پردهٔ سوم
دقیق نمیدانم چقدر گذشته است. چند روز؟ چند سال؟ چند قرن؟
به گردش لیل و نهار زمین گویا چهل روز گذشته است، اما برای من مطمئنم که بیش از این حرفهاست.
هم برای من هم برای خیلیهای دیگر؛ مثل صد و پنجاه و شش خانوادهٔ کشاورز هرمزگانی.
کشاورزانی که هر کدامشان یک باغ سیب داشتند. باغی عجیب. باغی که وارونه بود. ریشهاش در آسمانها. باغی که تنها یک درخت داشت.
یک درخت تنومند آویزانشده از آسمان. با یک، دو یا نهایتاً سه سیب سرخ...
بذر باغهایشان را خودم داده بودم.
از همان کوچکترین تکهسیب خونینی که در آن ظهر آتش و خون به دامنم افتاده بود.
بذرها بااستعداد بودند؛ قابلیت کشاورزان هم مزید بر علت شد تا تنها در طی چند ساعت بذرها جوانه بزنند، نهال بشوند، شکوفه بزنند و در نهایت سیب بدهند. سیبهایی به سرخی انار.
چهل روز دنیایی است که به باغهایشان سر میزنم. به باغهای خونین و آتش گرفتهشان. به دلهایشان. سعی میکنم آرامشان کنم.
پدران را در آغوش میگیرم. بعضیهاشان سن و سالی ازشان گذشته، اما میدانم که این روزها کودکند. کودکهایی که مادر میخواهند. به همین خاطر بارها چادر مادر را گرفته و برای تسلی خاطرشان بردهام. همان چادر نیمسوخته را. همان مادر گیسوسپید قدخمیده را.
زیر گوش مادران نجوا میکنم و برایشان روضهٔ آن گل شیپوری کوچک را میخوانم. دردشان را از یاد میبرند و از یک جایی به بعد برای مادر آن شکوفهٔ نارنجیرنگ به خون خضابشده گریه میکنند. البته برای مادر «ماکان» دوباره متوسل به مادر میشوم.
هنوز سینهام از آن انار زیبا، از آن زیباترین انار، مجروح است. چندین روز به دنبال بوی سیب مخصوصِ باغ ماکان دویده بودم تا در پیدا شدن پیکر به آتشنشانها کمک کنم، اما از همهٔ باغها بویش میآمد.
سیبِ ماکان، انار هزاردانه شده بود.
به خاک غلتیده بود. با خاک یکی شده بود. و برای این روضه دوباره خودم طفلی میشدم محتاج آغوش مادر.
برای خودم و والدین ماکان یک شب روضهای خصوصی برپا کردم.
روضهٔ دیگری هم بود که توان خواندنش را نداشتم.
این روضه را حتی با مادر هم نمیتوانستم مطرح کنم. وقتی با مادر نشد یعنی با هیچ کس دیگر نمیشود. خیلی برای آن روضه، غریب و بی کس بودم. نمیدانستم چه کنم. گریه و دادخواهی زهره و فرزند در رحمش را حواله دادم به روز قیامت.
به روزی که داد مادر و محسن ششماههاش از ظالم ستانده شود.
به شکوفههای سیب باغ خزانزده هم سر میزنم. شکوفههایی که هنوز میوه نشدند. هنوز سپیدند، اما میدانم دیری نمیپاید که اینها نیز یک بزم خونین دیگر راه میاندازند. خون همسالان و همکلاسیهایشان از سینههایشان در حال جوشش است. وقتی که به اتاقهایشان میروند و عروسکهایشان را بغل میکنند و به یاد همنیمکتیهایشان اشک میریزند، یا وقتی بغکرده گوشهٔ حیاط مینشینند و خیرهٔ توپ فوتبال میشوند و به دروازهبان شهید تیمشان فکر میکنند، میروم و چشمهای اشکیشان را میبوسم و برایشان از فتح قله میگویم. برایشان حماسه میسرایم و دلهاشان را قرص میکنم. و میبینم که پس از دقایقی اشک از چشم میگیرند و میروند سراغ پدر_مادرهایشان و با اصرار از ایشان میخواهند که امشب زودتر به میدان وسط شهر بروند تا بیشتر بتوانند پرچم اللّهنشانشان را به اهتزاز در آورند.
