پردهٔ اول
قطرات آب هنوز روی صورتم جا خوش کردهاند که خنکای نسیمی صورتم را نوازش میدهد و بوی سیب به جامانده از چند ساعت قبل را در مشامم شدت میبخشد. به اتاق بدون پنجره فکر میکنم و منبع نسیم، و از خودم میپرسم مگر یک سیب چقدر عطر و بو دارد؟ دوباره حال غریب ساعات گذشته در درونم جان میگیرد و در چند ثانیه از پیش چشمانم عبور میکند.
چشمهای دریاییاش که از دیدن کاسهٔ صورتی محبوبش مواج میشود و مانند دامن گلدار سفیدی که به تن دارد چینهایی از ذوق بر میدارد، طاقت نمیآورم و رو به مادرش میگویم مسئولیت خوراندن پورهٔ سیب به این آلمای خوشمزه و شیرین را به من بسپارد. بشری سادات لبخندی محجوبانه به لب مینشاند و مثل همیشه دلسوزانه میگوید: ماشاءالله روز به روز داره سنگین تر میشه؛ به پاهاتون فشار میاد آقاجان؛ اجازه بدید برم براش یه صندلی بیارم. لبخندی از نگرانیهای همیشگی این مونس مهربان به لبم مینشیند. دوست دارم برایش بگویم امشب بیشتر از هر وقت دیگری دلم میخواهد این فرشتهٔ کوچک را در آغوش بگیرم و از نورانیت و لطافتش جانم را جلا بدهم، اما به برهم گذاشتن آرامِ پلکهایم اکتفا میکنم و سعی میکنم لحن دلگرمکنندهای به خود بگیرم تا خیالِ این نورِ چشمی را راحت کنم: نگران نباش باباجان! این بچه مثل پَره. بدش بغل من. شما لطفاً برو کمک زهرا خانم تا انشاءالله سفرهٔ سحر رو دیگه کمکم آماده کنید.
صدای کوبیدن مکرر دستهای کودک را که میشنوم و جهشهای ریز و درشتش و بهبهی که مشتاقانه پشت سر هم تکرار میکند دیگر طاقت نمیآورم و دستهایم را به وسعت دریای عشقی که در سینه دارم به سویش میگشایم و حال غریبم را این بار به راحتی با او در میان میگذارم:
بیا بغلم بابا جون! بیا میوهٔ بهشتیِ من که قراره با هم یه میوهٔ خوشمزهٔ بهشتی بخوریم...
عطر پیچیده در اتاق که هر لحظه رو به فزونی است باعث میشود چشم باز کنم و خودم را روی صندلی در محضر قرآن بیابم. لبخندی به این انوار و برکات ماه مبارک میزنم و مصحف را میگشایم و از دلم میگذرد چند آیهای را مخصوص به نیّت عاقبت بخیری کودک بخوانم.
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ عَلَىٰ عَبْدِهِ ٱلْكِتَٰبَ وَلَمْ يَجْعَل لَّهُۥ عِوَجَاۜ...
آیه به آیهٔ سوره کهف را میخوانم و لحظه به لحظه خود را در آستانهٔ کهفی حس میکنم که تمام عمر در پیاش دویده بودم. غاری امن؛ پناهگاهی از نور؛ دالانی به درازای ابدیّت...
توان باز نگه داشتن پلکهایم را ندارم؛آیات را از بر میخوانم...
فَلَعَلَّكَ بَٰخِعࣱ نَّفْسَكَ عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُواْ بِهَٰذَا ٱلْحَدِيثِ أَسَفًا.
پیرمردی هستم که یک عمر دلنگران فرزندان و نوههایش بوده و حالا آن نسیم ملایم دارد تک به تک خستگیها را از جانم میزداید...
إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى ٱلْأَرْضِ زِينَةࣰ لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلࣰا...
به زیباییِ بلا و مصیبت فکر میکنم و به امتحانهای سختی که پیش روی قافلهٔ پشت سرم است. حتماً اللّه این مردم را به احسن عملشان مبعوث خواهد کرد. دیگر نگران نیستم...
تقریباً رو به پایانم؛ و در شرف یک آغاز؛ پایان درد و رنج و سختیها و آغاز سبکی و لطافت و نور که ناگاه نسیم خنک جایش را به هرم حرارت میدهد و حس میکنم چیزی از اعماق وجودم دارد آتش میگیرد.
بوی تیزیِ خون با بوی سیب، دلم را در هم میفشرد. حالم دگرگون میشود.
چشم باز میکنم تا از این آشفتگی به خطوط مصحف پناه ببرم. لب میگشایم که آیهٔ بعد را تلاوت کنم.
زبان در دهانم نمیچرخد اما آیه دارد تلاوت میشود.
صدای او می آید...
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَٰبَ ٱلْكَهْفِ وَٱلرَّقِيمِ كَانُواْ مِنْ ءَايَٰتِنَا عَجَبًا...
✍فاطمه حمیدی
(یکی از شما❣)
پردهٔ دوم
خودم را درست در میانهٔ یک باغ انار مییابم. یک باغ عجیب. باغی که وارونه است. ریشهاش در آسمانهاست. باغی که تنها یک درخت دارد.
یک درخت تنومند آویزانشده از آسمان. یک درختِ پرثمر. درختی که انارهای عجیبی دارد. انارهایش بوی سیب میدهند. گویی هر کدام از انارها در دلشان یک باغ سیب دارند.
بوی سیب مدهوشم کرده. بهجت
و نشاط باغ سبکتر از پیشم میکند.
آفتاب نرمی که از لابهلای برگها میتابد به جانم گرما میبخشد. آرامش است که در فضا موج میزند اما در دل من هنوز ولولهٔ آن صدا برپاست.
بیتابانه خودم را نزدیک به شاخهها میکنم. نمیدانم چرا حس میکنم منبع صدا باید از درون یکی از این انارها باشد. سعی میکنم بر شامّهام تمرکز کنم. تصمیم میگیرم از هر انار که بوی سیب، قویتر به مشامم برسد خودم را به آن برسانم. آرامآرام به سمت منبع بو حرکت میکنم. انار زیبایی است. بهتر بگویم؛ انگار زیباترین انار این درخت است. از دلم میگذرد این درخت تمام وجودش را خلاصه در این انار کرده است.
انگار سهم غذای او را از قویترین ریشهاش کنار میگذارد. حس میکنم این درخت برای این انار وقت گذاشته است. عمر گذاشته است. حس میکنم این درخت به چنین انار زیبایی خیلی فخر و مباهات میکند. حس میکنم این درخت ساعتهای زیادی از روزش را فقط به تماشای این انار میگذراند. شدت عشق و علاقهای که درخت به این یکدانه انار دارد یکباره به قلبم هجوم میآورد و باعث میشود تا بی اختیار دست ببرم که لمسش کنم...
انار هزار پاره میشود... دل من هم... به دانههای پراکندهٔ ریختهشده به روی زمین نگاه میکنم. به دانههایی که آغشته به خاک شدند. به دانههایی که با خاک یکی شدند و دیگر قابل تشخیص نبودند.
میسوزم. آشوب درونم شعله میکشد. باید هرچه سریعتر خودم را به صدا برسانم. میروم سراغ یک انار دیگر. اناری که بر بلندترین شاخه است. زیبایی انار خیرهکننده است، ولی هیبتش است که دلم را میلرزاند. انگار این یک دانه مسئول محافظت از درخت است. دلم میگوید هر چه طوفان در این باغ وزیده، این انار خود را سپر کرده و بلا را به جان خریده است. به شاخهاش نگاه میکنم. قویترین اتصال را به درخت دارد. قطورتر از دیگر شاخههاست. حس میکنم تمام انارهای درخت دوستش دارند. و البته یقین در دلم نجوا میکند که او بیشتر دوستشان دارد. شاهد یقینم همان لحظه خم شدنش است. از اوج درخت خود را به زیر میکشاند و شاخههای نازکتر خود را به رویش میاندازد تا انارهای کوچکتر خود را به او نزدیک کنند. همین اتفاق فرصتی میشود تا من هم دستم را به سمتش دراز کنم و قربش را بجویم.
