سربهراه
من میتونم بنویسم ارتباطِ ظهور با شِفای بیمارِ جوابشده داشتن چیه... ارتباطِ ظهور با ازدواج کردن و ز
به زندگی تو دنیای بعد از ظهور فکر کردید؟!
من بارها و بارها تصور کردم صداشون رو از تکیهی به کعبه...
شروعِ نبردهای نهاییِ حق و باطل...
در هم کوبیده شدنِ استکبار...
عزت یافتنِ مستضعفین...
من بارها تصور کردم به حکومت رسیدنِ امام رو...
هجومِ مشتاقِ مردمِ عالَم رو به مقرّ حکومت؛ مسجدِ کوفه...
به خونهی امام؛ مسجدِ سهله...
من هزار بار تصور کردم برنامهی بازسازیِ بقیع رو... حرمِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها رو...
بااااااارها تصور کردم کامل شدنِ عقول رو... امن شدنِ جهان رو... حاکم شدنِ عزت و احترام رو...
من از تصورِ عدل و عبودیت هزار بار به وجد اومدم...
همین دو هفته پیش یا بیشتر که مسجدِ کوفه بودم از تصورِ اِحیای دین، حتی اگه خودم پناه بر خدا جزوِ اونایی باشم که امام با من برخورد میکنن و نیاز به اصلاح دارم، مدهوش و واله بودم...
من زندگی در ظهور رو میخوام...
میخوام.
به نمازهای مغربِ به امامتِ امام فکر کردین؟!
به افطار سرِ سفرهی امام؟!
به صوتِ قرآنِ سحرگاهیِ امام؟!
ما باید نسلِ ظهور باشیم.
ما.
@sarbehrah
یکی از عکسایی که هفتم و هشتما با من گرفتن و گذاشتم پروفایلِ شاد. ببینید یکی از نهم دوییهام درجا چی فرستاده😂😍
براش از پروفایلِ ایتام عکس فرستادم ببینه، چون ایتا ندارن.
همینقدر بلا و دوستداشتنی و جسور و صریح و شفافن❣
@sarbehrah
دکتر بشیر حسینی سرِ ماجرای خودکشی دو تا دخترِ اصفهانی گفته بودن مشکلِ نسلِ جدید؛ فقدانِ خاطره است.
با اصلِ کلام موافق نیستم چون خاطره خودش یه نخِ اتصاله و اصلِ فقدان و بحران نیست، اما با کلیتِ حرف موافقم چون خاطره مهمه... مهم و حیاتی... مهم و حیاتی و انگیزهبخش...
من سفره پهن میکنم یادِ چفیهی آبیِ دوست میافتم که بهجای سفره پهنش میکرد تو مدینةالرضای نجف... میخوابم یادِ صحنِ حضرت زهرای حرمِ امیرالمؤمنین علیهم السلام میافتم... بیدار میشم یادِ صبحهای سردِ مشّایهام... مسواک میزنم یادِ سرویس بهداشتیِ سامرّام... کولهپشتی میندازم یادِ مرزِ مهرانم... غروبها یادِ پاسگاهِ زیدم... سحرها یادِ دوکوهه... اتوبوس میندازه تو بزرگراه یادِ مرزِ ریمدان میافتم... خوابم میبره تو اتوبوس، آخرش راننده بیدارم میکنه میبینم یه جای پرتم، یادِ جنگارک میافتم؛ آخرِدنیا... بچههام درس میخونن یادِ دوستم تو اتوبوسِ میانهی گردنههای ایلام که داشت Tick8 میخوند میافتم... سرماخوردگی من و یادِ قم میندازه تو سالهای ۸۹_۹۰... گریه میکنم یاد نیمهشعبانِ ۹۵ میافتم... رقیق میشه قلبم یادِ حسینیهای که رفیق نشسته بود پشتِ درش روی زمین و داشت صندلِ من و میدوخت... بوی عود من و یادِ هیئتِ خودمون میندازه... شبای پرستاره من رو میبره به روستاهایی که اردو جهادی رفتم... خاطره... خاطره... خاطرهها حیاتبخشن... مُحرّکن... اِحیاکنندهان که زندگی اگه تلخی هم داره، خوشیهاش بیشتره... که عمر کجا گذشته و چطور گذشته...
نخهای اتصال به عبودیت هرچه بیشتر، استحکامِ روح و قوتِ قلب هم بیشتر.
@sarbehrah
پیامهای شاد رو نگه داشته بودم سحر جواب بدم. یه ریای هوشمندانه برای دخترام و خونوادههاشون که اهلِ روزه نیستن...