چهل روز است غبار از صورت امدادگرها گرفته و آب به دست راننده لودرها دادهام. در نماز میت فرزندان به سن تکلیف نرسیدهام حاضر شدهام و شهادت دادهام که از معصومیت و پاکیشان چیزی جز خیر ندیدهام.
چهل روز گذشته است و دلم هوای اربعین میکند.
امسال دیگر میتوانم در طریق قدم بزنم.
حالا که خانوادههایشان را کمی آرام کردهام اجازهٔ بچهها را میگیرم تا با خودم اربعین ببرمشان. خیلیهایشان نرفتهاند. به نفْس مقدّس او توجه میکنم و اذن میخواهم. لبخند رضایتش به لبان من هم سرایت میکند. باید بروم و خبر را به بچهها بدهم. حتماً خیلی خوشحال میشوند.
مخصوصاً اگر بفهمند زهرا سادات، دوست تازهشان را هم تصمیم دارم با خود همراه کنم.
✍فاطمه حمیدی
(یکی از شما❣)
توضیحات تکمیلی:
۱. آلما: در زبان ترکی به سیب، آلما گفته میشود.
۲. کودک: شهیده زهرا سادات محمدی گلپایگانی، نوهٔ ۱۴ ماههٔ رهبر شهید انقلاب اسلامی حضرت آیةاللّه حاج سیّدعلی حسینی خامنهای رضوان اللّه تعالی علیه که در روز نهم اسفند سال ۱۴۰۴ شمسی در اثر حملهٔ جنایتکارانهٔ آمریکا به بیت رهبری به همراه مادرشان شهیده سیده بشری حسینی خامنهای به شهادت رسیدند. (خبرگزاری جمهوری اسلامی(ایرنا))
۳. بشری سادات: شهیده سیده بشری حسینی خامنهای فرزند پنجم و دختر بزرگتر رهبر شهید انقلاب بودند که به همراه فرزند خردسالشان شهیده زهرا سادات محمدی گلپایگانی در روز نهم اسفند سال ۱۴۰۴ شمسی در اثر حملهٔ جنایتکارانهٔ آمریکا به بیت رهبری به شهادت رسیدند. (خبرگزاری جمهوری اسلامی(ایرنا))
۴. زهرا خانم: شهیده زهرا حداد عادل، فرزند دکتر غلامعلی حداد عادل و همسر حضرت آیتاللّه سید مجتبی حسینی خامنهای سومین رهبر انقلاب اسلامی بودند که در روز نهم اسفند سال ۱۴۰۴ شمسی در اثر حملهٔ جنایتکارانهٔ آمریکا به بیت رهبری به شهادت رسیدند. (خبرگزاری جمهوری اسلامی(ایرنا))
۵. شهید ماکان نصیری: دانش آموز ۷ سالهٔ مدرسهٔ شجرهٔ طیبه وَ تنها شهید مفقودالاثر فاجعهٔ میناب که با انجام آزمایش DNA نیز شناسایی نشد.(خبرگزاری تابناک)
۶. شهیده زهره شهریاری: بر اساس اسناد پزشکی در زمان شهادت ششماهه باردار بوده است و جنین ششماههٔ او نیز در حملهٔ هوایی آمریکا به محل خدمتش (مدرسهٔ شجرهٔ طیبه) جان باخت.(خبرگزاری تابناک)
۷. از زید بن ارقم روایت شده که گاهی که آن سر مقدس [سرِ مقدّس امام حسین علیهالسلام] را عبور میدادند، من در غرفهٔ خویش جای داشتم و آن سر را بر نیزه کرده بودند، چون برابر من رسید، شنیدم که این آیه را تلاوت میفرمود:
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَٰبَ ٱلْكَهْفِ وَٱلرَّقِيمِ كَانُواْ مِنْ ءَايَٰتِنَا عَجَبًا.
