هدایت شده از خونـه درختے
برگ نارنجی
با عجله جلوتر میدوم و به سمت او برمیگردم:
_ لطفا! بیا یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه انجامش بدیم!!
مایکل سر تکان میدهد:
+ از دست تو. باشه ولی فقط یه دفعه ی دیگه انجامش میدیم. بعدش باید به حرفی که زدی عمل کنی باشه؟
چیزی نمیگویم. نمیدانم میتوانم واقعا به حرفی که چند دقیقه پیش زدم عمل کنم یا نه. نگاهش میکنم که یک دست را پشت کمرش میگذارد و دست دیگرش را به سمتم دراز میکند:
+ افتخار میدین تا باهم برقصیم؟
لبخند میزند. آه از این لبخند. دلم میخواست تا آخر عمر آن را داشته باشم. دستم را به سمتش دراز میکنم. اگر انجامش دهم دیگر تمام میشود؟ یعنی با این موضوع مشکلی ندارم؟
اخم ریزی روی پیشانیام چین میاندازد. نه! نمیخواهم.
_ بیخیال.
شوکه میشود. از گرد شدن چشمهایش وقتی که تعجب میکند خوشم میآید:
+ چی؟ تا چند دقیقه پیش که...
حرفش را قطع میکنم. میدانم که از این کار متنفر است:
_ اون موقع حسش بود اما الان نیست.
آهی میکشد و درحالی که میایستد، دستی به موهای جلوی صورتش میکشد. این یعنی آزردهخاطر شده. خب به من چه ربطی دارد؟ اگر همان اول قبول میکرد شاید...
بیخیالش.
+ بریم پارک؟
این بار من کسی هستم که شوکه شده:
_ پارک؟
چشمکی میزند:
+پارک اسب آبی.
لبخند کمرنگی روی لبانم مینشیند. آنجا اولین ملاقاتمان را داشتیم. دو سال پیش. همراه خواهرزادهاش به آن پارک آمده بود. وقتی خواهرزادهاش گم شد به او در پیدا کردنش کمک کردم. بعد از آن نفهمیدم چه شد اما، به خودم که آمدم فهمیدم میخواهم تمام زندگیام در کنار او باشم.
_بریم.
دیگر دستهای یکدیگر را نمیگیریم. دلیلش را هم هردویمان میدانیم. ترس...ترس از نبودن، ترس از، ترس از...
به پارک اسب آبی که رسیدیم، بیاختیار به سمت نیمکت کنار مجسمههای اسب آبی کشیده شدیم. درست بالای آن نیمکت شاخههای درختان و برگهای زردشان زیر پرتوهای قرمز رنگ خورشید میدرخشیدند. روی نیمکت که نشستیم سرم را بالا گرفتم تا بهتر آنها را ببینم.
_ همیشه میگفتی از پاییز متنفری.
خندید. خندهاش برخلاف همیشه، قلبم را چنگ میزد:
+ حیاط خونمون خیلی درخت داره. پاییز که میشه برگاشون میریزه و این وظیفه من بود که اون برگارو جمع کنم.
وظیفهاش بود.
لب پایینم را گاز میگیرم.
+ ولی فصل پاییز تو این پارک رو دوست داشتم. همه جا قرمز میشه. تازه، تو این فصل بود که با تو آشنا شدم.
نگاهم نمیکند. احتمالا میترسد. من هم میترسم اما باید نگاهش کنم. اگر قرار باشد او هم برای من به یک "بود" تبدیل شود، پس باید تا جایی که میتوانستم نگاهش کنم.
_ حتما باید بری...؟
متوجه لرزش خفیف شانههایش نی شوم. قلبم تیر میکشد. سرم را پایین میاندازم تا بیشتر از این نبینم.
+تو...
صدایش میلرزد و این باعث میشود دلپیچه بگیرم. متوجه میشوم چیزی را قورت میدهد. احتمالا بغضش را.
+ تو نمیتونی تا آخر عمرت درگیر من باشی.
خودم میدانستم! خودم خیلی بهتر از او میدانستم! اما...اما او واقعا مشکلی با این موضوع ندارد؟
گرمی چیزی را روی صورتم احساس میکنم. لعنتی! آخرش نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم:
_کاش اینا همهاش یه خواب بود...
نزدیکم میشود.
نه...نباید اینکار را بکنی...
آغوشش را برایم باز میکند.
نه...دیگر نمیتوانی مثل قبل...
منتظر می ماند. درست مثل کاری که قبلا برایم میکرد. درست مثل کاری که قبلا برای یکدیگر میکردیم. اگر دیگری گریه میکرد، لبخند میزدیم، آغوشمان را برایش باز میکردیم تا هر زمان که خواست خودش را در آن سبک کند.
اشک ها بیشتر و بیشتر از چشم هایم جاری میشوند. این...این...شاید آخرین بار باشد.
خودم را در آغوشش پرت میکنن. قرار نبود گرم باشد اما...اما...لبخند میزند:
+ تو قوی هستی. تنها کسی هستی که بعد از رفتن لازم نیست نگرانش باشم.
_ کاش نبودم!
+ مراقب پدر و مادرم باش.
_خودت باید اینکارو میکردی!!
+ بِل یکم حساسه، اما تو رو خیلی دوست داره. لطفا مثل قبل باهاش بازی کن.
