«تنهای صدچاک»
خودم را رساندم؛ هر طوری که بود. همانطور که دُلْهَم خودش را رساند، هر طوری که بود. خانم طاهریفر _مدیرمان_ وقتی من را دید که دویدهام وسطِ سالن مدرسه و بچهها را از کلاسها بیرون میآورم، گفت: «چرا آمدی؟ مگر حالت بد نبود؟ من خودم بچهها را میفرستادم خانه. مجبور نبودی بیایی.» دُلْهَم هم مجبور نبود. رو به دخترها خندیدم که شاید یک لحظه هم که شده، دردِ تیزِ توی شقیقههام یادم برود. به خانم طاهریفر گفتم: «شوهرم پیام داد تهران را زدهاند. خودش رفت مأموریت. توی خانه دق میکردم. حداقل اینجا کمک شما هستم. بالاخره این کارها به عهدهٔ معاون است. زنگ زدید والدینشان؟»
زُهیر نمیخواست حسین را ببیند، چه برسد به اینکه همراهش برود. پیکِ حسین که رسید درِ خیمهگاهشان، رو تُرش کرد. پیک را پس زد. با کمک خانم طاهریفر یکبهیک شمارهی پدر دخترها را میگرفتیم. دُلْهَم رو به زهیر کرد: «پسر پیغمبر سوی تو میفرستد، نزدِ او نمیروی؟ سبحاناللّه! برخیز و برو، سخن او را بشنو و بازگرد.» دُلْهَم خواسته بود که زهیر برود، با اینکه میدانست. حتماً میدانست که چه خواهد شد.
عقربههای ساعت نزدیکِ یازده میشدند. بچهها با کیفهای سنگینشان، که هر کدام قد خودشان وزن داشتند توی سالن مدرسه، کنار دیوارهای رنگیرنگی ایستاده بودند. منتظر. زُهیر از جانب حسین بازگشت؛ «با لبخندی که... خدایا چه حکایتی بود آن لبخند.» خانم طاهریفر نگران بود. من هم.
صدایِ زوزهٔ باد آمد. نه، بیشتر شبیه گردبادی بود که همهچیز را توی خودش میبلعد. بعد صدای دیگری بلند شد؛ صدایی خیلی بلند، انگار هزار اسب ناگهان شروع به دویدن کنند. زُهیر به دُلْهَم گفت: «طلاقت میدهم که از سمت من به تو آسیبی نرسد. من قصدِ حسین کردهام تا جانم را فدای او سازم.» دُلْهَم از طلاق امتناع کرد. میخواست همراه زهیر برود؛ همراه حسین. به زهیر گفت: «اهل حرم حسین هستند.» زهیر گفت: «کاش نبودند.» از دلِ دُلْهَم گذشت که سپاه یزید را با اهل حرم چه کار؟
خودمان را حائل کردیم روی دخترها. صدا نزدیک بود؛ خیلی نزدیک. ارتش آمریکا با بچهها چهکار دارد؟ از جانِ دخترهای دبستانی چه میخواهد؟ دخترها گریه میکردند. ترس سرازیر شده بود توی دلشان؛ نشسته بود روی ناخنهایشان که تندتند میجویدند. با دخترها دویدیم تا حیاط. انفجار دوم نزدیکتر بود. دیوارِ خارجی مدرسه تمام ریخت طبقهٔ پایین. رویِ سرِ مدرسهٔ پسرانه. کلاسهای اول و دوم تبدیل شده بودند به تَل؛ تَلی از آوار.
دُلْهَم مجبور نبود که برود، اما رفت. ماند. تا آن روز و آن ظهر. ایستاده بر تَل، زهیر را مینگریست. زُهیر قتال میکرد: «من زُهیرم پسر قین. با شمشیر شما را از دور حسین، نوهٔ پاکخوی پیامبر، میپراکنم.»
ساختمان مدرسه آوار شده بود. دیوارهای رنگیرنگی که رویشان عکس دخترها وسطِ گلهای کاغذی پنجبرگ چسبانده شده بود، فرو ریخته بود. دخترها را به نمازخانه فرستادیم. ساعت حولِ یازده میچرخید.
