eitaa logo
🌷سردارقلبم🌷
777 دنبال‌کننده
11.1هزار عکس
3.8هزار ویدیو
64 فایل
🕊﷽ 🕊 🦋چشمـان خلیج فاࢪس بارانے شد 🕊حال خـزر از غمے پریشانے شد 🦋از ساعت ابتدایی پࢪ زدنش 🕊نقاش دل همه سـلیمانے شد تبادل @yadeshbekheyrkarbala 🗯کپی به شرط دعای شهادت🥀🌹
مشاهده در ایتا
دانلود
در‌بهار‌آزادی‌جای‌شهدا‌خالی.. 🌹 @Sardareghalbam
🌷🕊 ڪلام شهید خيلے زيباست جمله ات ، شهیـد هادے عزیز ؛ به فڪر "مثل شهدا مُردن" نباش! به‌ فڪر "مثل شهدا زندگی‌ڪردن"باش 🕊 🕊 🌹 @sardareghalbam
7.93M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مداحی در وصف شهید ابراهیم هادی 👆 🦋🦋 کسانیکه دوست دارن مزار یادبود شهیدابراهیم هادی را زیارت کنند ولی راهشون دوره با دیدن این کلیپ می تونند از راه دور زیارت کنند 🌹🌹 یک فاتحه و سه صلوات هم مهمانش کن 🖐 🖐 💔🖐 🌹 @sardareghalbam
💢توصیه مهم شهید ابراهیم هادی: ✅به فکرِ مثلِ شهدا مردن نباشید به فکرِ مثل شهدا زندگی کردن باشید. 🌹 ✋🏻✨ 🌹 @sardareghalbam
🌱بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ🌱 ۱۴ شکستن نفس جمعی از دوستان شهید 🔹 باران شدیدی در تهران باریده بود خیابان ۱۷ شهریور را آب گرفته بود. چند پیرمرد می خواستند به سمت دیگر خیابان بروند مانده بودند چه کنند. 🔹 همان موقع ابراهیم از راه رسید پاچه شلوار را بالا زد با کول کردن پیرمردها، آنها را به طرف دیگر خیابان برد. ابراهیم از این کارها زیاد انجام می داد. هدفی هم جز شکستن نفس خودش نداشت. مخصوصاً زمانی که خیلی بین بچه ها مطرح بود! * * * 🔸 همراه ابراهیم راه می رفتیم. عصر یک روز تابستان بود. رسیدیم جلوی یک کوچه. بچه ها مشغول فوتبال بودند. به محض عبور ما، پسر بچه ای محکم توپ را شوت کرد. توپ مستقیم به صورت ابراهیم خورد. به طوری که ابراهیم لحظه روی زمین نشست صورت ابراهیم سرخ سرخ شده بود. 🔸 خیلی عصبانی شدم به سمت بچه ها نگاه کردم همه در حال فرار بودند تا از ما کتک نخورند. ابراهیم همینطور که نشسته بود دست کرد توی ساک خودش پلاستیک گردو را برداشت. داد زد بچه ها کجا رفتید؟ بیایید گردوها رو بردارید بعد هم پلاستیک را گذاشت کنار دروازه فوتبال و حرکت کردیم. 🔸 توی راه با تعجب :گفتم داش ابرام این چه کاری بود!؟ گفت: بنده های خدا ترسیده بودند. از قصد که نزدند. بعد به بحث قبلی برگشت و موضوع را عوض کرد! اما من میدانستم انسان های بزرگ در زندگیشان اینگونه عمل میکنند. * * * 🔹 در باشگاه کشتی بودیم آماده میشدیم برای تمرین. ابراهیم هم وارد شد. چند دقیقه بعد یکی دیگر از دوستان آمد. تا وارد شد بی مقدمه :گفت، ابرام جون تیپ و هیکلت خیلی جالب شده تو راه که می اومدی دو تا دختر پشت سرت بودند مرتب داشتند از تو حرف میزدند! 🔹 بعد ادامه داد: شلوار و پیراهن شیک که پوشیدی، ساک ورزشی هم که دست گرفتی کاملاً مشخصه ورزشکاری! 🔹 به ابراهیم نگاه کردم رفته بود تو فکر ناراحت شد! انگار توقع چنین حرفی را نداشت. 🔹 جلسه بعد رفتم برای ورزش تا ابراهیم را دیدم خنده ام گرفت! پیراهن بلند پوشیده بود و شلوار گشاد! به جای ساک ورزشی لباسها را داخل کیسه پلاستیکی ریخته بود! از آن روز به بعد اینگونه به باشگاه می آمد! 