eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
داریم به‌سرعت برمی‌گردیم که بعد از مستحبِ زیارت، واجبِ انتخابات رو اَدا کنیم. @sarbehrah
سربه‌راه
#سفرنامه #عراق #با_ذکر_دعای_فرج @sarbehrah
۵۵ منهای یک فکر کنم اولین نفری بودم که فهمیدم همسرش رو خی‌لی خی‌لی دوست داره؛ وقتی رسیدیم مرز و منتظرِ اتوبوس، روی خاک و خل نماز خوندیم، شام خوردیم، چای سر کشیدیم، با وجودی که خودش هم مُسنّ و خسته بود، ولی چای از ما گرفت برد برای شوهرِ روی ویلچرش. بهش کلوچه تعارف کردیم، بُرد برای شوهرِ روی ویلچرش. حتی اگه سروصدایی کرد و نِق زد، به‌خاطرِ شوهرِ روی ویلچرش بود که از معطلی خسته می‌شد... همون‌جا به رفیق گفتم این زن چقدر شوهرش رو دوست داره... طی سفر غذا که می‌گرفت اول می‌برد برای شوهرِ روی ویلچرش... اگه از آقایون دور بود، می‌پرسید این خوراکی رو به آقایون هم دادید یا نه؟... با پسرشون اومده بودن که بزرگساله، اون ویلچر رو راه می‌برد. ما هیچ‌چیز و هیچ صدایی از این پسر ندیدیم و نشنیدیم جز خدمت به پدر و مادرش. بی‌اغراق می‌گم؛ فقط در حالِ حملِ پدرش بود بدونِ هییییییییچ صدایی. آقای روی‌ ویلچر خی‌لی مریض‌احوال بود... خی‌لی ناتوان و اذیت بود... اما سالم نشون می‌داد... قشنگ سفر رو کااااامل اومد... به‌ترتیب همه زیارتا رو رسید؛ کربلا... کوفه... نجف... طفلان مسلم... کاظمین... سیدمحمّد علیه‌السلام... سامرّا... دیشب که ساعتِ دهِ شب، با عَلَم ایستاده بودم ورودیِ حرمِ سامرّا، پسرش، پدرِ روی ویلچرش رو از حرم آورد و پرسید پدرم رو سرویس بهداشتی ببرم؟ بعد من و دخترا سرویس رو بهش نشون دادیم... آقای روی ویلچر هنوز سالم نشون می‌داد... همین دیشب تو مُضیفِ سامرّا داشتیم شام می‌خوردیم که خانمش اومد سرِ میزِ ما. با این‌که مسؤول کاروان چندین بار تکرار کرد سمتِ آقایون هم غذا می‌دن، ولی نصفِ غذاش رو ریخته بود توی لیوان برای شوهرِ روی‌ ویلچرش... یه ظرفِ غذای دیگه هم گرفت، گوشه‌ی پلاستیکِ روی میز رو پاره کرد و غذا رو ریخت وسطش و بقچه‌ش کرد ببره برای شوهرِ روی ویلچرش... بعد گریه‌ش گرفت چون یادِ شوهرش افتاد... چون خی‌لی خی‌لی شوهرش رو دوست داره... به ما گفت سایه‌ی سرمه... من گفتم خدا براتون حفظش کنه... بالا رو نگاه کرد و گفت ان‌شاءالله... همین دیشب! دیشب از سامرّا اومدیم، ۵۵ نفر بودیم، الآن که رسیدیم مرز ۵۴ نفریم... آقای روی ویلچر زیارت‌هاش رو کرد و تمیز و مرتب، قبل از نماز صبح تو اتوبوس تموم کرد... ما خواب بودیم... آخرِ اتوبوس بودیم... دیر خبردار شدیم... نماز صبح فهمیدیم... وقتی دیدیم یه صندلی تو اتوبوس خالیه... آقای روی ویلچر رو مسوول کاروان و خانمِ آقای روی‌ ویلچر و پسرش برگردوندن نجف... ویلچرش شد گاریِ وسایلاشون... سوغاتی‌هاشون برای نوه‌هاشون... همین‌قدر بی‌محابا... غریب... مبهوت! @sarbehrah