کثیرِ بن عبدالله شِعْبی و مهاجر بن اوس تمیمی بر زُهیر تاختند و او را کشتند. دُلْهَم ایستاده بر تَل مینگریست و میگریست. هواپیماهای سیاهِ آمریکا مثل زوزهٔ سریع باد نزدیک شدند. میشنیدیم. صدایی مهیب؛ انگار هزار اسب، هزار اسبِ تاخته بر تن حسین از نینوا تا میناب دویده بودند. و دوباره انفجار. دوباره، دوباره. ولی اینبار فرق داشت. جسمِ سنگینِ سیاه روی سرمان افتاد. این بار فرق داشت.
ظهر تمام شده بود. تمامِ دشت تکهتکهٔ بَدَن بود. لشکر یزید به خیمهگاه حمله کرد. لشکر یزید را با اهل حرم چهکار؟ دُلْهَم میگفت و من؛ من که شده بودم پناهِ دخترها. چسبیده بودند به پاهایم، اگر پایی مانده باشد. دستم را دور تنهای نحیفشان حلقه کردم. اگر دستی مانده باشد. دخترها تکهتکه ریخته بودند کفِ زمین؛ لایِ خاک، لایِ خون. ارتشِ آمریکا با بچهها چهکار داشت؟ خودم را نمیدیدم توی تکهها.
دُلْهَم غلام را فرستاد تا کفن بر تنِ زُهیر کند. غلام گفت: «چگونه مولای خود را کفن کنم و حسین را برهنه گذارم؟» دخترهای تکهتکهام توی کاورهای سیاه جا نمیشدند، بس که تمام تنشان صدچاک بود.
✍ (یکی از شما❣)
منابع:
۱) کتاب آه، بازخوانی مقتل حسینبنعلی علیهالسلام، نوشتهٔ یاسین حجازی
۲) سریال مختارنامه
۳) ویکیپدیا《حملهٔ هوایی به مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب》
۴) ویکی شیعه《حملهٔ آمریکا به مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب》
۵) ایرنا《روایت شاهدان عینی》
۶) جملهٔ با «لبخندی که... خدایا چه حکایتی بود آن لبخند» از آتش بدون دود، جلد ششم، نوشتهٔ نادر ابراهیمی است.
✍ (یکی از شما❣)
به کسی فرصت نمیداد برای اظهار وجود. همین که پا به معرکه میگذاشتند سرشان پیش پای اسب علی بود. وحشت وجود همهشان را گرفته بود(۱). پسر حسین علیه السلام، با دهان خشک، بیش از صد خبیث را به درک واصل کرده بود(۲). همو که از چهره و خلقوخو و گفتار شبیهترین به پیغمبر بود(۳). ما از دور نگاه میکردیم. با خود اینطور گفتیم که اینها که چنین در خون میغلتند دیگر کسی به میدان نخواهد آمد. ابن سعد هم فهمیده بود حتماً. زنگ زده بود به ترامپ تا کسب تکلیف کند و دریافت کرده بود که تن به تن کافیست، همه با هم بر او حمله ببرید(۴).
از پسِ قدرتش برنیامدند. او یک نفر بود. مگر برای جنگ با یک سوار، انبوه سواران میفرستند؟ دو موشک تاماهاک هر کدام هزار نفر به سمت او حرکت کرد(۵). ما در خیمهها دیدیم که خاک بلند شد. دیگر نمیشد از آن فاصله چیزی دید. تمامِ رذالت به همهٔ عصمت اصابت کرد. صدایش... من تا به حال چنین شکستنی را نشنیده بودم. انفجار بود؟ نه. این روزها انفجارها شنیدم، ترور سرداران، خانههای مسکونی. اینبار صدای تکه تکه شدن قلب بود. نه، نه، سپاهیان ابن سعد هیچ نشنیدند. آنها فقط غبار و دود در چشمشان رفت. گفتم... صدای ارباًارباً شدن بود(۶). قلب امامم بود.
