eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
پرده‌ی سوم: همکارای فرهیخته‌م دارن می‌گن که ما کاری نداریم کدوم طرف بایستیم(!) هم زن و بچه‌ی فلسطینی
پرده‌ی پنجم: مراسمِ باشکوه و پرمحتوا و پرمعنا تموم شد و همه رفتیم سر کلاس... جز نهما... که نگهشون داشتن... بعد از چند دقیقه صدای گریه‌ی چند نفرشون می‌اومد... صدای نیمه‌فریادِ چند نفرِ دیگه‌شون... کَل‌کَل بود و تو روی هم ایستادن... وَ مسلّمه که زورِ مدیریت بیشتره(!) بچه‌های نهم تحقیر شدن... تهدید شدن... تنبیه شدن... وَ با چشم‌های گریون رفتن سرِ کلاس... این؛ محتوای مراسمِ غزه‌ی مدرسه‌ی ما بود(!) موشکِ MK84 اینجا هم خورد... با اینکه مدرسه مثلِ بیمارستان باید در امان باشه... تلفات هم داد... من از ساعت سیزده به بعد رو برای خودم عزای عمومی اعلام کردم! عزای عمومی صداقت! عزای عمومی اندیشه! عزای عمومی تبیین! عزای عمومی احترام! عزای عمومی درک! عزای عمومی گفتمان! عزای عمومیِ... @sarbehrah
سربه‌راه
پرده‌ی پنجم: مراسمِ باشکوه و پرمحتوا و پرمعنا تموم شد و همه رفتیم سر کلاس... جز نهما... که نگهشون دا
مدرسه‌ی ما در عکس‌ها و فیلم‌ها حامیِ پرشورِ فلسطین بود... اما فقط در عکس‌ها و فیلم‌ها(!) حکومتِ رسانه و باختِ روایت‌ها یعنی همین. @sarbehrah
سربه‌راه
این حالِ منه؛ سلاحِ زبان دارم، سلاحِ دانش دارم، سلاحِ قدرتمندِ توکل دارم، اما باید صبر کنم... باید ح
من چرا علنی کاری نمی‌کنم؟ چون صبورم! چون دلم درخت‌های تنومندِ سایه‌گستر می‌خواد! چون دشمن رو صبور دیدم... با استمرار... بی‌هیاهو و آب زیر کاه... به چطور رییس‌جمهور شدنِ زلنسکی نگاه کنید! به طرح و برنامه‌ای که ریختن... به اتاقِ فکر... به صبر و استمرارِ سالیانی طویل... من قدرتِ چندانی ندارم، اما بی‌گدار هم به آب نمی‌زنم! کالصّبرُ مِفتاحُ الفرج! @sarbehrah
سربه‌راه
شعر و صدای هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) @sarbehrah
این صبر که من می‌کنم افشردنِ جان است... ادامه دارد... @sarbehrah
سربه‌راه
مدرسه‌ی ما در عکس‌ها و فیلم‌ها حامیِ پرشورِ فلسطین بود... اما فقط در عکس‌ها و فیلم‌ها(!) حکومتِ رسان
من مدیر بودم چه کار می‌کردم؟ قبلِ اومدنِ بخشنامه رگِ مسلمونیم می‌جنبید! از بینِ دبیرای امام زمان‌پسندی که گرفته بودم، صبورترین و خوش‌بیان‌ترین و داناترین رو انتخاب می‌کردم. به‌جای بیست دقیقه، کل نود دقیقه‌ رو می‌گرفتم. دخترا رو می‌بردم حیاط. می‌نشستم لب پله‌ها و ازشون می‌خواستم بپرسن، بگن، اعتراض کنن، مسخره کنن، نِق بزنن، سرکوفت بزنن، تیکه بندازن، هوووو کنن وَ من و دبیرم بشنویم. در اِزاش اونا هم ما رو بشنون؛ گوش در مقابلِ گوش! وَ دبیرم؛ کتاب‌به‌دست، با منابعِ مختلف داخلی و خارجی، جوابِ غبارهای ذهنی‌شون رو بده. نه که قانع کنه ها! نه! فقط روایت کنه! روایت! ما روایت رو باختیم! ما در روایت ضعف داریم! ما برای روایت نه نیرو داریم... نه مشتاق... نه صبور... نه مستمر! مذهبی‌های ما؛ خدایانِ امورِ دلی هستن! امورِ دلی هیجانی و کوتاه‌مدته! از دلش یه زلنسکی‌خیت‌کُن درنمیاد! ما در استمرار لَنگ می‌زنیم! ما در کارِ بافکر کردن لَنگ می‌زنیم! ما بردگانِ موجِ رسانه و روایاتیم، نه امیر بر اونها... @sarbehrah
سربه‌راه
رنج... رنج مرا کُشت!