دسته‌بیل در لباسِ مسؤولیت (۱) تو کاروان یه زوجِ جوان بودن که هر دو طلبه هستن. دو هفته است رفتن سرِ خونه‌زندگی‌شون و ماه عسل اومده بودن کربلا. قراره بعد از کربلا هم برن برای تبلیغ. پسره قدبلند و لاغره و شلوار پارچه‌ای پاشه با بلوز طلبه‌طور. گاهی عبا و عمامه هم می‌پوشید. ریش و سر و صورت هم دقیییییق جوجه‌طلبه‌ای. تو کاروان یه خونواده‌ی چهارنفره‌ی باکلاس و متموّل هم بودن که پسر و دخترِ شیک و باکلاسی داشتن. پسره مردِ جوانیه که جینِ چسب و شیکی پاشه، تیشرتِ نیم‌آستینِ خفنی تنشه، ریش پروفسوری داره و مدل موی شیک، همیشه هم عینکِ شیشه‌رنگیِ خاصی به چشم می‌زنه. خلاصه به چشم برادری خیلی شیکه! خیلی تمیز و مرتب و باکلاس. حتی مادر و خواهرش تو حسینیه با ما بودن، اما اون رفت تو همون کوچه‌ی حسینیه، یه اتاق از خفن‌ترین هتلِ کربلا رو که از حرم هم دیده می‌شد گرفت و اصصصصصصلا با مدلِ جهادیِ این سفرا زندگی نکرد. موقعِ اومدن به مهران، اجازه نمی‌دادن وَن تا جلوی پایانه‌مرزی بره. آقاخوشتیپه کلللللی زبون ریخت تا مأموره نرم شد و اجازه داد به‌خاطر بارها و خلوتیِ پایانه، با ماشین بریم جلو. وقتی ماشین راه افتاد و زحمتِ آقاخوشتیپه به بار نشست، آقاطلبه برگشت به مأموره گفت دمت گرم! همین(!) راننده‌ی ون یه پیچِ واقعا خطرناک که پایینش خالی بود رو حواسش پرت شد و اگر ماها فریاد نمی‌کشیدیم نمی‌تونست ماشین رو به مسیر برگردونه. آقاخوشتیپه خواب بود. یهو بیدار شد و با این‌که هیییییییچ مسؤولیتی نداشت و اگه اتفاقی هم می‌افتاد، هیییییییچ‌کس بهش خرده‌ای نمی‌گرفت، با حسرت و توبیخ گفت وای! خوابم برده بود... باید حواسم می‌بود! حاج‌خانم و حاج‌آقا زیادن تو کاروان و کمردرد و پادرد زیاد داریم. آقاخوشتیپه در حد توان تو جابه‌جاییِ چمدون و ساک‌هاشون کمک‌حال بود. در این مورد وَ موردِ قبلی و موردِ بعدی از آقای طلبه صحبتی ندارم چون ایشون حضور داشتن اما منفعل و حتی شووووت بودن! از صبح که مسؤولِ کاروان نیستن و به‌خاطر مرحومِ فوت‌شده موندن عراق، همسرشون دست‌تنهان. باید اتوبوس و صبحانه و ناهار و قطار هماهنگ می‌شد. تنها کسی که در بدوبدو بود و کمک‌حالِ این خانم، همون آقاخوشتیپه‌ی بی‌ادعای ساکتِ غیرِ قمپز بود که رفت یکی از گرون‌ترین هتل‌های کربلا و با ما هم‌سفره نشد! آقاطلبه هم یه آدمه؟ اونم مثلِ بقیه؟ زائره؟ اونم خسته و بی‌حوصله می‌شه؟ متأسفم! ابدا این توجیهات تو کَتِ «مردم» وَ حتی «خواصِ درست‌حسابی» نمی‌ره! بگردید ریشه‌های بی‌خاصیت شدنِ حوزه و حوزوی‌ها رو در جامعه پیدا کنید! من این‌چیزها رو در کاروان مطرح نکردم و نمی‌کنم... تفِ سربالاست... گل به خودیه... اما ایمان دارم «مردم» می‌بینن و می‌فهمن! من چقدر از حوزه‌ی منفعل بیزارم! با حوزویِ منفعل؛ دشمنِ خونی. @sarbehrah
