11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پناه آوردم به مرزِ حقیقت و مجاز...
به فاصلهی قبر داشتن یا مزار داشتن...
این دنیا به این پوچی نیست... باید مهیّای ظهور بشیم...
یا صاحبالزّمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواجهمراد.
نزدیکِ بهشت رضا علیه السلام.
دِنج و پَرت و تو دلِ کوه.
هنوز مسافرا هم نیومدن، ساکت و آرامشبخشه.
افطار هم سوپ میدن ولی خانمی نبود که بمونیم :))
#مشهد
@sarbehrah
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از مشّایه،
تنها جایی که روحم و تازه میکنه و اعصابم و پولادین.
این چشما باید ظهور ببینه...
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
من میتونم بنویسم ارتباطِ ظهور با شِفای بیمارِ جوابشده داشتن چیه... ارتباطِ ظهور با ازدواج کردن و زن یا شوهرِ صالح خواستن... ارتباطِ ظهور با شغل خواستن، خونه خواستن، بچه خواستن... ارتباطِ ظهور با کنکور قبول شدن، آزمون پذیرفته شدن...
من میتونم فلسفه و پُلهای ارتباطیِ هر خواسته و حاجتی رو با ظهور و حکومتِ عدلِ امام توضیح بدم، فقط پرهیز میکنم چون مطالعاتِ مهدویم اونقدری نیست که بتونم بر خطِ مستدلِ احادیث و روایات بنویسم.
اما از نظرِ عقلی برام واضحه که ظهور همهی اینها رو در بر میگیره، همهی همهی حاجات و خواستنیهای دین و دنیای ما رو...
هر روزهدار وقتِ افطار یه «دعای مستجاب» داره...
هرچی گشتم جایی ننوشته بود، نزدیک به مستجاب یا انشاءالله مستجاب، قطعی نوشته بود «مستجاب».
سی روز یا کمتر روزه و افطار، میشه سی دعای مستجاب...
تو المراقبات خونده بودم خدا گدای لجوج رو دوست داره...
سی روز وقتِ افطار با تموووووومِ وجود ظهور رو بخوایم، شدنی نیست؟!
همین دو هفته پیش یا بیشتر مسجد سهله بودم... تصورِ نفس کشیدن توی دنیای بعد از ظهور داشت دیوونهم میکرد...
به خدا بدهکارِ خودمون میشیم کمتر از ظهور دعا کنیم...
بحثم دست روی دست گذاشتن و دعای خشک و خالی نیست، ابدا!
وظایفمون رو انجام بدیم و هررررر کاری که کمککنندهی ظهوره رو به دوش بکشیم، اما وقتِ دعا... اونم «دعای مستجاب»... به خدا این چشمها ظهور نبینه خسران کردیم...
تصورشم مستکننده است؛
حکومتِ
عدلِ
امام!
@sarbehrah
سربهراه
من میتونم بنویسم ارتباطِ ظهور با شِفای بیمارِ جوابشده داشتن چیه... ارتباطِ ظهور با ازدواج کردن و ز
به زندگی تو دنیای بعد از ظهور فکر کردید؟!
من بارها و بارها تصور کردم صداشون رو از تکیهی به کعبه...
شروعِ نبردهای نهاییِ حق و باطل...
در هم کوبیده شدنِ استکبار...
عزت یافتنِ مستضعفین...
من بارها تصور کردم به حکومت رسیدنِ امام رو...
هجومِ مشتاقِ مردمِ عالَم رو به مقرّ حکومت؛ مسجدِ کوفه...
به خونهی امام؛ مسجدِ سهله...
من هزار بار تصور کردم برنامهی بازسازیِ بقیع رو... حرمِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها رو...
بااااااارها تصور کردم کامل شدنِ عقول رو... امن شدنِ جهان رو... حاکم شدنِ عزت و احترام رو...
من از تصورِ عدل و عبودیت هزار بار به وجد اومدم...
همین دو هفته پیش یا بیشتر که مسجدِ کوفه بودم از تصورِ اِحیای دین، حتی اگه خودم پناه بر خدا جزوِ اونایی باشم که امام با من برخورد میکنن و نیاز به اصلاح دارم، مدهوش و واله بودم...
من زندگی در ظهور رو میخوام...
میخوام.
به نمازهای مغربِ به امامتِ امام فکر کردین؟!
به افطار سرِ سفرهی امام؟!
به صوتِ قرآنِ سحرگاهیِ امام؟!
ما باید نسلِ ظهور باشیم.
ما.
@sarbehrah
یکی از عکسایی که هفتم و هشتما با من گرفتن و گذاشتم پروفایلِ شاد. ببینید یکی از نهم دوییهام درجا چی فرستاده😂😍
براش از پروفایلِ ایتام عکس فرستادم ببینه، چون ایتا ندارن.
همینقدر بلا و دوستداشتنی و جسور و صریح و شفافن❣
@sarbehrah
دکتر بشیر حسینی سرِ ماجرای خودکشی دو تا دخترِ اصفهانی گفته بودن مشکلِ نسلِ جدید؛ فقدانِ خاطره است.
با اصلِ کلام موافق نیستم چون خاطره خودش یه نخِ اتصاله و اصلِ فقدان و بحران نیست، اما با کلیتِ حرف موافقم چون خاطره مهمه... مهم و حیاتی... مهم و حیاتی و انگیزهبخش...