همهشون خوابن... وَ من قصد دارم تا پایانِ ماهِ مبارک، شاد رو فقط سحر باز کنم و فقط سحر آنلاین بشم.
انشاءالله که اثرِ خودش رو داره...
@sarbehrah
سربهراه
رفیق بعد از اینهمه سال با هم بودن هنوز موقعِ بستنی خوردن یادش میره من با قاشقِ دهنی مشکل ندارم، با
جهانبینی.
(ترجمه و تفسیر قرآن: محسن قرائتی)
@sarbehrah
مسؤولِ خریدِ رفیق منم و مسؤولِ خریدِ من، رفیق. با این تفاوت که من بازار دوست ندارم و کارتم و میدم رفیق خودش بره برام خرید کنه، اما رفیق بازاردوسته و قشنگ من و میگردونه :)
امروز باید برای رفیق میرفتیم خرید. طفلی کلی مراعاتم و کرد و تو چهار ساعت جمعش کرد، اما زبونِ روزه هلاک شدیم.
قرارمدار گذاشتیم از فروشندههایی که روزهخوریِ علنی دارن یا بیحجابن خرید نکنیم و این رو شفاف هم بگیم که بدونن. ینی میرفتیم تو مغازه، میدیدیم طرف چیزی سرش نیست یا نیمتنه تنش کرده... جوری که طرف بشنوه و نهی از منکر هم بشه یکیمون به اون یکی میگفت چون حجاب ندارن ازشون خرید نکنیم. وَ میرفتیم بیرون.
رفیق سطحِ تقوا رو بُرد بالا و از مغازههایی که آهنگ گذاشته بودن هم خرید نکرد :)
امر به معروف و نهی از منکر هم که کوچیکترین کاریه که انجام دادیم و همهی مواردی که گفتیم شالشون و سرشون کردن.
همه تلاشمونم کردیم از فروشندههای مقیّد خرید کنیم که متأسفانه اغلب نمیشد و به سلیقهمون نمیخورد.
اینا چیزایی بود که تو روزمرهمون از ما براومد. قطعا کارهای بهتری هم میشد بکنیم که به عقلمون نرسیده. اما هرچی به عقلمون رسید رو انجام دادیم.
از این جهت نوشتم که پرسیده بودید چه کار کنیم؟
ببینین اینقدر تو همایشا و حلقهها و دورهها بهمون قلمبهسلمبه یاد دادن، تئوریزده و مفهومزده شدیم(!) خیال میکنیم تلاش برای ظهور یعنی زندگی رو متوقف کردن و قیدِ درس و کار رو زدن و مثلا دلِ کوه رو شکافتن تا به غزّه رسیدن(!)
یا دختربسیجیها رو دیدین جوگیرانه پروفایلای دخترچادری با اسلحه میذارن؟ خب این مفهومزده است... این هنوز یاد نگرفته در بالاترین سطح، ازدواج و فرزندآوریش سلاحه و در پایینترین سطح خودِ چادرِ روی سرش به شرطِ حجاب، از صد تا موشک خطرناکتره!
تا جایی که من از زندگیِ شهدا خوندم و تو صحبتای آقا شنیدم؛ برای ظهور کار کردن، درست زندگی کردنه، نه کارِ شاخِ غیرطبیعی کردن...!
هرجا و هر لحظه دیدیم ازمون کاری برمیاد، دریغ نکنیم.
انجامِ وظیفه... همین.
خدا میدونه چقدر کوتاهی دارم و چقدر عمرم رو اسراف کردم...
خدا میدونه این چیزایی که اینجا مینویسم کمترینِ کمترین وظایفمه که مطمئنم باز هم به نحوِ احسن انجام ندادم و شکرِ یک نعمتِ خدا رو هم بهجا نیاوردم...
هزار استغفرلله...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
کنترلِ تلویزیون و دستم گرفتم و کانال کانال میکنم ببینم دنیا دستِ کیه!
غالبِ شبکهها برنامههاییه که یا مجریهاش بازیگرن یا مهموناش؛ این یعنی حالا حالاها باید روی بلوغِ فکریمون کار کنیم و حالا حالاها باید هی شمارهی صدا و سیما رو بگیریم و بگیم خر خودتی!
از این برنامههای خرکُن و عقل زایلکن عبور میکنم و به «محفل» میرسم. اتفاقِ تازه و خوبیه برای صدا و سیما، اما سلیقهی من لوس بودنِ مردای مجری رو تحمل نمیکنه، مرد باید سنگینرنگین باشه و جذبهدار، اگه خوشمزگی و نیشِ باز هم داره، فقط تو خونه و برای زن و بچهش، تامام!