سربه‌راه
فوت شدنِ هم‌کاروانی‌مون، ساعتِ رسیدن‌مون به مرز رو تأخیر داد. پنج و ربع قطارِ همدان_مشهد راه می‌افتاد و ما در بدوبدو به مرز رسیدیم، در بدوبدو عبور کردیم، در بدوبدو سوارِ اتوبوس شدیم و با نذر و صلوات رسیدیم همدان. طولِ این مدت حتی یه حوزه‌ی انتخاباتی ندیدیم که بزنیم بغل و بریم رأی بدیم. ساعت رو می‌دیدیم و می‌دونستیم همین‌قدر که به قطار برسیم باید خدا رو شکر کنیم. همسرِ مسؤول کاروان ایستادن وسطِ اتوبوس و گفتن وقتی رسیدیم من و دخترانِ آفتاب (ما چهار تا) بدو‌ می‌ریم کنارِ قطار تا رئیسش و راضی کنیم صبر کنه، بقیه فقط برسونین خودتون رو. ما چهار تا آماده شدیم و ایستادیم دمِ در. حاج‌خانوما می‌گفتن امیدِ ما به شما چهارتاست، شما ریزعلی خواجویِ مایید :) چند تا دخترِ جوون می‌گفتن اگه به قطار نرسیم شما رو کتک می‌زنیم :) مردهای کاروان هم می‌گفتن اتوبوس نگه داشت اول تکاورامون برن :) تا اتوبوس نگه داشت و راننده صندوق رو‌ زد، ما چهار تا کوله‌ها رو برداشتیم. هر کدوم کوله‌ی هریکی‌مون که دستمون رسید. بعد شروع کردیم به دویدن :)) قطار مسافراش و زده بود و کللللللل خدمه‌ش به صف ایستاده بودن و با غیظ ما رو نگاه می‌کردن :) وقتی ما چهارتا سوار شدیم و بقیه پشتِ سرمون رسیدن، سوتِ قطار رو کشیدن و راه افتاد. ما تا یک ساعت درگیرِ پیدا کردنِ واگن و کوپه‌ها بودیم. ناهارمون پنیرِ صبحانه بود و تشنه و گرسنه دویده بودیم. کللللللی هم تیکه و کنایه از خدمه‌ی قطار نوشِ جان کرده بودیم. بعد از مستقر شدن، وقتِ نفس کشیدن نداشتیم. رأی نداده بودیم... زیارت مستحب بود، رأی‌مون واجبِ بدونِ قضا... دلم برای رهبر می‌جوشید که ازم دلخور نشن... توی دلم مداااااام صدا زدم یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... اول از خدمه‌ی قطار مطالبه کردیم؛ چَشم‌های بی‌عمل گفتن... نماز مغرب که ساوه توقف کردیم، زیرنویسِ تلویزیون دیدم نوشته برای صندوق سیار زنگ بزنین ۱۱۷_۰۲۱. سوار شدیم و من و چند نفرِ دیگه شروع کردیم زنگ زدن. گفتن ما جزوِ مواردِ خاص نیستیم و سیار به ما تعلق نمی‌گیره(!) رفتیم گزینه‌ی بعدی‌مون ببینیم می‌شه کسی رو بفرستیم جای خودمون که نشد... آقای طلبه‌ی جوان که ذکرِ خیرشون در مطلبِ قبلی بود با کللللللی قمپز که برادرِ خانمش سپاهیه، اومدن گفتن هماهنگ کردن ایستگاهِ تهران صندوق برامون میارن. با این‌که از این بشر خوشمون نمیاد ولی فدای سرِ آبرو و عزتِ آقا❣خوشحال شدیم که درصدِ مشارکت بالا می‌ره، گرچه از ۵۴ زائرِ امام حسین علیه السلام، تنها ۱۹ نفر رأی دادن.............. (نکاتِ این فاجعه بمونه برای بعد...) ما پالتو و چادر پوشیدیم، شناسنامه و پاسپورت و خودکار گرفتیم دست‌مون، من روی بلد زده بودم راه‌آهنِ تهران و هی اعلامِ وضعیت می‌کردم و لیستِ نماینده‌هامونم