سوگند به خدا! که موی بر اندام من برخاست! ندا در دادم که: «یابن رسولالله! امر سر مقدّس تو واللّه از قصهٔ کهف و رقیم عجیبتر است.»
[منتهیالآمال، محدث کبیر شیخ عباس قمی، جلد اول ص۵۷۹]
۸. ابن شهرآشوب روایت کرده است که روزی جبرئیل به خدمت حضرت رسول صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم آمد به صورت دحیهٔ کلبی و نزد آن حضرت نشسته بود که ناگاه حسنین علیهماالسلام داخل شدند و چون جبرئیل را گمان دحیه میکردند به نزدیک او آمدند و از او هدیه میطلبیدند. جبرئیل دستی به سوی آسمان بلند کرد؛ سیبی و بهی و اناری برای ایشان فرود آورد و به ایشان داد.
✍فاطمه حمیدی
(یکی از شما❣)
خاک و خون تمام صحنه را گرفته است.
اخبارها میگویند که انگار دوباره عاشورا شده است. لشکر یزیدیان جلوی لشکر حق که اینبار پرچمش به دست مجتبی ابن علی خامنهای است و رهبرش صاحب العصر و الزمان قد علم کردهاند!
این پرچم هیچوقت زمین نمیافتد
و از شخصی به شخص دیگر میرسد که علمدار این پرچم باشد و اینبار پرچم به سید مجتبی رسیده است.
باید تأملی کند و تدبیری پیدا.
با قلبی که از شدت غم فراق عزیزانش به درد آمده و تنی که جراحتی برداشته است و، وطن، وطنی که مردمش در شب ده رمضان مبعوث شدهاند.
این جنگ دیگر فقط یک میدان ندارد،
تیرهای اهریمن آمادهٔ شلیک به تمامی میادین است.
از مدرسه و ریختن خون کودکان مظلوم گرفته تا بیمارستان نوزادان تازه به جهان چشمگشوده. از حسینیهٔ شیعیان گرفته تا کنیسه یهودیان و زیرساختها.
این دشمن همان یزید عاشوراست اما اینبار کت و شلوار به تن کرده و بهجای تیر و نیزه، به دست سربازان موشک و جنگنده داده است.
آن یزید آب را بر سر لشکر حسین بست و کودکان را تشنه نهاد،
این یزید هم مخزن آب منطقهٔ محروم را زد.
آن یزید خیمهها را به آتش کشید،
و این یزید خانهها را؛
اما
تفاوتی که وجود دارد این است که
اینبار مردم بالای کوه و در خانهها ننشستهاند تا سر امامشان به نیزه برود و آنها زار بزنند و دشمن را در دلشان لعن کنند، مردم به میدانها رفتهاند و دور تا دور میدان را گرفتهاند تا دست دشمن به سید مجتبی و پرچم در دستش نرسد. این مردم لعنهایشان را فریاد میزنند، نه در دل بلکه در میدان و رسانه.
این قوتی است در دل سید مجتبی و صاحب العصر و الزمان.
در این میدان خداوند نگاه ویژهای به مردم و رهبر کرده است.
از همان لحظه که لباس طلبگی سید مجتبی تبدیل به لباس رزم شد و شمشیر را از غلاف کشید برای رویارویی با یزید زمان و رخصت گرفته از قائم آل محمد.
و کیست که آرام کند دل بی قرار سید مجتبی را و چنین قدرتی به او بدهد که یزیدیان زمانه را با سرافکندگی و شکست مواجه کند جز خدا و نگاه ویژه و دست غیب امام زنده و غائب ما؟
منجی عالم بشریت؛
حضرت صاحب العصر و الزمان، مولانا صاحب الزمان روحی و ارواحنا له الفدا.
