ماه شعبان بود که راه افتادیم سمت مشهد. اول رفتیم قم، بعد رفتیم به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی علیهالسّلام و بعد به تهران، حرم حضرت امام خمینی رحمهالله علیه رفتیم.
نیمهی شعبان سفرمان تمام شد و برگشتیم.
چند هفته بعد، در سحر یکی از روزهای ماه مبارک رمضان، مدام به این فکر میکردم که آیا شهدا به ما نگاه میکنند؟ اصلاً این که میگوید شهدا زندهاند، یعنی چی؟ علت فکرم این بود که نگران پسرم مصطفی بودم. همیشه حواسم به مصطفی بود و خیلی نگرانش بودم. مصطفی درس میخواند و چشمهایش به شدّت ضعیف بود. با خودم میگفتم با این وضع اگر نتواند درسش را خوب بخواند، مردم میگویند این هم از پسر شهید... درس نخواند و...
همین مسئله فکرم را به خودش مشغول کرده بود که آیا شهدا به خانوادههایشان نظر میکنند یا نه؟
بعد از نماز صبح، خوابیدم. خواب دیدم یکی از آشناهایمان که فرزندش از دنیا رفته، خواست او را به بهشت زهرا برسانم که برود به مزار فرزندش. قبول کردم. سوئیچ ماشین را برداشتم و او را به طرف گلزار شهدا بردم. نرسیده به قبور شهدا، دیدم کاروانی از خانمها آمدهاند، آنجا نشستهاند و دارند صبحانه میخوردند. از راه دور بشقابهای پنیر را جلویشان میدیدم. رو به خانمی که توی ماشین بود، گفتم: زود پیاده شو؛ من باید قبل از اینکه این خانمها متوجه حضورم شوند، از اینجا بروم.
اگر اینها من را بشناسند، قطعاً میخواهند که بروم در جمعشان و برایشان صحبت کنم. همین که آمدم دور بزنم و برگردم، متوجه شدم یک نفر از بین جمعیتِ خانمها بلند شد و گفت: حاج خانم! بیا. شناختندت.
گفتم: ببخشید. من میروم و دوباره برمیگردم. به حساب خودم میخواستم به خانه برگردم تا لباس رسمی بپوشم و دوباره بروم به گلزار شهدا. بین راه نگاهی به لباسم انداختم و دیدم لباس مناسبی به تنم است.
به طرف گلزار شهدا برگشتم. در راه برگشت، نرسیده به گلزار شهدا، دیدم اطراف کوچهی منتهی به گلزار شهدا را سراسر گل لاله گذاشتهاند. چند طبقه از گل لالهی زرد و قرمز و سفید. با خودم گفتم از بین این گلها که نمیشود با ماشین عبور کرد.
ماشین را یک گوشه پارک کردم و پیاده به سمت گلزار شهدا راه افتادم. ناگهان متوجه شدم خانمهایی که تا چند لحظه قبل توی گلزار شهدا نشسته بودند، آمدهاند به صورت منظم دو طرف کوچه نشستهاند. من هم بالای آن جلسه نشستم. همسر یکی از شهدا را که میشناختم، آمد کنارم نشست. داشتم با او احوالپرسی میکردم که متوجه شدم یک نفر دیگر کنارم نشست و دستش را گذاشت روی شانهام.
همین که به دست نگاه کردم، متوجه شدم دست یک مرد است. از همسر شهید پرسیدم: این دست چه کسی است که روی شانهی من است؟ گفت: نمیدانم.
سرم را به طرف صاحبِ دست برگرداندم. لباس فرم سپاه پوشیده بود. همین که لباس سپاه را دیدم، از ذهنم گذشت که نکند حاج یونس باشد. به صورتش نگاه کردم؛ حاج یونس بود.
فریاد کشیدم و با گریه گفتم: یونس کجا بودی؟ خیلی دلمان برایت تنگ شده. چرا نمیآیی؟ چرا نمیآیی بهمان سر بزنی؟ همین طور که فریاد میزدم و با حاج یونس حرف میزدم، پرسید: مگر شما مشهد نبودید؟ گفتم: بله، چهطور؟
دوباره پرسید: ماه شعبان مشهد بودید؟
گفتم: بله.
