تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت
تو خیالت راحت میروم از قلبت
میشوم دور ترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی و به خود میگویی
باز می آید و می سوزد از این عشق ولی
بر نمیگردم ، نه
میروم آنجا که دلی بهر دلی تاب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد
آری آن روز چو میرفت کسی
داشتم آمدنش را باور
مننمیدانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دگر؟
از من ایمان برده ای از دیگران دل میبری
هر چه میخواهی ببر اما مرا از یاد نه