شبکهی بعدی «زندگی پس از زندگی» هست. این برنامه هم کارِ مفید و اثرگذاریه، اما دین اییییییییییینقدر برای من جاذبههای عقلانی داره که نیازی به ترسیدن از قیامت یا اشتیاق پیدا کردن به پاداشهای اون سمت ندارم.
سریالها و فیلمها هم چنگی به دل نمیزنه. میرم شبکه مستند شاید جواد قارایی پخش داشته باشه یا ایرانگردی و طبیعتگردی و چیزی باشه که اونم نیست.
میخوام خاموش کنم که تبلیغِ «ماه من» رو میبینم.
استاد پناهیانِ نازنینم که نه مثلِ آقای شجاعی و آقای رائفیپور حزبی کار میکنه که طرفدارای دوآتیشهی متعصب داشته باشه... نه مثلِ آقای مکارم و ماندگاری لطیف و غیرسیاسی کار میکنه که همه رو جذب کنه...!
یه آخوندِ بهروز... شجاع... سیاسی... تمدنی... باسواد... آکادمیک... که نه از جهنم میترسونت، نه به بهشت مشتاقت میکنه... بلکه حقیقت و ماهیتِ دین رو همونطور که هست تبیین میکنه و تلخی و شیرینیش رو شفاف و صریح نشونت میده و فلسفهش رو مستدل میگه و هر عقلِ سلیمی هم میپذیره.
بله البته قبول دارم این نظر منه و ممکنه کلی مخالف و موافق داشته باشه که درش بحثی نیست!
خلاصه تنها برنامهای که بابِ دلمه تو ساعتیه که خونواده هستن و من نمیتونم راحت بشینم و صحبتای یه آخوند رو گوش بدم...
همچنین اون ساعت باید سحری تناول کنم و باز هم نمیتونم با موبایلم و آنلاین ببینم...
این هم از بیتوفیقیِ منه که یه برنامهی درستحسابی هم که هست روزیم نمیشه...
اگه طالب بودید، جای من با لذت، با یادداشتبرداری، با تحلیل و تفسیر، ماه من ببینید و از خفن بودنِ استاد پناهیان لذت ببرید :)
@sarbehrah
سربهراه
شصت_هفتاد_هشتاد_نود! (قسمت چهارم_قسمت آخر) من کلی سفر رفتم و با همه سنّی بودن رو تجربه کردم. تو ت
اگه دانشجوی مشهدی هستید، اعتکافِ دانشجوییِ مسجدِ گوهرشاد رو از دست ندید!
@sarbehrah
سربهراه
من میتونم بنویسم ارتباطِ ظهور با شِفای بیمارِ جوابشده داشتن چیه... ارتباطِ ظهور با ازدواج کردن و ز
آلودهترین عبدِ خدا
برای ظهورِ پاکترین عبدِ خدا
دعا میکنه!
امامِ غریبِ من...
@sarbehrah
سربهراه
#سفرنامه #عراق #با_ذکر_دعای_فرج @sarbehrah
برخی خونهها سقفشون برای جنون داشتن کوتاهه... برخی کلمات برای به تصویر کشیدنِ جنون توانشون کمه... وقتی دچارشون باشی و مجنون شی، باید چی کار کنی؟!
نمِ بارونی زد و زده به سرم و میخوام بنویسم... با اینکه میدونم این خاطره رو با کلماتِ حقیرم، حیف میکنم...
رفیقم، دوست جان وَ باباجان! معذرت میخوام که هیجانانگیزترین و قفلترین خاطرهی سفرمون رو دارم به جملاتِ بیجونم هدر میدم! اما نمِ بارونی زده و من حوالیِ عمودِ هزار و صدم... همونجایی که نمنمِ بارون شدت گرفته بود... بعد از خروجمون از مدینة الحسن... همونجایی که مسؤول خواهران با اون همه شاخبازیش که شاخه درخت بشکن و با چاقو تمیزش کن و میلهی پرچم بساز و پابهپای ما بیا، داشت زیرِ بارون لوچِّ آب میشد و باورش نمیشد ما به شاسیبلندی که تو مشّایه کنارمون ترمز زد و التماسمون کرد بریم حسینیهش «نه» بگیم و زیرِ بارون بریم... بریم... بریم...
صبحِ اون روز وقتی قرار شد با وَن خودمون رو برسونیم عمودِ ۸۸۸ و از اونجا تا کربلا رو پیاده بریم، لبولوچهم آویزون بود که چهارصد تا عمود چیه آخه؟! چهار ساعت دیگه کربلاییم که...
