eitaa logo
سرلوحه/ احمد ایزدی
172 دنبال‌کننده
17 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
یادم هست بابا که جبهه بود، ما که کوهبنان بودیم، وقتی یک بار رفتیم به خانه‌ی ننجان و بعدش قرار شد با او به یک جای دیگری برویم، دلم عزاخانه شد. منِ بچه، دوست داشتم تندتند راه بروم و ننجان، خدابیامرز، نمی‌توانست؛ هر جا پله‌ای، جدولی، صفه‌ی خانه‌‌ای که آن‌روزها هنوز به فراوانی در شهرهای کوچک وجود داشتند، می‌دید، می‌نشست و خستگی می‌تکاند. امشب، وقتی ناخواسته ضعفی ناشناخته دست دواند توی وجودم و روی پله‌ی جلوی یک مغازه‌ی بسته نشستم، یاد روزی در چهار پنج سالگی‌ام افتادم که ننجان، خدابیامرز چادرِ گل‌دارِ قهوه‌ای‌اش را دور کمرش تاباند و نشست روی جدولِ کنار خیابان تا نفسی چاق کند. به قول ما کرمانی‌ها، که وقتی یادِ خاطره‌ای از کسی می‌افتیم که از دنیا رفته، می‌گوییم " حتمأ خدابیامرزی می‌خواسته "، ننجان، خدابیامرز، حتمأ خدابیامرزی می‌خواسته. پ.ن: روی پله نشسته‌ام و می‌نویسم. منت بگذارید و برای اموات من و خودتان صلواتی تقدیم کنید. @sarrlohe
ما که در فرهنگ و ارشاد اسلامی بودیم، روزی نبود که تلفن‌مان زنگ نخورد و یکی آه و ناله و نفرین بدرقه‌ی راه‌مان نکند. چرا؟ چون روی یک تابلوی تبلیغاتی حرف از آرایش دائم زده شده بود و خودمان خیلی زود حذفش کرده بودیم. نامه‌های خانواده‌ شهدا و متدینین که بماند، از نهادهای انقلابی هم نامه می‌رسید که شما باعث و بانی ولنگاری فرهنگی هستید. خبرگزاری‌های انقلابی‌ هم که به فضل خدا یک خط علیه خیلی اتفاقاتِ توی چشم نمی‌نوشتند، ویار تکلیف می‌کردند برای نوشتن علیه دستگاهی که می‌دانستند پاسخ می‌دهد و برای‌شان شأنیت قائل است. این روزها، این تابلو، نه برای نامه‌نویس‌ها حساسیت دارد و نه ولنگاری فرهنگی را ترویج می‌دهد. عمل همان است، اما حساسیت نسبت به آن کم شده؛ مثل بدحجابی که از شلوار کوتاه در دو سه سال قبل، رسیده به نشستن خانم‌هایی با نیم‌تنه و شلوارک روی صندلی‌های کافه‌ای در پیاده‌رویی در حاشیه‌ی یک معبر پُر تردد، یا مکشفه‌های ترک‌نشین موتورسیکلت. از ما که گذشت؛ اما آقایان و خانم‌های دل‌سوز، آن‌چه بر سر ما آورديد، به سر دیگران نیاورید. پ‌ن: با تمام آن جفاها، این روزها و تا حضرت خامنه‌ای دستور ترک میدان را نداده‌اند، مسئله‌ی اصلی هر مومن و وطن‌پرستی، حضور در میدان است و میدانی که نباید خالی بماند؛ والسلام @sarrlohe
