eitaa logo
سربه‌راه
206 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
من عمری درس خوندم درس‌خون بودم از اون درس‌خونایی که واسه یک صدم بالاتر یا پایین‌تر گریه نمی‌کردم حسادت نمی‌کردم خودخوری نمی‌کردم تلاش می‌کردم تلاش می‌کردم تلاش می‌کردم من اون موقعی که گوگل در دسترس نبود هوش مصنوعی نبود هر خونه‌ای کامپیوتر داشت متمول بود اون موقعی که پیش‌دانشگاهی بودم ولی هنوز همهٔ هم‌سن‌وسالام موبایل نداشتن با پدر و مادری کم‌سواد بدون هیچ کمک و کلاس و کتاب کمکی درحالی‌که اتاق نداشتم شب‌ها توی حیاط جلوی در دستشویی با نور دستشویی درس می‌خوندم کنکور رو همون بار اول با رتبهٔ ۷۴۰ قبول شدم اولین انتخابم ادبیات فردوسی رو آوردم و با زحمت با تلاش با دویدن یکه و تنها شاگرد اول ارشد شدم وَ به ناحق به نامردی مدرکم رو ازم دریغ کردن و من شدم یه لیسانسه که دیگه هرگز نمی‌تونه کنکور دکتری بده و هیچ‌کس نمی‌دونه این چه رنجیه و هیچ‌کس نمی‌دونه این تلخ‌ترین اتفاق زندگی یه درس‌خونِ درس‌دوسته و هیچ‌کس نمی‌فهمه یه نفر هر صبح که چشماش و باز می‌کنه و این مسأله یادشه یعنی چه اما من گردن کج نکردم! این و هم هیچ‌کس نمی‌فهمه توی اون دانشگاه کافی بود گردن کج کنم کافی بود بیفتم پی استاد قبول مجیز استاد پیش‌قدم رو بگم کافی بود بله‌قربان‌گوی استادام باشم کافی بود به استاد ساکت که گفت در عقایدت این‌قدر محکم نباش بگم چشم مدرکم و گرفته بودم همکار استادامم می‌شدم استاد ساکت استخدام موزه دانشگاه فردوسی‌م می‌کرد بعد از چند سال جزو گروه ادبیات فارسی می‌شدم استاد می‌شدم آزمون دکتری که قبول می‌شدم دیگه نگران مصاحبه نبودم که چون چادری‌ام و چون انقلابی ردم کنن استادام می‌دونستن یه چادری بی‌تفاوتم و یه مذهبی بی‌ریشه و مطیع و بردهٔ جاه و مقام و ثروت قبولم می‌کردن آزمون جامع رو می‌دادم با این و اون مقاله می‌نوشتم به جایگاه‌های رفیع می‌رسیدم(!) اما من محکم به عقایدم چسبیدم و مدرکم رو رها کردم! مدرکم رو مدرکم رو مدرکم رو دست‌رنج نوجوانی و جوانی‌م رو زحمت و بی‌خوابی و دویدن‌های عمرم رو من مدرک الف ارشدم رو که هم‌زمان به دبیر سه مدرسه بودن گذروندم رها کردم گردن کج نکردم عزتم رو نشکستم حسرت دکتری رو به دلم گذاشتم رنج و تحقیر لیسانسه بودن رو سال‌ها به جونم خریدم ولی گردن کج نکردم! تو دوازده سال از چهار مدرسه وقتی در اوج بودم وقتی کل بچه‌های مدرسه عاشقم بودم وقتی کلی کار کرده بودم اخراج شدم چون ناحق نکردم چون عزتم رو به پول و شهرت نفروختم خدایا خدایا خدایا خدایا من در بدترین شرایط وقتی خودم همه‌چیز رو از دست دادم ایستادم کف خیابون که کشورم خون رهبرم امنیت امامم خاکم آسمونم آیندهٔ آیندگان افرادی که نمی‌دونم ایستادگی من رو تحسین می‌کنن یا تحقیر اما به‌خاطر اونا نه حتی فرزندانی که ندارم و نمی‌خواد نگران‌شون باشم من به‌خاطر آیندگان که عزت‌مند زندگی کنن صد و چند شبه کف خیابونم غریبه رو ادب کردم اما خودی من رو رسونده به جایی که قماربازِ قاتل گفته ایرانی‌ها گرسنه‌ان......... آخ... خدایا... خدایا... خدایا... من عمری سختی کشیدم که سربلند زندگی کنم من از خیلی چیزا گذشتم که عزتمند زندگی کنم خدایا من جوونی‌م و گذاشتم پای درسم اما حتی اون‌جا گردن کج نکردم خدایا می‌بینی با عزتم چه کردن؟! خدایا امروز و امشب و فردا شبِ هیهات من الذله است وَ من دیگه نمی‌دونم باید چه می‌کردم که قماربازِ قاتل جرأت نکنه حتی اسم کشورم و اهلیتم رو به زبون بیاره خدایا من از مسؤولینی که رأی‌م نبودن به تو‌ شکایت می‌کنم من از مردمی که با انتخاب‌شون من رو دچار چنین مسؤولی کردن به تو شکایت می‌کنم من از مردمی که با سکوت و انتخاب نکردن‌شون من رو دچار چنین مسؤولی کردن به تو شکایت می‌کنم من از مردمی که با تبیین نکردن‌شون و بی‌تفاوتی من رو دچار چنین مسؤولی کردن به تو شکایت می‌کنم خدایا من از بی‌غیرتی مسؤولینم به تو شکایت می‌کنم خدایا تو شاهدی من از گرسنگی نترسیدم رجایی می‌گفت یک نون رو ۳۶ میلیون نفری می‌خوریم من می‌گم نون هم نباشه خاک وطنم رو می‌خورم اما هیهات من الذله خدایا من از هرکه امروز غرورم رو شکسته به تو شکایت می‌کنم خدای حسین خدای عباس خدای علی‌اکبر خدای علی‌اصغر خدای سرِ بلندِدلِ داغ‌دار زینب من از هرکه زبونِ قماربازِ قاتلِ شکست‌خورده رو بر منِ پیروزِ فرزندِ شهید خامنه‌ای رو دراز کرده به تو شکایت می‌کنم خدایا من عمری دویدم برای عزتمند زندگی کردن عمر رو بگیر اما عزتم رو نه خدای حسین..............
سربه‌راه
من عمری درس خوندم درس‌خون بودم از اون درس‌خونایی که واسه یک صدم بالاتر یا پایین‌تر گریه نمی‌کردم حسا
خدایا من گریه‌کنِ حسینم من سینه‌زنِ حسینم من بیچارهٔ حسینم من پابرهنهٔ بیابون‌گردِ آفتاب‌سوختهٔ اربعین‌های حسینم من رو می‌شناسی خدا من قیمه‌خورِ حسینم... مرگم بده اما به گندمِ آمریکا خفتم نده... ای تنها شنوای فریادرس!
یه حوزوی یه روزی یه حکم تنباکو داد اسمش به عاقبت‌به‌خیری تو تاریخ موند حوزوی‌هامون مراجع تقلیدمون آخوندا و طلاب‌مون الآن مُرده‌ن(!) صدا از سنگ و دیوار دراومد از این دین‌فروشای اهل خودسازی درنیومد(!) خدا جمیع‌تون رو لعنت کنه.
اومدیم حرم به آقا تسلیت بگیم و از حرم رد شیم بریم تجمع. خادمی که چشم و ابروش آرایش دایمه، شعارنوشته‌هامون رو نذاشت ببریم داخل(!) پیرزن بدون چادر رو گذاشت... دختر کاشت ناخن رو بدون تذکر گذاشت... چادرتوریِ سر تا پا آرایش و زینت رو گذاشت... اما شعارنوشته‌های ما رو که صحبت‌های آقای راجیه نذاشت(!) دوستم رفت به خود خادم آرایشیه تذکر داد، من اومدم بیرون به مسؤولای آقا آمار دادم، خودم موندم بیرونِ حرم که شعارنوشته‌ها رو نگه دارم، دوستام رفتن زیارت. دوستام زنگیدن رفتن رواق امام با تاریخ و ساعت و شرح ماجرا برای تولیت نوشتن، منم بیرون زنگیدم به ۱۳۸ و گفتم حرم آقای راجی رو دعوت می‌کنه. سخنرانی می‌ذارین با ایشون. جملات ما صحبتای ایشونه. ولی ما رو اجازه ورود ندادین(!) که یه وقت فعالیت‌های سیاسی پای آستان نوشته نشه(!) ارزش‌ها رو آستان خیلی وقته جابه‌جا کرده؛ آرایش‌کرده‌ها... بی‌حجابا... آتلیه عکاسی... تالار عروسی... عروسی روز شهادت... جاذبه‌ای که راه انداختین، همون‌قدرم دافعه داره. نه از حرم و امام که ما پوست‌کلفت‌تر از این حرفاییم... رئیس‌جمهورمون بعد از صد و خرده‌ای شب ما رو گدا و صدقه‌بگیرِ آمریکا کرده، دیگه سخت‌تر و دافعه‌دارتر از این چیه؟! ولی ما رو با شعارنوشته راه ندادید؛ یعنی هنوز هستیم و تا تهشم خواهیم بود. ولی جابه‌جایی ارزش‌ها از آستان قدس هم نکتهٔ جالبیه(!) و دافعهٔ ما از مذهبیونِ منفعت‌طلبِ عافیت‌جو خواهد بود... چون روی اتحاد حساسید عرض می‌کنم(!)