اما نباید کربلا رو از دست میدادیم... جاده هم خلوت بود و مناسبِ چهار تا دختر نبود... اونجا هنوز خبر نداشتیم مسؤول خواهران میچسبه به ما... با دو تا دخترِ دیگه اومده بود و خیال کردیم وقتی اون دو تا دختر با اولین شَرشَرِ بارون، رفتن که با ماشین برن کربلا، اونم باهاشون میره، اما نرفت...
چقدر از بودنش حرص خوردم... وَ عَسَی أنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم...
خدایا ببخشید که همیشه بچگانه نِق میزنم و جلوتر از شما میپرم وسطِ معرکه و خودم و به در و دیوار میکوبم و وقتی مُشتت رو باز میکنی و شکلات رو نشونم میدی، تازه میفهمم حواست به همهچی بوده...
حواست به اون تیکه از جاده بوده که بارون از نَمنَم به شَرشَر میرسه و همون تکوتوک زائرِ پیاده غیبشون میزنه و هوا تاریک میشه و موکبی دیگه آتیشش روشن نیست و ما چهارتا دختریم و یه زن و تا چشم کار میکنه مشّایهی تاریک و بارونی...
غصهم بود مشّایه رو به چهار ساعت نشده تموم میکنیم و آقا حتی حواسش به هیجانِ دخترِ مجنونش بود...
چهار ساعت شد یک شبانهروزِ کامل...
مسؤول خواهران پلاستیک گرفته و کشیده بود رو سرش و باورش نمیشد ما برای بارِ دوم شاسیبلندی رو که تو راهِ برگشت بازم کنارمون ترمز زد و بهمون گفت بارون شدیده... بیاین تا یه جایی ببرمتون رو رد کنیم و سرمستانه مشّایهی خالی از زائر و موکب رو تو تاریکی بریم...
خدای من! تکتکِ ثانیههایی که به اوووووووجِ لذت و هیجان گذروندیم و دارم با ضعیفترین کلمات و توصیفات حروم میکنم... رفقا من و حلال کنین! حلال کنین اگه نمیتونم برسونم چفیههای خیستون چطور زیرِ باد یخ زده بود... چطور توی کفشامون آب رفته بود و با چه شَلَپشولوپی راه میرفتیم... متشکرم که مسؤول خواهران با همه شاخبازیش کم آورده و کُپ کرده بود، اما شما به مقدارِ کافی دیوانه و مجنون بودید... متشکرم که برای مشّایهای متفاوت از اربعین... خالی از زائر و موکب... خالی از چراغ و آتش... خالی از هیاهو و تکاپو... پابهپای من، بیکله و متحد با ذکرِ دعای فرج؛ رمزِ سفرِ نیمهشعبانمون، قدم به قدم، عمود به عمود اومدید و کنارِ زمزمههای من بودید که
«تا جنون فاصلهای نیست از اینجا که منم!»
وَ تعبیرِ دقیقِ این یه مصراع، درست همون مشّایهی یکروزهی ما بود با چهارصد عمود کمتر که طولانی و به هیجان گذشت...
نمِ بارونی زد و من یادمه به دوراهیِ کربلا رسیدیم و ورود به بزرگراه...
بارون شلّاقی میبارید و ماشینها با سرعتی سرسامآور به سمتِ مقصدهاشون در فرار بودن...
جنبندهای تو اون جاده جز ما پنج تا بود؟!
اینجا بود که حضورِ مسؤول خواهران دلگرمیمون بود و مُشتِ خدا باز شده بود و من شکلات رو دیده بودم...
سربازِ سرتاپا پوشیده و مجهّزِ عِراقیِ کنارِ جاده که شخصا ما رو از خیابون رد کرد و لیزر انداخت تا ماشینها سرعتشون رو کم کنن و اونسمتِ جاده به عِراقی گفت: سلامم رو به امام حسین علیه السلام برسونین، ما تا کمر خیسِ بارون بودیم...
پاهایی که حتی تصور نمیکردیم تو چهارصد عمود تاول بزنه، تاول زده بود و خِشخِشان و شَلَپشولْپان راه میرفتیم...
مسؤول خواهران قندشون افتاده بود و باید توقف میکردیم، اما کجا؟!
من جلوتر میرفتم و چشم میچرخوندم جایی برای نشستن باشه. دلم شور افتاده بود بلایی سرِ این خانوم نیاد... رفقام، مَجانینی هستن مثلِ خودم، اما این خانم که حالا به هِنّوهِنّ افتاده گمان کنم دستِ ما چهار تا امانته...
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah