eitaa logo
سرداران ورزمندگان عاشورایی
285 دنبال‌کننده
31.9هزار عکس
24.1هزار ویدیو
118 فایل
(درحسرت روزهای جنگ)
مشاهده در ایتا
دانلود
🔖 پیرمردی در روستایی عمرش به پایان رسید. او را به غسالخانه کنار قبرستان، برای غسل و کفن بردند. غسال که از جاهلان بود بعد از خاکسپاری در قهوه خانه روستا گفت: فلانی مرد مؤمنی بود ولی حیف، موهای زائدی بر بدن داشت و تمیز نبود. غیبت غسال به گوش پسر متوفی رسید. به او گفت: بدان و هوشیار باش که در حدیث نبوی است که غسال باید اسرار جنازه ای را که غسل می‌دهد، حفظ کند. پدر من اگر با موهایی زائد رهسپار گور شد باکی نیست زیرا مورهای گور، موهای زائد او را تمیز خواهند کرد. تو نگران پدر خودت باش، زیرا با غصب اموال و املاک مردم روستا ثروتی زائد برای خود ایجاد کرد و قبل از رفتن از دنیا، ثروتِ زائد را تمیز و پاک نکرد و با اموال حرام و زائد هم خودش را گرفتار کرد، هم شما را.... آری! پدری با موی زائد بر بدن به گور برود، بهتر از آن که با مال زائد غصبی به دوزخ برود. ✍حسین جعفری خویی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🔖 دو شاگرد در مکتبی نزد استادی قرآن یاد می گرفتند، یکی شب و روز کتاب می خواند و دفتر می نوشت و قدم می زد و از بَر می کرد؛ و دیگری کمتر از او کتاب می خواند و بهتر از او آزمون می نوشت. شاگرد چراغ سوز به شاگرد دیگر گفت: تو را راز فهم کلام استاد با این که کمتر از من می خوانی چیست؟ دوست اش گفت: من به گفته های استاد عمل می کنم و نور چراغ در قلب ام می افروزم، ولی تو عمل نمی کنی و با نور شمع می خواهی ظلمت قلب خود روشن سازی..... ✍حسین جعفری خویی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅ ❥❥❥ ┅┄ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅ ❥❥❥ ┅┄
📌 گرسنه ای در بازار نانی برای سیر شدن از خلق گدایی می کرد. واعظ شهر چون او را بدید، او را خلوت کشید و موعظه اش نمود و گفت: ای مرد! آیا از خالق خود خجالت نمی کشی که او را نمی بینی و روزیِ شکم خویش از خلق می طلبی و خود را نزد خالق و مخلوق خُرد و حقیر می سازی و مشرک در اسم رزاق حق تعالی می شوی؟! گرسنه در پاسخ گفت: واعظا! من دستِ خود سوی خلق دراز کردم که دست مرا به حاجتی از دنیا پُر کنند، عقل خود سمتِ کسی در شهر دراز نکرده ام که عقل مرا با علم و حکمت و موعظه ای پُر سازد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅ ❥❥❥ ┅┄ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
مردی با همسرش در ایوان خانه نشسته‌ بودند. زن نگاهی به شوهر خود کرد و پرسید: آیا این خانه را بیشتر دوست داری یا مرا؟ مرد گفت: مرا از پاسخ به این سوال معاف کن. زن چون اصرار کرد مرد جواب داد خانه ام را!!! چرا که من برای بعد از مرگ خود می توانم خانه ام را وصیت کنم که برای سکونت به فقرا بدهند، ولی برای بعد از مرگ ام به یک تار موی تو که به کسی ببخشم حق وصیت ندارم. پس وفا و سود مال ام به آخرت من بیشتر از وفا و سود تو به سرای دیگر من است. بدان! در دنیا بی وفا تر از زن و شوهر چیزی نیست. من می‌توانم مال خود را برای سرای دیگر ببرم چون مالک آن هستم، ولی تو را هرگز، چون مالک تو نیستم و فقط مصاحب و همنشین تو در دنیا هستم. ✍️حسین جعفری خویی
پسر نوجوانی از پدرش پرسید: پدر چگونه مَرد شوم و مردان را بشناسم؟ پدر گفت: دلبندم! اول: سخاوت یک مرد را از فقرا بپرس نه از دوستان اش. دوم: چشم پاک بودن یک مرد را از زنان همسایه‌اش مپرس، تعقیبش کن تا چشم پاک بودنِ او را در محله‌ای غریبه ببینی. سوم: اگر می خواهی علم مردی را ببینی به حرف زدن او نگاه مکن، علم در سکوت است که نمود بر اهل اش پیدا می کند. چهارم: اگر خواهی خوش خُلقی مردی را ببینی آن را از خانواده و زیردستانش بپرس. پنجم: اگر می خواهی ایثار و فداکاری و گذشت مردی را ببینی از همسفران او بپرس. ششم: اگر می خواهی وفای به عهد مردی را ببینی از طلبکاران او بپرس. هفتم: اگر می خواهی صبر و مروت مردی را ببینی آن را در بدهکاران او جویا باش. حسین جعفری خویی