این شبِ عاشورا چگونه گذشت؟ یک. حرم به‌شدت شلوغ بود. هر بدحجاب و بدپوششی رو راه دادن. اما ما رو با شعارنوشته راه ندادن(!) خادمی که مانع ورود ما شد و رئیس خادم‌های ورودی بود، آرایش دایم داشت(!) ما چه کردیم؟ رفیق به خود اون خانم تذکر داد. من به مسؤولین بالاتر که آقا بودن. دوستام برای تولیت یادداشت نوشتن و انداختن صندوق ورودی رواق امام، من به ۱۳۸ زنگ زدم. دو. به تجمع رسیدیم. من در محل رفت‌وآمد زیرانداز پهن کردم و شعارنوشته‌هامون رو تکیه دادم به کیف‌هامون که افراد ببینن. نشستم پای وسایل و بچه‌ها رفتن وضو. دیر برگشتن. عصبانی برگشتن. پرسیدم چی شده؟ گفتن دستشویی عمومی رو گذاشتن روی سرشون و بعد اومدن. پرسیدم چرا؟ رفیق گفت داشتیم وضو می‌گرفتیم که دیدیم یه مرد از دستشویی اومد بیرون. ما چه کردیم؟ ما سریع چادر کشیدیم سرمون که چرا اومدی زنونه؟! اونم با پررویی جواب داده واسه چی نیام؟! دستشویی مردونه بسته است، منم اومدم دستشویی، به کسی هم مربوط نیست(!) دوستام گفتن غلط کردی و زدن به سروصدا و مسؤول اون‌جا سر رسیده. خی‌لی عادی و طبیعی گفته حالا یه دستشویی اومده دیگه(!) دوستای من اونم شستن. زنِ مرده از راه می‌رسه. یه بلوزشلواریه شال دور گردنی. گفته این جای باباتونه دارین خودتون و می‌کشین(!) رفیق هم گفته ما تو نیستیم! بعد رو کردن به مرده و گفتن تو سیب‌زمینی‌ای زنت و به نمایش گذاشتی که زنای مردم رو دید بزنی، تو بی‌غیرتی و خاک بر سر، ما نیستیم! ما چشم مردایی مثل تو رو از کاسه درمیاریم! پوست می‌کنیم اونی که تصور کنه ما هم مثل زنای بنجلِ دم دستی خودشیم! مسؤوله مجبور می‌شه مرده رو بندازه بیرون و دستشویی مردانه رو باز کنه. سه. مسیرها بسته است و نمی‌شد با ماشین بیایم. حرم هم که به‌خاطر شعارنوشته‌ها راه‌مون ندادن(!) واگرنه از حرم می‌شد مسیرها رو کوتاه کرد. باید دور حرم رو پیاده میومدیم تا برسیم مقصد. مسیر طولانی بود و شلوغ. مثل اربعین. عزادار امامِ شهید که حاجت می‌ده و مهربونه زیاد بود، شیعهٔ امامی که تکالیفی بر شونهٔ شیعیانشه نادر! یک ساعت و بیست دقیقه پیاده‌روی باعث شد کلی آدم ببینیم که حجم بسیاری‌شون گناهان علنی داشتن. ما چه کردیم؟ مسابقهٔ امربه‌معروف گذاشتیم! رفیق برنده شد: ۸۹ نفر امربه‌معروف کرد. باید اربعین در نجف براش آبمیوه بخرم. جایزهٔ برترین امر به معروف هم رسید به خودم و در نجف باید برام دِهین بخرن؛ دختره بدون شال و روسری، ایستاده بود کنار دسته‌های عزا و داشت سینه می‌زد(!) بهش گفتم فرصت دارید براتون روضهٔ حضرت سکینه بخونم؟ توی رودربایستی گفت بله! گفتم در تاریخ نوشتن سکینه دختر امام حسین علیهما السلام، نوجوانی شاد و سرزنده و شیرین‌زبون بود. یکی از سوزناک‌ترین وداع‌های ظهر عاشورا با امام حسین هم وداع ایشونه. زبون ریخت برای پدرش. بعد از ظهر عاشورا و تموم شدنِ همه‌چیز، ما روضهٔ حضرت زینب داریم، روضهٔ حضرت رباب داریم، روضهٔ حضرت رقیه داریم، اما دیگه صدا و صحبتی از حضرت سکینه نیست. خیلی کمک‌حالِ عمه‌شون بودن، اما اون دختر سرزنده و شاداب، انگار از درون فروریخت و خاموش شد. سکوت کامل تا باز از قتلگاه عبورشون دادن و با دیدن پدرش بی‌تاب شد و بعدش دوباره سکوت تااااااااااا ورود کاروان اسرا به شام. اون‌جا حضرت سکینه به کسی که حامل سر پدر و برادرها و عموش بوده می‌گه سرها رو ببر جلوی کاروان تا اونا رو ببینن و به ما خیره نشن... یعنی دختری که به فروپاشی درونی رسیده و دردهای کربلا خاموشش کرده بود، جلوی چشمش سر پدرش روی نیزه بود، دغدغه و نگرانی‌ش این بوده که نامحرم نبینه‌ش... حضرت سکینه می‌تونست مشغول سینه‌زنی برای عزای پدرش باشه، ولی نگران حجابش بود و نگاه نامحرم! ببخشید طولانی شد. خدا خیرتون بده گوش دادید. اینم بگم که رهبر شهیدمون فرموده بودن زنان دنبال دسته‌های عزا نرن! فتواشون در گوگل موجوده، خواستید بگردید. وَ خداحافظی کردم و اومدم و دوستام می‌گن سرش رو پوشوند و از کنار دستهٔ عزا رفت. چهار. بسیاری از افراد نگه‌مون می‌داشتن تا از شعارنوشته‌هامون عکس بگیرن. بسیاری از افراد هم بهمون تیکه می‌نداختن. مثلاً می‌گفتن اینا رو جمع کردن باز اینا راه افتادن بین مردم. من گفتم جمع‌مون کردن پس چرا هنوز می‌سوزی؟! دوستام می‌کشیدنم که جواب ندم، ولی امروز خوندم ترامپ نگران گشنگی ما ایرانی‌ها شده(!) می‌خواد بهمون صدقه بده(!) پیشاپیش هم منت سرمون کوبونده(!) و خب آقای پزشکیان هم مشهد بودن و زیارت(!) ما چه کردیم؟ دوستام مدام مراقبم بودن جواب ندم. من هم تا تونستم جواب‌های دندان‌شکن دادم. اشتباه می‌کردم، شما نکنید.
