از آن نیمشبی که علی علیهالسلام جسمِ نحیف و مسمومِ نبیِ شهید را غسل داد، تا نیمشبِ دیگری که دست بر بازوی مادرمان کشید و غصهی بیپایان خورد، تا نیمشبی که جگرِ سوختهی حسن علیهالسلام از سینه بیرون ریخت و تا نیمشبِ عاشورای سال شصتویک هجری که حسین علیهالسلام به نماز ایستاد و...
ما کمی قبل از آن نماز، از آن نیمشبی که هفتاد و دو صحابی حسینعلیهالسلام حاضر نشدند او را ترک کنند، آدمهای نیمشب شدیم. ما بعد از آن نیمشب، تا نیمشبِ سرد و غمناکِ فرودگاه بغداد، غصّه خوردیم و حالا که اماممان نیست، نیمشبها به خیابان میآییم که شبزدگانِ هوسآلود و مُضغههای نطفهشیطانی حتی خیال نکنند که بخواهند ستارههای شبمان را بچینند.
ما، نیمشبها به خیابان میآییم، که نامحرم اشکمان را نبیند در فراقِ اماممان. که غممان را در نبود سردارانمان، در تاریکی شب پراکنده کنیم و صدای اللهاکبرمان را با چشمکِ ستارههای کهکشان، به بیپایانِ آسمانها برسانیم. که آرام کنیم دلهای آشوبمان را در آرامشی که خدا برایمان در نیمشب قرار داده. که...
که خواب را بر خودمان حرام کرده باشیم، تا حرامی جرئت نکند خیال بد به سرش راه دهد. که موشهای کثیفِ فاضلابِ صهیون، بدانند هر لحظه و هر نفس اشباحِ نیمشب و شبانتظارانِ قسمخورده به نابودیشان، با یکدیگر پیمان میبندند تا دمی از اندیشهی قتال با آن جماعت سفلهی سفاک غافل نشوند و آنی از جهاد با جنایتکارانِ جاهل و جهلِ اجبار شدهشان به بشریت، فارغ نمانند.
ما، مردانِ نیمشبهای ایران بزرگ، بعد از امامِ غریبمان، با تمام داراییمان، با فرزندانِ معصوم و همسرانِ عفیفمان، با دلهای زخمخورده و جانهای غمگینمان، چشمبهراهیم که جماعتِ فربه شده از حرام و ابلیسزادگانِ جزیرهی بدنام، به خطا، قصد خیابان کنند.
والله والله والله ما فرزندانِ علی علیهالسلام نیمشبی نیست که سلاحمان را با اشک نشوییم و گامِ اندیشه در جوی خونِ شما فرومایگانِ بینسب نگذاریم.
به خونِ به ناحق ریخته شدهی علی، به جگرِ حسن و به گلوی حسین، به چشمهای عباس و به هقهقِ گریههای کودکانهی رقیه، به آههای در گلو ماندهی زینب و به خونِ تکتکِ شهیدانی که در طول تاریخ بر زمین ریخته، هیچگاه راهی به این روشنی جلوی پای ما نبوده؛ جهاد و قتال، تا نابودی شما حرامیان؛ بعونالله تعالی.
نسأل الله منازل الشهداء
@sarrlohe
_ کجایی؟
: راهپیمایی.
_ آب دستته، بذار زمین و متن درخواست ملاقات مردم با آقا رو بنویس. آخرین تلاشمونه. یک ساعت دیگه حاج آقا با حضرت آقا ملاقات دارن.
: کلیدواژه چی باشه؟
_ شاگرد و استادی، پدر و فرزندی، مراد و مریدی.
گمانم راهپیمایی ۱۳ آبان بود. روی پلههای حسینیهی ثارالله نشستم و نوشتم.
به یاد دیدار بارانیِ مردمِ کرمان با امام شهید، خامنهای کبیر رحمتاللهعلیه که چند ماه بعد برگزار شد و شهد شیرینش تا ابد در وجودِ ما خواهد ماند.
