eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
«داستان ران کلارک» دیدم. دوست داشتم آقای کلارک بودم...😭😭😭 @sarbehrah
زنگِ آخر، میانه‌ی تدریس بودم که مدیرم اومدن درِ کلاسم و صدام زدن. کلاس و به دخترام سپردم رفتم تو سالن. مدیرم خارج از دفتر و تو همون سالن گفتن مؤسس تماس گرفتن و گفتن حالا که دوازدهم رو قبول نکردم و کج‌دار و مریز، سال رو تموم کردن، من پنج‌شنبه‌ها همایشی برم ادبیات تدریس کنم و دوازدهما رو به نهایی برسونم. پنج‌شنبه‌ی من پُره، بازم گفتم نمی‌تونم. گفتن مؤسس پیگیرن با خودتون صحبت کنن. گفتم مشکلی نیست. اما این همه‌ی صحبت‌شون نبود که من و از کلاسم بکشن بیرون. دست گذاشتن روی شونه‌م و با صدایی آروم‌تر ادامه دادن. از بعدِ ماجرای همکارِ حسودمون که هنوز در راهِ اداره است و کار رو به اداره کل هم کشونده... فضای اعتماد و اطمینانِ خاطر تو مدرسه از بین رفته... برای همین تو دفتر و جلوی دیگران با من صحبت نکردن. بهم گفتن مؤسس شما رو برای سالِ آینده‌ تو دبیرستان می‌خوان. می‌شه خواهش کنم این طرف رو هم ترک نکنین؟ من لبخند زدم و خیلی جدی گفتم بذارید ببینیم اخراج می‌شم یا می‌مونم بعد. ایشون کاملا احساسی جواب دادن من اگه اینجا موندنی شدم، برام سخته شما رو از دست بدم... اینجا بمونید... عمیق نگاه‌شون می‌کنم. ایشون از مهرماه تا الآن خیلی تغییر کردن... من قبلا سرِ عقایدم چیزهای مهمی رو از دست دادم که هرگز جبران‌پذیر نیست... نسبت به از دست دادن سِر شدم و دل‌گُنده... شاید هم می‌گم توکّلم قوی‌ نیست اما باشه... نمی‌دونم... اما من واقعا و واقعا معتقدم عزّت و روزی از خداست... همین شجاعم می‌کنه که از به فنا رفتنِ مدرکم نترسیدم... از اخراج‌هام و نابود شدنِ تخصص و علاقه‌م... از مضیقه‌ی مالی... از قرض... از طرد شدن... از برچسب خوردن... از دونه دونه گروه‌های جهادی بلاک شدن... اما ایشون با این روحیه‌ی لطیف، بارِ اوله که پای اعتقادشون ایستادن و حالا پابه‌پای من تو اداره پرونده دارن... ایشون از یه جایی محکم کنارِ من ایستادن و سرِ همین هم اذیت شدن... این بده که این‌قدر ضربه خوردم که به ایستادگیِ ایشون کنارم دل نمی‌بندم و حتی شاد نمی‌شم، اما دلیل نمی‌شه که رنجی که دارن از ایستادگی می‌کشن رو درک نکنم... من از دردسر نمی‌ترسم. معتقدم کار و درس و زندگیِ بی‌دردسر یعنی عبورِ زندگی‌ با عقایدِ شعاری که به‌وقت پاشون نایستادی... از بی‌تفاوت‌ها بیزارم و بابتِ هر باری که بی‌تفاوت بودم هزار بار خودم رو مجازات کردم... بی‌تفاوتی یه زندگیِ بی‌دردسر میاره که نمازا اولِ وقته و ندبه‌های جمعه سرِ جاش اما با هممممممه