دیشب یکی از نمایندگان محترم‌ مجلس شورای اسلامی (که ان‌شاءالله مابقی‌شان هم مثل ایشان زنده‌اند) آمده بود میدان کوثر کرمان. هر چند بنده‌ی خدا فرصت نکرد از ابتدای جمعیت مانده بعد از مراسم رسمی، جلوتر برود و "پرچم‌دارهای نیمه‌شب" را هم ببیند و احتمالاً بعدش برود برای رفقایش تعریف کند که " نیستید که ببینید غیرت این مردم را..." اما دمش گرم که همان قدم‌ها را آمد و خدا قوت گفت به مردم. موقع رفتن، کسی که همراهش بود، چند مرتبه‌ در ماشین را باز کرد و هر بار آقای نماینده برای پاسخ به خواست مردم، برگشت و توی ماشین ننشست. دفعه‌ی آخر، همراه در را باز کرد. یک آن به ذهنم خطور کرد که اگر او در برابر این کار عکس‌العملی نداشت، برایش خاطره‌ی یک شهید را تعریف کنم. همان لحظه آقای نماینده که در را برایش باز کرده بودند، در را بست و خودش دوباره آن را باز کرد و نشست توی ماشین و رفت. تمام. و اما خاطره را مرحوم فرزند آیت‌الله حقیقی در اواخر دهه‌ی هشتاد، در اتاق مدیریت بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان کرمان برای حقیر و مدیرکل وقت تعریف کرد. موضوع از این قرار بوده که شهید محمود اخلاقی که در روزهای نخست پس از انقلاب اسلامی در تشکیلات سپاه نگهبان یکی از ساختمان‌ها بوده، وقتی امام‌جمعه‌ی فقید کرمان برای بازدید به آن‌جا می‌رود و در ماشین را برایش باز می‌کنند، از ایشان می‌خواهد پیاده شوند، در ماشین را خودشان باز کنند و مجدداً سوار ماشین شوند. بعد هم جمله‌ای کلیدی می‌گوید:" ما انقلاب کردیم که کسی، در ماشین را برای کس دیگری باز نکند" توضیح و تفسیر ندارد این روایت. خودتان هر برداشتی دوست داشتید، بکنید. محمود اخلاقی در روز عاشورای سال ۱۳۵۹ در جبهه‌ی سومار شهید شد و مزارش انتهای گلزار شهداست. نسأل الله منازل الشهداء @sarrlohe
سرلوحه/ احمد ایزدی
دیشب یکی از نمایندگان محترم‌ مجلس شورای اسلامی (که ان‌شاءالله مابقی‌شان هم مثل ایشان زنده‌اند) آمده
عطف به این روایت از شهید محمود اخلاقی، باید بگم ایشون مدتی نگهبان زندانی‌ها بوده. یکی از زندانی‌ها بعدها در کتابی که نوشته، شهید محمود رو روایت کرده. اسم کتاب رو هم گذاشته "زندان‌بانِ من محمود" کاش می‌تونستم این کتاب رو پیدا کنم و بخونم. @sarrlohe
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من را ببخشید که واسطه‌ی رسیدن چنین صدایی به گوش شما هستم. گوشی که ۱۴۰ شب است مدام نوحه خوانده از دوری رهبرش و غصه‌ی هم‌میهنش و زخمِ میهنش. گوشی که ۱۴۰ شب است جز فریاد الله‌اکبر نشنیده و حالا باید بشنود که یکی درست در چند قدمی‌اش، جایی که ۱۴۰ شب ایستاده تا کفتارها دوباره دهان به زوزه باز نکنند، عفریته‌ای دهان به وهن‌شان گشوده. رفقا، این فیلم را گذاشتم که بدانید که اگر یک شب این ساحت مقدس را ترک کنید، چنین موجودات وقیحی می‌آیند آنجا و خدا می‌داند چه جنایاتی که مرتکب نشوند دوباره. مگر نه اینکه همین‌ها در کودتای دی ۴۰۴ آمدند و بردند و کشتند و سوختند؟ مگر نه اینکه همین‌ها صبح ۹ اسفند هلهله کردند و شادی کردند و شیرینی پخش کردند؟ مگر نه اینکه همین‌ها برای آن جانیِ قا‌ت‌ل نوشتند که من و شما و ایران و ایرانی را بمب‌باران کند؟ مگر نه اینکه همین‌ها نشانی من و شما را در ایست و بازرسی برای دشمن ارسال کردند؟ مگر نه اینکه همین‌ها نشانی سربازها را به دشمن دادند و حالت بالای پیکر سربازها زوزه‌ می‌کشند؟ مگر نه اینکه همین‌ها که ‌قت‌ل کودکان مینابی را عادی می‌دانستند، ک‌شتار جوان‌های جنوب را ندیدند و حالا دلسوز جنوب شده‌اند و بر بالای جنازه‌ی کشتگان جنوب انتظار می‌کشند به دریدن پیکرهای‌شان؟ رفیق، به رقیه قسم، من و تو باید آخرین‌هایی باشیم که میدان را ترک می‌کنیم، ولو اینکه آتش دشمن بر سرمان ببارد. @sarrlohe
با تشکر از دستگاه محترم قضا و پلیس😉 @sarrlohe
امشب، شب ۱۴۷م حضور نجیب‌زادگان ایرانی در میدان است. این‌جا، میدان کوثر و به‌به... روشنایی وسط میدان برقرار، زیر درخت‌ها تر و تمیز، لوله‌ی آبِ ترکیده اصلاح شده، آجرکاری‌های دو طرف راه‌های وسط میدان که خیلی خیلی شکسته و زشت بودند، ترمیم شده، پله‌های شکسته‌ی ورود به میدان نو نوار شده و رمپ آسفالت شده و خلاصه در کمال زیبایی، هر چه اصرار از شب‌ اول داشتیم که این مشکلات رفع شوند، به برکت برنامه‌ای که شهرداری خودش میزبان آن است، حالا و پس از ۱۴۷ شب انجام شده. ناگفته نماند طی این مدت، در حلقه‌ی دور میدان که گل‌هایش خراب بود، شن ریختند و جدول‌های شکسته را ترمیم کردند. سوالی که ذهنم را مشغول کرده، این است که اگر شهرداری برای مردم این شهر کار می‌کند، در این همه شب و با این همه درخواستی که به اعضای محترم شورای شهر و حتی شخص شهردار کردیم، چرا تا کنون هیچ یک از مشکلات با این سرعت برطرف نشدند؟ اگر کار برای مردم است، چرا بعد از این همه مدت یادشان آمد این مشکلات در محل تجمع مردم وجود دارد؟ اگر میزبانی یک سازمان باعث می‌شود مشکلات مردم برطرف شود، پیشنهاد می‌کنم هر هفته یک سازمان دولتی و حتی خصولتی میزبان مردم در میدان باشند. این‌گونه هم‌‌ کیفیت خدمات آن سازمان به مردم ارزیابی می‌شود و امتیاز مردم‌داری می‌گیرند و هم مشکلات مردم برطرف می‌شود. ان‌شاءالله. @sarrlohe
اهل اربعین، حالا هر جا باشند، در خانه‌شان نیستند. یا عراق‌اند، یا جایی میانه‌ی مشایه و طریق‌علما، یا در مسیر برگشت و یا حتی در راه مرز، تا خود را بیندازند وسط اهالی میلیونی اربعین. این‌جا اما اهل خودش را دارد. می‌گویم اهل، نه اهل سرزمین، که این سرزمین هم روزی اهل خودش را در خود جمع خواهد کرد و از همین یک گُله‌جای کویری، اهالی اتفاقی عظیم دور هم جمع خواهند شد و کاری بزرگ را یک‌سره خواهند کرد. اهلِ ای‌جا، دختر و پسر جوانی هستند که با فاصله کنار هم نشسته‌اند و بانوی میان‌سالی، کمی آن‌طرف‌ترشان نشسته؛ شاید به مرور خاطرات عاشقی خودش. اهلِ این‌جا، زن‌های چادر رنگی جنوبی‌اند، که ساعت‌ها فاصله‌ی زیادِ بین شهرهای