شاخه را که لمس میکنم تبری را میبینم که با شدت به نقطهٔ اتصالش با درخت برخورد میکند. شاخه بر زمین میافتد. حیرانِ انار باهیبتِ به خاک افتادهام. شاخه خشک است اما زمین که خیس میشود حیرانتر میشوم. دوباره تیزی تیغ تبر را میبینم که بر شاخ و برگهای شاخهٔ اصلی و قلب من فرود میآید. برقی دیگر را میبینم. فلزی است نیزهمانند. صیقلخورده. سخت است. برای این باغ و لطافتش زیادی سخت است. تا میخواهم به تناسب نداشتهٔ میان فلز و انار فکر کنم با سرعت به درون انار فرو میرود. از انار خون میچکد. از چشم من هم. می خواهم مانع شوم. سرعت نیزهٔ صیقلی بیشتر است. طرف دیگر انار هم مجرای خون میشود. میخواهم خود را به روی انار بیندازم که باز حیران میشوم. به کدام سو بروم؟ انار دو نیم شده است...
لبخند میزنم. از لبخندهایم خون میچکد. چشم میبندم و در دل زمزمه میکنم. محبوب من! باید در کجا تو را جستوجو کنم؟ تو زیبایی و زیبایی این انارها مرا به سمت خود میکشاند تا مگر صوت تو را از درونشان بشنوم، اما به گمانم میرسد همین زیبایی میشود بهانهٔ چشم زدنشان. این انارها چشم میخورند. تو را باید در کجا جستوجو کنم؟!
از مرکز باغ، حیران و شیدا، دلخون و گریان، خودم را به سوی شاخههای کمبار و برتر میکشانم... از دیدن انار پژمرده و رنگ و رورفته لبخند تلخی روی لبم مینشیند. با خود میگویم هر چه هست انار است. عمیق نفس میکشم تا ببینم چقدر بوی سیب متصاعد میکند؟! بویی نمیآید. تعجب میکنم. دست میبرم سویش تا ببینم آیا واقعاً انار است؟ دست بردنم همانا و آه... آه از این باغ و سرنوشت انارهایش...
دانههای این انار غریب سیاه بودند؛ بدبو بودند؛ بعد به یکباره جان گرفتند؛ سفید شدند؛ مملو از عطر سیب شدند و بعد رسیدند به آنجا که باید. سرخ شدند و جان دادند.
درست در همان لحظه که حس میکنم دیگر جان ادامه دادن ندارم، حسی درونی مرا به یک وادی دیگر میخواند. نمیدانم قرار است مرا تا کجا ببرد. تنها در پیاش میدوم. او را میجویم و میدانم در طلبش باید خیلی چیزها از سر بگذرانم.
✍فاطمه حمیدی
(یکی از شما❣)
این بار چشمم به یک شکوفهٔ شیپوری کوچک میافتد. از لطافت گل نورس دوباره لبخند خونینم بر لبم مینشیند. لطافتش یک لحظه مرا یاد روزهای نوزادی زهرا سادات میاندازد. این بار برای لمس کردن دودلم. آخر خیلی لطیف است. میترسم حتی با یک لمس کوتاه هم برگش آسیب ببیند. در جدال با شوق لمس و ترس از آسیبش هستم که از درون گل صدای شیپور میآید. گویی که شیپور جنگ است. برگها از ترس صدا به خود میلرزند. دست و دل من هم. میخواهم کاری کنم تا گل آرام شود. دست میبرم که گل را آرام در حصار دستهایم جا دهم که دستی زمختتر، پیش از من، وحشیانه برگهایش را چاکچاک میکند...
