eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
رفتم پایین برای خودم چای‌هل دم کنم با نبات بخورم گرم شم. میام اتاقم می‌بینم دوستای شب‌کارم چندین‌بار بهم زنگ زدن. شستم خبردار می‌شه که حساب‌کتابم غلط بوده و به‌جای فردا، امشب شیفت دارم😂 بعد معاونم زنگ می‌زنه، برنمی‌دارم چون نمی‌دونم باید چی بگم😂 مدیرم زنگ می‌زنه، برنمی‌دارم چون نمی‌دونم باید چی بگم😂 زنگای اونا که قطع می‌شه زنگ می‌زنم به دوستام و می‌گم فکر می‌کردم فردا شیفت داریم. دوستام می‌گن این‌قدر بهت خوش گذشته ما رو یادت رفته😂 با این‌که تنها دلخوشیِ شبای شیفتم، دوستام هستن و واقعا دلم می‌گیره این هفته نمی‌بینمشون 😢 دوستم میگه راستش و‌ بگو وگرنه تا صبح زنگ می‌زنن بهت. هیچی دیگه! تلفنشون رو جواب می‌دم و می‌گم فراموش کردم😂 بعد وقتی مدیرم داره پشتِ تلفن از کمبودِ نیرو جلزولز می‌‌زنه، من می‌گم حالا اینا رو ول کنین، دوستام و نمی‌بینم😂😂😂 من تو شب‌کاری مثلِ مدرسه و جهادی و هر جایی که کار می‌کنم کلللللی دشمن دارم😂امشب چقدر سوژه‌ی تخلیه‌ی روانی دارن😂 خودم؟ راستش خستگیِ سفر هنوز در نرفته از تنم، دلم سااااااااعت‌ها خوابیدن و بدونِ دغدغه بلند شدن می‌خواد، پس نه تنها بدم نیومد از اتفاقِ پیش‌اومده، که خوشم هم اومد و این و لطفِ خدا می‌دونم😍 فقط دلم برای دوستام تنگ شده که هفته‌ی دیگه برای جبران چیپس و پفک و هله‌هوله می‌خرم براشون می‌برم، پولِ سوغاتی که نداشتم😂😂😂 وای خدا فردا بعد از کلاسِ ساعتِ پنج می‌تونم بیام خونه دراز شم کنارِ بخاریم😂😍🙏 آقاجان نوکرتم❣ @sarbehrah
32.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز از دنده‌ی چپ پا شدم! خوابم میاد و دلم می‌خواد زودتر از اون‌که متوجه شم، ساعت هفت و نیم_هشتِ شب بشه و من خونه باشم؛ کنارِ بخاریم، زیرِ پتوم. خوشحالم که شب‌کاری ندارم. تا برسم ایستگاه، تو گالریم دنبالِ روز و شب‌هایی می‌گردم که انگار خواب بود... رؤیا بود... زحمتِ رسانه‌‌ی همه‌ی سفرهامون با دوست جانه که علاوه بر سفارشاتِ خصوصی، گاهی یه چیزایی ازش پیدا می‌کنم که با خودم می‌گم ای بلا! این و کِی گرفته؟! مثلِ این یکی از مشّایه... دور از مشّایه زندگی کردن برای من سخته... گرچه این‌بار با وجود این‌که صراحتا گفتیم می‌خوایم خودمون چهار تا باشیم، باز مسؤول خواهران خودشون رو به ما چسبوندن و شبِ مشّایه به جلوتر رفتن و خلوتِ من احترام نذاشتن و مداااااااااام با ما بودن (البته تقصیرِ رفیقه که به غریبه‌ها بها می‌ده) ولی حتی دلم برای شب‌های غیرِ تنهای مشّایه تنگ شده... نه اینجا مشّایه است، نه من دخترِ مست و ملنگِ ثانیه‌های مشّایه... باید تقویم رو ببینم... شاید زودتر از اربعین رو هم بشه از امام‌زمان ارواحنا فداه خواست... گرچه شُکرِ این یکی هنوز به گردنمه... یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