🔴 بسم الله الرحمن الرحیم
محضر مبارکِ رهبر حکیمِ انقلاب اسلامی، آیتالله العظمی امام خامنهای مدظلهالعالی
با سلام و تحیّات وافره
ابراز لطفِ پدرانهی شما به اهالی کرمان، همواره موجی از شعف و دلگرمی در این خطهی پهناور به وجود آورده که حلاوتِ آن سالهای سال به جانِ مردمانِ کویرنشین قوّت و قدرت داده.
مدال ولایتمداری و حبِّ ولایت، بزرگترین افتخارِ مردم استان کرمان است که از روزهای نخستینِ حرکتِ انقلابیِ امام راحل عظیمالشأن بر سینه دارند. تقدیم هزاران شهیدِ عزیز در راه تحقق آرمانهای بلند امام و انقلاب، شاهدی بر مدعای ولایتمداری کرمانیان است و نقطهی اوج این عشقِ مقدّس، شهادتی بود که خود را به فرزند مجاهدِ کرمان، سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی رساند و بار دیگر، بلندتر از هر بانگی، صدای مردمان مظلوم این دیار را به عرش رساند که در راه اسلام جاندادن را عاشقانه بلدند و عارفانه عمل میکنند.
این مردمِ شریف و نجیب که در سالیان دور و دراز طعمِ تلخِ ظلمِ حاکمانِ ناروا را چشیدهاند، اکنون به برکت انقلابِ اسلامی کام خود را با نعمتِ ولایت شیرین کرده و از برکات انقلاب شهدِ عزت و افتخار نوشیدهاند، اما همواره با نجابتی که خاصِ کویرنشینان است، تمنّا داشتهاند که بتوانند ساعاتی از وقت حضرتعالی را به نام خود ثبت کرده و لحظاتی را در محضرِ نورانی شما به عرض ارادت بنشینند.
اینجانب به نمایندگی از مردم شریف کرمان که به لطف شما افتخارِ حضور در جمع گرمشان را دارم، تقاضای دیدار جمعی از مردم کرمان را به نمایندگی از ساکنان این سرزمینِ پهناور به محضر شما تقدیم میدارم.
امید داریم رافتِ بیپایان و مِهر بیکرانِ مقام منیع ولایت اینبار نیز بر جانمان بنشیند و پدرانه ما را به حضور بپذیرید.
والامر الیکم
@sarrlohe
اواخر دهه هفتاد، وقتی دو تا از رفقا دنبال خانه شهید کربلای ۴ میگشتند، پیرمردی به اشتباه خانهای را نشانشان میدهد که این، خانهی شهید است.
یعد از کلی در زدن، پیرزن که در را باز میکند و چشمش به دو بسیجی جوان میافتد، بیمقدمه میگوید: پسرم گل بود. و بعد هم وسط کوچه برایشان پسرش را روایت میکند و خدا میداند بر دل نازک آن بسیجیها چه گذشت در آن شب سرد.
ارادت ما به مادر، از اینجا شکل گرفت که به هر بهانهای برویم به خانهی کاهگلی و قدیمیاش در کوچهی مسجد صفای کرمان. هر دفعه برایمان از پسرش گفت که چهقدر دوستش داشته، که چهقدر خوب بوده، که موتورش را وسط خیابان داده به یکی که دوچرخه داشته و خودش با دوچرخه برگشته، که قبل از رفتنش گوشهی باغچه شمعدانی کاشته و شمعدانی هر سال به گل مینشیند، که هر وقت نیاز به کمک دارد، به پسرش میگوید و همان لحظه، کسی سر راهش قرار میگیرد به کمک. و دست آخر اینکه پسرش را که سه مرتبه به امام حسین قسم بدهید، کارتان راه میافتد.
مادر از دنیا رفته. همان روزهای دهه هشتاد و نود هم سر پا نبود. هر دفعه میرفتیم به دیدارش، میگفت پسرش ما را رسانده که کاری برایش بکنیم؛ کاری به سادگی رساندن یک مادر دردمند به مزار پسرش.
حالا سالهاست که مادر نیست و ما میرویم سر مزار محمدعلی و او را بزرگتر از این میبینیم که قسمش بدهیم به حسین علیهالسلام که کاری در دنیا برایمان رقم بزند. ما او و قسمهایمان را نگه داشتهایم برای اینکه شهادت را روزیمان کند، که روز محشر، آبرویمان را جلوی آدمها حفظ کند، که واسطهمان شود تا حسین ما را هم مثل او بخرد.