✍ (یکی از شما❣)
علمدار لشکر را زدند؛
پدر را شهید کردند؛
فراقش چه سخت است و همگانی...
غم دلتنگیاش هم بر دل ما نشسته است و هم این مردم مبعوث شده...
خداوند نگهدار این مردم باشد.
یقین دارم که این لطف و نگاه ویژهٔ آقا صاحب الزمان به ما است که چنان رابطهٔ عمیق و صمیمی بعد از پدر بین ما و مردم به وجود آمد.
بدون آنکه آنها مرا دیده باشند.
از لحظهای که از سیمای جمهوری اسلامی همانند مردم دیدم¹ که ۱۸ روز بعد از شهادت حضرت آقا من، پسر او سید مجتبی رهبر شدهام و باید این پرچم را تا آنجا که خدا مقرر کرده است بگیرم و به صاحب الزمان بدهم،
باری سنگین بر دوشهایم است.
این مردم آنقدر شجاع هستند
که قدرت میدان جنگ را به نفع ما صد برابر میکنند
و روزهای متوالی و زیادی است که در جبههٔ خیابان حضور دارند
و این پرچم را همراه من گرفتهاند تا کج نشود و زمین نیفتد تا آن زمان که مقرر شده.
قلبم از غم فراق پدر و عزیزان مظلوم شهید این جنگ به درد آمده...
دشمن یزیدی ما،
کودکان مظلوم بسیاری را شهید کرد؛
از کودکان دانشآموز مدرسه گرفته
تا بیمارستان نوزادان،
از آن کودکهایی که چشم به جهان نگشوده بودند و در شکم مادر بودند
تا آن فرزندانی که شاید سن و سالی داشته باشند اما هنوز برای پدر و مادرشان کودک هستند.
تیرهای سهشعبهٔ دشمن همانند عاشورا بر گلوی زیبای این کودکان نشست...
غم فراق دوری پدر و مادر بر دل رقیهها افتاد...
چه زنانی که همسران رشید و فرزاندان عزیز خود را از دست دادند...
اما
اینگونه شجاعانه در جبههها هستند و فریاد اللّه اکبرشان زانوهای یزید زمان را سست کرده است تا آنجا که بر زمین افتد و زیر پای تمام آزادیخواهان جهان لگدمال شود انشاءاللّه.
همواره مردم را دعوت کردهام به حفظ اتحاد و وحدت میان خود،
زیرا اگر این اصل نباشد
دشمن میتواند نفوذ کند و افکار جامعه را به دست بگیرد
که انشاءاللّه با یاری خدا و با آگاهی و حفظ وحدت مردم مبعوثشده از این جبهه هم سربلند بیرون خواهیم آمد.
ما در این جنگ تحمیلی سوم،
دست غیب خدا را بسیار دیدیم که در برابر قدرتهای دشمن ما را قدرت داد و گامهای ما را استوار کرد چنانکه در قرآن فرموده شده است:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ»
یعنی ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر خدا را یاری کنید، خدا نیز شما را یاری میکند و گامهایتان را استوار میسازد.²
که در تفاسیر آمده است یاری خدا به معنی یاری دین اوست.
جنگ تحمیلی سوم به ما نشان داد
حقانیت یاری خدا و صاحب العصر و الزمان را در زمان غیبتشان.
من خادم ناچیز و مردم مبعوثشده،
دیگر باری سنگین به دوش داریم؛
آن هم حفظ عزت و استقلال و قدرت کشور
و آمادهسازی جهان با روبرو شدن قدرت جمهوری اسلامی ایران
و آمادهسازی جهان برای ظهور سرورمان امام زمان
که البته این اهداف از زمان شروع انقلاب بودهاند، اما امروز و از این لحظه به بعد به این اهداف نزدیکتر شدهایم.
همانگونه که رهبر شهیدمان فرمود:
اگر استقامت کردید، قله را فتح خواهید کرد و به قلهٔ حاکمیت دین خدا و حاکمیت حق و عدل خواهید رسید. ³
و ما امروز میبینم که بله!