در صلحی و همممممه ازت راضی(!) این خانوم می‌تونست مثلِ بقیه‌ی مدیرام با اولین اعتراضِ والدین، شر رو از سرِ خودش کم کنه و من رو اخراج کنه... اما نکرد! اول کلاس به کلاس رفت و محترمانه از دخترا درباره‌ی من پرس‌وجو کرد... بعد من و زیرِ ذره‌بین قرار داد و تو صحبتام با والدین بود... بعد اعتماد کرد... تخصصم و دید... منطقم رو قبل از خشمم دید... دلسوزیِ پشتِ سخت‌گیریم و دید... اتفاقی که فکر می‌کنم جز یک‌ مورد، دیگه به خاطر ندارم تو عمرم پیش اومده باشه... نمی‌دونم! شاید چون مادرن و قبل از مدیر بودن، برای دخترای مدرسه مادر هستن و خونِ دل خوردنِ من برای دخترا رو دیدن و مطمئن شدن منم مثلِ خودشون صلاحِ دخترا رو می‌خوام... اما بابتِ ایستادگی‌شون کنارِ من اذیت شدن و دارن می‌شن... معلومه که منم کار کردن با مدیری که به مسیرت اعتماد کرده و همه‌جوره پشتته رو دوست دارم! معلومه! اما ایشون هم وسیله‌ان، من هم وسیله‌ام. رزق و عزّت از خداست. ان‌شاءالله که این همکاریِ خیر و صادقانه، تضمین‌شده و قیامتی باشه و واسطه‌ی خیر رسوندن به نسلِ ظهور، اما تکیه‌م باید فقط به خدا باشه... فقط به خدا. بهشون گفتم من دلم با این سمته چون مؤسس نسبت به نمراتِ دخترِ آقای شارلاتان سست شدن و برای رفعِ شرّش می‌ترسم دست به نمرات ببرن... اگه این اتفاق بیفته نه اینجا می‌مونم و نه شعبه‌ی دیگه... اما شما همیشه برای من یه آدمِ حق‌پذیرِ حق‌باورِ حق‌طلب می‌مونین... دیدم حالا که فرصتش پیش اومده، گردنمه بگم. گفتم از هیچ پرونده‌ای نترسید. خدا با شماست، اگه با خدا باشید. شما گوشه‌ی ذهنِ یک نسل می‌مونید که مدیرم نمره‌ی ناحق نداد... پول و تهدید سستش نکرد... از فریادِ پدر و مادرِ جاهلی نترسید... اینا یادشون می‌مونه... نه ابیاتِ من و فرمول‌های خانوم ریاضی‌شون... مدیرم گریه کردن... چون ایستادگی بر مدارِ حق، رنج داره... چون اعتبارشون به خطر افتاده و پرونده‌هامون به اداره کل رسیده..‌. چون تو اداره کل معیار و ملاک «حق» نیست... چون بارِ اولیه که هزینه دادن بابتِ عقیده رو دارن می‌چشن... @sarbehrah
گریه کردن مثلِ روزهایی که فهمیدم دیگه نمی‌تونم دکتری بخونم... مثلِ روزهایی که خدا من رو با بزرگترین تفریح و خوش‌گذرونی و حالِ خوبِ زندگیم امتحانم کرد؛ درس خوندن... گریه کردن مثلِ صبحی که بیدار شدم و زدم زیرِ گریه چون فهمیدم رتبه‌ی ۷۴۰ کنکور سراسری، دیگه هرگز نمی‌تونه دکتری بخونه... برای آرامش، ایستادگی و عزّتِ مدیرم لطفا سه صلوات هدیه کنین به امام زمان ارواحنا فداه...🌿 @sarbehrah
آقای امام حسین! من دلم برای پیشخوانِ پر از خاکِ کفشداری‌ات تنگ شده...