آماده. وقتی رسیدیم تهران و دخترطلبه اومد گفت نشده و برادرم گفته به خاطرِ امنیت نمی‌شه، اعصابِ همه خرد شد. ما چهارتا ولی گزینه‌ی روی میزمون زیاد بود. دوست گفت بریم پلن بعدی و وقتی همه در حالِ آه و ناله و نق بودن (نکاتِ این مورد هم بمونه بعد) ما بی فوتِ وقت رفتیم کوپه‌مون و دوست شروع کرد به تماس گرفتن. به هرکی که می‌شناختیم ممکن بود پای صندوق باشه زنگ و پیام زدیم. یکی از دوستای دوست گفت اسکنِ شناسنامه بفرستید. رفیق بدو‌ رفت به پایه‌های رأی خبر داد و در کسری از ثانیه، ۱۹ نفر ریختن کوپه‌ی ما :) حتی آقاطلبه و دخترطلبه :)) نگین بدجنسم، نیستم، از آدمای قمپز و حرّاف و شوآف خوشم نمیاد! ما طولِ سفر حرفی از رأی نزدیم، اینا خودشون رو شرحه‌شرحه کردن، اما وقتی ما داشتیم به حراستِ راه‌آهن زنگ می‌زدیم، به ۱۱۷، به غریبه و آشنا، اونا فقط داشتن قمپز در می‌کردن! مذهبی‌جماعت بیشتر از عمل، حرف می‌زنه(!) (تحلیلِ این فاجعه هم باشه بعد) همسرِ مسؤول کاروان و حاج‌آقای کاروان‌مون گویا فرقِ حرف و عمل رو‌ می‌فهمیدن، به‌وضوح درِ کوپه‌ی ما خوشحال بودن. وقتی اسکنِ شناسنامه‌ها رو فرستادیم، همه دست زدن گفتن بارک‌الله دخترانِ آفتاب :)) کارِ امام زمان ارواحنا فداه بود. خودم یه سوره‌ی یس برای مادرشون نذر کردم. اما از این‌که خدا برابرِ حرّافینِ بی‌خاصیتِ پارتی‌دار و مرد و سبیل‌کلفت و عمامه‌به‌سرِ قلابی، چهار تا دختری که هنوز همه فکر می‌کنن دهه‌هشتادی‌ایم :) رو عزت و آبرو داد خیلی خی‌لی خیلی خوشحالم❤️❣ هزاااااااار الحمدلله❣❤️ کوپه که خالی شد، دوستِ دوست زنگید که فقط تونسته پنج نفر رو ثبت کنه. دوباره ما چهارتا افتادیم به جونِ لیستِ مخاطبین‌مون و به هرکی داشتیم پیام و زنگ زدیم و بالاخره در دقایقِ پایانی و نزدیک به ۱۲ به عنایتِ صاحب‌الزمان ارواحنا فداه تونستیم هر ۱۹ نفر رو ثبت کنیم و حتی همکارِ شب‌کارم پیام داد دو نفر قبلا رأی‌شون ثبت شده و تکراری‌ان :)) یعنی چند نفر هم‌زمان روی اسامیِ ما کار می‌کردن :)) @sarbehrah
سربه‌راه
فوت شدنِ هم‌کاروانی‌مون، ساعتِ رسیدن‌مون به مرز رو تأخیر داد. پنج و ربع قطارِ همدان_مشهد راه می‌افتا
روزِ پرماجرای ما به سر رسید و فهمیدیم زیرساخت‌های رأی‌دهی خی‌لی خرابه و چقدر رأی این بین از دست می‌ره... شخصا مکتوبی برای آقای رئیسی خواهم نوشت که بدونن چی شد و چی گذشت و هیییییچ‌ ارگان و سازمانی کمک نکرد و براش اهمیتی نداشت و ما آخر با دور زدنِ قانون و نفوذیِ خودمون تونستیم رأی‌مون رو ثبت کنیم... واقعا از ساعت شش و خرده‌ای تا دوازده در تکاپو و اضطراب و اندوه بودیم و حالا که جوینده؛ یابنده است، با فراغِ بال از این‌که کمترین وظیفه‌مون برابرِ نعمتِ جمهوری اسلامی رو اَدا کردیم، نشستیم و آخرین شبِ سفرمون رو دورِ هم فیلم می‌بینیم❤️ الحمدلله رب العالمین❣ یا صاحب‌الزمان! از شما تشکر❣ @sarbehrah