به قله نزدیک شدیم؛
پس باید حواسمان را جمع و عزممان را راسخ کنیم تا انشاءاللّه فتح کامل قله
که این نیاز به پیشرفت در تمامی جبههها،
حفظ قدرت و استقلال،
حفظ اتحاد و وحدت نیز دارد.
ما نزدیک شدهایم به هدف بزرگمان یعنی زمینهسازی برای ظهور مولایمان.
امروز نزدیکتر از هر روز دیگری هستیم،
امروزِ که آزادیخواهان جهان دارند از خواب جهل بیدار میشوند، امروز که چشمها باز شده است و دیگر هر حرفی را نمیپذیرد، دیگر حرف زور و ظلم را نمیپذیرد.
مردم خواستار ریشهکن شدن ظلم و به پا داشتن عدالت شدند
که این اصل مهم نباید فقط یک خواسته باشد بلکه باید خواستهای همراه با عمل باشد
که اگر فقط به خواسته بود و عملی صورت نمیگرفت ما نمیتوانستیم امروز در برابر دشمن چنان از خود قدرت نشان بدهیم که او به استیصال برسد،
اما ما ملت بزرگ ایران نباید به همین اندازه هم قانع شویم و فکر کنیم دیگر تمام شده است.
خیر!
تازه شروع شده است
و ما باید با مدد از آقا صاحب الزمان نقصهای خود را رفع کنیم
و باور داشته باشیم که نگاه ویژهٔ آقا صاحب الزمان با ما بوده است و با ما است که به اینجا رسیدهایم و انشاءاللّه به قلّه هم خواهیم رسید.
✍ (یکی از شما❣)
منابع:
¹ پیام اوّل حضرت آقا (امام سیدمجتبی خامنهای)
² سورهٔ محمّد (صلواتاللّهعلیهوآله) آیهٔ ۷
³ سخنرانی رهبر شهید در مراسم عزاداری هیئتهای دانشجویی به مناسبت اربعین حسینی در تاریخ ۱۵ شهریور ۱۴۰۲.
✍ (یکی از شما❣)
«تنهای صدچاک»
خودم را رساندم؛ هر طوری که بود. همانطور که دُلْهَم خودش را رساند، هر طوری که بود. خانم طاهریفر _مدیرمان_ وقتی من را دید که دویدهام وسطِ سالن مدرسه و بچهها را از کلاسها بیرون میآورم، گفت: «چرا آمدی؟ مگر حالت بد نبود؟ من خودم بچهها را میفرستادم خانه. مجبور نبودی بیایی.» دُلْهَم هم مجبور نبود. رو به دخترها خندیدم که شاید یک لحظه هم که شده، دردِ تیزِ توی شقیقههام یادم برود. به خانم طاهریفر گفتم: «شوهرم پیام داد تهران را زدهاند. خودش رفت مأموریت. توی خانه دق میکردم. حداقل اینجا کمک شما هستم. بالاخره این کارها به عهدهٔ معاون است. زنگ زدید والدینشان؟»
زُهیر نمیخواست حسین را ببیند، چه برسد به اینکه همراهش برود. پیکِ حسین که رسید درِ خیمهگاهشان، رو تُرش کرد. پیک را پس زد. با کمک خانم طاهریفر یکبهیک شمارهی پدر دخترها را میگرفتیم. دُلْهَم رو به زهیر کرد: «پسر پیغمبر سوی تو میفرستد، نزدِ او نمیروی؟ سبحاناللّه! برخیز و برو، سخن او را بشنو و بازگرد.» دُلْهَم خواسته بود که زهیر برود، با اینکه میدانست. حتماً میدانست که چه خواهد شد.
عقربههای ساعت نزدیکِ یازده میشدند. بچهها با کیفهای سنگینشان، که هر کدام قد خودشان وزن داشتند توی سالن مدرسه، کنار دیوارهای رنگیرنگی ایستاده بودند. منتظر. زُهیر از جانب حسین بازگشت؛ «با لبخندی که... خدایا چه حکایتی بود آن لبخند.» خانم طاهریفر نگران بود. من هم.