جنوب را در گرمای سوزان طی کرده‌اند تا برسند به چند دقیقه زیارت. اهلِ این‌جا، خانم‌های خادمی هستند که دور هم نشسته‌اند به مرور روایت‌های کلیشه‌ای که جنگ‌دیده‌ها برای‌شان گفته‌اند و با هم، جمله‌‌ای درباره‌ی نماز‌شب خواندن یکی دیگر از اهالی را تکرار می‌کنند و حالا یکی‌شان روی سنگ‌های سیاهِ داغ آب می‌پاشد، دیگری جارو می‌کشد و نفر سومی، آب را از سنگ پایین می‌ریزد که سیاهیِ سنگ براق شود. اهلِ این‌جا، حتی بچه‌هایی هستند که خلوتِ گل‌زار برای‌شان بهترین فرصت است برای دنبال هم دویدن. صدای یکی‌شان می‌پیچد در آرامش محیط که تو تا حالا این‌جا آمده‌ای و دیگری در حال دویدن می‌گوید: خیلی... ولی فقط شب‌ها... راستی، اهلِ این‌جا، اهل شب‌اند؛ شب می‌آیند به زیارت، شب می‌آیند به خلوت، شب می‌آیند به مناجات، شب... اصلاً بزرگِ این‌جا، آدم اهلِ شبی بود. از شب‌های تنهایی، تا شب‌های عملیات، تا شب‌های جهاد و تا شب‌های غربت‌ و حتی تا آن نیمه‌شبِ سردِ فرودگاهِ بغداد؛ او اهلِ شب بود. شب‌های کویر و ستاره‌هایش که معروف‌اند؛ او ستاره‌ای بود که از یک شبِ کویر تا آن شبِ بغداد، همه نور بود و نور بود و نور و حالا، اهلِ این‌جا همه آمده‌اند از وجودش نور بگیرند. او که این‌جاست، اهلِ این‌جا هم نورانی شده‌اند؛ مثل او. @sarrlohe
حاجی رفیق‌باز بود؛ از آن رفیق‌بازهای قهار روزگار. سال‌ها بعد از شهادت رفیق‌هایش، وقتی می‌خواست از آن‌ها حرفی به میان بیاورد، اول شروع می‌کرد به گفتن از شرایط. می‌گفت ما در فلان عملیات محاصره شده بودیم، امکاناتی نداشتیم، زمین‌گیر شده بودیم، کلی شهید روی دست‌مان مانده بود و تنها مانده‌ بودیم؛ آن‌قدر که منِ فرمانده لشکر رفته بودم در خط مقدم و سلاح به دست گرفته بودم. اهلش می‌دانند جای فرمانده لشکر، کلیومترها عقب‌تر از خط مقدم است، نه در میانه‌ی میدان. اما حاجی رفیق‌باز بود؛ رفیق‌هایش را تنها نمی‌گذاشت. خلاصه که بعد از گفتن تمام سختی‌ها و مشکلات و برجسته کردن قدرت و توان دشمن، می‌گفت در چنان حالتی، فلانی آمد. فلانی، یعنی طیاری، میرحسینی، حاج یونس، تاجیک و دیگرانی که هر کدام‌شان قله‌ای هستند در سلسله‌جبال شرف و مردانگی و شجاعت و صبر و رشادت. حاجی به این‌جای روایت رفیق‌هایش که می‌رسد، انگار جان تازه‌ای گرفته باشد، از شجاعت و رزم‌شان می‌گفت و از این‌که وقتی رفیقش آمده در خط، وقتی طیاری آمده و وقتی میرحسینی پیدایش شده و وقتی خبر آمدن یونس بین رزمنده‌ها پیچیده، آن لشکر هزیمت شده انگار جان تازه گرفته و هر یک از آن بازماندگان، گویی صد مرد جنگی شده‌اند. حاجی، روایت فتح رفیق‌هایش را با بیان عظمت کاری که کرده‌اند، می‌گذاشت جلوی مخاطب و از بیان ضعف‌ها ابایی نداشت. از بیان قدرت دشمن هراسی به دل راه نمی‌داد و صادقانه می‌گفت ما در حضیض شکست