چند ردیف بالاتر از مزار فرمانده شهید، جوانی آرمیده با نام محمدعلی قزوینی؛ دلاور مرد ارتش جمهوری اسلامی. شهادت میدهم بر اینکه محمدعلی قزوینی حاجت بسیاری را روا کرده؛ نه از باب امتحان شهید، که از باب نیاز خودمان و فقر و حاجتمندیمان، بارها او را واسطه کردیم که دستی برآرد و نیازی را برطرف کند و کرد.
اگر گذرتان به گلزار شهدای کرمان افتاد، محمدعلی را به حسین علیهالسلام قسم بدهید و حاجت خودتان و حاجت من را هم از او بخواهید.
یقین دارم راه رسیدن به قلهی آرمیده در این مکان، عبور از قلههای بلندمرتبهی دیگری است که در هیاهوی اهل دنیا کمتر به چشم میآیند، اما بر فراز هر کدام که بایستی، تا انتهای افق را میبینی.
@sarrlohe
سرلوحه/ احمد ایزدی
اواخر دهه هفتاد، وقتی دو تا از رفقا دنبال خانه شهید کربلای ۴ میگشتند، پیرمردی به اشتباه خانهای را
این، همون شمعدونیه که مادر میگفت محمدعلی خودش گوشهی باغچه کاشته. بارها رفتیم و تنها چند تا چوب خشک دیدیم. اما بارهای دیگری هم رفتیم و همون چوبهای خشک رو سرسبز و به گُل نشسته دیدیم.
برای شادی روح شهید محمدعلی قزوینی و مادر گرامیاش صلوات تقدیم کنید.
@sarrlohe
هدایت شده از 𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
یه چند روزی هست یکی از رفقای که کربلا نرفته عجیب دلش امام حسینی شدع همه مسیر هایی که منو کربلایی کرده پرسیده و من هم به طبع هر چیزی میدانم که شاید امام حسین دعوتش کنه گفته ام اما خب با خوندن پیام استاد ایزدی یادم اومد که یه مورد رو یادم رفته...!
پرت شدم سال ۱۴٠٠ اولین شب قدر نشسته بودم سر مزارشهیدی که خاله ام از بی جا بودن همون تیکه جا رو پیدا کرده بود تا ما برسیم و شب قدرمون مقدر بشه تا اینکه یه پسر بچه اومد مزار روبروی منو بوسید نه یه بار بلکه چند بار
ازش پرسیدم بابابزرگته گفت: نه اما خیلی خوب کربلا میده گفتم: یعنی چی گفت سه بار به سر بریده امام حسین قسمش بده و سه بار سلام بده به امام حسین قطعا به زودی میری کربلا گفتم: جدی!؟ گفت: من با شما شوخی ندارم منم بهش گفتم: خب پس بیا باهم امتحان کنیم، سلامی با هم به امام حسین دادیم و باباش صداش زد و رفت...!
من مونده بودم بغضی که واسه کربلا رفتن تو دلم بود گفتم یعنی میشه!؟
دیدم که آره شد اونم ۴ سال پشت سر هم
خلاصه اینم حاصل تمام روزهایی بود که میرفتم پیش آقا محمد علی واسه رزق کربلام
خلاصه که امشب هم این راز کربلا بردن رو به دوستم میگم هم به شما گفتم که اگه کربلا نرفتید آقا محمد علی خوب کربلا رو امضا میکنه.
اگه کربلایی شدید من و استاد رو هم از دعای خیرتون محروم نکنید.
#مصورالخضر
سال ۱۴۰۲، کنسرت ماکان بند. دخترهای ۱۳ - ۱۴ ساله ریخته بودند جلوی سالن و میخواستند با خوانندهها عکس بگیرند. نمیشد؛ مصوب شده بود عکاسی با خواننده داخل سالن و همین طور در کل مجموعه انجام نشود.
چند تاییشان دورهام کردند به گلایه. چند تایی گریه میکردند که نمیتوانند با خوانندهها عکس بگيرند.