گفت: من همه جا همراهت بودم.
این را که گفت، دوباره شروع کردم به گریه کردن. گفتم: تو اگر همه جا همراه ما بودی، چرا خودت را به ما نشان ندادی؟
گفت: من سه دفعه شخصاً آمدم پیشتان. اگر مصطفی و فاطمه و تو را صدا میزدم، شما از من میپرسیدید که از کجا میشناسمتان. به همین خاطر اسمتان را صدا نزدم. اما سه دفعه شخصاً آمدم پیشتان. از موقعی که از اینجا حرکت کردید، تا موقعی که دوباره به خانه برگشتید، من همراهتان بودم... مگر تهران نبودید؟ مگر نرفتید قم؟
این را که گفت، شروع کردم به فریاد زدن و از خواب بیدار شدم.
دفعات قبل، هر وقت حاجی را توی خواب دیده بودم، فقط چند کلمه حرف زده بود. این اولین باری بود که اینقدر طولانی با من صحبت میکرد.
حاج یونس گفت وقتی چند جا راه را گم کردهایم، آمده و بهمان راه را نشان داده و آدرس داده. بعد از دیدن این خواب، وقتی ماجرا را برای مصطفی و روحالله- داماد حاج یونس- تعریف کردم، تصدیق کردند در چند موردی که راه را گم کردهاند، شخصی به آنها راه را نشان داده و راهنماییشان کرده. شخصی که گویی آنها را میشناخته و خیلی صمیمی بوده باهاشان.
پ.ن: روایت همسر حاج یونس
@sarrlohe
زن، چادرش را جمع کرد دور تنهی خستهی بدنش و جاگیر، نشست بالای سنگ سفید.
انگشتهای زمختش را آرام زد روی شیشهی قطورِ حائل. صدایی بلند نشد. دوباره انگشت کوبید. شاید صدا به گوش خودش نیامد. انگشتهایش را خم کرد به داخل و با ناخنهایش زد روی شیشه. صدای ریزی پیچید زیر شیشه. زن، خیالش راحت شد. کلمات عربی، نامفهوم، شاید با لهجهی اهل یک روستای دورافتاده از جنوب کرمان، پاشیدند در فضا و شدند فاتحه.
زن، از فاتحه که فارغ شد، دست برد توی چینهای نامنظم پیراهنش. گلهای پیراهن را یکی یکی کنار زد. دستش را با یک گوشی ساده از بین گلها بیرون آورد. چشم تنگ کرد روی صفحهی کوچک و کم نور گوشی. دکمهای را با انگشتش فشار داد. چشمش برقی زد و شماره گرفت.
بین کلمات نامفهومش، میشد فهمید دارد به کسی که دوستش دارد، میگوید آمده کنار حاج کاسُم. چند کلمهی نامفهوم دیگر گفت و گوشی را گذاشت روی شیشهی حائل که کسی از آن سوی خط با حاج کاسُم حرفش را بزند.
زن، سر بلند کرد بین جمعیتی که دور مزار را گرفته بودند. جمعیت را که دید، دست برد سمت گوشی. تا دستش به گوشی برسد، با دست دیگرش آستین پیراهن گلدارش را تا مچ پایین کشید. گوشی را برداشت، خداحافظی خشکی کرد و چادر را کشید روی صورتش.
زن، با سوز صدایی که برای دختر دوسالهی کاپشن صورتی، با گوشوارهی قرمز میخواند، به هقهق افتاد.
زن، ماند بین زنهای دیگری که آمده بودند زیارت؛ زن، بین زنهایی که چند سال است عزیزشان را بدرقه کردهاند تا آسمان، هیچ دلتنگیای نداشت. زن، دست گذاشت روی شیشهی حائل و گریست. زن، اشک ریخت، گریه شد، آرام شد. دوباره کلمات عربی، با لهجهی زنی خسته که از جنوب کرمان تا همین جایی را که نشسته، گریه کرده باشد، از دهانش بیرون ریختند.
زن، چادرش را کشید روی دریای چشمهایش که کسی اشکش را نبیند.