بودیم که فلانی آمد و به اوج ظفر رساندمان. بعد هم می‌گفت اگر فلانی چنین اثری داشت، برای این بود که اهل ذکر بود و دعا و مناجات و اشک؛ به خصوص اشک. این شب‌ها را می‌توان به شب‌های عملیات‌های دفاع مقدس تشبیه کرد. نیروهای انقلابی در زیر رگبار حملات رسانه‌های دشمن و حتی مثلاً دوست قرار دارند. لحظه‌ای نیست که شبهه و شایعه‌ای به سینه‌ی انقلابی‌ای نخورد و تلفات نگیرد. مشکلات اقتصادی قوز بالا قوز شده‌اند و دشمن خوب توانسته شکاف بیندازد بین گروه‌های مختلف. شاید نیاز باشد دوباره راوی‌های مکتب حاج قاسم بیایند وسط میدان و رسم رفیق‌بازی را به‌جا بیاورند. بیایند و از عظمت کاری که شده، بگویند. جای راوی‌های روزهای جنگ خالی است که به جای ادمین‌های کانال‌های شخصی بیایند روی صحنه و روزهای جنگ را یک بار از این منظر نگاه کنند که ما وارث و خالق چه کار بزرگی هستیم. من و شما هم باید راوی این جنگ بزرگ آخرالزمانی باشیم. @sarrlohe
۱/ شب ۱۵۷ بعد از دو هفته، سازه‌ی موکبی را که برای زیباسازی محیط و در راستای دیده شدن خیمه‌ی شهرداری در وسط میدان برداشته بودند، دوباره سر پا کرده‌اند. خانم‌ها در آن نشسته‌اند. چند نفری پرچم دست گرفته و برِ خیابان ایستاده‌اند. پسرها طبق معمول لای شمشادها و توی چمن‌ها مشغول تفنگ‌بازی هستند و دخترها هر کدام به تناسب سن‌شان در یک گعده مشغول بازی و حرف زدن‌اند. خوشحالیم که مسافرهای اربعین به سلامت برگشته‌اند. همین که همه خودمان را رسانده‌ایم به میدان، یعنی همه خوشحالیم، ولو این‌که خوش‌حالی‌مان را به زبان نیاوریم. خانم دکتر حلوا درست کرده‌؛ حلوا با کنجد فراوان. خاله (خاله‌ی زهرا زینبِ خودم) چنگمال‌طور چیزی درست کرده، به غایت نرم و خوش عطر. بوی روغن حیوانی زودتر از طعم خوراکی می‌دود توی وجودت. آن یکی خاله، ساندویچ کوکو سیب‌زمینی پیچیده و آمار می‌گیرد برای توزیع که به همه برسد. اصل مطلب، غذای مختصر ده دوازده نفر است که حالا باید برای بیش از بیست نفر مدیریتش کنند که به همه برسد. دریا، دختر خوش ذوق و کتاب‌خوان دوستم کوکی‌های رنگی درست کرده که می‌خواهی از هر رنگش یکی بخوری، اما خوب که نگاه کنی، می‌بینی هر کدام یک رنگ متفاوت و ترکیب زیبایی از رنگ‌ها به خود گرفته‌اند و مجبوری به برداشتن یکی دو تا بسنده کنی. بر و بچه‌های حامد، بساط شربت را بر پا کرده‌اند. اربعین است و مثل دهه‌ی اول محرم همه‌ی خانواده‌ و رفقای‌شان آمده‌اند پای تولید و توزیع شربت. دیشب ۷۰۰ تا شربت توزیع کرده بودند. اصلا معلوم نمی‌کند آن موقع شب و یک ساعت بعد از اتمام مراسم، این قدر آدم در میدان ایستاده باشند. بساط چای و نان برنجی و کلمپه و شیرینی خامه‌ای هم به راه است شکر خدا. از شیرینی‌ها و حلواهای خانگی عکس می‌گیرم که بگذارم اینستاگرام و زیرش بنویسم "میدان با تو، خیابان با ما" موقع عکس گرفتن، خانم دکتر می‌گوید پسرش سفارش کرده که بگوید در درست کردن حلوا کمک کرده؛ طفلک با انگشت‌های ریزش هسته‌ی خرما گرفته. خانم دکتر خودش زحمت کشیده. بار شیشه دارد. این را یکی از خانم‌ها وقتی گفت که یک ظرف حلوا را به دیگری تعارف کرد و بعد بلافاصله ظرف را گرفت سمت خانم دکتر و گفت: ببخشید... ما باید اول به شما تعارف می‌کردیم که حامله‌اید. خانم دکتر کمی حلوا برداشت و تشکر کرد. می‌گویم خانم دکتر، نه که پزشکی چیزی باشد؛ نه. پریشب‌ها که بانو حالش خوب نبود، خانم دکتر گفت بروم آمپول ب‌کمپلکس و ب۱۲ بگیرم که تزریق کند. رفت توی ماشین و همان دور میدان آمپول را زد. در راه برگشت به سمت جمعیت، وقتی تشکر کردم و گفتم هزار ماشاالله تزریق آمپول هم بلدید، گفت که چند سال قبل در سفر اربعین حال خودش و همسرش و خواهرش و همسر خواهرش خیلی بد شده. در راه برگشت از حرم پیشنهاد داده آمپول تقویتی بگیرند و تزریق کنند. گرفته‌اند و زن و شوهر که قبلا دوره‌ی تئوری تزریقات را گذرانده بودند جایی، برای اولین بار روی هم امتحان کرد‌ه‌اند و وقتی دیدند اتفاق بدی نیفتاده، خانم دکتر برای خواهرش و همسرش برای باجناقش آمپول زده‌اند. وقتی خانم دکتر را با همین واژه خطاب قرار دادم و به خاطر حلوای خرما تشکر کردم، خندید. ماجرای اولین آمپول زدنش را برای سایرین تعریف کرد و همان جا شد "خانم دکتر سوزنچیان" عکس برخی خوراکی‌ها را استوری کردم. پیام روی پیام‌ می‌آید که کوفت بخوری و چرا تنها می‌خوری و سهم ما را نگه‌دار و... لابد کلی آه و نفرین هم پشتش هست. برای برخی نوشتم که این، اتفاقی است. معمولاً شب‌های بعد از این همه خوشی، خشکسالی می‌آید و خبری از تنوع نیست. گفتم که ما، این‌جا بعد از ۱۵۷ شب با هم بودن، آن‌قدر با هم احساس اخوت و نزدیکی داریم که حالا شب اول بعد از سفر اربعین که مسافرهای جمع برگشته‌اند به سلامت، به شکرانه‌ی بودن‌شان و به شوق جمع‌ شدن دوباره‌مان، هر کدام به نحوی شادی‌مان را بروز داده‌ایم. گفتم ما بعد از این همه شب که حتی تهدید به بمب‌باران و تیراندازی هم نتوانسته بین‌مان دوری بیندازد، احساس یک خانواده را داریم که برادرش، خواهرش و فرزندش چند روزی سفر بوده و حالا برگشته و باز همه‌مان شاد و خندان دور هم جمع شده‌ایم که دوباره پرچم خون‌خواهی به دست بگیریم و هل‌من‌مبارز بگوییم. @sarrlohe