آن وسط یکی مُدام دلیل میخواست. آخر که دید حرفش در من اثر نمیکند، گفت: فقط توی کرمان از این خبرهاست؛ سوال هم که بکنی، میگن به خاطر حاج قاسم.
با خنده گفتم: چه ربطی داره؟ و ادامه دادم: من حاج قاسم رو خیلی دوست دارم.
سنگینی نگاهش پاهایم را سُست کرد. نگاهش را دواند توی نگاهم و طوری که شاکی باشد چرا اسم کسی را که گویی تنها متعلق به خودش بوده، آوردهام، گفت: منم دوستش دارم. دختر روبهروییاش گفت: ما هم دوستش داریم. بر خلاف بقیه که پوشش مناسبی نداشتند، این یکی چادر پوشیده بود و ماسک داشت. انگار با چشم از بقیه سوال کرد که حاج قاسم را دوست دارند یا نه. یکباره همهشان گفتند: ما هم دوستش داریم.
پن ۱: همین دوست داشتن، یه روزی همهشون/مون رو انشاءالله عاقبت به خیر میکنه.
پن ۲: اون دختری که مُدام دلیل میخواست، با اون یکی که چادری بود، شب بعد میهمان فرهنگ و ارشاد اسلامی بودند در کنسرت.
@sarrlohe
میگن یکی هر روز میرفت راسته بازار عطارها و عربده میکشید که این چه وضع کاسبیه؟ چه معنی میده هر صبح کلی کیسه و گونی رو از حجرهتون بذارید بیرون و هر شب برگردونید داخل حجره؟ چرا توی راسته بازار عطارها بوی دارو و دوا میاد؟ چرا فلان دارو تلخه و چرا فلان دارو گرونه؟
یه روز خودش مریض شد. از همون داروی تلخ و بودار خورد و خوب شد. بعد که گفتن چرا فقط به عطار جماعت گیر میدی و چرا بقیهی بازار رو نمیبینی؟
گفت چون اولا مسیرم همین طرفه و بقیهی جاها رو نمیبینم. دوما تو بازار عطارها که سر و صدا بدم، هر چی به طرفم پرت کنن، خوردنیه. سوما تا برسم اینجا، از راسته بازار قصابها رد میشم؛ شما جای من باشید، وجودش رو دارید وسط یه جمع چاقو و ساطور به دست، از بوی گند پوست و سیرابی و مگس و زنبور حرفی بزنید؟
@sarrlohe
یک
تازه بیست و دو سال را رد کرده بودم. تازهتر، توانسته بودم تحقیق ترم آخر را که حکم پایاننامه داشت، به یکی از استادیارهای دانشکده ارائه کنم و بشوم دانشآموختهی حقوق از یک دانشگاه درجه دو.
حالا چند روزی میشد که تلگراف بابا به دستم رسیده بود.
- پسرم فودیتو، تو به اندازهای بزرگ شدهای که خرج خانهی ما را هم بدهی و جهیزیهی خواهرت را فراهم کنی. منتظرت میمانم که با دست پر بیایی به خانه. قربانت؛ بابا.
خنده دار نبود. بابا همیشه از این شوخیها میکرد. اما نه با نامه و تلگراف؛ در جمع خانواده، در سفر و در گعدههای دوستانه، بیشتر.
مانده بودم چه کنم. میدانستم بابا فکر همه چیز را کرده که این را نوشته. حالا هم توقع دارد من با یک چمدان پول بروم به خانه. روزها میافتادم توی بنگاههای کاریابی و اسم و نشانیام را می دادم تا اگر کاری مناسب یک حقوقدان سراغ داشتند، خبر بدهند و من هزینهی این لطفشان را بپردازم. حتی به چند تا از بنگاههای بزرگتر مبلغی را پرداختم که فرمهای استخدامی را بدهند پیک تا برایم بیاورد. عصرها هم مینشستم روی تختِ یکنفرهی اتاق کوچکم در پانسیون خانم مِلین و روزنامه و بیشتر آگهینامه مطالعه میکردم، به امید یافتن کاری مناسب یک حقوقخوانده. این روزها نگاههای خانم ملین، زن چاقی که همیشه با خنده بدرقهام می کرد تا خروجی ساختمان، کمی عوض شده بود. حس میکردم تلگرف بابا را خوانده و فهمیده دیگر خبری از پول نیست. اصلا شاید همان روز که خبر فارغ التحصیلیام را به او دادم و او بدون خوشحال شدن گفت باید بعد از این هم مثل سابق اجارهی اتاقم را به موقع پرداخت کنم، باید حدس میزدم او از چیزی خبر دارد.