🔹 بچه ها می گفتند: بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! ما باشگاه می یایم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم. بعد هم لباس تنگ بپوشیم. اما تو با این هیکل قشنگ و رو فرم آخه این چه لباس هائیه که می پوشی؟! ابراهیم به حرفهای آنها اهمیت نمی داد. به دوستانش هم توصیه میکرد که اگر ورزش برای خدا باشد، می شــــه عبادت. اما اگه به هر نیت دیگه ای باشه ضرر می کنین. * * * 🔸 توی زمین چمن بودم. مشغول فوتبال یکدفعه دیدم ابراهیم در کنار سکو ایستاده. سریع رفتم به سراغش سلام کردم و با خوشحالی گفتم: چه عجب، این طرفها اومدی؟! 🔸 مجله ای دستش بود. آورد بالا و گفت عکست رو چاپ کردن! از خوشحالی داشتم بال در می آوردم جلوتر رفتم و خواستم مجله را از دستش بگیرم. دستش را کشید عقب و گفت یه شرط داره! گفتم: هر چی باشه قبول. دوباره گفت: هر چی بگم قبول میکنی؟ گفتم آره بابا قبول مجله را به من داد. 🔸 داخل صفحه وسط، عکس قدی و بزرگی از من چاپ شده بود. در کنار آن نوشته بود: «پدیده جدید فوتبال جوانان» و کلی از من تعریف کرده بود. 🔸 کنار سکو نشستم دوباره متن صفحه را خواندم حسابی مجله را ورق زدم. بعد سرم را بلند کردم و گفتم دمت گرم ابرام جون، خیلی خوشحالم کردی، راستی شرطت چی بود؟ آهسته گفت: هر چی باشه قبول دیگه؟ گفتم آره بابا بگو، کمی مکث کرد و گفت: دیگه دنبال فوتبال نرو!! خوشکم زد. با چشمانی گرد شده و با تعجب گفتم: دیگه فوتبال بازی نکنم؟! یعنی چی من تازه دارم مطرح میشم!! گفت: نه اینکه بازی نکنی اما اینطوری دنبال فوتبال حرفه ای نرو. گفتم: چرا؟! 🔸 جلو آمد و مجله را از دستم گرفت عکسم را به خودم نشان داد و گفت: این عکس رنگی رو ببین اینجا عکس تو با لباس و شورت ورزشیه. این مجله فقط دست من و تو نیست. دست همه مردم هست. خیلی از دخترها ممکنه این رو دیده باشن یا ببینن. 🔸 بعد ادامه داد: چون بچه مسجدی هستی دارم این حرفها رو میزنم. وگرنه کاری باهات نداشتم تو برو اعتقادات رو قوی کن بعد دنبال ورزش حرفه ای برو تا برات مشکلی پیش نیاد. بعد گفت کار دارم خداحافظی کرد و رفت. 🔸 من خیلی جا خوردم، نشستم و کلی به حرفهای ابراهیم فکر کردم. از آدمی که همیشه شوخی می کرد و حرفهای عوامانه میزد این حرفها بعید بود. هر چند بعدها به سخن او رسیدم. زمانی که میدیدم بعضی از بچه های مسجدی و نماز خوان که اعتقادات محکمی نداشتند به دنبال ورزش حرفه ای رفتند و به مرور به خاطر جو زدگی و... حتی نمازشان را هم ترک کردند! 🌹 @Sardareghalbam
6.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صوت شهید ابراهیم هادی پنج روز قبل از شهادت - که با دوستانش عهد شفاعت می بندد - برای اولین بار پس از ۳۵ سال این صوت پیدا شد و به خواهر شهید اهدا گردید. برای شادی روحش و دوستان شهیدش..😭😭   🌹 @Sardareghalbam
توصیه مهم شهید ابراهیم هادی ✅به فکرِ مثلِ شهدا مردن نباشید به فکرِ مثل شهدا زندگی کردن باشید. ✨🌹 هدیه به روح مطهر شهیدان @sardareghalbam