اینجا، سالهاست که گلها را با اشک آبیاری میکنند. اینجا، اشک هست، روضه هست، حیات هست. اینجا تا اشک هست، زندگی هست.
@sarrlohe
یادم هست بابا که جبهه بود، ما که کوهبنان بودیم، وقتی یک بار رفتیم به خانهی ننجان و بعدش قرار شد با او به یک جای دیگری برویم، دلم عزاخانه شد. منِ بچه، دوست داشتم تندتند راه بروم و ننجان، خدابیامرز، نمیتوانست؛ هر جا پلهای، جدولی، صفهی خانهای که آنروزها هنوز به فراوانی در شهرهای کوچک وجود داشتند، میدید، مینشست و خستگی میتکاند.
امشب، وقتی ناخواسته ضعفی ناشناخته دست دواند توی وجودم و روی پلهی جلوی یک مغازهی بسته نشستم، یاد روزی در چهار پنج سالگیام افتادم که ننجان، خدابیامرز چادرِ گلدارِ قهوهایاش را دور کمرش تاباند و نشست روی جدولِ کنار خیابان تا نفسی چاق کند.
به قول ما کرمانیها، که وقتی یادِ خاطرهای از کسی میافتیم که از دنیا رفته، میگوییم " حتمأ خدابیامرزی میخواسته "، ننجان، خدابیامرز، حتمأ خدابیامرزی میخواسته.
پ.ن: روی پله نشستهام و مینویسم.
منت بگذارید و برای اموات من و خودتان صلواتی تقدیم کنید.
@sarrlohe
ما که در فرهنگ و ارشاد اسلامی بودیم، روزی نبود که تلفنمان زنگ نخورد و یکی آه و ناله و نفرین بدرقهی راهمان نکند. چرا؟ چون روی یک تابلوی تبلیغاتی حرف از آرایش دائم زده شده بود و خودمان خیلی زود حذفش کرده بودیم. نامههای خانواده شهدا و متدینین که بماند، از نهادهای انقلابی هم نامه میرسید که شما باعث و بانی ولنگاری فرهنگی هستید.
خبرگزاریهای انقلابی هم که به فضل خدا یک خط علیه خیلی اتفاقاتِ توی چشم نمینوشتند، ویار تکلیف میکردند برای نوشتن علیه دستگاهی که میدانستند پاسخ میدهد و برایشان شأنیت قائل است.
این روزها، این تابلو، نه برای نامهنویسها حساسیت دارد و نه ولنگاری فرهنگی را ترویج میدهد.
عمل همان است، اما حساسیت نسبت به آن کم شده؛ مثل بدحجابی که از شلوار کوتاه در دو سه سال قبل، رسیده به نشستن خانمهایی با نیمتنه و شلوارک روی صندلیهای کافهای در پیادهرویی در حاشیهی یک معبر پُر تردد، یا مکشفههای ترکنشین موتورسیکلت.
از ما که گذشت؛ اما آقایان و خانمهای دلسوز، آنچه بر سر ما آورديد، به سر دیگران نیاورید.
پن: با تمام آن جفاها، این روزها و تا حضرت خامنهای دستور ترک میدان را ندادهاند، مسئلهی اصلی هر مومن و وطنپرستی، حضور در میدان است و میدانی که نباید خالی بماند؛ والسلام
@sarrlohe
دیشب یکی از نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی (که انشاءالله مابقیشان هم مثل ایشان زندهاند) آمده بود میدان کوثر کرمان. هر چند بندهی خدا فرصت نکرد از ابتدای جمعیت مانده بعد از مراسم رسمی، جلوتر برود و "پرچمدارهای نیمهشب" را هم ببیند و احتمالاً بعدش برود برای رفقایش تعریف کند که " نیستید که ببینید غیرت این مردم را..." اما دمش گرم که همان قدمها را آمد و خدا قوت گفت به مردم.
موقع رفتن، کسی که همراهش بود، چند مرتبه در ماشین را باز کرد و هر بار آقای نماینده برای پاسخ به خواست مردم، برگشت و توی ماشین ننشست. دفعهی آخر، همراه در را باز کرد. یک آن به ذهنم خطور کرد که اگر او در برابر این کار عکسالعملی نداشت، برایش خاطرهی یک شهید را تعریف کنم. همان لحظه آقای نماینده که در را برایش باز کرده بودند، در را بست و خودش دوباره آن را باز کرد و نشست توی ماشین و رفت. تمام.