چند هفته گذشت، اما هیچ خبری از کاری مناسب یک حقوقدان پیدا نشده بود برایم. تصمیم داشتم به بابا پیام بدهم و نا امیدش کنم. حتی تلاشهای دوست صمیمیام «راف» که یک ترم زودتر از من درسش را تمام کرده بود، نتیجه نداد. راف همهی راهها را رفت تا شاید بتواند دستم را به کاری در خور شان بند کند، اما هیچ شرکت و موسسه و سازمانی به یک فارغ التحصیل بدون سابقهی کار عملی اعتماد نمیکرد و کاری برایم جور نمیشد. نمیدانم اینها واقعا چه فکری کرده بودند! آخر باید از یک جایی شروع میکردم تا بشود سابقه، یا نه؟ خب چه میشد من سابقهام را در یک شرکت دست و پا میکردم؟ خودم هم نمیدانستم در جواب این سیکل معیوب باید چه کنم. اولین پیشنهاد کار که آمد در اتاق، نمیدانستم چه طوری لباسم را بپوشم. هنوز یک آستین پیراهنم را درست نپوشیده بودم که در را باز کردم. پیک از پشت در داد زده بود چه آورده و از کجا. ولی دیگر این قدر به بد قولی بنگاههای کاریابی عادت کرده بودم که حتی فراموش کرده بودم به بنگاهی که این پیک از طرفش آمده پول خوبی داده بودم تا فرم استخدام را برایم بیاورد. فرمها مربوط میشد به یک شرکت حقوقی که کارش دریافت حقالعملکاری متناسب با معرفی وکیل به مردمی بود که کارشان نیاز داشت تا با یک وکیل خوب و توانا مشورت کنند و یا حتی او را به جای خود به دادگاه بفرستند.
خیلی خوشحال بودم. انعام خوبی به پیک دادم و او را تا انتهای راهروی منتهی به خروجی پانسیون بدرقه کردم. خانم ملین متوجه خوشحالیام شد. همین بود که بلافاصله آمد پشت در اتاقم و صدا زد : فو... چه خبرته؟ چه قدر خوشحالی. همیشه اسمم را فو صدا میزد. نمیدانم چرا، ولی همیشه به جای اینکه بگوید فودیتو، من را فوی خالی صدا میزد. وه که بابا چه قدر ناراحت میشد اگر کسی اسم من را این طوری صدا میزد. همیشه وقتی کسی این طوری صدایم میزد، میگفت: من اسم پسرم را از روی یک سرباز فداکار برداشتهام که در نبرد با دشمن دلاورانه جنگید و جانش را فدای وطنش کرد. من خودم آن صحنه را دیدهام و فودیتو برای من تداعی کنندهی دلاوری آن سرباز است. بابا گروهبان بازنشستهی ارتش بود.
حالا باید دو روز صبر میکردم تا بروم برای مصاحبه. اولین کارم این بود که به راف خبر بدهم. برای همین، عصر، یک ساعت پیاده رفتم تا راف را در خانهشان ببینم. ولی او نبود. با خجالت تمام از مادرش خواستم یک دست لباس شیک و تمیز راف را به من امانت بدهد. جریان استخدام و مصاحبه را هم به او گفتم و همین بود که دلش نرم شد و یک دست کت و شلوار قدیمی راف را برایم آورد. لباسها نو نبودند، اما راف آن قدر منظم بود که حتی لباس کهنههایش هم رنگ و روی خودشان را حفظ کرده بودند و انگار فقط یکی دو بار شسته شده باشند، شق و رق مینشستند به تن. راف از خانوادهی متمکنی بود. همیشه لباس نو و تمیز به تن داشت و هر چند وقت یک بار لباس نو میپوشید. خانهشان هم در بهترین محلهی شهر بود. مهمترین چیزی که باعث شد من با راف دوست باشم، مهربانیاش بود. همین که به مادرش گفته بود اگر فودیتو آمد، هر چه خواست به او بدهید، برایم خیلی مهم بود. هیچ کس حاضر نمیشد چنین کاری بکند.