عجایب دیدهام و با دلی تنگ برایش نجوا میکنم. به واللّه که امر شما عجیبتر از اصحاب کهف و رقیم است سید و مولای من... ای به قربان بدن ارباً اربای علیِّ اکبرتان. ای به فدای فرق شکافتهٔ علمدار لشکرتان. جانها فدای جَوْن غلامِ شما ای بهترین مولای عالم. دلها بسوزد برای اصغرتان...
همینطور برای دلم روضه میخوانم که دوباره صدایش را میشنوم. صدای حزین محبوب قتیلم را... صدا از بالا میآید. سر بلند میکنم و به گمانم میرسد قرار است تنه و ریشهٔ درخت را ببینم، اما میبینم درختی در کار نیست. پیراهنی خونی و پارهپاره است که از عرش آویزان شده.
به باغ مینگرم... صحرای محشر است... برگ و بری نیست... شاخهٔ تری نیست... هرچه هست خون است و اجسام بریدهبریده...
او را میان گودال میبینم. اویی که زخم بر بدن دارد. به تعداد دانههای یک باغ انار. اویی که سیب در دست دارد و وقتی از روی مرکب به زیر میافتد سیب در دستش هزار تکه میشود و به هزار جای تاریخ میافتد.
حواسم پرت چند تکه سیبی میشود که به دامنم میافتد.
بهتر بگویم؛ سعی میکنم حواس خودم را پرت تکههای سیب به دامنافتادهام کنم و نام کوچکترین تکهٔ سیب خونین را به خاطر بسپارم تا او را میان ازدحام جمعیت نبینم؛ اما نمیشود.
قاتل را که روی سینهاش میبینم
سینهام شکافته میشود. روی زمین زانو میزنم و زارزار گریه میکنم. اینجا دیگر پیرمرد نیستم. کودکم و مادرم را میخواهم.
تا دلم هوای مادر میکند پیرزنی قدخمیده را میبینم که چادرش را به روی پیکر بی سر میکشد.
باغِ خون، آتش میگیرد.
به معمای خون و آتش و سیب و انار فکر میکنم
و نام شجرهٔ طیبه در ذهنم ماندگار میشود.
✍فاطمه حمیدی
(یکی از شما❣)
پردهٔ سوم
دقیق نمیدانم چقدر گذشته است. چند روز؟ چند سال؟ چند قرن؟
به گردش لیل و نهار زمین گویا چهل روز گذشته است، اما برای من مطمئنم که بیش از این حرفهاست.
هم برای من هم برای خیلیهای دیگر؛ مثل صد و پنجاه و شش خانوادهٔ کشاورز هرمزگانی.
کشاورزانی که هر کدامشان یک باغ سیب داشتند. باغی عجیب. باغی که وارونه بود. ریشهاش در آسمانها. باغی که تنها یک درخت داشت.
یک درخت تنومند آویزانشده از آسمان. با یک، دو یا نهایتاً سه سیب سرخ...
بذر باغهایشان را خودم داده بودم.
از همان کوچکترین تکهسیب خونینی که در آن ظهر آتش و خون به دامنم افتاده بود.
بذرها بااستعداد بودند؛ قابلیت کشاورزان هم مزید بر علت شد تا تنها در طی چند ساعت بذرها جوانه بزنند، نهال بشوند، شکوفه بزنند و در نهایت سیب بدهند. سیبهایی به سرخی انار.
چهل روز دنیایی است که به باغهایشان سر میزنم. به باغهای خونین و آتش گرفتهشان. به دلهایشان. سعی میکنم آرامشان کنم.
پدران را در آغوش میگیرم. بعضیهاشان سن و سالی ازشان گذشته، اما میدانم که این روزها کودکند. کودکهایی که مادر میخواهند. به همین خاطر بارها چادر مادر را گرفته و برای تسلی خاطرشان بردهام. همان چادر نیمسوخته را. همان مادر گیسوسپید قدخمیده را.
زیر گوش مادران نجوا میکنم و برایشان روضهٔ آن گل شیپوری کوچک را میخوانم. دردشان را از یاد میبرند و از یک جایی به بعد برای مادر آن شکوفهٔ نارنجیرنگ به خون خضابشده گریه میکنند. البته برای مادر «ماکان» دوباره متوسل به مادر میشوم.
هنوز سینهام از آن انار زیبا، از آن زیباترین انار، مجروح است. چندین روز به دنبال بوی سیب مخصوصِ باغ ماکان دویده بودم تا در پیدا شدن پیکر به آتشنشانها کمک کنم، اما از همهٔ باغها بویش میآمد.
سیبِ ماکان، انار هزاردانه شده بود.
به خاک غلتیده بود. با خاک یکی شده بود. و برای این روضه دوباره خودم طفلی میشدم محتاج آغوش مادر.
برای خودم و والدین ماکان یک شب روضهای خصوصی برپا کردم.
روضهٔ دیگری هم بود که توان خواندنش را نداشتم.
این روضه را حتی با مادر هم نمیتوانستم مطرح کنم. وقتی با مادر نشد یعنی با هیچ کس دیگر نمیشود. خیلی برای آن روضه، غریب و بی کس بودم. نمیدانستم چه کنم. گریه و دادخواهی زهره و فرزند در رحمش را حواله دادم به روز قیامت.
به روزی که داد مادر و محسن ششماههاش از ظالم ستانده شود.
به شکوفههای سیب باغ خزانزده هم سر میزنم. شکوفههایی که هنوز میوه نشدند. هنوز سپیدند، اما میدانم دیری نمیپاید که اینها نیز یک بزم خونین دیگر راه میاندازند. خون همسالان و همکلاسیهایشان از سینههایشان در حال جوشش است. وقتی که به اتاقهایشان میروند و عروسکهایشان را بغل میکنند و به یاد همنیمکتیهایشان اشک میریزند، یا وقتی بغکرده گوشهٔ حیاط مینشینند و خیرهٔ توپ فوتبال میشوند و به دروازهبان شهید تیمشان فکر میکنند، میروم و چشمهای اشکیشان را میبوسم و برایشان از فتح قله میگویم. برایشان حماسه میسرایم و دلهاشان را قرص میکنم. و میبینم که پس از دقایقی اشک از چشم میگیرند و میروند سراغ پدر_مادرهایشان و با اصرار از ایشان میخواهند که امشب زودتر به میدان وسط شهر بروند تا بیشتر بتوانند پرچم اللّهنشانشان را به اهتزاز در آورند.
چهل روز است غبار از صورت امدادگرها گرفته و آب به دست راننده لودرها دادهام. در نماز میت فرزندان به سن تکلیف نرسیدهام حاضر شدهام و شهادت دادهام که از معصومیت و پاکیشان چیزی جز خیر ندیدهام.
چهل روز گذشته است و دلم هوای اربعین میکند.
امسال دیگر میتوانم در طریق قدم بزنم.
حالا که خانوادههایشان را کمی آرام کردهام اجازهٔ بچهها را میگیرم تا با خودم اربعین ببرمشان. خیلیهایشان نرفتهاند. به نفْس مقدّس او توجه میکنم و اذن میخواهم. لبخند رضایتش به لبان من هم سرایت میکند. باید بروم و خبر را به بچهها بدهم. حتماً خیلی خوشحال میشوند.
مخصوصاً اگر بفهمند زهرا سادات، دوست تازهشان را هم تصمیم دارم با خود همراه کنم.
✍فاطمه حمیدی
(یکی از شما❣)
توضیحات تکمیلی:
۱. آلما: در زبان ترکی به سیب، آلما گفته میشود.
۲. کودک: شهیده زهرا سادات محمدی گلپایگانی، نوهٔ ۱۴ ماههٔ رهبر شهید انقلاب اسلامی حضرت آیةاللّه حاج سیّدعلی حسینی خامنهای رضوان اللّه تعالی علیه که در روز نهم اسفند سال ۱۴۰۴ شمسی در اثر حملهٔ جنایتکارانهٔ آمریکا به بیت رهبری به همراه مادرشان شهیده سیده بشری حسینی خامنهای به شهادت رسیدند. (خبرگزاری جمهوری اسلامی(ایرنا))
۳. بشری سادات: شهیده سیده بشری حسینی خامنهای فرزند پنجم و دختر بزرگتر رهبر شهید انقلاب بودند که به همراه فرزند خردسالشان شهیده زهرا سادات محمدی گلپایگانی در روز نهم اسفند سال ۱۴۰۴ شمسی در اثر حملهٔ جنایتکارانهٔ آمریکا به بیت رهبری به شهادت رسیدند. (خبرگزاری جمهوری اسلامی(ایرنا))
۴. زهرا خانم: شهیده زهرا حداد عادل، فرزند دکتر غلامعلی حداد عادل و همسر حضرت آیتاللّه سید مجتبی حسینی خامنهای سومین رهبر انقلاب اسلامی بودند که در روز نهم اسفند سال ۱۴۰۴ شمسی در اثر حملهٔ جنایتکارانهٔ آمریکا به بیت رهبری به شهادت رسیدند. (خبرگزاری جمهوری اسلامی(ایرنا))
۵. شهید ماکان نصیری: دانش آموز ۷ سالهٔ مدرسهٔ شجرهٔ طیبه وَ تنها شهید مفقودالاثر فاجعهٔ میناب که با انجام آزمایش DNA نیز شناسایی نشد.(خبرگزاری تابناک)
۶. شهیده زهره شهریاری: بر اساس اسناد پزشکی در زمان شهادت ششماهه باردار بوده است و جنین ششماههٔ او نیز در حملهٔ هوایی آمریکا به محل خدمتش (مدرسهٔ شجرهٔ طیبه) جان باخت.(خبرگزاری تابناک)
۷. از زید بن ارقم روایت شده که گاهی که آن سر مقدس [سرِ مقدّس امام حسین علیهالسلام] را عبور میدادند، من در غرفهٔ خویش جای داشتم و آن سر را بر نیزه کرده بودند، چون برابر من رسید، شنیدم که این آیه را تلاوت میفرمود:
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَٰبَ ٱلْكَهْفِ وَٱلرَّقِيمِ كَانُواْ مِنْ ءَايَٰتِنَا عَجَبًا.
سوگند به خدا! که موی بر اندام من برخاست! ندا در دادم که: «یابن رسولالله! امر سر مقدّس تو واللّه از قصهٔ کهف و رقیم عجیبتر است.»
[منتهیالآمال، محدث کبیر شیخ عباس قمی، جلد اول ص۵۷۹]
۸. ابن شهرآشوب روایت کرده است که روزی جبرئیل به خدمت حضرت رسول صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم آمد به صورت دحیهٔ کلبی و نزد آن حضرت نشسته بود که ناگاه حسنین علیهماالسلام داخل شدند و چون جبرئیل را گمان دحیه میکردند به نزدیک او آمدند و از او هدیه میطلبیدند. جبرئیل دستی به سوی آسمان بلند کرد؛ سیبی و بهی و اناری برای ایشان فرود آورد و به ایشان داد.
✍فاطمه حمیدی
(یکی از شما❣)
خاک و خون تمام صحنه را گرفته است.
اخبارها میگویند که انگار دوباره عاشورا شده است. لشکر یزیدیان جلوی لشکر حق که اینبار پرچمش به دست مجتبی ابن علی خامنهای است و رهبرش صاحب العصر و الزمان قد علم کردهاند!
این پرچم هیچوقت زمین نمیافتد
و از شخصی به شخص دیگر میرسد که علمدار این پرچم باشد و اینبار پرچم به سید مجتبی رسیده است.
باید تأملی کند و تدبیری پیدا.