و اما خاطره را مرحوم فرزند آیتالله حقیقی در اواخر دههی هشتاد، در اتاق مدیریت بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان کرمان برای حقیر و مدیرکل وقت تعریف کرد. موضوع از این قرار بوده که شهید محمود اخلاقی که در روزهای نخست پس از انقلاب اسلامی در تشکیلات سپاه نگهبان یکی از ساختمانها بوده، وقتی امامجمعهی فقید کرمان برای بازدید به آنجا میرود و در ماشین را برایش باز میکنند، از ایشان میخواهد پیاده شوند، در ماشین را خودشان باز کنند و مجدداً سوار ماشین شوند. بعد هم جملهای کلیدی میگوید:" ما انقلاب کردیم که کسی، در ماشین را برای کس دیگری باز نکند"
توضیح و تفسیر ندارد این روایت. خودتان هر برداشتی دوست داشتید، بکنید.
محمود اخلاقی در روز عاشورای سال ۱۳۵۹ در جبههی سومار شهید شد و مزارش انتهای گلزار شهداست.
نسأل الله منازل الشهداء
@sarrlohe
سرلوحه/ احمد ایزدی
دیشب یکی از نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی (که انشاءالله مابقیشان هم مثل ایشان زندهاند) آمده
عطف به این روایت از شهید محمود اخلاقی، باید بگم ایشون مدتی نگهبان زندانیها بوده.
یکی از زندانیها بعدها در کتابی که نوشته، شهید محمود رو روایت کرده. اسم کتاب رو هم گذاشته "زندانبانِ من محمود"
کاش میتونستم این کتاب رو پیدا کنم و بخونم.
@sarrlohe
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من را ببخشید که واسطهی رسیدن چنین صدایی به گوش شما هستم. گوشی که ۱۴۰ شب است مدام نوحه خوانده از دوری رهبرش و غصهی هممیهنش و زخمِ میهنش. گوشی که ۱۴۰ شب است جز فریاد اللهاکبر نشنیده و حالا باید بشنود که یکی درست در چند قدمیاش، جایی که ۱۴۰ شب ایستاده تا کفتارها دوباره دهان به زوزه باز نکنند، عفریتهای دهان به وهنشان گشوده.
رفقا، این فیلم را گذاشتم که بدانید که اگر یک شب این ساحت مقدس را ترک کنید، چنین موجودات وقیحی میآیند آنجا و خدا میداند چه جنایاتی که مرتکب نشوند دوباره. مگر نه اینکه همینها در کودتای دی ۴۰۴ آمدند و بردند و کشتند و سوختند؟ مگر نه اینکه همینها صبح ۹ اسفند هلهله کردند و شادی کردند و شیرینی پخش کردند؟ مگر نه اینکه همینها برای آن جانیِ قاتل نوشتند که من و شما و ایران و ایرانی را بمبباران کند؟ مگر نه اینکه همینها نشانی من و شما را در ایست و بازرسی برای دشمن ارسال کردند؟ مگر نه اینکه همینها نشانی سربازها را به دشمن دادند و حالت بالای پیکر سربازها زوزه میکشند؟ مگر نه اینکه همینها که قتل کودکان مینابی را عادی میدانستند، کشتار جوانهای جنوب را ندیدند و حالا دلسوز جنوب شدهاند و بر بالای جنازهی کشتگان جنوب انتظار میکشند به دریدن پیکرهایشان؟
رفیق، به رقیه قسم، من و تو باید آخرینهایی باشیم که میدان را ترک میکنیم، ولو اینکه آتش دشمن بر سرمان ببارد.