محمود کارگر است از سرکار که بر می گردد لباس های اش را در خانه عوض می کند و صبح با همان لباس کارگری از منزل خارج می شود. لباس هایش پاره نیست ولی کارگری و کثیف است. می پرسم: از مردم خجالت نمی کشی؟ می گوید: پدران مان که بیشتر از ما اخلاص داشتند و برای خدا زندگی می کردند چنین بودند. دست مرا گرفته و می گوید: به دقت در آدمیان اطراف خود بنگر، اگر کسی عکسی از ما بگیرد و در وسط کتابی بگذارد و هشتاد سال بعد کسی آن عکس را نگاه کند آیا می گردد که یکی از این جماعت را پیدا کند؟ می گویم: هرگز. می گوید: احسنت، پس من زنده ای نمی بینم خود را برای لذت چشم او آرایش کنم. من همیشه خود را در بین مردگان قبرستان می بینم... آری! اگر چنین فکر کنی مثل من می توانی لباس بپوشی..... ✍حسین جعفری خویی
عالمی را گفتند: پادشاه را چگونه دیدی و چگونه اش شناختی؟ عالم گفت: آنچه من پادشاه شناختم چیزی نبود مگر آن که من از او دیدم. پس او را نشناختم. گفتند: وای بر حالت که چه جاهلی... گفت: خدای‌ ام، مرا گفت؛ به من نزدیک شو تا خود بر تو شناسانم، مرا شناخت خدای ام برای سعادت دو دنیای ام کفایت کند، و شناخت هیچ سلطانی مرا به سلطنت بر مُلک حق تعالی نرساند جز سلطان سَمَاوات وَ ألاَرض.... ✍حسین جعفری خویی
مثالی دیگر، مردی مومن که نفس اش دنیا دوست است احساس می کند همسرش مرد دیگری را عاشق شده و برای همین قصد طلاق از او را دارد، نفس او از او سوال می کند اگر مهریه این زن را بدهی او تو را به راحتی رها کرده و با مرد دیگری دسترنج زحمات تو را خواهد خورد... این سوال از نفس او صادر می شود شیطان تسویل می کند و با طرح سوال دیگری باعث می شود او حق مسلم همسرش را نپردازد و می گوید: اگر خانه پدرش می رفت حق اش بود، وقتی می خواهد برود و با مرد دیگری زندگی کند که او داراست خدا هم راضی نیست تو مهریه او را بپردازی... الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ (۲۵_محمد)، اینجا اتفاق می افتد.
دو شاگرد در مکتبی نزد استادی قرآن یاد می گرفتند، یکی شب و روز کتاب می خواند و دفتر می نوشت و قدم می زد و از بَر می کرد؛ و دیگری کمتر از او کتاب می خواند و بهتر از او آزمون می نوشت. شاگرد چراغ سوز به شاگرد دیگر گفت: تو را راز فهم کلام استاد با این که کمتر از من می خوانی چیست؟ دوست اش گفت: من به گفته های استاد عمل می کنم و نور چراغ در قلب ام می افروزم، ولی تو عمل نمی کنی و با نور شمع می خواهی ظلمت قلب خود روشن سازی..... ✍حسین جعفری خویی
🔖 بلبلی، مورچه ای دید و در حالی که بر حال و روز او تأسف می خورد از او پرسید: چرا خانۀ خود چون من بر بلندی بنا نمی کنی وقتی که تو می توانی بر بلندی رفت و آمد کنی؟ مورچه گفت: من خانه ای می سازم که قبل از من، خدای من آن را بنا کرده است، که آن خانه در زمستان گرم و در تابستان خنک است. نه دزدی غذای من می دزدد و نه درنده ای تخم هایی که گذاشته ام را می خورد. در خلوت خود، با خدایِ خود تنها باشی بهتر از آن است در آشکار شوی و با دیگرانی غیر خدا و تهدیدشان باشی. ✍حسین جعفری خویی
📌 در روستایی دور، عالِمی با جاهلی رقیب شد. هنگام غروب عالِم، مردم را مسجد پای منبر قرآن خود جمع می کرد و جاهل، مردم را پای منبر شیطان خود در قهوه خانهٔ روستا گِرد هم می خواند. یک روز تابستان، جاهل که در بیرون قهوه خانه بساط خود بنا کرده بود به عالم که مسجد می رفت گفت: ای شیخ بفرما در جمع ما هم بنشین مگر نمی گویی: «یَدُاللّه مَع الجَماعه...؟» شیخ گفت: مواظب باش که هر جماعتی از جمع شدن شان کنار هم به خدا نرسیدند، که چه بسا گاهی اجتماع دانه های انگور در کنار هم سبب فاسد شدن شان در خوشه انگور گشت... ✍حسین جعفری خویی
321.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 قاسم سی سال دارد. از پانزده سالگی در دیار غربت با کارگری مشغول کار شده است. در سال های آخر عمر مادرش، زیاد برای دیدن او به شهرستان نمی آمد و بهانه اش کار و نداشتن مرخصی بود. حال که مادرش را از دست داده بسیار نادم و پشیمان است. سال قبل پدرش زن جوانی را به جای مادر قاسم، چشم و چراغ زندگی خود کرده است و همسرش به کُلّ با قدم نوعروس جوان فراموش شده است. قاسم که پسر ساده و مؤمنی است از من می پرسد که می خواهد به نیت مادرش به نامادری اش خدمت کند و برای او خرید کرده و به او محبت نماید... می گویم: این کار تو مثل مسواک زدن دندان مصنوعی است. آری! واقعا بسیاری از کارهای ما مسواک زدن دندان مصنوعی است. مثال؛ در زمان حیات والدین خدمت شان نمی کنیم ولی بعد از مرگ شان بر مزارشان بقعه می سازیم و خیریه می زنیم. ✍حسین جعفری خویی