با قلبی که از شدت غم فراق عزیزانش به درد آمده و تنی که جراحتی برداشته است و، وطن، وطنی که مردمش در شب ده رمضان مبعوث شدهاند.
این جنگ دیگر فقط یک میدان ندارد،
تیرهای اهریمن آمادهٔ شلیک به تمامی میادین است.
از مدرسه و ریختن خون کودکان مظلوم گرفته تا بیمارستان نوزادان تازه به جهان چشمگشوده. از حسینیهٔ شیعیان گرفته تا کنیسه یهودیان و زیرساختها.
این دشمن همان یزید عاشوراست اما اینبار کت و شلوار به تن کرده و بهجای تیر و نیزه، به دست سربازان موشک و جنگنده داده است.
آن یزید آب را بر سر لشکر حسین بست و کودکان را تشنه نهاد،
این یزید هم مخزن آب منطقهٔ محروم را زد.
آن یزید خیمهها را به آتش کشید،
و این یزید خانهها را؛
اما
تفاوتی که وجود دارد این است که
اینبار مردم بالای کوه و در خانهها ننشستهاند تا سر امامشان به نیزه برود و آنها زار بزنند و دشمن را در دلشان لعن کنند، مردم به میدانها رفتهاند و دور تا دور میدان را گرفتهاند تا دست دشمن به سید مجتبی و پرچم در دستش نرسد. این مردم لعنهایشان را فریاد میزنند، نه در دل بلکه در میدان و رسانه.
این قوتی است در دل سید مجتبی و صاحب العصر و الزمان.
در این میدان خداوند نگاه ویژهای به مردم و رهبر کرده است.
از همان لحظه که لباس طلبگی سید مجتبی تبدیل به لباس رزم شد و شمشیر را از غلاف کشید برای رویارویی با یزید زمان و رخصت گرفته از قائم آل محمد.
و کیست که آرام کند دل بی قرار سید مجتبی را و چنین قدرتی به او بدهد که یزیدیان زمانه را با سرافکندگی و شکست مواجه کند جز خدا و نگاه ویژه و دست غیب امام زنده و غائب ما؟
منجی عالم بشریت؛
حضرت صاحب العصر و الزمان، مولانا صاحب الزمان روحی و ارواحنا له الفدا.
✍ (یکی از شما❣)
علمدار لشکر را زدند؛
پدر را شهید کردند؛
فراقش چه سخت است و همگانی...
غم دلتنگیاش هم بر دل ما نشسته است و هم این مردم مبعوث شده...
خداوند نگهدار این مردم باشد.
یقین دارم که این لطف و نگاه ویژهٔ آقا صاحب الزمان به ما است که چنان رابطهٔ عمیق و صمیمی بعد از پدر بین ما و مردم به وجود آمد.
بدون آنکه آنها مرا دیده باشند.
از لحظهای که از سیمای جمهوری اسلامی همانند مردم دیدم¹ که ۱۸ روز بعد از شهادت حضرت آقا من، پسر او سید مجتبی رهبر شدهام و باید این پرچم را تا آنجا که خدا مقرر کرده است بگیرم و به صاحب الزمان بدهم،
باری سنگین بر دوشهایم است.
این مردم آنقدر شجاع هستند
که قدرت میدان جنگ را به نفع ما صد برابر میکنند
و روزهای متوالی و زیادی است که در جبههٔ خیابان حضور دارند
و این پرچم را همراه من گرفتهاند تا کج نشود و زمین نیفتد تا آن زمان که مقرر شده.
قلبم از غم فراق پدر و عزیزان مظلوم شهید این جنگ به درد آمده...
دشمن یزیدی ما،
کودکان مظلوم بسیاری را شهید کرد؛
از کودکان دانشآموز مدرسه گرفته
تا بیمارستان نوزادان،
از آن کودکهایی که چشم به جهان نگشوده بودند و در شکم مادر بودند
تا آن فرزندانی که شاید سن و سالی داشته باشند اما هنوز برای پدر و مادرشان کودک هستند.
