eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
از طرفی راهِ هر اعتراضی رو بستم و اگه کسی می‌گفت خانوم فلانی همکاری نکرد، چرا نمره‌ی من کم شه؟ من می‌گفتم خودت انتخاب کردی! وَ ساکت می‌شد! درس‌بندی کردم و قواعد و چارچوبِ ارائه رو هم گفتم: هر ارائه شصت دقیقه وقت داره و به‌ازای هر ده دقیقه زمانِ بیشتر، ۰/۲۵ کسرِ نمره داره. برای دروسِ پیچیده‌تر منعطف بودم و زمان هدیه می‌دادم. هر ارائه نمره‌ش از این موارد استخراج می‌شه: تقسیم وظیفه بین اعضا، مشارکت گرفتن از کلاس، تسلط به درسی که آموزش می‌دن، بی‌هزینه بودن، خلاقانه و جذاب بودن، در تعامل با خانواده بودن و ... . بابتِ هر کارِ تکراری که قبلا گروهی انجام داده هم نمره کم کردم. هر نمره‌ای هم بدم شاملِ کلِ گروه می‌شه و کاری‌ ندارم فلانی بیشتر تلاش کرده و اون یکی پهلو به پهلو هم نشده! گفتم تر و خشک با هم می‌سوزه تا از تنبله هم کار بکشین و به ضعیفه هم درس یاد بدید، ما همه به هم مربوطیم! نمره‌‌ای برای ارائه مشخص نکردم و تبیین کردم به ارزشِ هر کار نمره می‌دم؛ پس ارائه‌ای از من چهار از پنج گرفت و ارائه‌ای دوازده از ده! بعد از اتمامِ هر ارائه، «شفاف و دقیق و جزئی» روی تخته دو ستونِ نقطه قوت و نقطه ضعف می‌کشیدم و شرح می‌دادم بابتِ چی نمره می‌دم و بابتِ چی کم می‌کنم. بعد از کلاس می‌پرسیدم اگر نکته‌ای دارن بگن و براساسِ نکاتِ کلاس، نمره‌ی حساب‌شده‌ی خودم کم یا زیاد می‌شد، یعنی مخاطب هم حقِ نظر داشت. بعد وقتی نمره محاسبه می‌شد و اعلام، حقِ اعتراض و دفاع به گروه می‌دادم که باعث می‌شد برخی با دفاعِ منطقی و ارائه‌ی دلیل برای فلان ضعف، نمره‌شون برگرده. یعنی بعد از هر تدریس، کلاس تبدیل می‌شد به یه دادگاه که همه حقِ گفتمان داشتن به شرطِ منطق و استدلال. باید بگم دخترا بیشتر از ارائه، عاشقِ این بخش شدن و تا ارائه‌ای تموم می‌شه می‌گن خانم نمره‌دهی رو شروع کنیم. وقتایی که فرصت ندارم و می‌گم نمره‌تون جلسه‌ی بعد حساب می‌شه،قشنگ جیغ و دادشون هوا می‌ره و می‌ریزن دورِ میزم که همون جلسه محاسبه کنم :) آبان، کارِ گروهی و ارائه‌ها شروع شد! برای بچه‌ها خی‌لی سخت بود... خصوصا که گروه‌های اول شُل گرفته بودن و خیال می‌کردن من حرفی زدم و در عمل کیلویی نمره می‌دم! وقتی نمره‌هاشون و می‌دادم و ریزبه‌ریز ایراد می‌گرفتم، قشنگ عصبی می‌شدن و فقط جرأت نمی‌کردن بهم چیزی بگن! آبان والدین‌شون ریختن سرم و یادتونه که با کلاس‌داریم و فشاری که روی دختراشون آوردم، مشکل داشتن. بعد معلما ریختن سرم و همکارام شوخی‌شوخی بهم اعتراض می‌کردن که تا می‌گیم چرا درس نخوندی؟ می‌گن درگیرِ ارائه‌ی فارسی بودم خانوم! من آبان خونِ دل خوردم تا دخترام و با چنگ و دندون، وسطِ این طوفان، روی کشتی کنارِ خودم نگه دارم! خودشون تحملِ تحول و تلاش نداشتن و می‌خواستن بپرن تو آب و به خیال‌شون از دستِ من فرار کنن... والدین‌شون خداتومن پول نداده بودن غیرانتفاعی که با زحمت، بچه‌شون نمره بگیره و شب‌بیداری و استرس بکشه و با من می‌جنگیدن... مدیرم هنوز با من آشنا نبودن و بهم اعتماد نداشتن و کنارم نمی‌ایستادن... همکارام درس‌شون حاشیه رفته بود و درسِ من به کارشون سایه انداخته بود و به من بی‌مهری داشتن... از همه بدتر، بازرسِ اداره بود که وقتی اومد سرِ کلاسم و دید به‌جای من، دخترام در حالِ تدریسن، روی برگه‌ی امتیازش برام نکته منفی نوشت و به شعارایی که تو کارگاهای آموزش و پرورش می‌دن که کلاس‌ها باید با مشارکتِ دانش‌آموز و هدایتِ دبیر پیش بره و روش تدریسِ هدایت‌گریِ معلم به‌جای متکلم وحده بودنش بهترین روشه، ذره‌ای اعتقاد نداشت! فرمِ امتیازیِ اداریِ من پر از منفیه چون من با ساختارِ مریضِ آموزش و پرورش کلاس‌داری نمی‌کنم! بینِ نمره‌ی مستمرِ دانش‌آموزم با نمره‌ی برگه‌ش زمین تا آسمون فرقه چون در مستمر همه‌ی هوش‌های اون رو در نظر می‌گیرم و به حفظیاتش نمره نمی‌دم و مهارت‌ها و تعاملاتش رو در نظر می‌گیرم و اداره تو کتش نمی‌ره چرا مستمرِ دانش‌آموزی که برگه‌ش ده شده، بیسته و من به چرکِ گوشِ چپم نیست که زیرساختی‌ترین ارگانِ نسل‌سازِ کشور، هوشِ فهمِ این مسائل رو نداره :) تکرار می‌کنم که خونِ دل خوردم تا چیزی که درسته به بار بشینه... من خانواده‌ی هم‌فکری ندارم و از نظرِ روحی جز ائمه‌ی اطهار علیهم السلام فقط رفیقمه که اون روزای سخت رو کنارم بود، حتی دلیلی نمی‌دیدم اون حجم از تلخی رو اینجا بنویسم و تلخی نشر بدم. اینها رو می‌نویسم که بگم کارِ فرهنگی یک‌شبه نیست! به استمرار و صبر و درک و تحمله! از آذر دخترا راه افتاده بودن... اول به سختی اُنس گرفتن... بعد فهمیدن باید بلند شن... بعد یاد گرفتن با هم کنار بیان و دستِ هم رو بگیرن و راهی پیدا کنن... @sarbehrah
از آذر من هر جلسه غافل‌گیر می‌شم و یه کارِ نو می‌بینم! یه تئاترِ خوب که کلی استعداد توش کشف می‌شه و می‌فهمم نهم دویی‌ها مهارتِ گریم کردن دارن... یه کلیپِ خوب که می‌فهمم هشتم دویی‌ها مهارتِ انیمه‌سازی دارن... یه گالری‌فارسیِ خوب که می‌فهمم هفتم یکی‌ها عالی نقاشی می‌کشن... یه نقّالیِ خوب که می‌فهمم نهم‌یکی‌ها صدای رسا و خوبی دارن... از دلِ این مسیر بچه‌ها اعتماد به نفس گرفتن... به هم کمک کردن... از سختی نترسیدن... تلاش کردن یاد گرفتن... حرف زدن و منطقی دلیل آوردن یاد گرفتن... سعی کردن تولیدکننده بشن تا مصرف‌کننده... به تکاپو افتادن... دیگه تو کلاس چُرت نزدن..‌. ضعفِ هوشِ تحلیلی یا حفظی‌شون رو با هوش‌های دیگه‌شون جبران کردن و فهمیدن اگه از یه راه نشد، از راه‌های دیگه امتحان کنن... این مسیر برکت داشت... برکت داشت... برکت داشت... خصوصا که از بای بسم اللهِ مهر تا همین الآنش رو بدون یک روز فراموش کردن سپردم به آقا صاحب‌الزمان ارواحنا فداه و کلاسام و خودم و دخترام رو نذرشون کردم که کمک کنن تشکیلاتی کار کردن رو یاد بگیریم و مُهیّای ظهورشون بشیم. این و به دخترام نگفتم و نمی‌گم اما نذرشون کردم و ایمان دارم مثلِ نذرِ مادرِ حضرتِ مریم سلام الله علیها، این نیّت‌هاست که دنیا رو