من سفره پهن میکنم یادِ چفیهی آبیِ دوست میافتم که بهجای سفره پهنش میکرد تو مدینةالرضای نجف... میخوابم یادِ صحنِ حضرت زهرای حرمِ امیرالمؤمنین علیهم السلام میافتم... بیدار میشم یادِ صبحهای سردِ مشّایهام... مسواک میزنم یادِ سرویس بهداشتیِ سامرّام... کولهپشتی میندازم یادِ مرزِ مهرانم... غروبها یادِ پاسگاهِ زیدم... سحرها یادِ دوکوهه... اتوبوس میندازه تو بزرگراه یادِ مرزِ ریمدان میافتم... خوابم میبره تو اتوبوس، آخرش راننده بیدارم میکنه میبینم یه جای پرتم، یادِ جنگارک میافتم؛ آخرِدنیا... بچههام درس میخونن یادِ دوستم تو اتوبوسِ میانهی گردنههای ایلام که داشت Tick8 میخوند میافتم... سرماخوردگی من و یادِ قم میندازه تو سالهای ۸۹_۹۰... گریه میکنم یاد نیمهشعبانِ ۹۵ میافتم... رقیق میشه قلبم یادِ حسینیهای که رفیق نشسته بود پشتِ درش روی زمین و داشت صندلِ من و میدوخت... بوی عود من و یادِ هیئتِ خودمون میندازه... شبای پرستاره من رو میبره به روستاهایی که اردو جهادی رفتم... خاطره... خاطره... خاطرهها حیاتبخشن... مُحرّکن... اِحیاکنندهان که زندگی اگه تلخی هم داره، خوشیهاش بیشتره... که عمر کجا گذشته و چطور گذشته...
نخهای اتصال به عبودیت هرچه بیشتر، استحکامِ روح و قوتِ قلب هم بیشتر.
@sarbehrah
پیامهای شاد رو نگه داشته بودم سحر جواب بدم. یه ریای هوشمندانه برای دخترام و خونوادههاشون که اهلِ روزه نیستن...
همهشون خوابن... وَ من قصد دارم تا پایانِ ماهِ مبارک، شاد رو فقط سحر باز کنم و فقط سحر آنلاین بشم.
انشاءالله که اثرِ خودش رو داره...
@sarbehrah
سربهراه
رفیق بعد از اینهمه سال با هم بودن هنوز موقعِ بستنی خوردن یادش میره من با قاشقِ دهنی مشکل ندارم، با
جهانبینی.
(ترجمه و تفسیر قرآن: محسن قرائتی)
@sarbehrah
مسؤولِ خریدِ رفیق منم و مسؤولِ خریدِ من، رفیق. با این تفاوت که من بازار دوست ندارم و کارتم و میدم رفیق خودش بره برام خرید کنه، اما رفیق بازاردوسته و قشنگ من و میگردونه :)
امروز باید برای رفیق میرفتیم خرید. طفلی کلی مراعاتم و کرد و تو چهار ساعت جمعش کرد، اما زبونِ روزه هلاک شدیم.
قرارمدار گذاشتیم از فروشندههایی که روزهخوریِ علنی دارن یا بیحجابن خرید نکنیم و این رو شفاف هم بگیم که بدونن. ینی میرفتیم تو مغازه، میدیدیم طرف چیزی سرش نیست یا نیمتنه تنش کرده... جوری که طرف بشنوه و نهی از منکر هم بشه یکیمون به اون یکی میگفت چون حجاب ندارن ازشون خرید نکنیم. وَ میرفتیم بیرون.
رفیق سطحِ تقوا رو بُرد بالا و از مغازههایی که آهنگ گذاشته بودن هم خرید نکرد :)
امر به معروف و نهی از منکر هم که کوچیکترین کاریه که انجام دادیم و همهی مواردی که گفتیم شالشون و سرشون کردن.
همه تلاشمونم کردیم از فروشندههای مقیّد خرید کنیم که متأسفانه اغلب نمیشد و به سلیقهمون نمیخورد.
اینا چیزایی بود که تو روزمرهمون از ما براومد. قطعا کارهای بهتری هم میشد بکنیم که به عقلمون نرسیده. اما هرچی به عقلمون رسید رو انجام دادیم.
از این جهت نوشتم که پرسیده بودید چه کار کنیم؟
ببینین اینقدر تو همایشا و حلقهها و دورهها بهمون قلمبهسلمبه یاد دادن، تئوریزده و مفهومزده شدیم(!) خیال میکنیم تلاش برای ظهور یعنی زندگی رو متوقف کردن و قیدِ درس و کار رو زدن و مثلا دلِ کوه رو شکافتن تا به غزّه رسیدن(!)
یا دختربسیجیها رو دیدین جوگیرانه پروفایلای دخترچادری با اسلحه میذارن؟ خب این مفهومزده است... این هنوز یاد نگرفته در بالاترین سطح، ازدواج و فرزندآوریش سلاحه و در پایینترین سطح خودِ چادرِ روی سرش به شرطِ حجاب، از صد تا موشک خطرناکتره!
تا جایی که من از زندگیِ شهدا خوندم و تو صحبتای آقا شنیدم؛ برای ظهور کار کردن، درست زندگی کردنه، نه کارِ شاخِ غیرطبیعی کردن...!
هرجا و هر لحظه دیدیم ازمون کاری برمیاد، دریغ نکنیم.
انجامِ وظیفه... همین.
خدا میدونه چقدر کوتاهی دارم و چقدر عمرم رو اسراف کردم...
خدا میدونه این چیزایی که اینجا مینویسم کمترینِ کمترین وظایفمه که مطمئنم باز هم به نحوِ احسن انجام ندادم و شکرِ یک نعمتِ خدا رو هم بهجا نیاوردم...
هزار استغفرلله...
@sarbehrah