۲/ نمی‌دانم چه قدر باور کردند، اما واقعیت این است که گفتم. و ما حتی دل‌مان برای شب‌هایی تنگ می‌شود که به امر امام ماموریت تمام شده باشد. آن شب، مایی که تا این‌جا ۱۵۷ شب وسط میدان بوده‌ایم، اولین‌نفراتی خواهیم بود که میدان را ترک می‌کنیم و دل‌مان را می‌گذاریم یک گوشه‌ی میدانی که در آن زندگی کردیم‌. نمی‌دانم آن شب، شب چندم است، اما حرف همین است که گفتم، امر امام برسد، اولین نفری هستیم که به خانه می‌رویم و امر نرسد، آخرین نفری هستیم که زور دشمن و تزویر و نفاق و وفاق به‌مان خواهد رسید. ما خدا را داریم و خدا همه چیزمان است. مگر نه این‌که تا حالا خدا بوده که ما را در این میدان سخت ابتلا یاری کرده؟ از این پس هم خداست که ما را آرام می‌کند و دل‌های ما را صف‌های به هم پیوسته‌ای می‌کند در اطاعت از خودش و در تسلیم برابر خودش. مگر نه این است که هیچ‌کس در این ایام با ما رفق و مدارا نداشته، جز خدا؟ و مگر نه این‌که رفیق، فقط خدا؟! شب ۱۵۸ همان شد که گفتم. خبری از آن همه خوراکی دیشب نیست. شام، سالاد ماکارونی است که در خانه‌ی خاله درست کرده‌اند. بانو می‌گوید غذا این‌قدری نیست که بشود به میدان آورد؛ شرمنده‌ می‌شویم‌. لذا بچه‌ها را گفته‌ایم که در خانه شام بخورند. گفتم برای من بیشتر نگه دارید که برای یکی از دوستانم ببرم. همین شد. وقتی رفتم دنبال‌شان، یک قابلمه‌ی کوچک سالاد برای من آوردند. قطع برق غافلگیرشان کرده و کار آماده شدن بچه‌ها طول کشیده بود. تا همگی برسند، چند قاشق سالاد خوردم. شاید اگر ظهر به جای نیمرویی که در تنهایی خوردم، چیز دیگری می‌خوردم، حالا این‌قدر گرسنه نبودم که تمام سالاد را یک‌جا بخورم و قابلمه‌ی خالی را تحویل بدهم. بانو که آمد، قابلمه را گرفتم سمتش و گفتم این را هم ببرد داخل خانه که این‌جا، توی ماشین نماند. نگاهش که به قابلمه‌ی خالی افتاد، زیر نور کم‌جان چراغ سقف ماشین، چشم‌های متعجبش را دیدم. قابلمه را گرفت و گفت: چی شد؟ تو که می‌خواستی ببری و با رفیقت بخوری.... لقمه‌ی آخر را کنج لپم جا دادم و با دهان پر گفتم: "رفیق، فقط خدا" آخرین نفر از میدان خارج می‌شویم. دو خانواده‌ایم که دست زن و بچه‌ را گرفته‌ایم تا از خیابان عبور کنیم. بعد از نیمه‌ شب، نگاه‌های برخی تندتر می‌شود؛ رانندگی‌شان هم، گاز دادن‌شان هم، عبورشان هم. لابد برخی دل‌شان می‌خواهد دهان باز کنند به حرفی، حدیثی، اما احتمالاً این‌قدر فهم را دارند که بدانند وقتی طرف تمام دارایی‌اش، زن و بچه‌اش را آورده به خیابان، چیزی برای از دست دادن ندارد که کسی بخواهد با حرف و حدیث مقابلش بایستد. این‌ها که دشمن نیستند، اما کاش دشمن بفهمد ما چه‌طور وسط میدانیم. اصلاً اگر دشمن بفهمد من یکی چه‌طور یک قابلمه سالاد ماکارونی را که به اسم رفیقم گرفته بودم، خوردم و بعد هم رفاقت قریب به سی ساله را انکار کردم، نظرش درباره‌ی ما عوض می‌شود. حالا که خوب فکر می‌کنم، می‌بینم خود حضرت خدا جل جلاله که می‌بیند چه‌طور برای یک وعده غذا رفیق دنیایم را فروختم و داد زدم "رفیق فقط خدا" الآن از عرش کبریایی‌اش ندا می‌دهد "رفیق فقط خدا" حالا بیا این را به دشمن بفهمان که ما با اصل کاری بسته‌ایم، تو که... ۱۴ مرداد ۰۵ @sarrlohe