eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
خاک و خون تمام صحنه را گرفته است. اخبارها می‌گویند که انگار دوباره عاشورا شده است. لشکر یزیدیان جلوی لشکر حق که این‌بار پرچمش به دست مجتبی ابن علی خامنه‌ای است و رهبرش صاحب العصر و الزمان‌ قد علم کرده‌اند‌! این پرچم هیچ‌وقت زمین نمی‌افتد و از شخصی به شخص دیگر می‌رسد که علمدار این پرچم باشد و این‌بار پرچم به سید مجتبی رسیده است. باید تأملی کند و تدبیری پیدا. با قلبی که از شدت غم فراق عزیزانش به درد آمده و تنی که جراحتی برداشته است و، وطن، وطنی که مردمش در شب ده رمضان مبعوث شده‌اند. این جنگ دیگر فقط یک میدان ندارد، تیرهای اهریمن آمادهٔ شلیک به تمامی میادین است. از مدرسه و ریختن خون کودکان مظلوم گرفته تا بیمارستان نوزادان تازه به جهان چشم‌گشوده. از حسینیهٔ شیعیان گرفته تا کنیسه یهودیان و زیرساخت‌ها. این دشمن همان یزید عاشوراست اما این‌بار کت و شلوار به تن کرده و به‌جای تیر و نیزه، به دست سربازان موشک و جنگنده داده است. آن یزید آب را بر سر لشکر حسین بست و کودکان را تشنه نهاد، این یزید هم مخزن آب منطقه‌ٔ محروم را زد. آن یزید خیمه‌ها را به آتش کشید، و این یزید خانه‌ها را؛ اما تفاوتی که وجود دارد این است که این‌بار مردم بالای کوه و در خانه‌ها ننشسته‌اند‌ تا سر امامشان به نیزه برود و آنها زار بزنند و دشمن را در دلشان لعن کنند، مردم به میدان‌ها رفته‌اند‌ و دور تا دور میدان را گرفته‌اند‌ تا دست دشمن به سید مجتبی و پرچم در دستش نرسد. این مردم لعن‌هایشان را فریاد می‌زنند، نه در دل بلکه در میدان و رسانه. این قوتی است در دل سید مجتبی و صاحب العصر و الزمان‌. در این میدان خداوند نگاه ویژه‌ای به مردم و رهبر کرده است. از همان لحظه که لباس طلبگی سید مجتبی تبدیل به لباس رزم شد و شمشیر را از غلاف کشید برای رویارویی با یزید زمان و رخصت گرفته از قائم آل محمد. و کیست که آرام کند دل بی قرار سید مجتبی را و چنین قدرتی به او بدهد که یزیدیان زمانه را با سرافکندگی و شکست مواجه کند جز خدا و نگاه ویژه و دست غیب امام زنده و غائب ما؟ منجی عالم بشریت؛ حضرت صاحب العصر و الزمان‌، مولانا صاحب الزمان‌ روحی و ارواحنا له الفدا. ✍ (یکی از شما❣)
علمدار لشکر را زدند؛ پدر را شهید کردند؛ فراقش چه سخت است و همگانی... غم دلتنگی‌اش هم بر دل ما نشسته است و هم این مردم مبعوث شده... خداوند نگهدار این مردم باشد. یقین دارم که این لطف و نگاه ویژهٔ آقا صاحب الزمان‌ به ما است که چنان رابطهٔ عمیق و صمیمی بعد از پدر بین ما و مردم به وجود آمد. بدون آنکه آن‌ها مرا دیده باشند. از لحظه‌ای که از سیمای جمهوری اسلامی همانند مردم دیدم¹ که ۱۸ روز بعد از شهادت حضرت آقا من، پسر او سید مجتبی رهبر شده‌ام و باید این پرچم را تا آنجا که خدا مقرر کرده است بگیرم و به صاحب الزمان‌ بدهم، باری سنگین بر دوش‌هایم است. این مردم آنقدر شجاع هستند که قدرت میدان جنگ را به نفع ما صد برابر می‌کنند