هدایت شده از دست به قلم
1_27885000320.attheme
حجم:
124.8K
بنفش یا سیاه
#سباستینمککویین
~~~~~~••••
بفرما عزیز دلم☺️
#سربازوپادشاه
وینسنت همچنان سرش پایین بود پادشاه دوباره تکرار کرد :« پشیمونی سرباز ؟»
وینسنت با شنیدن کلمه سرباز از پادشاه احساس غریبی در قلبش شکل گرفت . انکار دو غریبه بودند که مقابل هم ایستاده بودند نه دو رفیقی که قدمت دوستی شان به ده سال میرسد .
وینسنت لب از لب گشود و کلمات را به سختی بر زبان آورد :« سرورم ... من اشتباهی مرتکب ...نشدم که ازش پشیمون باشم .»
لیام نفس عمیقی کشید ، گوشه لبش لبخند ریزی نقش بست ولی زود محو شد سپس روبه وینسنت گفت :« پس داری میگی تو به وزیر اعظم جینکس توهین نکردی ؟»
_ من ... هیچ اشتباهی مرتکب نشدم قربان .
_ بسیار خب ، میخوام لحظه به لحظه اش رو برام تعریف کنی سرباز . اونجا چه اتفاقی افتاد ؟
_ من ...
_ با جزئیات بگو .
وینسنت نفس عمیقی کشید و بعد تمام ماجرا را بدون هیچ کم و کسری برای پادشاه لیام تعریف کرد . لیام بدون هیچ واکنشی به حرف های وینسنت کوش داد و سپس بعد از سکوت چند دقیقه ای وینسنت گفت :« بسیار خب ، چطور از زندان سر در آوردی ؟»
وینسنت دوست داشت برایش بگوید که چه کسی او را به زندان فرستاده بود و در راه با او چه کرده بود ولی نگفت .
از هیچکدام از کار هایش وزیر جینکس برایش نگفت ، از توهین هایش نگفت ، از تهدید هایش نگفت ، از زخمی که در شکمش ایجاد کرده بود نگفت ، از آن همه لگد که به زخم های پر از خون وینسنت می خورد نگفت ، از هیچکدام شان نگفت .
سکوت کرد ، فکر می کرد این سکوت برای هر دو بهتر باشد . لیام احتمالا قضیه را فهمیده بود . برای همین او هم سکوت کرد . نگاهی به سر تا پای وینسنت انداخت ، نگاهش روی زخم هایی ثابت ماند که فکر نمیکرد اثر مجازات شلاق باشد ، قسمتی از پیراهن وینسنت نزدیک شکمش پر از خون بود که لباسش را هم فرا گرفته بود. از وینسنت پرسید :« اون زخم که تو شکمت هست ...کی باعث ش شده ؟»
وینسنت با کمی تاخیر پاسخ داد :« اون... یه ... به زخم قدیمیه ...»
_ نه نیست ، داره ازش خون میاد . به سوالم جواب درست رو بده این به دستوره وینسنت.
_ سرورم ، لطفاً منو ببخشید اما من ... نمیتونم جواب این سوالتون رو ... بدم ...
_ تو زندان اینکارو باهات کردن ؟
_ ن...نه سرورم .
_ پس کار کی بوده ؟ بهم بگو وینسنت.
_ من ... متاسفم نمیتونم .
پادشاه فریاد زد:« وینسنت اگه...»
اما قبل از اینکه بتواند حمله اش را کامل کند فرمانده اسپنسر جلو آمد ، تعظیم کرد و گفت :« قربان متاسفم اما اگه از این بیشتر اینجا بمونید درباریان متوجه نبودنتون میشن . »
پادشاه ادامه جمله اش را خورد آهی کشید و سپس گفت :« باشه بریم ولی تو وینسنت دفعه بعد بهم میگی که کی اون کارو باهات کرده .»
چشمان وینسنت از پشت موهای سیاهش میدرخشید .تعظیم کوتاهی مرد و گفت :« به سلامت سرورم . »
پادشاه هم در مقایل لبخند کوتاهی زد و به همراه فرمانده به قصر برگشت ، چند دقیقه بعد هم فرمانده برگشت تا وینسنت را به زندان بازگرداند .
وقتی وینسنت به زندان برگشت هنوز وقت حمام تمام نشده بود . در کل طول هفته فقط یک بار حق داشتند حمام کنند فقط هم با یک صابون کوچک برای هر نفر.
وینسنت سلانه سلانه و جلو رفت و روی تخت خودش نشست .آرامشی درونش را فرا گرفته بود ، با اینکه می ترسید پادشاه را ببیند ولی با این حال دیدنش به وینسنت امشب آرامشی داد که باعث شد راحت تر به خواب فرو رود و حتی متوجه نشود که تمام زندانیان برگشته اند .
هدایت شده از حسینیه سیاسی
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از حسینیه سیاسی
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْن وَ عَلی عَلَیِ بْن الْحُسَین وَ عَلی اَوْلادِ الْحْسَیْن وَ عَلی اَصحابِ الْحُسَین🖤
🆔@hosiniye
هدایت شده از گرافیک سیاسی
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از حسینیه سیاسی
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/satsojen/2862
امیلی بر میگرده و میبینه سباستین خوابیده. از ساتسوجین میپرسه:« بلدی زخمو بخیه بزنی و پانسمان کنی؟» ساتسوجین با تعجب میگه:« آره... چطور؟» امیلی با بی خیالی میگه:« عاممم، خب شاید منم یه چند تا زخم کوچیک داشته باشم که خودم نمیتونم تنهایی بهشون رسیدگی کنم.»ساتسوجین میگه:«یعنی چی؟چرا زودتر نگفتی؟ اوه خدای من باید زودتر یادم میفتاد. کجاته
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ادامه
...زخمی که بخیه بخواد که دیگه کوچیک نیس...»اگه امیلی حرف ساتسوجینو قطع نمیکرد احتمالا تا نیم ساعت بکوب ادامه میداد،پس امیلی گفت:«هی لازم نیس نگرانم بشی. یه چند تا زخم کوچیکن دیگه.» و بعد به سرش زد ساتسوجینو برای تفریح اذیت کنه، یکهو دستشو گذاشت رو بازوش و چشماشو فشار داد.ساتسوجین پرسید:«چی شد خوبی؟آهای..»امیلی میگه:« یکی از تیرا خورد به بازوم و از اون طرفش در اومد.حس میکنم دستم داره قطع میشه.»ساتسوجین شوک زده میگه:«وای.»امیلی دیگه نمیتونه خندشو کنترل کنه و هر هر شروع میکنه به خنده.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ساتسوجین که گیج شده بود چند لحظه با تعجب نگاهش میکنه و بعد با بهت میگه :« تو ... سر به سرم گذاشتی ؟»
امیلی که از خنده اشکش در اومده سعی میکنه با دستش اشک گوشه چشمشو پاک کنه و بعد میگه :« وای ساتسوجین تو خیلی زود باوری . »
امیلی به خنده اش ادامه میده و ساتسوجین در جوابش یه لبخند کوچیک میزنه و میگه :« خیلی خوب شوخی بسه اگه اون الان بیدار بشه دردسر میشه . »
امیلی با لبخند میگه :« اوه راست میگی . »
ساتسوجین جعبه کمک های اولیه اشو در میاره و میگه :« خب بهم بگو واقعا کجات زخمی شده . »