نجات می‌ده! از پسِ این طوفان و تلاطم رسیدم به این نقطه که مدیرم جلوی همه‌ی همکارام، بی‌مقدمه گفتن دم‌تون گرم! پشتِ سرتون گفتم، جلوروتون هم می‌گم. من تا حالا کلاسِ بدونِ معلم به این نظم و برنامه‌ریزی ندیدم! دخترا در نبودتون گل کاشتن! وقتی رفتم، از هر کلاس دو نماینده انتخاب کردم (یه قویِ درسی به علاوه‌ی شرترین و مختل‌کننده‌ترین دانش‌آموز که البته به دخترا نگفتم) و اونا رو نایبِ خودم کردم. به دخترا گفتم حرفِ این دو نفر، حرفِ منه. نیام همسایه‌ها بگن ریختین به هم! کلاس و آبروم و می‌سپارم به شما و می‌رم. سرافکنده‌م نکنین! درس و ادامه بدید و روی شاد برام محتوا رو بفرستید تا ایرادات رو قبل از رفتن بگم. همین‌قدر دلی و خانوادگی باهاشون اتمامِ حجت کردم! وَ امروز مادری‌ام که همسایه‌ها کلی از تربیتِ دخترام تعریف کردن و بهم گفتن در نبودم خونه و زندگیم در امن و امان بوده :) وَ البته که خونه و زندگیم رو سپردم به امام زمان ارواحنا فداه و رفتم و دلم قرص بود که در امن و امانه :) در نبودم دخترام کتاب رو متوقف نکردن :) هم درسِ فارسیم پیش رفته و هم درسِ نگارشم :) یه کلاس تئاتر داشته... یکی نمایشگاه... یکی پاور و کلیپ... یکی بازی‌فارسی‌... :) نماینده‌ها حضور و غیاب کردن، مدیریت کردن و آب از آب تکون نخورده :) وَ بعد از شنیدنِ ماجرای هشتم یک، من معلمی‌ام که می‌تونم از شوق جون بدم :)) @sarbehrah
هشتم یکی‌ها روزی که من نبودم به بحران می‌خورن. دقت کنین که این بحران شاید از نظرِ شما بحران نباشه! پس دید و نگاه‌تون رو بیارید تا کفِ دخترای مرّفهی که عموما بحران‌ندیده و لوس و مامانی‌ان و تو‌ خونواده یاد گرفتن حلّالِ مشکلات پوله و هرچی با پول حل نشه، باید خودکشی کرد... دوشنبه یکی از نایبینِ من سرما می‌خوره و غایب می‌شه... هشتم یکی‌ها پرجمعیت‌ترین کلاسِ مدرسه‌ان و با یک مسؤول سخت کنترل می‌شه... هم‌چنین گروهی که ارائه داشته هم بیمار می‌شه و غایب... یعنی محتوا هم از دست می‌ره... تو این سن و با این گفتمان، در چنین شرایطی چنین کلاسی باید بره هوا... اما تنها نماینده‌م در کلاس، پای عهدش با من می‌مونه و کلاس هم پای عهدش با من می‌مونه و با هم همکاری می‌کنن و بحران رو مدیریت... دارم می‌نویسم و اشکِ شوق می‌ریزم و هی می‌گم یا صاحب‌الزمان! از شما تشکر❤️ نماینده‌م شروع می‌کنه درس پرسیدنی که منجر به مرورِ کلِ کتاب می‌شه... بیست دقیقه وقت اضافه میارن و بازم کلاس رو هوا نمی‌ره... شروع می‌کنه به تمرین کردنِ گروهِ اسمی که دخترا باهاش مشکل دارن... مدیرم برای سرکشی رفته بودن که این و می‌بینن... وَ امروز که گفتم نصفِ برگه بذارید و با دلیل نقاطِ قوت و ضعفِ مسؤول رو در نبودِ من بگید و برام کلاس رو شرح بدید، تو هر برگه دارم از شدتِ خوشیِ رشدِ دخترام ذوق‌مرگ می‌شم... :)) مادری بودم که بچه‌هام و سپردم به خدا و خودشون و رفتم... دخترام در نبودم خونه‌زندگیم رو تمیز و مرتب نگه داشتن و برام غذا هم پختن و خرید هم کردن و به همسایه‌ها هم با آرامش