و روزهای متوالی و زیادی است که در جبهه‌‌ٔ خیابان حضور دارند و این پرچم را همراه من گرفته‌اند‌ تا کج نشود و زمین نیفتد تا آن زمان که مقرر شده. قلبم از غم فراق پدر و عزیزان مظلوم شهید این جنگ به درد آمده... دشمن یزیدی ما، کودکان مظلوم بسیاری را شهید کرد؛ از کودکان دانش‌آموز مدرسه گرفته تا بیمارستان نوزادان، از آن کودک‌هایی که چشم به جهان نگشوده بودند و در شکم مادر بودند تا آن فرزندانی که شاید سن و سالی داشته باشند اما هنوز برای پدر و مادرشان کودک هستند. تیرهای سه‌شعبهٔ دشمن همانند عاشورا بر گلوی زیبای این کودکان نشست... غم فراق دوری پدر و مادر بر دل رقیه‌ها افتاد... چه زنانی که همسران رشید و فرزاندان عزیز خود را از دست دادند... اما این‌گونه شجاعانه در جبهه‌ها هستند و فریاد اللّه اکبرشان‌ زانوهای یزید زمان را سست کرده است تا آنجا که بر زمین افتد و زیر پای تمام آزادی‌خواهان جهان لگدمال شود ان‌شاءاللّه. همواره مردم را دعوت کرده‌ام به حفظ اتحاد و وحدت میان خود، زیرا اگر این اصل نباشد دشمن می‌تواند نفوذ کند و افکار جامعه را به دست بگیرد که ان‌شاءاللّه با یاری خدا و با آگاهی و حفظ وحدت مردم مبعوث‌شده از این جبهه هم سربلند بیرون خواهیم آمد. ما در این جنگ تحمیلی سوم، دست غیب خدا را بسیار دیدیم که در برابر قدرت‌های دشمن ما را قدرت داد و گام‌های ما را استوار کرد چنان‌که در قرآن فرموده شده است: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ» یعنی ای کسانی که ایمان آورده‌اید! اگر خدا را یاری کنید، خدا نیز شما را یاری می‌کند و گام‌هایتان را استوار می‌سازد.² که در تفاسیر آمده است یاری خدا به معنی یاری دین اوست. جنگ تحمیلی سوم به ما نشان داد حقانیت یاری خدا و صاحب العصر و الزمان‌ را در زمان غیبتشان. من خادم ناچیز و مردم مبعوث‌شده، دیگر باری سنگین به‌ دوش داریم؛ آن هم حفظ عزت و استقلال و قدرت کشور و آماده‌سازی جهان با روبرو شدن قدرت جمهوری اسلامی ایران و آماده‌سازی جهان برای ظهور سرورمان امام زمان که البته این اهداف از زمان شروع انقلاب بوده‌اند، اما امروز و از این لحظه به بعد به این اهداف نزدیک‌تر شده‌ایم. همان‌گونه که رهبر شهیدمان فرمود: اگر استقامت کردید، قله را فتح خواهید کرد و به قلهٔ حاکمیت دین خدا و حاکمیت حق و عدل خواهید رسید. ³ و ما امروز می‌بینم که بله! به قله نزدیک شدیم؛ پس باید حواسمان را جمع و عزممان را راسخ کنیم تا ان‌شاءاللّه فتح کامل قله که این نیاز به پیشرفت در تمامی جبهه‌ها، حفظ قدرت و استقلال، حفظ اتحاد و وحدت نیز دارد. ما نزدیک شده‌‌ایم‌ به هدف بزرگمان یعنی زمینه‌سازی برای ظهور مولایمان. امروز نزدیک‌تر از هر روز دیگری هستیم، امروزِ که آزادی‌خواهان جهان دارند از خواب جهل بیدار می‌شوند، امروز که چشم‌ها باز شده است و دیگر هر حرفی را نمی‌پذیرد، دیگر حرف زور و ظلم را نمی‌پذیرد. مردم خواستار ریشه‌کن شدن ظلم و به پا داشتن عدالت شدند که این اصل مهم نباید فقط