سلام به مشهدِ برفی و سرد و زیبای خودم❣ گرچه پایان ده روز پادْاومانیسم رو غمگینم... @sarbehrah
بعد از یه حمامِ درست و حسابی و خوردنِ یه کاسه آبگوشتِ مامان‌پز و سر کشیدنِ یه بشکه چای‌هلِ تازه‌دم و شستنِ لباسا و کوله‌ی سفر و چُرت زدنِ دو_سه ساعته، دیگه باید خانم فارسی برای فردای مدرسه و خصوصی‌هاش لباس اتو کنه، کیف آماده کنه، کفش برق بندازه، برای صبحانه و ناهارش که تو خیابونا و اتوبوسا می‌گذره سیب‌زمینی و تخم‌مرغ آب‌پز کنه، خرده‌لوازمش رو بچینه سرِ جاش، محتوای کلاساش و ببنده، با توکل بر خدا شادش رو باز کنه که قطعا پونصد_ششصد پیامِ نخونده چشم‌به‌راهِ جوابشه، وَ برای دختراش شکلاتایی رو ظرف کنه که طی سفر، عِراقیا به شادیِ میلادِ امام زمان ارواحنا فداه پاش می‌دادن و خانم فارسی و رفیقش جمع می‌کردن که قدرِ یه شکلاتِ تبرّک در سرنوشتِ یه دختر دخیل باشن و بهش رزقِ حلال و طیّبی برسونن که حجاب از قلبش برداره... هی رفیق! بوس به قلبت که شکلات جمع می‌کردی و نمی‌خوردی و می‌دادی بذارم برای شاگردام😍 خدا رو شکر بابتِ رزقِ مدرسه و معلمی که حقوقش واسطه‌ی رزقِ عظیمِ نیمه‌شعبانم بود و هر دو از دستِ مبارکِ آقا صاحب‌الزمان روحی له الفداء❣ بریم برای زندگیِ پسازیارت😊 @sarbehrah
قبل از سر کشیدنِ یه لیوان شیر و عسل و دارچین و نباتِ گرم‌کننده‌ی بمبِ تقویتی، با کلوچه‌هایی که خواهرِ دوست زحمت کشیدن برامون پختن و امروز که رسیدیم بهمون دادن، وَ نوشتنِ برنامه‌ی شلوغِ فردام، یادم اومد بااااااااید ثبت کنم درست هفته‌ای که من نبودم کلللللللللی برف اومده مشهد و مدارس از دوشنبه تعطیله! یعنی فقط یه دوشنبه از کلاسای من رفته! درسته کلاسا مجازی بوده، اما از نظرِ محتوایی، کلاسای مجازی کارکردِ تدریسی نداره و بیشتر مروریه، پس به نفعِ من شده :) از طرفی من به همکارام نگفتم کجا می‌رم، چون برای مدیرم دردسر می‌شد. مدرسه‌ی ما حقِ غیبت به معلم نمی‌ده و همون اولِ قرارداد این رو طی کرده بودن. خی‌لی از دبیرا سرِ همین مشکل دارن و معترضن، اما من به عنایتِ امام زمان ارواحنا فداه اجازه‌ی با رضایت گرفتم؛ یعنی تا گفتم ده روز نیستم، مدیرم گفتن کربلا می‌رین؟ و تا گفتم ان‌شاءالله، زدن زیرِ گریه و بغلم کردن... در نهایتِ لطف و بزرگواری زحمتِ کلاسام و که به هیچ دبیری ندادم و از هر کلاس دو مسؤول انتخاب کردم که نایبِ من باشن و خودگردان کلاس و درس رو پیش ببرن و اهدافِ فرهنگیم رو هم داشته باشم، قبول کردن و به‌جای من دو تا برگزیده‌ی خوارزمیم و معاونم بردن جلسه‌ی خوانش. اگه کلاسا دایر بود و می‌دیدن من نیستم فضولی‌هاشون شروع می‌شد و بعد هم داستان‌ها پیش میومد! اینا اگه رزق نیست، چیه؟! هزاااااااااااار الحمدلله❣ یا صاحب‌الزمان! از شما تشکر❤️ @sarbehrah