعی‌شون هم آبی گرم نشد😎 خصوصاًتر این‌که فارسی‌ها رو از ده نمره گرفتم که اگر کسی هم ده شد، ده نمرهٔ دیگه‌ش لنگِ خودم باشه که بتونم فقط به تلاش‌گرها نمره بدم و مُفت‌خورا از برکتِ هوش مصنوعی بالا نرن! وَ چه کارِ خفنی کردم و دم‌م گرم😁 مدیرمون به هر ترفندی بود می‌خواست برگه رو از ۱۵ بگیرم که پنج نمره خودم اثر بدم، من هم گفتم چشم بهش فکر می‌کنم و صبح امتحان، برگهٔ از ده نمره رو بردم روی گروه😂😂😂 بله! درس‌م رو از کنکور حذف کردن اما از زندگیِ شاگردهام نه😉 یادمه پرسیده بودین چه جالب که کلاس خصوصیِ فارسی دارید و مگه کسی فارسی، کلاس خصوصی می‌گیره؟! به این دلیل عزیزان😎✌️