امروز اولین جلسه‌ی خصوصیم با برادرِ یکی از شاگردای قدیممه. پشتِ تلفن که حالِ شاگردم و پرسیدم و گفتم کارشناسی رو تموم کرده؟ وَ مادرش گفتن ارشد رو هم تموم کرده و شاغله، من بُهتم زد... پرسیدم مگه چند سال گذشته؟! الآن که رسیدم به کوچه‌شون و کللللللللی خاطره از اینجا زنده شد، تازه فهمیدم چند سال گذشته... اون موقع عروض و قافیه‌ی علوم انسانی به شاگردم یاد می‌دادم و الآن دارم می‌رم فارسیِ ششم به برادرش یاد بدم... تو سفر هی ما رو دهه هشتادی و بیست ساله گرفتن ولی عمری گذشته... این خیابون و این کوچه و خاطراتش رو دوست دارم... زنده شدم... از دنده‌ی چپ پا شدنِ صبحم رفع شد... از جایی که با رفیق می‌رفتیم می‌نشستیم تا ساعتِ کلاسم بشه، عکس می‌گیرم و می‌فرستم برای رفیق... خدا رو شکر که عمرم تو این کوچه و خیابون به خوشی و عزت گذشته❣ این بار هم می‌سپارم به امام زمان ارواحنا فداه... کلاسم و شاگردم و عزت و آبرو و اعتبار و تخصصم تحویلِ آقا... چندین سالِ بعد، باز هم اینجا رو به خاطره‌ی خوش خواهم دید ان‌شاء‌الله❣ @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
خونه همون خونه؛ اتاق همون اتاق؛ میز همون میز؛ همه‌چیز هنوز در نهایتِ تمیزی، سادگی، سلیقه و زیبایی. هنوز اتاق‌ها و پرده‌ها سفید؛ هنوز هجومِ نور از پنجره‌های دل‌گشا و وسیع؛ هنوز در و دیوار در حصنِ امنِ ولایت به احادیثِ غدیری؛ نماز رو اینجا نایستادم اما مطمئنم حتی سجاده هنوز همون‌قدر مقرّب و مستجاب. به‌ندرت خصوصیِ در منزل قبول می‌کنم و ربطی به آشنا بودنِ طرف نداره، معیارهای دیگه‌ای دارم تا پا بذارم به خونه‌ای که نمی‌شناسم. اینجا برای من خاصه و مگو. پسرکِ لاغراندام و نحیفی که کنارم روی صندلی می‌شینه، این‌قدر خوب تربیت شده و در عینِ کودکی، بزرگ رفتار می‌کنه که نمی‌تونم چادرم و کامل دربیارم و فقط کشِ سرم و برمی‌دارم و می‌ندازم روی شونه‌هام. با پسرها شبیهِ دخترها لطیف و مهربون برخورد نمی‌کنم، سعی می‌کنم از درِ قدرت وارد شم و نشونش بدم از معلمِ مدرسه‌ی خفنی که توش درس می‌خونه بیشتر بلدم. وقتی می‌تونم بخندونمش و در چهلمین دقیقه بگه این و معلم‌مون یاد نداده، بهش تسلط پیدا می‌کنم و دیوارِ دفاعیِ اولیه‌ش می‌شکنه و مداد دستش می‌گیره و شروع می‌کنه به گفتنِ اشکالاش. اعتمادش رو جلب کردم و حالا می‌تونم غلط‌های املایی‌ش رو هم بگیرم. وقتی دارم می‌گم برای جلسه‌ی بعد با کلمه‌ی «مَناظر» نقاشی بکشی و برام مقدمه‌ی گلستان رو روخوانی کنی و صوت بفرستی، دختری سینیِ چای به‌دست وارد می‌شه. حتی سینی همون سینی؛ لیوانِ چای همون لیوانِ چای؛ حتی یادش مونده از نوشیدنِ چای با گلِ محمّدی ذوق می‌کنم؛ وَ دختری که سخت در آغوشم می‌گیره همون دختر... قبلِ هر حرفی با جیغ‌های از سرِ ذوق بهم می‌گه هیچ تغییری نکردین خانوم! من خوشحال می‌شم و به چهره‌ش که بزرگتر و خانوم‌تر شده نگاه می‌کنم و می‌گم تو هم تغییر نکردی دختر! دروغ گفتم؟ نه! هزار سال هم بگذره دخترانم برای من تغییر نمی‌کنن... من همین‌جام. توی این اتاق پشتِ همین میز نشستم. دستِ دخترم کلمه دادم و به شعر بزرگش کردم و فرستادمش پیِ زندگیش... همین چای رو نوشیدم و پسرکی از نسلِ بعد کنارم نشست. دوباره کلمه به دستش می‌دم و به شعر بزرگش می‌کنم و می‌فرستمش پیِ زندگیش. باز همون چای رو می‌نوشم و کلمه‌هام رو برای نسلِ بعدی دمِ دست می‌ذارم و حواسم به شعرهام هست که از دهن نیفته... مادری چه شکلیه؟ فرزندانی که میان و می‌رن و من به عاطفه‌ی سیّالِ بین‌مون نفس می‌کشم و تکه‌هایی از خودم رو بینِ کلماتم پنهان می‌کنم و با شعرهام لقمه می‌گیرم و دهانِ فرزندانم می‌ذارم... اونها می‌رن و من در وجودشون مسافرم تا همیشه... چایِ دوم رو که برام میاره و یعنی هنوز یادشه میانه‌ی تدریس فقط چای می‌نوشم و چای بهم انرژی می‌ده، ازش می‌پرسم تدریسم به‌دردِ زندگیت خورد؟ جواب می‌ده بله، اما محبت‌تون بیشتر... تهِ کیفم از شکلاتای کربلا سه_چهارتایی مونده. دو تا برمی‌دارم و می‌ذارم روی دفترِ پسرکِ نحیفی که تونسته دومین سؤالِ سختِ من رو جواب بده و بهش می‌گم: یکی جایزه‌ی خودت، یکی برای خواهرت. کلمه‌ها و شعرهام و با شکلات لقمه می‌گیرم و می‌رم که مسافرِ همیشه‌ی وجودِ فرزندِ نورسیده‌م بشم. الحمدلله ربّ العالمین❣ یا صاحب‌الزمان! از شما با هزار شرم... با هزار سرافکندگی... با هزار خضوع... تشکر❤️ @sarbehrah
سربه‌راه
دخترای هفتمم گفتن خانوم! ستایش براتون چیزی آورده. ستایش سرش و برده بود زیرِ میز و خجالت می‌کشید. ست
امروز ارائه داشت و برای مشارکت در خودارزیابی، چهار بسته‌ی نمدیِ دست‌ساز جایزه آورده بود. گفتم قبل از جایزه دادن باید بررسی کنم چیه. سریع بسته‌ی بنفش و برداشت و پشتش قایم کرد. همون‌جا فهمیدم برای منه. چیزی نگفتم تو ذوقش نخوره. برام دستبند بافته و یه آویز... بهش گفتم آویز و وصل نمی‌کنم به کیفم چون می‌ترسم تو رفت‌وآمدم کنده شه. گفتم میذارمش تو اتاقم. دستبند رو ولی هفته‌ی پیشِ رو دستم می‌کنم ببینه. باید بگردم براش مانتوی سِت پیدا کنم. امروز سرِ ارائه‌ش جوری اضطراب داشت که دستاش لرزید و صورتش سرخ شد و بدنش یخ! دوستاش گفتن خانوم واقعا حالش بده چون می‌ترسه خراب کنه و شما نپسندید... یه شکلات از جیبم درآوردم بهش دادم و دستش رو گرفتم تا آروم شه و کمی شوخی کردم تا کلاس بخنده. کاش بکّنه از من... @sarbehrah
سربه‌راه
دو نکته‌ی کاری ۱. یکی از همکارام کلا باهام کات کرده و حتی امروز من نشستم، پا شد نامحسوس صندلیش رو ع