لبخند زدن... ای کاش می‌شد براشون جشنِ بلوغِ فکری بگیرم... رشدپارتی... ای کاش می‌شد بی‌محابا به آغوش‌شون بکشم... چیزی حدودِ پنج ماه خونِ دل خوردنم به بار نشسته و امروز روی کشتی تنها نیستم... اگه اداره سنگ می‌زنه بهم... اگه والدین پاره‌آجر پرت می‌کنن به من... اگه همکارام طردم کردن... امروز دخترام کنارم روی عرشه‌ان و بهم اعتماد کردن که من دوست‌شون دارم و براشون ارزش قائلم و خیرِ کثیرشون رو می‌خوام... خدایا ازت ممنونم... یا صاحب‌الزمان! از شما تشکر❣ هَٰذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُر وَمَنْ شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِه وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيم. @sarbehrah
اول این عکس رو می‌بینم از سیستان و بلوچستان که مردمش تو آبن... برگشتم شنیدم اونجا سیل اومده اما فکر نمی‌کردم این‌قدر جدی... تو گوگل می‌زنم چه مناطقی سیل اومده... بعد دونه‌دونه اسامیِ شهرها و مناطق رو می‌خونم... دلم می‌لرزه... مخاطبینم رو باز می‌کنم و می‌گردم دنبالِ چند اسم... بهشون پیامک می‌زنم و حالشون رو می‌پرسم... هنوز هیچ‌کدوم جوابی ندادن... برخی تصاویر توی ذهنم زنده می‌شه؛ جایی که ده روز تلاش کردیم «امید و تلاش» رو زنده کنیم کمتر... جایی که باور نمی‌کردم چنین جایی اصلا وجود داشته باشه بیشتر... جایی که هیییییییییییییچ کلمه‌ای برای توصیفش در جهان نیست خیلی بیشتر... من از بلوچستان، «دکّ‌باهو» رو زیاد یادم میاد... اون روستای کوچیکِ پُر از سیاه‌پوست که... که روضه‌ی مکشوف بود و هست برام... اگه سیل به دکّ‌باهو رسیده باشه، هیچ خسارتی به اونجا نمی‌رسه... اونجا قبل و بعدِ سیل همیشه ویرانه................ @sarbehrah
من دلِ خوش‌گردی دارم؛ قسمتِ سُوِیدای قلبم هنوز مُضیف الحسینه... سرِ سفره نشسته و اسمِ امام حسین علیه السلام روی‌ نمکدون رو مدام می‌بوسه... بخشی از قلبم حوالیِ دکّ‌باهو خیمه زده... کاری ازش برنمیاد... فقط یک سال و نیمه اونجا خیمه زده و غروب‌ها از حال می‌ره... پاره‌هایی از قلبم هم تو صبحگاهِ دوکوهه دنبالِ نوای «یا علی»ِ ابراهیم همّت می‌گرده و هر وقت خسته می‌شه، خودش رو به غروبِ پاسگاهِ زید می‌رسونه و می‌شینه روی آهن‌قراضه‌های ضدهواییِ روبروی حسینیه و زل می‌زنه به انتهای نیزارهای قاصدکی... ربطی به دختر و پسر بودن نداره! من این‌قدر بچه نیستم که خیال کنم اگه پسر بودم می‌شد خیییییلی کارا کرد(!) به ظهور ربط داره... همه‌چیزِ ما و این عالَم به ظهور ربط داره... به امامی که داریم و نداریم... به امامی که نمی‌خوایم و برای خواستنش از حوایج‌مون نمی‌زنیم... فائزه هر دعایی خواستی برای من کنی، به جاش بگو خدایا امامِ زمانِ ما رو برسون! ما نسلِ ظهور باشیم! این چشما امام ببینه! این گوشا نداش و از کنارِ کعبه بشنوه! این دست‌ها یاری‌گرش باشه برای اقامه‌ی عدل! این پاها بر پیروی ازش نلرزه! این دل در اطاعتش قرص باشه! اون پرچمِ سرخِ بالای مضیف، منتقم می‌خواد! شهدای دوکوهه و زید، موعود می‌خوان! دکّ‌باهو، منجی می‌خواد! یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
رفتم پایین برای خودم چای‌هل دم کنم با نبات بخورم گرم شم. میام اتاقم می‌بینم دوستای شب‌کارم چندین‌بار بهم زنگ زدن. شستم خبردار می‌شه که حساب‌کتابم غلط بوده و به‌جای فردا، امشب شیفت دارم😂 بعد معاونم زنگ می‌زنه، برنمی‌دارم چون نمی‌دونم باید چی بگم😂 مدیرم زنگ می‌زنه، برنمی‌دارم چون نمی‌دونم باید چی بگم😂 زنگای اونا که قطع می‌شه زنگ می‌زنم به دوستام و می‌گم فکر می‌کردم فردا شیفت داریم. دوستام می‌گن این‌قدر بهت خوش گذشته ما رو یادت رفته😂 با این‌که تنها دلخوشیِ شبای شیفتم، دوستام هستن و واقعا دلم می‌گیره این هفته نمی‌بینمشون 😢 دوستم میگه راستش و‌ بگو وگرنه تا صبح زنگ می‌زنن بهت. هیچی دیگه! تلفنشون رو جواب می‌دم و می‌گم فراموش کردم😂 بعد وقتی مدیرم داره پشتِ تلفن از کمبودِ نیرو جلزولز می‌‌زنه، من می‌گم حالا اینا رو ول کنین، دوستام و نمی‌بینم😂😂😂 من تو شب‌کاری مثلِ مدرسه و جهادی و هر جایی که کار می‌کنم کلللللی دشمن دارم😂امشب چقدر سوژه‌ی تخلیه‌ی روانی دارن😂 خودم؟ راستش خستگیِ سفر هنوز در نرفته از تنم، دلم سااااااااعت‌ها خوابیدن و بدونِ دغدغه بلند شدن می‌خواد، پس نه تنها بدم نیومد از اتفاقِ پیش‌اومده، که خوشم هم اومد و این و لطفِ خدا می‌دونم😍 فقط دلم برای دوستام تنگ شده که هفته‌ی دیگه برای جبران چیپس و پفک و هله‌هوله می‌خرم براشون می‌برم، پولِ سوغاتی که نداشتم😂😂😂 وای خدا فردا بعد از کلاسِ ساعتِ پنج می‌تونم بیام خونه دراز شم کنارِ بخاریم😂😍🙏 آقاجان نوکرتم❣ @sarbehrah
32.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز از دنده‌ی چپ پا شدم! خوابم میاد و دلم می‌خواد زودتر از اون‌که متوجه شم، ساعت هفت و نیم_هشتِ شب بشه و من خونه باشم؛ کنارِ بخاریم، زیرِ پتوم. خوشحالم که شب‌کاری ندارم. تا برسم ایستگاه، تو گالریم دنبالِ روز و شب‌هایی می‌گردم که انگار خواب بود... رؤیا بود... زحمتِ رسانه‌‌ی همه‌ی سفرهامون با دوست جانه که علاوه بر سفارشاتِ خصوصی، گاهی یه چیزایی ازش پیدا می‌کنم که با خودم می‌گم ای بلا! این و کِی گرفته؟! مثلِ این یکی از مشّایه... دور از مشّایه زندگی کردن برای من سخته... گرچه این‌بار با وجود این‌که صراحتا گفتیم می‌خوایم خودمون چهار تا باشیم، باز مسؤول خواهران خودشون رو به ما چسبوندن و شبِ مشّایه به جلوتر رفتن و خلوتِ من احترام نذاشتن و مداااااااااام با ما بودن (البته تقصیرِ رفیقه که به غریبه‌ها بها می‌ده) ولی حتی دلم برای شب‌های غیرِ تنهای مشّایه تنگ شده... نه اینجا مشّایه است، نه من دخترِ مست و ملنگِ ثانیه‌های مشّایه... باید تقویم رو ببینم... شاید زودتر از اربعین رو هم بشه از امام‌زمان ارواحنا فداه خواست... گرچه شُکرِ این یکی هنوز به گردنمه... یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
امروز اولین جلسه‌ی خصوصیم با برادرِ یکی از شاگردای قدیممه. پشتِ تلفن که حالِ شاگردم و پرسیدم و گفتم کارشناسی رو تموم کرده؟ وَ مادرش گفتن ارشد رو هم تموم کرده و شاغله، من بُهتم زد... پرسیدم مگه چند سال گذشته؟! الآن که رسیدم به کوچه‌شون و کللللللللی خاطره از اینجا زنده شد، تازه فهمیدم چند سال گذشته... اون موقع عروض و قافیه‌ی علوم انسانی به شاگردم یاد می‌دادم و الآن دارم می‌رم فارسیِ ششم به برادرش یاد بدم... تو سفر هی ما رو دهه هشتادی و بیست ساله گرفتن ولی عمری گذشته... این خیابون و این کوچه و خاطراتش رو دوست دارم... زنده شدم... از دنده‌ی چپ پا شدنِ صبحم رفع شد... از جایی که با رفیق می‌رفتیم می‌نشستیم تا ساعتِ کلاسم بشه، عکس می‌گیرم و می‌فرستم برای رفیق... خدا رو شکر که عمرم تو این کوچه و خیابون به خوشی و عزت گذشته❣ این بار هم می‌سپارم به امام زمان ارواحنا فداه... کلاسم و شاگردم و عزت و آبرو و اعتبار و تخصصم تحویلِ آقا... چندین سالِ بعد، باز هم اینجا رو به خاطره‌ی خوش خواهم دید ان‌شاء‌الله❣ @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
خونه همون خونه؛ اتاق همون اتاق؛ میز همون میز؛ همه‌چیز هنوز در نهایتِ تمیزی، سادگی، سلیقه و زیبایی. هنوز اتاق‌ها و پرده‌ها سفید؛ هنوز هجومِ نور از پنجره‌های دل‌گشا و وسیع؛ هنوز در و دیوار در حصنِ امنِ ولایت به احادیثِ غدیری؛ نماز رو اینجا نایستادم اما مطمئنم حتی سجاده هنوز همون‌قدر مقرّب و مستجاب. به‌ندرت خصوصیِ در منزل قبول می‌کنم و ربطی به آشنا بودنِ طرف نداره، معیارهای دیگه‌ای دارم تا پا بذارم به خونه‌ای که نمی‌شناسم. اینجا برای من خاصه و مگو. پسرکِ لاغراندام و نحیفی که کنارم روی صندلی می‌شینه، این‌قدر خوب تربیت شده و در عینِ کودکی، بزرگ رفتار می‌کنه که نمی‌تونم چادرم و کامل دربیارم و فقط کشِ سرم و برمی‌دارم و می‌ندازم روی شونه‌هام. با پسرها شبیهِ دخترها لطیف و مهربون برخورد نمی‌کنم، سعی می‌کنم از درِ قدرت وارد شم و نشونش بدم از معلمِ مدرسه‌ی خفنی که توش درس می‌خونه بیشتر بلدم. وقتی می‌تونم بخندونمش و در چهلمین دقیقه بگه این و معلم‌مون یاد نداده، بهش تسلط پیدا می‌کنم و دیوارِ دفاعیِ اولیه‌ش می‌شکنه و مداد دستش می‌گیره و شروع می‌کنه به گفتنِ اشکالاش. اعتمادش رو جلب کردم و حالا می‌تونم غلط‌های املایی‌ش رو هم بگیرم. وقتی دارم می‌گم برای جلسه‌ی بعد با کلمه‌ی «مَناظر» نقاشی بکشی و برام مقدمه‌ی گلستان رو روخوانی کنی و صوت بفرستی، دختری سینیِ چای به‌دست وارد می‌شه. حتی سینی همون سینی؛ لیوانِ چای همون لیوانِ چای؛ حتی یادش مونده از نوشیدنِ چای با گلِ محمّدی ذوق می‌کنم؛ وَ دختری که سخت در آغوشم می‌گیره همون دختر... قبلِ هر حرفی با جیغ‌های از سرِ ذوق بهم می‌گه هیچ تغییری نکردین خانوم! من خوشحال می‌شم و به چهره‌ش که بزرگتر و خانوم‌تر شده نگاه می‌کنم و می‌گم تو هم تغییر نکردی دختر! دروغ گفتم؟ نه! هزار سال هم بگذره دخترانم برای من تغییر نمی‌کنن... من همین‌جام. توی این اتاق پشتِ همین میز نشستم. دستِ دخترم کلمه دادم و به شعر بزرگش کردم و فرستادمش پیِ زندگیش... همین چای رو نوشیدم و پسرکی از نسلِ بعد کنارم نشست. دوباره کلمه به دستش می‌دم و به شعر بزرگش می‌کنم و می‌فرستمش پیِ زندگیش. باز همون چای رو می‌نوشم و کلمه‌هام رو برای نسلِ بعدی دمِ دست می‌ذارم و حواسم به شعرهام هست که از دهن نیفته... مادری چه شکلیه؟ فرزندانی که میان و می‌رن و من به عاطفه‌ی سیّالِ بین‌مون نفس می‌کشم و تکه‌هایی از خودم رو بینِ کلماتم پنهان می‌کنم و با شعرهام لقمه می‌گیرم و دهانِ فرزندانم می‌ذارم... اونها می‌رن و من در وجودشون مسافرم تا همیشه... چایِ دوم رو که برام میاره و یعنی هنوز یادشه میانه‌ی تدریس فقط چای می‌نوشم و چای بهم انرژی می‌ده، ازش می‌پرسم تدریسم به‌دردِ زندگیت خورد؟ جواب می‌ده بله، اما محبت‌تون بیشتر... تهِ کیفم از شکلاتای کربلا سه_چهارتایی مونده. دو تا برمی‌دارم و می‌ذارم روی دفترِ پسرکِ نحیفی که تونسته دومین سؤالِ سختِ من رو جواب بده و بهش می‌گم: یکی جایزه‌ی خودت، یکی برای خواهرت. کلمه‌ها و شعرهام و با شکلات لقمه می‌گیرم و می‌رم که مسافرِ همیشه‌ی وجودِ فرزندِ نورسیده‌م بشم. الحمدلله ربّ العالمین❣ یا صاحب‌الزمان! از شما با هزار شرم... با هزار سرافکندگی... با هزار خضوع... تشکر❤️ @sarbehrah
سربه‌راه
دخترای هفتمم گفتن خانوم! ستایش براتون چیزی آورده. ستایش سرش و برده بود زیرِ میز و خجالت می‌کشید. ست
امروز ارائه داشت و برای مشارکت در خودارزیابی، چهار بسته‌ی نمدیِ دست‌ساز جایزه آورده بود. گفتم قبل از جایزه دادن باید بررسی کنم چیه. سریع بسته‌ی بنفش و برداشت و پشتش قایم کرد. همون‌جا فهمیدم برای منه. چیزی نگفتم تو ذوقش نخوره. برام دستبند بافته و یه آویز... بهش گفتم آویز و وصل نمی‌کنم به کیفم چون می‌ترسم تو رفت‌وآمدم کنده شه. گفتم میذارمش تو اتاقم. دستبند رو ولی هفته‌ی پیشِ رو دستم می‌کنم ببینه. باید بگردم براش مانتوی سِت پیدا کنم. امروز سرِ ارائه‌ش جوری اضطراب داشت که دستاش لرزید و صورتش سرخ شد و بدنش یخ! دوستاش گفتن خانوم واقعا حالش بده چون می‌ترسه خراب کنه و شما نپسندید... یه شکلات از جیبم درآوردم بهش دادم و دستش رو گرفتم تا آروم شه و کمی شوخی کردم تا کلاس بخنده. کاش بکّنه از من... @sarbehrah
سربه‌راه
دو نکته‌ی کاری ۱. یکی از همکارام کلا باهام کات کرده و حتی امروز من نشستم، پا شد نامحسوس صندلیش رو ع
تا حالا خی‌لی سربسته از برخی همکارام صحبت کردم که برچسبِ خودشیفته نخورم و خیال نکنین دارم برای خودم نوشابه باز می‌کنم، نه! اینجا مکتوباتِ منه و دارم ثبت می‌کنم چه روزهایی رو با چه شرایطی گذروندم. دوست دارم برام بمونه اما کانال‌های قبلیم رو شاگردهای قبلیم یا همکارام پیدا کرده بودن و حذف کردم. تا این یکی چقدر دوام بیاره. الآن نمی‌خوام سربسته بنویسم، فکرِ مخاطب هم برام مهم نیست فعلا. مغزم قفله و با نوشتن باز می‌شه. من نمی‌گم خوب کار می‌کنم اما کاری رو بهم بسپارن با تمومِ قوا انجام می‌دم. آدمِ کیفیت‌طلبی‌ هستم و از هردمبیل کار کردن بدم میاد. خب سربسته گفته بودم وقتی کارام تو شورای مدرسه شمرده شد، آتشِ حسادتِ همکارام شعله گرفت. شعله گرفتن یعنی یه چیزایی بوده و نخواستم بنویسم. یکی‌ش همکاری که نوشتم می‌خواست ایتا گروه بزنه و من قبول نکردم. اون همکار تا بود خیلی از دست من اذیت شد! من کارِ خودم و می‌کردم، اون اذیت می‌شد! اون باج به بچه‌ها می‌داد و بچه‌ها زنگای تفریح دورِ من بودن... اون تو دفتر جلو هر کس و ناکسی خم می‌شد و تهش اعتبار و عزت رو من داشتم... اون با بچه‌ها عکس می‌گرفت و بچه‌ها تهش دنبالِ عکس گرفتن با من بودن... اون روزِ ارائه‌ش در شورا خیلی «منم منم» کرد و تهش ارائه‌ی من شد بهترین... اون تلاش کرد با کادر، روابطِ حسنه داشته باشه و تهش کادر با من روابط نزدیک‌تر دارن... وَ وَ وَ... به‌جای پذیرفتنِ مدلِ خودش؛ یا تلاش برای بهترین بودن؛ انتخاب کرد من و پایین بکشه(!) همون اتفاقی که تو شب‌کاریم افتاد... تو اردو جهادی... تو کاروانِ عتباتی که یکی از مسؤولینش بودم... تو دانشگاه... بله خدا مراقبمه اما اگه بگم از حسادتِ حقیرالنفس‌ها لطمه ندیدم، دروغ گفتم! چرا لطمه دیدم و هزینه دادم! این خانوم مادرِ یه بچه‌س... پانزده سال سابقه‌ی کار داره و در شهری دیگه مدیر و مؤسسِ یه هنرستانه... اما هنوز به نفْسش امیر نیست... خدایا قبل از شهادت، آدمم کن... قبلا سربسته گفته بودم که یکی از همکارا با آقای شارلاتان دست‌به‌یکی کردن و آمارِ مدرسه رو می‌دن... الآن می‌گم که ایشونه. خب از مدرسه اخراج شد چون مسائلی از مدرسه رو علنی کرده بود که نباید... با آقای شارلاتان هنوز در راهِ اداره هست و مثلِ یه افعی می‌خواد زهرش و بریزه... بی‌اون‌که من بیشتر از یه سلام و علیک در روز باهاش سر و کار داشته باشم... من همیشه مشغولِ کارِ خودمم و دیگران از این اذیت می‌شن...! امروز چهار دقیقه قبل از کلاس خصوصیم، مدیرم تماس گرفتن. گفتن باید درجا خبر بدم چون می‌ترسم باهاتون تماسی بگیرن و شما روحتونم خبر نداشته باشه... به هررررررر چیزی فکر می‌کردم جز این مورد! این دوشنبه نهم دویی‌هام کنفرانس داشتن. گریمِ دهه شصتی کرده بودن و کفشای تق‌تقی پوشیده بودن و کللللللی خندیدیم و درس دادیم. بعد از اجرا ریختیم دورِ هم به عکس گرفتن با خانوم معلمِ دهه شصتیِ نمایش. نهم‌دویی‌ها جانِ من‌اند. این‌بار دلم خواست عکسشون رو بذارم پروفایل. چادرِ یکی‌شون و گرفتم و سرم کردم و عکس گرفتیم و گذاشتم پروفایلِ ایتام نه شاد که دخترای دیگه‌م حسودی نکنن. ایتای من کاری نیست و اینجا با همکار و شاگردی مرتبط نیستم. مدیرم گفتن همکارِ حسودمون از ایتای شما عکس گرفتن... بُردن اداره... به اسمِ سوءاستفاده از دانش‌آموزان... اگه نتونستین هضمش کنین، به من فکر کنین که دارم برای بارِ هزارم این شرایط رو زندگی می‌کنم :) در شب‌کاری... در جهادی... در عتبات... در راهیان نوری که آدم‌به‌دورانه رفتم آخرِ اتوبوس نشستم و حسودها چالشی واردِ زندگیم کردن که سه ماه طول کشید... در خانواده... در جمعِ دوستان... :)) @sarbehrah