ادامه👇
@sarrlohe
دو
آن هم برای من که اهل یک شهر دیگر بودم و ممکن بود بعد از اتمام درسم از این شهر بروم و هر چه امانت گرفتهام، برنگردانم.
روز موعود، کت و شلوار راف را پوشیدم. موهایم را با روغن بادام چرب کردم. کمی ادکلن به خودم زدم و راه افتادم تا به شرکت برسم. یک ساعت پیاده رفته بودم، اما هنوز باید مسافت زیادی را طی میکردم. با پولی که از پیاده رفتن تا خانهی راف، به جای نشستن روی صندلی خشک اتوبوس پسانداز شده بود و با پولی که همین راهپیمایی صبحگاهی توی جیبم ذخیره میکرد، یک مجلهی هنری خریدم. مجله کمی گران بود، ولی خریدمش که آنجا، توی مصاحبه، به بهانهای بگذارمش جلوی آن کسی که ازم سوال میپرسد، تا بداند اهل مطالعه و هنر هم هستم. اطلاعات حقوقی خوبی هم داشتم که بیشک به دردم میخورد.
به شرکت نزدیک شده بودم. کمی مضطرب و البته کمی هم خسته، پلههای منتهی به دفتر موسسه را در طبقهی سوم یک ساختمان میانسال در جایی دورتر از مرکز شهر، طی کردم. کاش راف الان اینجا بود. همیشه روحیه میداد به من. از ترم اول که با هم وارد دانشگاه شدیم و همدیگر را در صف ثبت نام دیدیم، با هم بودیم، تا همین چند روز قبل که راف بی خبر به جایی رفته بود و حتی مادرش هم نمیدانست کجا رفته. حتی راف چند بار به خانهی ما آمده بود. بابا با این که خیلی سخت با کسی صمیمی میشود، راف را در همان نگاه اول در آغوش گرفت و بعدها همیشه در تلگرافهایش احوالش را از من میپرسید. جایش الآن خالی است که طبق معمول بگوید تو میتونی. مثل این همه سالی که درس خواندنم را مدیون او هستم و تشویق هایش.
مصاحبه تمام شد. من به تمام سوالهای خانمی میان سال که خودش را مدیر شرکت معرفی کرده بود، جواب داده بودم. نمیدانم چه قدر جوابهایم به مذاقش خوش آمد، اما وقتی داشتم از نواقص نظام اداری صحبت میکردم که باعث شده دانش آموختههای حقوق نتوانند به زودی سر کار بروند، اخمهایش در هم رفت. حتی وقتی داشتم برایش توضیح میدادم که هدفم از پیدا کردن شغل، خدمت به اعتلای دانش حقوق است، گویی حوصلهاش سر رفته باشد، تکانی به خودش داد و حرفم را برید و سوال بعدیاش را پرسید. گمان میکنم جواب سوال آخرم که در ازای هشت ساعت کار در روز چه مقدار پول نیاز دارم، از همه سنگینتر بود برایش. چون وقتی رقم پیشنهادیام را گفتم، بدون اینکه روی کاغذ روبهرویش آن را بنویسد، فرمها را جمع کرد و بدون هیچ حرف اضافهای گفت نتیجهی مصاحبه هر چه باشد به آدرسم ارسال خواهد شد. بعد هم مخیرم کرد خودم بیایم دنبال نتیجه، یا با پرداخت مبلغی، آن را بدهند پیک تا برایم بیاورد. و من راه دوم را انتخاب کردم. هر چند فهمیدم هیچ شانسی برای قبولی ندارم با این مبلغ بالای درخواستی، اما باز غرورم اجازه نداد بگویم خودم میآیم برای گرفتن نتیجه. پول را به منشی دادم و رسید گرفتم و راه افتاده به سمت پانسیون.