دلم لرزید. دل مادرهای دیگر هم. سفرهٔ لقمههایی که برای بسیجیهای گشت حاضر میکردیم رها کردیم(۷). همهجا دود بود. چیزی نمیدیدم، ولی در سینهام آرام نبود. آن صدا... بانو لیلا در کربلا نبود(۸). صدا را شنید بلیت گرفت. دل هر مادری آشوب بود.
امام جوانان بنیهاشم را صدا زد. «یا فُتْیانَ بَنِی هاشِم إحْمِلُوا أَخاکمْ إلی الْفُسْطاطِ»(۹). زنها صورت میخراشیدند. به سر خود میزدند. جوانان بنیهاشم... چه دلی داشتند... هر کدام یک قطعه را درون عبا میگذاشتند تا به سمت خیمهها ببرند(۱۰). در یک عبا نیایش صالحی ده ساله... در یک عبا هانی پری تقینژاد یازده ساله... در یک عبا آرش گلآذین هشت ساله...(۱۱) ماکانِ من... ماکانِ من در کدام عبا بود؟ مادرها از جلوی خیمهها به سمت عباها دویدند. خاک بیابان چادرهای عربیشان را رنگ کرد. ماکانِ من. ماکان مامان. من همراهشان ندویدم. من؟ من چگونه میرفتم به استقبال تکهٔ قلبم؟ مبهوت بودم. من قرار بود ماکانم را به دلِ خاک بسپارم؟ نه، نه... نمیتوانستم.
بانو لیلا رسیده بود. رفت بالای سر پیکر ۱۶۸ پارهٔ پسرش. ثمرهٔ دلش. چه میگویم. خدایا! در آن آوار، چگونه میتوانستند ۱۶۸ پاره را پیدا کنند؟!
بانو لیلا به سمت من آمد. در آغوشم کشید. بهتم فرو ریخت. بغضم هم. موی پریشان کردم. قربانصدقهام رفت. گفت عزیز دلم. تکهای از قلب من و قلب تو را پیدا نکردهاند. نیست. پیدا نمیشود. ۱۶۷ پیکر پیدا شده. گفتم... نه چیزی نگفتم فقط گریه کردم. دیگر قرار نبود فرزندم را به خاک بسپارم...(۱۲)
غمت تاب و طاقت ز پاکان گرفت
قرار از دل سینهچاکان گرفت
نه تنها ز مادر، نه تنها پدر
توان، هفت پشت از نیاکان گرفت
هلاکو نبرد این قراری که غرب
ز ما خیل از غمهلاکان گرفت
از آن روز خلقی مداوم گریست
چو باران که هرشب کماکان گرفت
نشانت ندیدند زان رو که اشک
ره دیدهٔ شرمناکان گرفت
نشان تو باید در آئینهها
نه از خفته در خون و خاکان گرفت
سراغ تو را باید از دشتها
میان بلوطان و تاکان گرفت
تو پنهان شدی از نظرها ولی
تمام وطن، عطر ماکان گرفت"(۱۳)
✍ (یکی از شما❣)
منابع و توضیحات:
• ایدهٔ متن از نویسندهٔ کانال ایتا «سربهراه». در متون مربوط به روضهٔ دههٔ دوم محرم سال ۱۴۰۴
۱. کتاب پدر، عشق و پسر: سید مهدی شجاعی. صفحهٔ ۴۶ تا ۴۸.
۲. سایت عتبهٔ حسینیه: در الفتوح، منتهیالآمال، نفسالمهموم، مقتل الحسین مقرم، بحار الانوار و غیره در این باب آمده است که حضرت علی اکبر (علیهالسلام) صد و بیست نفر از دشمنان را در نبرد اول خود به درک واصل نمود.
۳. سایت پایگاه اطلاعرسانی حوزه: هنگامی که امام(علیهالسلام) به چهرهٔ نورانی فرزندش علی اکبر نگریست، سر به سوی آسمان برداشت و عرض کرد: ...از نظر صورت و سیرت و گفتار، شبیهترین مردم به رسول تو، حضرت محمّد (صلیاللهعلیهوآله) است.