پنج. ساعت رو نگاه کنید؛ در همین ساعت، سی و پنج دقیقه ایستاده، در شلوغی و ازدحام، یه آقای جوان ترک رو که صدامون زد، تبیین کردم. با عجله و جلوتر از همه راه می‌رفتم (مثل اربعین) همهٔ وسایل تو کولهٔ منه و پرچم هم به‌دوشم و شعارنوشته‌ها دست دوستام (مثل اربعین) دیر شده و باید حتماً امشب استراحت کنیم که عاشورای صدلعن و صدسلام فردا و عزاداری و تجمع شب رو بکشیم. دارم با سرعت راه باز می‌کنم و دوستام اردکی پشتم میان که صدام می‌زنن وایستا. برمی‌گردم می‌بینم یه آقای جوان نگه‌شون داشته و می‌خواد شعارنوشته‌ها رو بخونه‌. منم می‌رم کنار دوستام. پسره که می‌خونه با لهجهٔ شیرینی می‌پرسه خب؟ الآن که طوری نشده! که چی که اینا رو نوشتین؟! بد شروع کرد و دوستام گُر گرفتن و هرکدوم پاسخی دادن. پسره هم تند پاسخ می‌داد و تقریباً دعوای ریزی‌مون شده بود. اما یک تفاوت با بقیه داشت که برای من مهم بود واسه‌ش وقت بذارم: بقیه تیکه می‌نداختن، مسخره می‌کردن، طعنه می‌زدن، عقده‌گشایی می‌کردن، می‌رفتن! این سؤال پرسید و نرفت! لحنش بد بود، اما اونم خشم فکری داشت. زاویه‌دید داشت. سؤال پرسید و ایستاد پاسخ‌مون رو بشنوه. من چه کردم؟ گفتم من معلمم. اجازه می‌دید با شغلم براتون مثال بزنم؟ گفت بله. من بیست دقیقه به زبانی که با دبیرستانی‌هام صحبت می‌کنم باهاش صحبت کردم‌. میان صحبتم به کتاب‌های الغارات، علی از زبان علی، شمریت و حرّیت، علیِ دکتر شریعتی وَ صعود چهل‌ساله ارجاعش دادم. موضوع صحبت بسیار مهم بود و خدا کمک کرد بسیار خوب صحبت کردم. بعد از بیست دقیقه ازم تشکر کرد. گفتمان‌مون مشترک شد. دغدغهٔ هم رو فهمیدیم. صحبت کردیم. اون سواد و فن بیان من رو تحسین کرد و من پی دانستن بودنِ اون رو. از هم خداحافظی کردیم و رفتیم. شش. کنار خیابون نشسته بودیم چای بخوریم. (مثل اربعین) من تأکید کرده بودم موقع راه رفتن و هر توقفی شعارنوشته‌ها رو طوری می‌گیرید که خونده شه. یک نفرم بخونه، یک نفره. الحمدلله که بسیار خونده شد و عکس گرفته. شعارنوشتهٔ خودم تزئینات داره. من عکس می‌چسبونم و چیزمیزای دیگه. یه دختربچهٔ بسیار ظریف که شاید دو ساله بود، یه روسریِ تور مشکی سرش کرده بودن، اومد روبه‌روم و زل زد به شعارنوشته‌م. ما داشتیم قربون‌صدقه‌ش می‌رفتیم که از دور دیدیم مادرش تو شلوغی صداش می‌زنه دل‌آرام! دل‌آرام! دل‌آرام نشست روی زمین، روبه‌روی شعارنوشتهٔ من که تکیه داده بودم به کوله‌م. خم شد، عکسی از آقاجان رو که چسبونده بودم بوسید. ما همه حیرت‌زده نگاه‌ش می‌کردیم... بعد با دستای کوچولوش خواست عکس رو بکنه. رفیق گفت بکن بده بهش. گفتم نمی‌خوام. واقعاً نمی‌خواستم! منم قربون‌صدقه‌ش‌رفتم، ولی دلیل نمی‌شه عکس آقاجان رو بهش بدم! خواستم بهش شکلات بدم دست از سر عکس من برداره‌. شکلات رو نگرفت و افتاد به جون شعارنوشته‌م که عکس رو بکنه! رفیق گفت عین همین رو برات پیدا می‌کنم. بهش بده. سکوت کردم. ولی حرکتی نکردم. رفیق فهمید و خودش خم شد و عکس آقاجان رو از شعارنوشته‌م جدا کرد و داد دل‌آرام. «دل‌آرام» فاتحانه نگاهم کرد و عکس رو محکم گرفت بغلش و رفت پیش مادرش! پایین، گوشهٔ سمت راست شعارنوشته‌م، جای عکسش خالی شده... اما «دلم، آرومه».
سربه‌راه
تکلیفتون و امشب مشخص کنید. تکلیفتون و امشب مشخص کنید. تکلیفتون و امشب مشخص کنید. ما وسط نداریم؛ یا
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می‌نویسم. می‌فرستم. چون چراغا رو خاموش کردن. امشب یا از این خیمه می‌ریم یا ۷۲ تا علی‌الاصول می‌مونیم. چراغا رو خاموش کردن چون امشب شبِ فکر کردنه! شبِ تصمیم گرفتنه!
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فردا طوفان در راهه‌... همهٔ تاریخ هلاک می‌شه جز ۷۲ نفر علی‌الاصول‌گرا! دست از عبای امام نکشیم.
فردا خی‌لی شلوغ می‌شه فقط یه چیز یادت بمونه: اصول همونیه که امام می‌گه.