باید یک هفته صبر میکردم. یک هفته خیلی زود تمام شد. خیلی زودتر از تصور من. راف از سفری که نگفت کجا بوده، برگشت و من را با خودش به هر جایی که میرفت، برد. یک هفته انتظار را با راف گذراندم. خوش گذشت.
پیک آمد. این بار با علم به قبول نشدن در مصاحبه، خیلی سرد و خشک در را برایش باز کردم. پاکت را به من داد و منتظر ماند انعام بگیرد. با نگاهم فهماندمش که نباید منتظر باشد. پول خوبی قبل از این گرفته بودند برای ارسال این بسته. پیک رفت. خانم ملین دوباره بالا آمد و تذکر داد باید اجاره را به موقع بپردازم. هنوز چند روزی به آخر ماه مانده بود، ولی خانم ملین اخلاقش همین بود که جلوی غریبه و آشنا به همه، حتی مشتریهای خوش حسابش هم با صدای بلند تذکر بدهد. بی خیالِ خانم ملین، نشستم روی تخت و پاکت را گذاشتم کنارم. همان لحظه یک نفر در زد. راف بود. بدون تعارف وارد شد. مثل همیشه که صاف میآمد توی اتاق و مینشست روی صندلی کنار پنجره.
گفت نتیجه چی شد؟
پاکت را به دستش دادم. متعجب شد که چرا بازش نکردهام. راف پاکت را باز کرد، نامهی داخلش را خواند و لبخندی روی لبش نشاند. اما زود آن را محو کرد و نشست کنارم. گفت: فودیتو، میخوام یه چیزی بهت بگم.
گفتم مگه چیز نا گفتهای هم داریم من و تو؟
گفت در این مورد بله. در مورد ازدواجمه.
با تعجب گفتم مگه میخوای ازدواج کنی؟
گفت آره. خیلی زود میخوام این کارو بکنم. بابام به شرط این که ازدواج کنم، یکی از شرکتهاش رو بهم میده. من هم قصد دارم با کسی که دوستش دارم ازدواج کنم.
حال سوال پرسیدن نداشتم. ولی پرسیدم حالا طرف کی هست؟
باز صدای در بلند شد. خانم ملین صدایم زد که بروم تلگرافی را که برایم رسیده بود، بگیرم.
ادامه👇
@sarrlohe
سه
در را باز کردم. تلگراف را گرفتم و بازش نکردم. از طرف بابا بود. حدس میزدم تبریک گفته باشد به خاطر کار جدیدی که هنوز معلوم نبود نتیجهاش چه شده. و خودم مطمئن بودم به خاطر حوصلهای که از مدیر شرکت سر بردم و به خاطر جوابهای آرمانیام و بیشتر از اینها به خاطر حقوق درخواستیام، رد شدهام.
هیکل بزرگ خانم ملین از پشت شیشهی مات در دیده میشد. امید داشت بابا مثل همیشه برایم حوالهی پولی فرستاده باشد و من با ادب تمام آن را به او بدهم که بابت اجارهی اتاق برش دارد و با خوشحالی بگوید: سلام منو به بابا برسون.
ولی به روی خودم نیاوردم. چون قرار نبود بابا برایم پولی بفرستد و برعکس، من میبایست برای بابا پول بفرستم که خرج خانواده و جهیزیهی خواهرم بشود.
راف تلگراف را از دستم گرفت و نشست روی تخت. من پشت در ایستاده بودم تا خانم ملین بفهمد خبری نیست و برود.
او هم رفت؛ بدون این که حرفی بزند.
راف نامهی شرکت را باز کرد و طرفم گرفت. گفت بیا بخون. تو قبول شدی. رفتم به طرفش تا نامه را بگیرم. اما نامه را از من دور کرد. گفتم بذار نامه رو بخونم. ولی نگذاشت.
گفت ببین فودیتو! من صاحب این شرکتی خواهم شد که تو توش استخدام شدی. با همون حقوقی که خواستی، اما به یک شرط.
تعجب کردم. نمیدانستم پدر راف همچین شرکتی دارد. گفتم شرکتِ تو؟ استخدامِ من؟ چه شرطی؟
گفت به شرط اینکه جواب تلگراف پدرت را همین الان بدهی.