@sarrlohe
امشب، شب ۱۴۷م حضور نجیبزادگان ایرانی در میدان است. اینجا، میدان کوثر و بهبه... روشنایی وسط میدان برقرار، زیر درختها تر و تمیز، لولهی آبِ ترکیده اصلاح شده، آجرکاریهای دو طرف راههای وسط میدان که خیلی خیلی شکسته و زشت بودند، ترمیم شده، پلههای شکستهی ورود به میدان نو نوار شده و رمپ آسفالت شده و خلاصه در کمال زیبایی، هر چه اصرار از شب اول داشتیم که این مشکلات رفع شوند، به برکت برنامهای که شهرداری خودش میزبان آن است، حالا و پس از ۱۴۷ شب انجام شده. ناگفته نماند طی این مدت، در حلقهی دور میدان که گلهایش خراب بود، شن ریختند و جدولهای شکسته را ترمیم کردند.
سوالی که ذهنم را مشغول کرده، این است که اگر شهرداری برای مردم این شهر کار میکند، در این همه شب و با این همه درخواستی که به اعضای محترم شورای شهر و حتی شخص شهردار کردیم، چرا تا کنون هیچ یک از مشکلات با این سرعت برطرف نشدند؟
اگر کار برای مردم است، چرا بعد از این همه مدت یادشان آمد این مشکلات در محل تجمع مردم وجود دارد؟
اگر میزبانی یک سازمان باعث میشود مشکلات مردم برطرف شود، پیشنهاد میکنم هر هفته یک سازمان دولتی و حتی خصولتی میزبان مردم در میدان باشند. اینگونه هم کیفیت خدمات آن سازمان به مردم ارزیابی میشود و امتیاز مردمداری میگیرند و هم مشکلات مردم برطرف میشود. انشاءالله.
@sarrlohe
اهل اربعین، حالا هر جا باشند، در خانهشان نیستند. یا عراقاند، یا جایی میانهی مشایه و طریقعلما، یا در مسیر برگشت و یا حتی در راه مرز، تا خود را بیندازند وسط اهالی میلیونی اربعین.
اینجا اما اهل خودش را دارد. میگویم اهل، نه اهل سرزمین، که این سرزمین هم روزی اهل خودش را در خود جمع خواهد کرد و از همین یک گُلهجای کویری، اهالی اتفاقی عظیم دور هم جمع خواهند شد و کاری بزرگ را یکسره خواهند کرد.
اهلِ ایجا، دختر و پسر جوانی هستند که با فاصله کنار هم نشستهاند و بانوی میانسالی، کمی آنطرفترشان نشسته؛ شاید به مرور خاطرات عاشقی خودش.
اهلِ اینجا، زنهای چادر رنگی جنوبیاند، که ساعتها فاصلهی زیادِ بین شهرهای جنوب را در گرمای سوزان طی کردهاند تا برسند به چند دقیقه زیارت.
اهلِ اینجا، خانمهای خادمی هستند که دور هم نشستهاند به مرور روایتهای کلیشهای که جنگدیدهها برایشان گفتهاند و با هم، جملهای دربارهی نمازشب خواندن یکی دیگر از اهالی را تکرار میکنند و حالا یکیشان روی سنگهای سیاهِ داغ آب میپاشد، دیگری جارو میکشد و نفر سومی، آب را از سنگ پایین میریزد که سیاهیِ سنگ براق شود.
اهلِ اینجا، حتی بچههایی هستند که خلوتِ گلزار برایشان بهترین فرصت است برای دنبال هم دویدن. صدای یکیشان میپیچد در آرامش محیط که تو تا حالا اینجا آمدهای و دیگری در حال دویدن میگوید: خیلی... ولی فقط شبها...
راستی، اهلِ اینجا، اهل شباند؛ شب میآیند به زیارت، شب میآیند به خلوت، شب میآیند به مناجات، شب...
اصلاً بزرگِ اینجا، آدم اهلِ شبی بود. از شبهای تنهایی، تا شبهای عملیات، تا شبهای جهاد و تا شبهای غربت و حتی تا آن نیمهشبِ سردِ فرودگاهِ بغداد؛ او اهلِ شب بود. شبهای کویر و ستارههایش که معروفاند؛ او ستارهای بود که از یک شبِ کویر تا آن شبِ بغداد، همه نور بود و نور بود و نور و حالا، اهلِ اینجا همه آمدهاند از وجودش نور بگیرند. او که اینجاست، اهلِ اینجا هم نورانی شدهاند؛ مثل او.
@sarrlohe