هنوز پرده‌هایی از مراسم غزه‌ی مدرسه‌ی ما مونده... هنوز ادامه داره... رنج... رنج هنوز ادامه داره که ما در سیاره‌ی رنجیم و «آرمان‌خواهی مستلزم صبرِ بر رنج‌هاست»... ادامه داره این رنج‌نامه اما من از هفتِ صبح تا هشتِ شب بیرون بودم و از شدتِ ایستادن پای تخته‌های درس، پاهام درد داره... قلبم درد داره... روحم درد داره... فکرم درد داره... ایمانم درد داره... عقیده‌م درد داره... از شدتِ شکستِ روایت‌ها در پیروزیِ موشک‌ها... چای می‌خوام گوشه‌ی اتاقِ دِنج و گرم و اَمنم که دخترِ فلسطینی نداره... اما درست می‌شه! سنگ‌ها، موشک شدن! کودکان، پهلوان! وَ من ایمان دارم «پرچمی زنده باد را لرزاند... شک ندارم زمانِ طوفان است!» @sarbehrah
مادر جارو می‌کرد؛ یه کار آرامش‌بخش... من برگه‌ی امتحانی تصحیح می‌کردم. بعد نشست پای کوهِ سبزی که خریده بود. یه روسری بست دور سرش و شروع کرد پاک کردن؛ چه کارِ عطرآمیزِ خوش‌رنگی... من برگه انشا بررسی می‌کردم. سبزی‌هاش و که خیس کرد، رفت سراغ یخچال و چیدنش. خربزه جا نشد. قاچش کرد و بُرش زد و ریخت توی ظرفِ دردار؛ چه کارِ خوشمزه‌ای! من برگه‌های امتحانی کلاس بعدیم و برداشتم. وقتی ایستاد پای گاز که شامش و آماده کنه، من حاضر می‌شدم برم کلاس و به این فکر می‌کردم که چه کار متنوع و گرمابخشی داره... همین دو ساعتِ پیش که برگشتم، دیدم لباس و حیاط شسته؛ یه کارِ تروتازه و نشاط‌آور... من باید بعد از چای خوردن برم سراغِ برگه‌های کلاسِ بعدی... و بعدش کلاسِ بعدی... تا شش بار کلاسِ بعدی... و بعدش نمرات مهر... و بعدش طرح امتحان آبان... و بعدش تقسیم دروس برای گروه‌ها... و بعدش برنامه ریختن برای زنگ انشا... و بعدش... من قطعا ناشکرم و ناسپاس... هزار استغفرالله... اما سخت به مادرِ خونه‌دارم حسودیم شد! @sarbehrah
حالِ خوب☺️ دریافتی از هفتم۲😊 @sarbehrah
۲۰ اکتبر،‏ ۲۲.۲۷​.aac
حجم: 1.8M
چو خامه در رهِ فرمانِ او سرِ طاعت نهاده‌ایم، مگر او به تیغ بردارد... @sarbehrah
نه برگه‌های امتحانیم تموم شده، نه دفترای انشام! اما انتخاب کردم به‌جای استرس بیهوده، اسمم بره تو لیستِ بَدانِ دبیران و بی‌خیال از رسوندنِ نمراتِ بی‌هیجانِ دانش‌آموزانِ پساکرونا(!) به کارنامه‌ی مهر، زندگی کنم :) یکی از نهم‌ها که اهل کتابه و فهمیده منم اهل کتابم، هر هفته باذوق بارش رو سنگین می‌کنه و چندین کتاب میاره که من اونایی که می‌پسندم رو بردارم. برخی مواقع هم خودش کتابی رو انتخاب می‌کنه و اصرار داره بخونم. هفته‌ی پیش یه کتاب عمرتلف‌کنِ زرد رو که خیلی دوستش داشت بهم داد. خدا لطف کرده و ذهن و چشمم مسلطن به تندخوانی، بدونِ دونستنِ قواعدِ آکادمیک و به‌روز! (ماشاءالله و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم) لذا تو نیم ساعت کتاب زردِ بیهوده رو خوندم و براش یادداشتِ تبیینی معلمانه و نه‌چندان رو هم نوشتم و پس دادم. اتفاقا از یادداشتم بیشتر خوشش اومده و مطمئن بود وقت گذاشتم و خوندم و بار بعد با چند کتاب جدید اومد که شکرِ خدا یکی از علایق و سلایقِ من هم بینش بود :) حقیقتا فرصت مطالعه‌ی آزاد الآن ندارم و مطالعاتم کاریه و کتاب‌های روی میزم همه در حال بررسی، اما تا بتونم دستش و رد نمی‌کنم؛ چون از دل همین ردوبدل کردن کتاب، صد تا مقصودِ فرهنگی_عقیدتی حاصل می‌شه ان‌شاءالله. خلاصه بااشتیاق دست بردم به فکر و قلمِ آقای یامین‌پور و همین یک ساعت پیش شروع کردم و الآن تموم :) قشنگ بود؛ بامحتوا... بااندیشه... باعقیده... باآرمان... باعاقبت ان‌شاءالله! این‌بار یادداشتی نمی‌نویسم، باید ذوق و شوقم رو شفاهی ببینه تا تبلیغِ کتاب بشه و چند نفری مشتاق شن به خوندنش :) شمام بخونین. @sarbehrah