تعجبم بیشتر شد.
تلگراف بابا را از دست راف گرفتم.
نوشته بود: فودیتوی عزیز سلام. دیگر نیاز نیست خودت را برای پیدا کردن کار به سختی بیندازی. حتی لازم نیست برای خواهرت پول جهیزیه بفرستی. هفتهی گذشته دوستت راف از او خاستگاری کرد. او گفت یک شرکت حقوقی دارد و میتواند از حضور تو در شرکتش استفاده کند. تحقیق کن ببین شرکتی در شهر شما به نام او ثبت شده یا نه. اگر شرکت به نام او باشد، جواب ما مثبت است.
قربانت؛ بابا
@sarrlohe
یا چنان بنما که هستی، یا چنان شو لعنتی
حال دنیا از دو رنگیهای مردم خوب نیست
@sarrlohe
سلام بابای خوبم
سلام بابا احد
چهقدر زود دلم برای خندههایت تنگ شده.
منی که به نبودنهای طولانیات عادت داشتم، حالا دو روز میشود که تو را ندیدهام.
نه، من نباید آن صورتِ همیشه خندان را غرق در خون ببینم. باید عادت کنم به این ندیدنها.
من عادت کرده بودم تا پایان شب بیدار بمانم که تو بیایی و تو را ببینم.
عادت کرده بودم به بوسههای صبحگاهیات که وقتی از خانه بیرون میرفتی، تا روزم را با آن شروع کنم.
عادت کرده بودم خستگیهایت را با لبخند بیاوری و خستگیهایمان را ببری.
بابا، منی که به این همه آرامش عادت کرده بودم، حالا چطور اشکهای مامان را ببینم؟
حالا چطور به بیتابیهای محمدحسین عادت کنم؟
چطور عادت کنم به صدای نالههای دوستهایت؟ میبینی؟ شانههایشان میلرزد وقتی صدایت را میشنوند که میگویی در بهشت به منتظرشان هستی.
بابای قشنگم، حالا که نیستی، من و مامان و محمدحسین بدون تو میرویم گلزار شهدا، منتظرت میمانیم که بیایی و دوباره با هم برویم زیارت حاج قاسم. با هم برویم گوشهی پایین پای حاج حسین پورجعفری بایستیم و دوباره تو اشک بریزی....
نه بابا... تو که به آرزویت رسیدهای، دیگر اشک نمیریزی. اشک ریختن برای ماست که دیگر خندههای تو را نمیبینیم.
اشک را ما باید بریزیم که دیگر تو را نداریم.
نمیدانم؛ شاید بچههای خانوادههایی که دور از چشم همه بهشان کمک میکردی، این روزها فهمیده باشند تو دیگر نیستی و برایت اشک بریزند.
تا خبر شهادت تو به شهر آنها برسد، ما برایت اشک میریزیم.
شاید مادر شهدایی که میرفتی به خانهشان و دربارهی پسرهایشان حرف میزدید، وقتی بفهمند تو دیگر نمیخندی، برایت اشک بریزند.
بابای گلم، ما اگر صبح تا شب و شب تا صبح برای خندههای خونی تو اشک بریزیم، نمیگذاریم غم به دل آقایمان بنشیند. نمیگذاریم دشمن دل آقا را برنجاند.
بابا، ما هم مثل تو جان میدهیم که لبخند از لب آقا کنار نرود.
ما هم مثل تو با دشمن میجنگیم که چشم ناپاک به این خاک نیفتد.
بابا، فقط به من قول بده از آنجایی که هستی، دست من و مامان و محمدحسین و همهی دوستهایت را که اینجا دارند برایت اشک میریزند، بگیری.
دلمان برایت تنگ میشود.
دوستت دارم
پ.ن: این متن را بنا به تقاضای عزیزی نوشتم که دردانهی احد بر بالین پدر بخواند. جز "سلام" اول و "دوستت دارمِ" آخرش، متنی که او خواند، چیز دیگری بود.
حالا احد نیست، آقای شهیدمان هم نیست.
این کلمات بغضی را میگذارم اینجا که با هم بخوانیم.
@sarrlohe