سربه‌راه
آخرین بار مسجدِ کوفه این نوا رو می‌شنیدم... همین دو هفته پیش... درست همون‌جایی که امیرالمؤمنین علیه السلام زمزمه‌ش می‌کردن... @sarbehrah
گفتم ببینمش مگرم دردِ اشتیاق ساکن شود، بدیدم و مشتااااااااق‌تر شدم... @sarbehrah
۱. تو کلاسِ نهمی‌ها بودم که مدیر اومدن و اجازه گرفتن مادرِ یکی از دخترام بیاد داخلِ کلاس و تولدِ دخترش رو تبریک بگه. مادره با یه دسته‌گلی واردِ کلاس شد که بدونِ ذره‌ای اغراق، دسته‌ش که با کاغذکادوی صورتی پیچیده شده بود، هم‌قدِ خودم بود... داخلِ دسته‌گل که اندازه‌ی سرِ دو نفر بود، بیشتر از دویست شاخه‌گلِ رزِ صورتی داشت... خلاصه‌ش کنم؛ یه دسته‌گلِ شاخِ اینستاگرامی! وقتی مدیر و معاونا و دخترای کلاسم محوِ تماشای این معرکه‌ی فجازی (فضای مجازی) بودن (چون یه زنِ دیگه کنارِ مادرِ دخترم بود که حجابش افتضاح بود و فرت و فرت در حالِ لایو گرفتن و عکس‌برداری بود) من به چشم‌های تک‌تکِ دخترام نگاه کردم و ردِّ خی‌لی چیزا رو توشون دیدم؛ من مدرسه‌ی بچه‌مرفّه‌ها درس می‌دم و همه به‌ظاهر خیال می‌کنن این بچه‌ها چقدددددر غنی و ثروتمند و بی‌حسرت و عقده‌ان، اما خدا می‌دونه اینجا چه منطقه‌ی محرومیه... چه منطقه‌ی فقرخیزِ جهادی‌طلبیه... محرومیتی که اینجا دیدم رو حتی تو دِه‌کوره‌های مرزِ ریمدان ندیدم... برخی دوستانم اصرار داشتن من برم مدرسه‌ی مذهبی‌ها تدریس کنم، از این مدرسه‌الکی‌های مسخره‌ای که خودشون کتاب درست کردن و مثلا مسجدمحورن و یه جزیره مخصوصِ مذهبی‌هاست و خروجی‌ش هزار برابر گندتر از مدرسه‌ی کافرهاست(!) قبول نکردم و نمی‌کنم چون اگه کاری بلدم و تلاشی برای ظهور باید بکنم، بااااااید کفِ جامعه و عمومی باشه و اونجایی که اتفاقا هر کسی نمی‌ره! مرفّه‌ها هر گندی دلشون می‌خواد می‌زنن و با پول روش رو می‌پوشونن... مثلا پدرِ یکی از دخترام خیانت کرده و دخترم فهمیده، آورده‌ش مدرسه پولدارا که تا حرف زد بگه من که کلی برات خرج کردم... اینجا حسرت‌ها و عقده‌ها خی‌لی بیشتر از مناطقیه که فقرِ اقتصادی دارن... دل‌ها کمتر پذیرای حقه... مال‌ها بیشتر شبهه‌ناکه... گاهی حتی حرام... حجابِ روی دل‌ها سخت‌تره... نفوذ محدودتره... این یه دسته‌گل چه دل‌ها که ویران کنه و چه آتش‌ها که به‌پا... دست‌به‌سینه ایستادم و میانه‌ی از خود بی‌خود شدن‌ها نه کف می‌زنم و نه لبخند! مادرِ دخترم وقتی قیافه‌م رو می‌بینه، تشکرِ خشکی می‌کنه و سریع معرکه رو جمع می‌کنه و کلاسم رو ترک. دخترم مثلا از شوق گریه کرده اما من میانه‌ی اون هیاهو شنیدم که مادرش بهش گفت همونی که می‌خواستیه... آه که چه شگفتانه‌ی برنامه‌ریزی‌شده‌ای(!) دخترا هنوز تو هیجانن که جدی و قاطع می‌شینم پشتِ میزم و تبریکِ از صمیمِ قلبی می‌گم و برای دخترم آرزوی سالی «با انتخاب‌های آگاهانه و عقلی سلیم» می‌کنم. می‌گم دسته‌گلت رو ببر دفتر و زود برگرد سرِ درس. کنترل می‌کنم این هیجانِ کاذب رو... از هر راهی که توی ذوقِ دخترم هم نخوره، تلاش می‌کنم نشون بدم این معرکه‌ها کاذبه... ۲۸ دخترِ دیگه‌م آسیب دیدن و ترمیمِ روحی لازم دارن... اما مفاهیمِ عظیمِ من، چه کم‌رنگ شدن برابرِ لهو و لعبِ رنگارنگِ دنیا... ۲. اولِ صبح، مادرِ یکی از دخترام واردِ دفتر می‌شه. جز من