صدایِ زوزهٔ باد آمد. نه، بیشتر شبیه گردبادی بود که همهچیز را توی خودش میبلعد. بعد صدای دیگری بلند شد؛ صدایی خیلی بلند، انگار هزار اسب ناگهان شروع به دویدن کنند. زُهیر به دُلْهَم گفت: «طلاقت میدهم که از سمت من به تو آسیبی نرسد. من قصدِ حسین کردهام تا جانم را فدای او سازم.» دُلْهَم از طلاق امتناع کرد. میخواست همراه زهیر برود؛ همراه حسین. به زهیر گفت: «اهل حرم حسین هستند.» زهیر گفت: «کاش نبودند.» از دلِ دُلْهَم گذشت که سپاه یزید را با اهل حرم چه کار؟
خودمان را حائل کردیم روی دخترها. صدا نزدیک بود؛ خیلی نزدیک. ارتش آمریکا با بچهها چهکار دارد؟ از جانِ دخترهای دبستانی چه میخواهد؟ دخترها گریه میکردند. ترس سرازیر شده بود توی دلشان؛ نشسته بود روی ناخنهایشان که تندتند میجویدند. با دخترها دویدیم تا حیاط. انفجار دوم نزدیکتر بود. دیوارِ خارجی مدرسه تمام ریخت طبقهٔ پایین. رویِ سرِ مدرسهٔ پسرانه. کلاسهای اول و دوم تبدیل شده بودند به تَل؛ تَلی از آوار.
دُلْهَم مجبور نبود که برود، اما رفت. ماند. تا آن روز و آن ظهر. ایستاده بر تَل، زهیر را مینگریست. زُهیر قتال میکرد: «من زُهیرم پسر قین. با شمشیر شما را از دور حسین، نوهٔ پاکخوی پیامبر، میپراکنم.»
ساختمان مدرسه آوار شده بود. دیوارهای رنگیرنگی که رویشان عکس دخترها وسطِ گلهای کاغذی پنجبرگ چسبانده شده بود، فرو ریخته بود. دخترها را به نمازخانه فرستادیم. ساعت حولِ یازده میچرخید.
کثیرِ بن عبدالله شِعْبی و مهاجر بن اوس تمیمی بر زُهیر تاختند و او را کشتند. دُلْهَم ایستاده بر تَل مینگریست و میگریست. هواپیماهای سیاهِ آمریکا مثل زوزهٔ سریع باد نزدیک شدند. میشنیدیم. صدایی مهیب؛ انگار هزار اسب، هزار اسبِ تاخته بر تن حسین از نینوا تا میناب دویده بودند. و دوباره انفجار. دوباره، دوباره. ولی اینبار فرق داشت. جسمِ سنگینِ سیاه روی سرمان افتاد. این بار فرق داشت.
ظهر تمام شده بود. تمامِ دشت تکهتکهٔ بَدَن بود. لشکر یزید به خیمهگاه حمله کرد. لشکر یزید را با اهل حرم چهکار؟ دُلْهَم میگفت و من؛ من که شده بودم پناهِ دخترها. چسبیده بودند به پاهایم، اگر پایی مانده باشد. دستم را دور تنهای نحیفشان حلقه کردم. اگر دستی مانده باشد. دخترها تکهتکه ریخته بودند کفِ زمین؛ لایِ خاک، لایِ خون. ارتشِ آمریکا با بچهها چهکار داشت؟ خودم را نمیدیدم توی تکهها.
دُلْهَم غلام را فرستاد تا کفن بر تنِ زُهیر کند. غلام گفت: «چگونه مولای خود را کفن کنم و حسین را برهنه گذارم؟» دخترهای تکهتکهام توی کاورهای سیاه جا نمیشدند، بس که تمام تنشان صدچاک بود.
✍ (یکی از شما❣)