۴. کتاب پدر، عشق و پسر: ابن سعد که دیده بود عاقبت چنین جنگی شکست محتوم است، دو هزار تن را به نبرد با یک تن گسیل کرده بود.
۵. کتاب پدر، عشق و پسر: ...ناگهان دو سپاه هزار نفری را دیدیم که از دو سو به سمت ما پیش میآیند.
۶. سایت پایگاه اطلاعرسانی حوزه: دشمن خونخوار و سنگدل و وحشی، اطرافش را گرفتند و با شمشیرها بدن پاکش را قطعهقطعه نمودند.
۷. خبرگزاری صدا و سیما: زنان در جنگ رمضان نقش خود را ایفا کردند. یکی از این اقدامات در طول جنگ رمضان، آمادهسازی لقمههایی برای رزمندگان و سربازان وطن بود.
۸. کتاب پدر، عشق و پسر: در این کتاب اشاره شده که خانم لیلا در کربلا حضور نداشتند.
۹. سایت پایگاه اطلاعرسانی حوزه
۱۰. کتاب پدر، عشق و پسر: ...اگر پیکر یک تکه نبود، چه نیازی به اینهمه جوان بود؟ دو جوان هم میتوانستند دو سوی جنازه را بگیرند و از زمین بردارند. انگار امام هر کدام را برای بردن قطعهای آورده بود.
۱۱. سایت باشگاه خبرنگاران جوان: فهرست شهدای میناب با اسم و سال تولد.
۱۲. سایت خبرگزاری صدا و سیما: کلام مادر شهید در یک گزارش؛ ...شاید خدا صدای من و شنیده. وقتی فکرش و میکردم ماکان رو باید بسپریم به خاک، هیچموقع فکرش و نمیکردم، اصلاً به ذهنم هم خطور نمیکرد. فقط دعا میکردم که من ماکان رو زیر خاک نذارم. شاید به خاطر همین اثری ازش پیدا نشده. چون اصلاً طاقت نداشتم.
۱۳. سایت خبرگزاری صدا و سیما: شعر از افشین علا.
✍ (یکی از شما❣)
تا آخرِ آخر
صدای زنگ کلاس که میآید، لیوان چای را روی میز میگذارم؛ از جا برمیخیزم تا به سوی دخترکانم بروم. در راهرو صدای بچهها میپیچد،
صدای پایشان.
صدای خنده و خانم خانم گفتنشان.
به طبقهٔ دوم که میرسم، حین ورود به کلاس، حنانه در چارچوب در ایستاده و با اخم تصنعی نگاهم میکند. مانع ورودم میشود.
با همان اخم میگوید: خانم، ما که دو تا زنگ دیگه داریم، کجا میخوای بری؟
با تعجب گفتم: من که جایی نمیخوام برم، همینجام، کنار فرشتههای ناز خودم! درحالی که دستش را میگیرم، وارد کلاس میشوم.
با ذوق و شوقی که در چشمانش مشهود است، میگوید: خانم؟ یعنی شما اصلاًِ اصلاًِ اصلاً این زنگ رو مرخصی نگرفتین؟ جواب دادم: نه! اگر مرخصی گرفته بودم اینجا چی کار میکردم؟ اگه مرخصی بگیرم امروز کی یه حرفِ دیگه باسوادترتون کنه؟
صدای جیغشان به آسمان رفت!
امروز دخترکانم یک حرف باسوادتر میشدند.
درحالی که اشاره میکردم تا روی صندلیهایشان مستقر شوند، ماژیک صورتیرنگی که ذوق دخترکانم را چند برابر میکند، از کیف خارج میکنم، روی تخته بزرگ مینویسم: "ر".
- بچهها! امروز حرف " ر " رو یاد میگیریم.
"ر" فقط یک شکل داره! فقط یدونهست! مثل شما خوشگلهای من که از هرکدومتون فقط یدونه تو دنیا هست!
بچهها! "ر" مثل؟
صداها باز در هم میپیچد:
رُز، روسری، دختر، مدرسه، صورتی، ایران!