و معاونا همکارِ دیگه‌ای نیومدن. اغلب اولین دبیری‌ام که می‌رسم مدرسه و چهل دقیقه تا کلاس وقتم آزاده و از دلِ همین کلی اتفاقِ فرهنگی می‌تونم بیرون بکشم. آروم حرف می‌زنه اما تو دفترِ خالی از جمعیت، صدا می‌پیچه! می‌گه کمی خرت‌وپرت آوردم اینجا برام بفروشید، پولش هرچی شد بزنین برای بدهیِ شهریه. یواشکی سر بلند می‌کنم و نگاهی به زن می‌ندازم؛ پولِ کاشتِ ناخن و کاشتِ مژه چقدره؟! ابروها رو شبیهِ موکت کنن چقدر می‌شه؟! موها یه مدلی بشه که چندرنگه‌س چی؟ اسماش رو بلد نیستم اما اون هزینه‌ش چقدره؟! لوازم آرایش چطور؟ چقدر پول می‌خواد تا چیزایی بخری که با عروس مو نزنی؟! کُتِ شِبه‌چرم روی این شلوارا که شبیهِ پلاستیک‌زباله است ارزونه یا گرون؟! زَلَم‌زیمبوهایی که بی‌تناسب و شلخته به سر و گردن و انگشت و دماغ و ابرو آویزون می‌کنن قیمتاش چطوره؟! دارم حساب می‌کنم همه‌ی اینا روی هم، برابر با شهریه‌ی مدرسه نمی‌شه؟! اگه اینا نشه، مطمئناً آیفونی که دستِ این زنه، شهریه می‌شه(!) به خاطرِ این زن نه... به‌خاطرِ شهریه‌ی دخترم اسپریِ خوشبویی رو می‌خرم و هدیه می‌کنم به رفیق. شادیِ رفیق نذرِ آگاهیِ دخترم. ۳. نیمی از نهم‌هام وقتِ کاشتِ ناخن دارن... چند نفر غایبن چون آرایشگرشون فقط این هفته ایرانه... هشتما موی سالم به سرشون نذاشتن... گمونم صورتی مُد شده که همه‌شون از یه کنار صورتی کردن... کیفِ هفتمام پُر از لوازم آرایشه... معاون‌مون با این دید که من حسرتِ نماز و روزه‌ای که ندارن و می‌خورم، بهم می‌گن اینا گردن‌شون می‌مونه... لبخندِ تلخی می‌زنم و می‌گم نمی‌خونن و نمی‌گیرن که! @sarbehrah
می‌خندن و می‌گن پس چرا غمگین نگاه‌شون می‌کنین؟! به خودم میام می‌بینم ایستادم کنارِ پنجره‌ی دفتر و دارم دخترام و نگاه می‌کنم که به‌جای دخترانگی و شادی‌های سنِ خودشون، مثلِ زن‌های پاساژی در حالِ به‌رخ کشیدنِ اضافاتی هستن که به خودشون تحمیل کردن تا از رقابتِ حقیرانه دیده شدن عقب نمونن... ۴. زنگِ آخره و هفتما و هشتما ریختن درِ کلاسم که برم باهاشون عکس بگیرم. وقتی می‌رم حیاط، موبایلم رو که آزادترین موبایلِ مدرسه است و دخترا حتی می‌تونن داخلِ گالریم برن و از دلِ همین، سرِ زبون‌شون افتاده خانم فارسی یا کوهن یا کربلا، می‌گیرن و بدونِ اسنپ‌چَتی که ندارم کللللللی سلفی می‌گیرن و عادت کردن با گوشیِ من شاد باشن... ماسک نزنن... صورت‌شون و نپوشونن... مثلِ گوشیِ خانوم مشاور، صد بار عکس رو بالا و پایین نکنن و عکسای کج‌وکوله‌شون هم پاک نکنن و بهش بخندن... حالا هی روی عکس‌هاشون زوم می‌کنم و دلم برای سادگی و زیباییِ محضِ خودشون غش می‌کنه و از اندوهِ سبکِ زندگی‌شون هر بار گریه‌م می‌گیره... @sarbehrah
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پناه آوردم به مرزِ حقیقت و مجاز... به فاصله‌ی قبر داشتن یا مزار داشتن... این دنیا به این پوچی نیست... باید مهیّای ظهور بشیم... یا صاحب‌الزّمان! از شما مدد... @sarbehrah
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواجه‌مراد. نزدیکِ بهشت رضا علیه السلام. دِنج و پَرت و تو دلِ کوه. هنوز مسافرا هم نیومدن، ساکت و آرامش‌بخشه. افطار هم سوپ می‌دن ولی خانمی نبود که بمونیم :)) @sarbehrah