یک خواسته باشد بلکه باید خواسته‌ای همراه با عمل باشد که اگر فقط به خواسته بود و عملی صورت نمی‌گرفت ما نمی‌توانستیم امروز در برابر دشمن چنان از خود قدرت نشان بدهیم که او به استیصال برسد، اما ما ملت بزرگ ایران نباید به همین اندازه هم قانع شویم و فکر کنیم دیگر تمام شده است. خیر! تازه شروع شده است و ما باید با مدد از آقا صاحب الزمان‌ نقص‌های خود را رفع کنیم و باور داشته باشیم که نگاه ویژهٔ آقا صاحب الزمان‌ با ما بوده است و با ما است که به اینجا رسیده‌ایم‌ و ان‌شاءاللّه به قلّه هم خواهیم رسید. ✍ (یکی از شما❣)
منابع: ¹ پیام اوّل حضرت آقا (امام سیدمجتبی خامنه‌ای) ² سورهٔ محمّد (صلوات‌اللّه‌علیه‌وآله) آیهٔ ۷ ³ سخنرانی رهبر شهید در مراسم عزاداری هیئت‌های دانشجویی به مناسبت اربعین حسینی در تاریخ ۱۵ شهریور ۱۴۰۲. ✍ (یکی از شما❣)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«تن‌های صد‌چاک» خودم را رساندم؛ هر طوری که بود. همان‌طور که دُلْهَم خودش را رساند، هر طوری که بود. خانم طاهری‌فر _مدیرمان_ وقتی من را دید که دویده‌ام وسطِ سالن مدرسه و بچه‌ها را از کلاس‌‌ها بیرون می‌آورم، گفت: «چرا آمدی؟ مگر حالت بد نبود؟ من خودم بچه‌ها را می‌فرستادم خانه. مجبور نبودی بیایی.» دُلْهَم هم مجبور نبود. رو به دختر‌ها خندیدم که شاید یک لحظه هم که شده، دردِ تیزِ توی شقیقه‌هام یادم برود. به خانم طاهری‌فر گفتم: «شوهرم پیام داد تهران را زده‌اند. خودش رفت مأموریت. توی خانه دق می‌کردم. حداقل اینجا کمک شما هستم. بالاخره این کارها به عهده‌ٔ معاون است. زنگ زدید والدین‌شان؟» زُهیر نمی‌خواست حسین را ببیند، چه برسد به اینکه همراهش برود. پیکِ حسین که رسید درِ خیمه‌گاه‌شان، رو تُرش کرد. پیک را پس زد. با کمک خانم طاهری‌فر یک‌به‌یک شماره‌ی پدر دخترها را می‌گرفتیم. دُلْهَم رو به زهیر کرد: «پسر پیغمبر سوی تو می‌فرستد، نزدِ او نمی‌روی؟ سبحان‌اللّه! برخیز و برو، سخن او را بشنو و بازگرد.» دُلْهَم خواسته بود که زهیر برود، با اینکه می‌دانست. حتماً می‌دانست که چه خواهد شد. عقربه‌های ساعت نزدیکِ یازده می‌شدند. بچه‌ها با کیف‌های سنگین‌شان، که هر کدام قد خودشان وزن داشتند  توی سالن مدرسه، کنار دیوارهای رنگی‌رنگی ایستاده بودند. منتظر. زُهیر از جانب حسین بازگشت؛ «با لبخندی که... خدایا چه حکایتی بود آن لبخند.» خانم طاهری‌فر نگران بود. من هم. صدایِ زوزه‌ٔ باد آمد. نه، بیشتر شبیه گردبادی بود که همه‌چیز را توی خودش می‌بلعد. بعد صدای دیگری بلند شد؛ صدایی خیلی بلند، انگار هزار اسب ناگهان شروع به دویدن کنند. زُهیر به دُلْهَم گفت: «طلاقت می‌دهم که از سمت من به تو آسیبی نرسد. من قصدِ حسین کرده‌ام تا جانم را فدای او سازم.» دُلْهَم از طلاق امتناع کرد. می‌خواست همراه زهیر برود؛ همراه حسین. به زهیر گفت: «اهل حرم حسین هستند.» زهیر گفت: «کاش نبودند.» از دلِ دُلْهَم گذشت که سپاه یزید را با اهل حرم چه‌ کار؟ خودمان را حائل کردیم روی دخترها. صدا نزدیک بود؛ خیلی نزدیک. ارتش آمریکا با بچه‌ها چه‌کار دارد؟ از جانِ دخترهای دبستانی چه می‌خواهد؟ دخترها گریه می‌کردند. ترس سرازیر شده بود توی دل‌شان؛ نشسته بود روی ناخن‌هایشان که تندتند می‌جویدند. با دخترها دویدیم تا حیاط. انفجار دوم نزدیک‌تر بود. دیوارِ خارجی مدرسه تمام ریخت طبقهٔ پایین. رویِ سرِ مدرسه‌ٔ پسرانه. کلاس‌های اول و دوم تبدیل شده بودند به تَل؛ تَلی از آوار. دُلْهَم مجبور نبود که برود، اما رفت. ماند. تا آن روز و آن ظهر. ایستاده بر تَل، زهیر را می‌نگریست. زُهیر قتال می‌کرد: «من زُهیرم پسر قین. با شمشیر شما را از دور حسین، نوه‌ٔ پاک‌خوی پیامبر، می‌پراکنم.» ساختمان مدرسه آوار شده بود. دیوارهای رنگی‌رنگی که رویشان عکس دخترها وسطِ گل‌های کاغذی پنج‌برگ چسبانده شده بود، فرو ریخته بود. دخترها را به نمازخانه فرستادیم. ساعت حولِ یازده می‌چرخید. کثیرِ بن عبدالله شِعْبی و مهاجر بن اوس تمیمی بر زُهیر تاختند و او را کشتند. دُلْهَم ایستاده بر تَل می‌نگریست و می‌گریست. هواپیماهای سیاهِ آمریکا مثل زوزه‌ٔ سریع باد نزدیک شدند. می‌شنیدیم. صدایی مهیب؛ انگار هزار اسب، هزار اسبِ تاخته بر تن حسین از نینوا تا میناب دویده بودند. و دوباره انفجار. دوباره، دوباره. ولی این‌بار فرق داشت. جسمِ سنگینِ سیاه روی سرمان افتاد. این بار فرق داشت. ظهر تمام شده بود. تمامِ دشت تکه‌تکه‌ٔ بَدَن بود. لشکر یزید به خیمه‌گاه حمله کرد. لشکر یزید را با اهل حرم چه‌کار؟ دُلْهَم می‌گفت و من؛ من که شده بودم پناهِ دخترها. چسبیده بودند به پاهایم، اگر پایی مانده باشد. دستم را دور تن‌های نحیف‌شان حلقه کردم. اگر دستی مانده باشد. دخترها تکه‌تکه ریخته بودند کفِ زمین؛ لایِ خاک، لایِ خون. ارتشِ آمریکا با بچه‌ها چه‌کار داشت؟ خودم را نمی‌دیدم توی تکه‌ها. دُلْهَم غلام را فرستاد تا کفن بر تنِ زُهیر کند. غلام گفت: «چگونه مولای خود را کفن کنم و حسین را برهنه گذارم؟» دخترهای تکه‌تکه‌ام توی کاورهای سیاه جا نمی‌شدند، بس که تمام تن‌شان صدچاک بود. ✍ (یکی از شما❣)
منابع: ۱) کتاب آه، بازخوانی مقتل حسین‌بن‌علی علیه‌السلام، نوشتهٔ یاسین حجازی ۲) سریال مختارنامه ۳) ویکی‌پدیا《حملهٔ هوایی به مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب》 ۴) ویکی شیعه《حملهٔ آمریکا به مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب》 ۵) ایرنا《روایت شاهدان عینی》 ۶) جمله‌ٔ با «لبخندی که... خدایا چه حکایتی بود آن لبخند» از آتش بدون دود، جلد ششم، نوشته‌ٔ نادر ابراهیمی است. ✍ (یکی از شما❣)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به کسی فرصت نمی‌داد برای اظهار وجود. همین که پا به معرکه می‌گذاشتند سرشان پیش پای اسب علی بود. وحشت وجود همه‌شان را گرفته بود(۱). پسر حسین علیه السلام، با دهان خشک، بیش از صد خبیث را به درک واصل کرده بود(۲). همو که از چهره و خلق‌و‌خو و گفتار شبیه‌ترین به پیغمبر بود(۳). ما از دور نگاه می‌کردیم. با خود اینطور گفتیم که این‌ها که چنین در خون می‌غلتند دیگر کسی به میدان نخواهد آمد. ابن سعد هم فهمیده بود حتماً. زنگ زده بود به ترامپ تا کسب تکلیف کند و دریافت کرده بود که تن به تن کافی‌ست، همه با هم بر او حمله ببرید(۴). از پسِ قدرتش برنیامدند. او یک نفر بود. مگر برای جنگ با یک سوار، انبوه سواران می‌فرستند؟ دو موشک تاماهاک هر کدام هزار نفر به سمت او حرکت کرد(۵). ما در خیمه‌ها دیدیم که خاک بلند شد. دیگر نمی‌شد از آن فاصله چیزی دید. تمامِ رذالت به همهٔ عصمت اصابت کرد. صدایش... من تا به حال چنین شکستنی را نشنیده بودم. انفجار بود؟ نه. این روزها انفجارها شنیدم، ترور سرداران، خانه‌های مسکونی. این‌بار صدای تکه تکه شدن قلب بود. نه، نه، سپاهیان ابن سعد هیچ نشنیدند. آنها فقط غبار و دود در چشمشان رفت. گفتم... صدای ارباًارباً شدن بود(۶). قلب امامم بود. دلم لرزید. دل مادرهای دیگر هم. سفرهٔ لقمه‌هایی که برای بسیجی‌های گشت حاضر می‌کردیم رها کردیم(۷). همه‌جا دود بود. چیزی نمی‌دیدم، ولی در سینه‌ام آرام نبود. آن صدا... بانو لیلا در کربلا نبود(۸). صدا را شنید بلیت گرفت. دل هر مادری آشوب بود. امام جوانان بنی‌هاشم را صدا زد. «یا فُتْیانَ بَنِی هاشِم إحْمِلُوا أَخاکمْ إلی الْفُسْطاطِ»(۹). زن‌ها صورت می‌خراشیدند. به سر خود می‌زدند. جوانان بنی‌هاشم... چه دلی داشتند... هر کدام یک قطعه را درون عبا می‌گذاشتند تا به سمت خیمه‌ها ببرند(۱۰). در یک عبا نیایش صالحی ده ساله... در یک عبا هانی پری تقی‌نژاد یازده ساله... در یک عبا آرش گل‌آذین هشت ساله...(۱۱) ماکانِ من... ماکانِ من در کدام عبا بود؟ مادرها از جلوی خیمه‌ها به سمت عباها دویدند. خاک بیابان چادرهای عربی‌شان را رنگ کرد. ماکانِ من. ماکان مامان. من همراهشان ندویدم. من؟ من چگونه می‌رفتم به استقبال تکهٔ قلبم؟ مبهوت بودم. من قرار بود ماکانم را به دلِ خاک بسپارم؟ نه، نه... نمی‌توانستم. بانو لیلا رسیده بود. رفت بالای سر پیکر ۱۶۸ پارهٔ پسرش. ثمرهٔ دلش. چه می‌گویم. خدایا! در آن آوار، چگونه می‌توانستند ۱۶۸ پاره را پیدا کنند؟! بانو لیلا به سمت من آمد. در آغوشم کشید. بهتم فرو ریخت. بغضم هم. موی پریشان کردم. قربان‌صدقه‌ام رفت. گفت عزیز دلم. تکه‌ای از قلب من و قلب تو را پیدا نکرده‌اند. نیست. پیدا نمی‌شود. ۱۶۷ پیکر پیدا شده. گفتم... نه چیزی نگفتم فقط گریه کردم. دیگر قرار نبود فرزندم را به خاک بسپارم...(۱۲) غمت تاب و طاقت ز پاکان گرفت قرار از دل سینه‌چاکان گرفت نه تنها ز مادر، نه تنها پدر توان، هفت پشت از نیاکان گرفت هلاکو نبرد این قراری که غرب ز ما خیل از غم‌هلاکان گرفت از آن روز خلقی مداوم گریست چو باران که هرشب کماکان گرفت نشانت ندیدند زان رو که اشک ره دیده‌ٔ شرمناکان گرفت نشان تو باید در آئینه‌ها نه از خفته در خون و خاکان گرفت سراغ تو را باید از دشت‌ها میان بلوطان و تاکان گرفت تو پنهان شدی از نظرها ولی تمام وطن، عطر ماکان گرفت"(۱۳) ✍ (یکی از شما❣)