صدایی بلندتر از همه میگوید: "ر" مثل رقَیّه!
لبخند میزنم و میگویم: آفرین! "ر" مثل رقیه!
بچهها؟ اگه گفتید رقیه (سلام اللّه علیها) کیه؟
زهرا میگوید: خانم ، حضرت رقیهست (سلام اللّه علیها) دیگه!
خندیدم، دوست داشتم بدانم کوچولوهای معصومم، چه تصوری از حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) دارند؟
پس دوباره پرسیدم: خب حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) کیه؟
نازنین: دختر امام حسین (علیه السلام)!
ادامه میدهم: آفرین! دختر امام حسین (علیه السلام)! بچهها، تو زندگی هرجا که احساس کردید حالتون خوب نیست یا مشکل دارید یا اگه چیزی از خدا میخواید، میتونید حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) رو صدا بزنید.
زهرا باز میپرسد: خانم، یعنی خدا خیلی حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) رو دوست داره؟ یعنی من که میخوام معلم بشم، از ایشون کمک بخوام، معلم میشم؟
- شما باید خوب درس بخونی که معلم بشی! هرجا خسته یا ناامید شدی، از حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) کمک بگیر!
رو به تخته برمیگردم، تختهپاککن را روی تخته حرکت میدهم که ناگهان در کلاس باز میشود: خانم بسارده، با اولیا تماس بگیرید و بگید بیان بچه ها رو ببرن، زود! و آرامتر، طوری که بچهها نشنوند میگوید: به تهران حمله شده!
نگاه کنجکاو دخترانم به من بود.
با لبخند میگویم: بچهها، اعلام کردن مدارس تعطیل شده! احتمالاً دوباره گردوخاکه! زنگ میزنم بیان دنبالتون!
مریم میگوید:
+خانم، پس داستان حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) چی؟
- عزیزم! به خونوادهتون که زنگ زدم بقیه رو میگم!
تماسها طول میکشد. بعضی از بچهها راهی خانه میشوند. برای سرگرم کردنشان میگویم که با "ر" برایم جمله بسازند.
زهرا به سمتم میآید تا جملاتی که خلق کرده بود را نشانم دهد.
در همین حین، ناگاه صدایی عجیب چهارستون مدرسه را میلرزاند!
به دخترکانم نگاه کردم. چشمانشان گویی جولانگاه ترس بود! فضای سنگینی در کلاس حاکم میشود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نگران نباشید بچهها! احتمالاً... امم... احتمالاً یکی از بچهها در کلاسشون رو محکم بسته!
نگاههای نگرانشان هنوز روی من بود.
زهرا محکم مرا در آغوش گرفته بود.
گفتم: اصلاً بیاید درمورد حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) حرف بزنیم؟ هوم؟
حواسشان را جمع میکنند تا داستان را بشنوند: بچهها، حضرت رقیه (سلام اللّه علیها)، فقط ۳ سالشون بود که شهید شدن.
حنانه:
+خانم، شهادت یعنی چی؟
- شهادت، یعنی همون مردن، اما اگر آدم در راه خدا، یعنیواسهٔ خدا بمیره، میشه شهید!
+ خانم، حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) رو کی شهید کرد؟
- بچهها حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) رو یزیدِ ظالم شهید کرد.
+ خانم؟ یزید همهٔ دخترکوچولوها رو شهید میکنه؟ لب باز کردم که پاسخ دهم
اما دهانم قفل شد.
غرش صوتی عجیبی طنینانداز شد.
بچهها به سمتم میدوند.
بعضیها پشت سرم، بعضیها در آغوشم.
دود غلیظ همهجا را فرا میگیرد.
بدنم میسوزد.
چشمهایم نای باز شدن ندارند.
خدایا؟ چه اتفاقی افتاده است؟
این چه صدایی بود؟
دستانم چرا خیس است؟
خدایا، روی دستانم رد خون دخترکانم است یا جوهر ماژیک؟
خدایا، چه اتفاقی افتاده بود؟
✍ (یکی از شما❣)