🌷 🌷 ✍ قبل از عملیات مطلع الفجر بود. جهت هماهنگی بهتر، جلسه‌ای در محل گروه اندرزگو برگزار شد. من و ابراهیم و شش نفر از فرماندهان ارتش و سپاه در جلسه حضور داشتیم. اواسط جلسه بود که ناگهان از پنجره، یک نارنجک به داخل پرتاب شد! دقیقا وسط اتاق افتاد. از ترس رنگم پرید. همان‌طور که نشسته بودم، سرم را در بین دستانم گرفتم و به سمت دیوار چمباتمه زدم. بقیه هم مانند من، هر یک به گوشه‌ای خزیدند. لحظات به‌سختی می‌گذشت، اما صدای انفجار نیامد. خیلی آرام چشمانم را باز کردم. از لابه‌لای دستانم به وسط اتاق نگاه کردم. باورکردنی نبود! با چشمانی که از تعجب بزرگ شده بود گفتم: «آقا ابرام …!» بقیه هم یکی‌یکی سرهای خود را بلند کردند. همه با رنگ پریده وسط اتاق را نگاه می‌کردند. در حالی که همهٔ ما در گوشه‌وکنار اتاق خزیده بودیم، ابراهیم روی نارنجک خوابید بود! 🔺 در همین حین مسئول آموزش وارد اتاق شد. با کلی معذرت‌خواهی گفت: خیلی شرمنده‌ام. این نارنجک آموزشی بود. اشتباهی افتاد داخل اتاق شما! گویی این نارنجک آمده بود تا مردانگی ما و ابراهیم را بسنجد. 📚 برگرفته از کتاب اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
•═┄•※🍃🌸🍃※•┄═• 🌀کسی که دنبال عزت خدایی است نخست باید با خدایش رفاقت کند؛ باید از خیلی چیز‌ها بگذرد، حساب و کتاب خیلی موارد را بکند و حواسش باید خیلی به زندگی و اطرافیانش باشد. خدا دست کسی را می‌گیرد که دستانش را برای بندگی باز کرده است و دست نیازمندان و گرفتاران را گرفته باشد. وارد شدن به این مسیر کار سخت و دشواری است که زمینه‌اش و است. ☘باید زندگی‌ات را وقف خدایت کنی، از خودش بخواهی تا او دستگیرت باشد درست شبیه کاری که شهید کرد. او در زندگی‌اش تنها با خدایش معامله می‌کرد. نزدیک‌ترین رفیقش پروردگارش بود و در آخر خدا، ابراهیم را در زمره عزتمند‌ترین و محبوب‌ترین بنده‌هایش قرار داد. اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
از آشنایی با تو دانستم؛ در مسیر دلدادگی باید باشی تا شوی تو دنبال رضایت او باش، او دنیا و خلقش را عاشقت می‌کند خالص باش، عزیزت می‌کند...
🌱🌷🌱 📖 نشسته بود جلوی منزلشان، قرآن مقابلش باز بود و با صوتی زیبا مشغول قرائت آیات الهی بود. کاری نداشت که دیگران درموردش چه می‌گویند، گویی خودش بود و خداوند. قرآن را می‌خواند و در ترجمه‌اش دقت می‌کرد. 🌱 این کار همیشگی ابراهیم در دوران نوجوانی و جوانی‌اش بود. کلام الهی جایگاه ويژه‌ای در زندگی اش داشت. برای همین بود که اعمالش بر طبق دستورات قرآن قرار داشت. 📚 خدای خوب ابراهیـم
🌷🌿🌷 ☘ راهی حوزه علمیه شد و به زبان عربی مسلط شد تا کلام خدا را بفهمد. ابراهیم این قدر به عربی تسلط داشت که یک سال معلم درس عربی شد وقتی قرآن را به عربی می خواند، به عمق آیات و مفاهیم آن بیشتر پی می برد. انا اَنزَلناهُ قُرآناً عَرَبیاً لَعَلَکُم تَعقلوُن ما قرآن را به زبان عربی نازل کردیم ، شاید شما اندیشه کنید. ( سوره یوسف / ۲ ) 📚خدای خوبِ ابراهیم ✨الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ✨ 💞اللہمـ.صلےعلےمحمد وآل.محمدوعجل.فرجہمـ💞