تا حالا خی‌لی سربسته از برخی همکارام صحبت کردم که برچسبِ خودشیفته نخورم و خیال نکنین دارم برای خودم نوشابه باز می‌کنم، نه! اینجا مکتوباتِ منه و دارم ثبت می‌کنم چه روزهایی رو با چه شرایطی گذروندم. دوست دارم برام بمونه اما کانال‌های قبلیم رو شاگردهای قبلیم یا همکارام پیدا کرده بودن و حذف کردم. تا این یکی چقدر دوام بیاره. الآن نمی‌خوام سربسته بنویسم، فکرِ مخاطب هم برام مهم نیست فعلا. مغزم قفله و با نوشتن باز می‌شه. من نمی‌گم خوب کار می‌کنم اما کاری رو بهم بسپارن با تمومِ قوا انجام می‌دم. آدمِ کیفیت‌طلبی‌ هستم و از هردمبیل کار کردن بدم میاد. خب سربسته گفته بودم وقتی کارام تو شورای مدرسه شمرده شد، آتشِ حسادتِ همکارام شعله گرفت. شعله گرفتن یعنی یه چیزایی بوده و نخواستم بنویسم. یکی‌ش همکاری که نوشتم می‌خواست ایتا گروه بزنه و من قبول نکردم. اون همکار تا بود خیلی از دست من اذیت شد! من کارِ خودم و می‌کردم، اون اذیت می‌شد! اون باج به بچه‌ها می‌داد و بچه‌ها زنگای تفریح دورِ من بودن... اون تو دفتر جلو هر کس و ناکسی خم می‌شد و تهش اعتبار و عزت رو من داشتم... اون با بچه‌ها عکس می‌گرفت و بچه‌ها تهش دنبالِ عکس گرفتن با من بودن... اون روزِ ارائه‌ش در شورا خیلی «منم منم» کرد و تهش ارائه‌ی من شد بهترین... اون تلاش کرد با کادر، روابطِ حسنه داشته باشه و تهش کادر با من روابط نزدیک‌تر دارن... وَ وَ وَ... به‌جای پذیرفتنِ مدلِ خودش؛ یا تلاش برای بهترین بودن؛ انتخاب کرد من و پایین بکشه(!) همون اتفاقی که تو شب‌کاریم افتاد... تو اردو جهادی... تو کاروانِ عتباتی که یکی از مسؤولینش بودم... تو دانشگاه... بله خدا مراقبمه اما اگه بگم از حسادتِ حقیرالنفس‌ها لطمه ندیدم، دروغ گفتم! چرا لطمه دیدم و هزینه دادم! این خانوم مادرِ یه بچه‌س... پانزده سال سابقه‌ی کار داره و در شهری دیگه مدیر و مؤسسِ یه هنرستانه... اما هنوز به نفْسش امیر نیست... خدایا قبل از شهادت، آدمم کن... قبلا سربسته گفته بودم که یکی از همکارا با آقای شارلاتان دست‌به‌یکی کردن و آمارِ مدرسه رو می‌دن... الآن می‌گم که ایشونه. خب از مدرسه اخراج شد چون مسائلی از مدرسه رو علنی کرده بود که نباید... با آقای شارلاتان هنوز در راهِ اداره هست و مثلِ یه افعی می‌خواد زهرش و بریزه... بی‌اون‌که من بیشتر از یه سلام و علیک در روز باهاش سر و کار داشته باشم... من همیشه مشغولِ کارِ خودمم و دیگران از این اذیت می‌شن...! امروز چهار دقیقه قبل از کلاس خصوصیم، مدیرم تماس گرفتن. گفتن باید درجا خبر بدم چون می‌ترسم باهاتون تماسی بگیرن و شما روحتونم خبر نداشته باشه... به هررررررر چیزی فکر می‌کردم جز این مورد! این دوشنبه نهم دویی‌هام کنفرانس داشتن. گریمِ دهه شصتی کرده بودن و کفشای تق‌تقی پوشیده بودن و کللللللی خندیدیم و درس دادیم. بعد از اجرا ریختیم دورِ هم به عکس گرفتن با خانوم معلمِ دهه شصتیِ نمایش. نهم‌دویی‌ها جانِ من‌اند. این‌بار دلم خواست عکسشون رو بذارم پروفایل. چادرِ یکی‌شون و گرفتم و سرم کردم و عکس گرفتیم و گذاشتم پروفایلِ ایتام نه شاد که دخترای دیگه‌م حسودی نکنن. ایتای من کاری نیست و اینجا با همکار و شاگردی مرتبط نیستم. مدیرم گفتن همکارِ حسودمون از ایتای شما عکس گرفتن... بُردن اداره... به اسمِ سوءاستفاده از دانش‌آموزان... اگه نتونستین هضمش کنین، به من فکر کنین که دارم برای بارِ هزارم این شرایط رو زندگی می‌کنم :) در شب‌کاری... در جهادی... در عتبات... در راهیان نوری که آدم‌به‌دورانه رفتم آخرِ اتوبوس نشستم و حسودها چالشی واردِ زندگیم کردن که سه ماه طول کشید... در خانواده... در جمعِ دوستان... :)) @sarbehrah
خودم انتخاب کردم. حتی وقتی مدرکِ ارشدم به فنا رفت... باز هم خودم انتخاب کردم: نباید هم‌رنگ بشم. نباید هم‌رنگ بشم. نباید هم‌رنگ بشم. خودم. خودم انتخاب کردم: مرگ بر بی‌تفاوت. مرگ بر بی‌تفاوت. مرگ بر بی‌تفاوت. درست یا غلط؛ پای انتخابام همیشه بودم. هستم. ان‌شاءالله خواهم بود. پس می‌رم مزار شهدا. کاوه. محراب‌حسینی. برونسی. چراغچی. عطایی. زینال‌زاده. رضازاده. مهری زارع. فاطمه امیری. بتول چراغچی. مخلوطِ موردِ علاقه‌م؛ چیپس و پفک تو پلاستیکِ بی‌رنگ رو می‌ذارم جلوم و با چای می‌خورم و می‌نوشم و در حقِ خودم دعای ایستادگی بر صراطِ مستقیم می‌کنم و با قوایی صدچندان به شهر برمی‌گردم و سهرابِ سپهری زمزمه می‌کنم: «وسیع باش وَ تنها وَ سربه‌زیر (سربه‌راه) وَ سخت». @sarbehrah
سربه‌راه
دسته‌بیل در لباسِ مسؤولیت (۱) تو کاروان یه زوجِ جوان بودن که هر دو طلبه هستن. دو هفته است رفتن سرِ
دسته‌بیل در لباسِ مسؤولیت (۲) تو کاروان دو تا خواهر بودن که هرکدوم یه دختر داشتن. یکی کلاس سومی و اون یکی پنج_شش ساله. خواهرا تمااااااام مشکی‌پوش و چادرچاقچورِ فوقِ پوشیده و پوشیه‌زن. درواقع همون‌قدر که دختر و پسرِ طلبه‌ی کاروان، نماد و اِلِمانِ دین بودن، بعد از اون دو تا، بارزترین اِلِمانِ دینیِ کاروان این دو تا خواهر بودن. معمولا دیرتر از همه سرِ قرار می‌رسیدن... مقیّد به زمان‌بندی نبودن... داخلِ اسکان هم لباسِ مشکی تن‌شون بود... دختراشون فوووووووووق‌العاده منزوی و افسرده‌طور و آدم‌به‌دور بودن... از اینهایی هم بودن که به‌جای دکتر و دوا، معتقد به علف و بخور بودن و دخترشون از کربلا تا آخرِ سفر مریض بود و این‌قدر بالا آورد که جون براش نمونده بود... هر بار یکی می‌گفت ببرینش دکتر و مادره می‌گفت گفتم بهش ولی از آمپول و سرم می‌ترسه، من تو دلم می‌گفتم غلط کردی عقب‌مونده! آخر هم یه‌بار که اسکان بودیم و دخترِ نیمه‌جونِ غیرشادش که شبیهِ بچه‌های دیگه نبود جلو چشمم بود، نتونستم تحمل کنم و رک بهش گفتم شما از اونایین که اعتقادی به واکسن و داروی شیمیایی ندارین؟! خی‌لی خی‌لی مهربون بودن ها! ولی بی‌خاصیت بودن! حتی برای انتخابات نگران بودن و هر بار ما رو دیدن گفتن چه کنیم؟ اما نه از مسؤولین مطالبه کردن، نه زنگ و تماس و تلاشی داشتن... مثلا ما تو حسینیه کربلا از نظرِ حضورِ آقا خی‌لی اذیت بودیم... خی‌لی خی‌لی زیاد! می‌رفتیم دستشویی یهو یه پسرِ جوان واردِ حیاط می‌شد و ما رو بی‌چادر می‌دید و بعد می‌گفت یاالله(!) عراقی بودن؟! نه عزیزانم! حسینیه دربست در اجاره‌ی ایرانی‌ها بود! ایرانی‌های باغیرت و هیئتیِ خودمون بودن که عموما شب‌ها حرمِ حضرتِ عباس علیه‌السلام سینه می‌زدن(!) یا می‌خواستیم بریم حمام، باز اینا تو حیاط بودن(!) می‌خواستیم بریم ظرفامون رو بشوریم، اینا اومده بودن تو حیاط با زن‌هاشون حرف بزنن(!) تنها کسی که شعور ازش می‌بارید و غیرت سرش می‌شد، شخصِ اولِ کاروان؛ مسؤولِ آقا بودن. با این‌که بییییییییییشترین دلیل و بهانه رو برای ورود به حیاط داشتن (هماهنگیِ زیارت‌دوره، تحویلِ وعده‌های غذایی، هماهنگیِ زمان‌بندی‌ها، جلسات و...) اما یک بار بدونِ گفتنِ یاالله و بعد از شنیدنِ بفرماییدِ ما تو حیاط نیومدن... حتی یک بار ندیدیم ایشون تو حیاط با همسرشون حرف بزنن و همیشه تو کوچه دمِ در بودن... بقیه‌ی مردامون، نَر! در چنین شرایطی زن‌ها و دخترها دو دسته می‌شن: یه عده که مقیّد نیستن شُل می‌کنن! لذا طرف می‌خواست بره حرم، چادر سر می‌کرد، اما می‌خواست بره تو حیاط ظرف بشوره با مانتوش می‌رفت و آستیناشم می‌داد بالا موقعِ شستن خیس نشه :) یه عده مقیّد بودن و می‌فهمیدن زیارت مستحبه و حجاب واجب. اما نه می‌کردن، نه ، نه ! در عوض میومدن تو اتاق و ساااااااااعت‌ها نق‌وناله می‌کردن و مغزِ ما رو می‌خوردن! ما چهار تا؟ من و رفیق جیغ‌جیغو و پرروییم شکرِ خدا :) کله‌خر و نترس هم هستیم. ما می‌زدیم به درِ غربت‌بازی و از هر راهی که می‌تونستیم نشون می‌دادیم به حضورِ نامحرم تو حیاط معترضیم و حتی یه بار تونستیم بیرون‌شون کنیم. با احترام اگه می‌رفتن بیرون، بهتر. نمی‌شد قشنگ پرت‌شون می‌کردیم بیرون! اعتکاف رو یادتونه؟ یکی از نکاتِ قوی‌شون رو نوشتم حواسشون به حفظِ حریم‌ها بود. اینجا نبود... کلا هم وقتی با کاروان برید عراق، مردهای ایرانی خیال می‌کنن عِراقی‌ها نامحرمن و خودشون محرم! تو اردو جهادی و راهیان نور و جاهای دیگه هم به‌مرور محرمیت ایجاد می‌شه(!) کلا با زن‌جماعت سفر کنین؛ زن‌ها حسودن و آدم‌فروش. با مردجماعت سفر کنین؛ مردها متوهمن و خودشاخ‌پندار. تبعات با هر دو گروه در کار و سفر زیاده، اما بحث محرم و نامحرم رو نمی‌شه سکوت کرد. این دو تا خواهرِ فوقِ مستور(!) تو اتاق زیاد نق‌وناله می‌کردن، اما به‌وقتِ عمل لال بودن و بی‌خاصیت(!) حتی تو راهِ برگشت، قطار برای نماز نگه داشت. ما رفتیم وضوخونه وضو بگیریم. یه پیرمردِ پرحاشیه سرِ خرش رو انداخت و اومد تو وضوخونه‌ی ما (زنانه). اولین کسی که درجا داد زدم کجاااااااا؟! زنونه است! خودم بودم. کللللللی زن تو وضوخونه بود که داشتن بدوبدو وضو می‌گرفتن برن نماز بخونن... یکی‌شون صداش درنیومد! حتی یکی‌شون! دو به دو به هم نگاه کردن و با صدای یواش به هم گفتن این چرا اومده اینجا؟! اما اعتراض؟ نه... مقابله؟ نه... پیرمرده قششششششنگ رفت تهِ سالن و شیرِ آب رو باز کرد و شروع کرد به وضو گرفتن! شیرِ دمِ در نه ها! شیرِ تهِ سالن که باید بره بین کلی زن(!) بلند گفت بسم الله و حینِ وضو سوره‌ی قدر خوند. من بلند داد زدم بزنه به کمرت! گمشو برو بیرون خرفتِ مریض! @sarbehrah
سربه‌راه
دسته‌بیل در لباسِ مسؤولیت (۱) تو کاروان یه زوجِ جوان بودن که هر دو طلبه هستن. دو هفته است رفتن سرِ
زن‌ها؟ یه عده گفتن پیره... زود وضو می‌گیره می‌ره... یه عده گفتن محترم باش باهاش... بزرگترته... یه عده مثلا مقیّد(!) چپیده بودن گوشه‌ی دیوار و روسری‌هاشون و کشیده بودن تو صورت‌شون تا اون بره... من هنوز در حالِ جیغ‌جیغ بودم و چون یک نفر بودم و بقیه حتی روبروی من، مردک قششششششنگ وضوش رو گرفت و قدرشم خوند و کم مونده بود از یه کنار، زن‌های نمازخونِ مقیّدمونم ببوسه و مقرّب بره محضرِ خدا... با بقیه کاری ندارم... کم از مذهبی‌های بی‌بخارِ بی‌خاصیت که از این دوره به اون همایش، کتابِ شجاعی و عین صاد به‌دست، استاد پناهیان به‌گوش، چفیه دورِ گردن در حالِ خودسازی هستن و برای ظهور، صبحِ جمعه‌ها ندبه می‌خونن ضربه نخوردیم...(!) اما به این دو تا خواهری که با نوعِ پوشش‌شون المان بودن و تو چشم، خیییییییییی‌لی کار دارم! اینا جیک‌شون درنیومد! وَ فقط به رفیق به‌خاطر جیغ‌جیغای من گفته بودن ما اگه شما دخترانِ آفتاب رو نداشتیم چی کار می‌کردیم؟! اگه به خودم می‌گفت جواب می‌دادم برید بمیرید! لطفا هرچه سریع‌تر برید بمیرید و دنیایی رو راحت کنید! زیارتِ سنگ و طلا رفتیم یا امام؟! اونم امامی که اصلا برای اصلاح و‌ امر به معروف و نهی از منکر تیکه‌تیکه شد؟! تو حرمِ امام رضا علیه السلام هم یه بار امر به معروف کردم، از زائر و خادم ریختن سرم که شما شرایطِ امر به معروف و بلدی؟! گفتم نه. شما که بلدی انجام بده ما نابلدا بکشیم کنار! اون یکی گفت امام راهش داده به تو چه؟! گفتم منم راه داده، به تو چه؟! اون یکی گفت حجابِ اون به خودش مربوطه، منم گفتم امر به معروفِ منم به خودم مربوطه! یکی گفت از دین زده‌ش‌کردی، منم گفتم تو هم من و از دین زده کردی! یعنی جمااااااعتی روبروی من بودن که زیارت‌نامه دست‌شون بود و أَشْهَدُ أَنَّكَ جاهَدْتَ فِي اللّٰهِ حَقَّ جِهادِه رو خونده بودن(!) اما یقینا برای سنگ و چوب و طلا، نه امام(!) وقتی با المان واردِ جامعه می‌شیم، خواسته یا ناخواسته «مردم» ما رو نماینده‌ی المان‌مون می‌بینن... کوتاهی‌مون دیگه به پای خودمون نوشته نمی‌شه... آخ که من حاضرم با کافرِ نجسِ بوداییِ آتئیست سرِ سفره هم‌غذا بشم، اما با مذهبی و ولایی و بسیجیِ بی‌خاصیتِ پرمدّعا نع! @sarbehrah