تیرهای سهشعبهٔ دشمن همانند عاشورا بر گلوی زیبای این کودکان نشست...
غم فراق دوری پدر و مادر بر دل رقیهها افتاد...
چه زنانی که همسران رشید و فرزاندان عزیز خود را از دست دادند...
اما
اینگونه شجاعانه در جبههها هستند و فریاد اللّه اکبرشان زانوهای یزید زمان را سست کرده است تا آنجا که بر زمین افتد و زیر پای تمام آزادیخواهان جهان لگدمال شود انشاءاللّه.
همواره مردم را دعوت کردهام به حفظ اتحاد و وحدت میان خود،
زیرا اگر این اصل نباشد
دشمن میتواند نفوذ کند و افکار جامعه را به دست بگیرد
که انشاءاللّه با یاری خدا و با آگاهی و حفظ وحدت مردم مبعوثشده از این جبهه هم سربلند بیرون خواهیم آمد.
ما در این جنگ تحمیلی سوم،
دست غیب خدا را بسیار دیدیم که در برابر قدرتهای دشمن ما را قدرت داد و گامهای ما را استوار کرد چنانکه در قرآن فرموده شده است:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ»
یعنی ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر خدا را یاری کنید، خدا نیز شما را یاری میکند و گامهایتان را استوار میسازد.²
که در تفاسیر آمده است یاری خدا به معنی یاری دین اوست.
جنگ تحمیلی سوم به ما نشان داد
حقانیت یاری خدا و صاحب العصر و الزمان را در زمان غیبتشان.
من خادم ناچیز و مردم مبعوثشده،
دیگر باری سنگین به دوش داریم؛
آن هم حفظ عزت و استقلال و قدرت کشور
و آمادهسازی جهان با روبرو شدن قدرت جمهوری اسلامی ایران
و آمادهسازی جهان برای ظهور سرورمان امام زمان
که البته این اهداف از زمان شروع انقلاب بودهاند، اما امروز و از این لحظه به بعد به این اهداف نزدیکتر شدهایم.
همانگونه که رهبر شهیدمان فرمود:
اگر استقامت کردید، قله را فتح خواهید کرد و به قلهٔ حاکمیت دین خدا و حاکمیت حق و عدل خواهید رسید. ³
و ما امروز میبینم که بله!
به قله نزدیک شدیم؛
پس باید حواسمان را جمع و عزممان را راسخ کنیم تا انشاءاللّه فتح کامل قله
که این نیاز به پیشرفت در تمامی جبههها،
حفظ قدرت و استقلال،
حفظ اتحاد و وحدت نیز دارد.
ما نزدیک شدهایم به هدف بزرگمان یعنی زمینهسازی برای ظهور مولایمان.
امروز نزدیکتر از هر روز دیگری هستیم،
امروزِ که آزادیخواهان جهان دارند از خواب جهل بیدار میشوند، امروز که چشمها باز شده است و دیگر هر حرفی را نمیپذیرد، دیگر حرف زور و ظلم را نمیپذیرد.
مردم خواستار ریشهکن شدن ظلم و به پا داشتن عدالت شدند
که این اصل مهم نباید فقط یک خواسته باشد بلکه باید خواستهای همراه با عمل باشد
که اگر فقط به خواسته بود و عملی صورت نمیگرفت ما نمیتوانستیم امروز در برابر دشمن چنان از خود قدرت نشان بدهیم که او به استیصال برسد،
اما ما ملت بزرگ ایران نباید به همین اندازه هم قانع شویم و فکر کنیم دیگر تمام شده است.
خیر!
تازه شروع شده است
و ما باید با مدد از آقا صاحب الزمان نقصهای خود را رفع کنیم
و باور داشته باشیم که نگاه ویژهٔ آقا صاحب الزمان با ما بوده است و با ما است که به اینجا رسیدهایم و انشاءاللّه به قلّه هم خواهیم رسید.
✍ (یکی از شما❣)