_ بدون تو که کیف نمیده!
برگ های پاییزی یکی یکی دورمان را میگیرند. میتوانم بفهمم که تمام وجودش را فرا گرفتهاند و یکی یکی جدا میشوند.
+ من همیشه باهاتم...
اشک از روی گونهام سر میخورد.
+ دوست دارم...
بعد از آن، تنها چیزی که از او باقی مانده بود، چند دانه برگ نارنجی رنگ بود.
_ دروغگو...
Argon
#روزدوم
هدایت شده از سکوتنوشته_
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"قلب هرگز نمیتواند منطقی باشد."
من فکر میکنم این جمله، نه کاملاً غلط و نه کاملاً درست است.
قلب نمیتواند منطقی باشد. اما حاضرم شرط ببندم که اگر با مغز هم نظر شود، آن نظر یا وحشتناکترین تئوری تاریخ است و یا؛ اگر تئوری علمی در کار نباشد، تئوری احساسی است؛ عشق!
با این حال، شرم آور است ولی گاهی اوقات، بایستی قلب و مغز را مانند کودکانی سه ساله که به جان هم افتادهاند، از هم جدا کرد. انگار که نمیخواهند بزرگ شوند.
از بحث اصلی دور نشویم. قلب من زیادی مهربان است. خیلی خیلی زیاد. اما به همان اندازه هم به حرفهای مغز گوش میدهد و مطیع اوست.
گاهی به قول مغز، "خیر سرش عاشق شده!" عاشق یک رهگذر ناگهانی، عاشق یک فرد بیخیال در فامیل، عاشق یک آدم ناشناس پشت صفحه گوشی، عاشق...
اما باز هم به قول مغز، "بیچاره نمیداند عشق چیست!"
روح میگوید "عشق مقدس است."
هر دو راست میگویند. نکته این است که شاید عشق حقیقی قلب، همان کسی باشد که او را از دام عشق دور نگه میدارد. البته خودش اقرار نمیکند! اما من و روح مطمئن هستیم که او آنقدر حسود است که با این کار، مانع رقیب عشقی برای خود میشود.
من و روح فکر میکنیم که قلب عاشق مغز است. وگرنه چطور میشود با فرمان "نرو!" ایستاد و با فرمان "بجنب!" دوید؟ چطور میشود به همه لبخند زد و تنها برای یک نفر خندید؟ همه را دوست داشت و تنها برای یک نفر دلتنگ شد؟
من و روح معتقدیم که قلب، عشق حقیقی را بهتر از همه میشناسد. البته مغز هم قلب را بسیار دوست میدارد، اما چون معمولاً احساسات خود را در خفا نگه میدارد، هنوز نمیدانیم این علاقه، عشق است یا تحسین.
_سکوت|پارت¹
هدایت شده از سکوتنوشته_
قلب گاهی آنقدر منطقی میشود که مغز میگوید "چ_"؛ که یعنی "خداوندا نشانهای فرست تا خیالم از بابت آخرالزمان راحت شود!"
حق هم دارد. قلب گاهی واقعاً ترسناک میشود!
روح میگوید "آن مواقع قلب منطقی میشود را خدا باید به خیر کند!" او هم راست میگوید.
در آخر برخی کلیشهها را باید تحلیل کرد تا به عمق معنا رسید.
_سکوت|پارت²
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
دیشب اینجا چمدونم رو بستم که برم حتی در رو هم باز کردم اما حس کردم شاید کسی خونه باشه، شاید امید هنوز توی کشو باشه، با خودم گفتم شاید برگرده، شاید یادش بیاد، شاید دلش تنگ شه، من چمدونم رو بستم که برم، که دوباره یه بخش از زندگی رو پشت سر بزارم اما نشد، حس میکنم مشکلی نیست اگه محدود کنم، اگه کمتر بیام، اگه بهش وابسته نشم، حتی دیشب برخلاف خودم حرف زدم، نمیدونم، من هنوزم چمدون به دستم و از پنجره به تاریکی نگاه میکنم.
https://eitaa.com/satsojen/8485 باید پیشگیری کرد یعنی چیلحنسثحدطیحو
~~~
در حال انجامم آرامش تو حفظ کن
هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی٭
مرثیهای برای آخرین شکوفه
آن شب جهان برای لحظهای از حرکت ایستاده بود. گویی زمان نیز تاب تماشای آنچه را که در برابرش رخ میداد نداشت. دخترک زانوهایش را در آغوش گرفته بود و به شعلهای خیره مینگریست که آرامآرام در میان انبوه گلبرگها جان میگرفت. هزاران گل کوچک، همچون ستارگانی سرخ و طلایی، در آسمان تاریک پیش رویش میرقصیدند و هرکدام رازی ناگفته را با خود به بلندای شب میبردند. گویی آسمان، تمام ستارگانش را به زمین بخشیده بود تا دخترک در تاریکی بیانتهای خویش تنها نماند.
دستانش بوی خاک و گل میدادند. انگشتان ظریفش هنوز از لمس آخرین شکوفه میلرزیدند. همان شکوفهای که قرار بود برای بازگشت معشوقش نگه دارد. همان که بارها در خیال خویش تصور کرده بود روزی آن را میان دستان او بگذارد و از تمام روزهای انتظار برایش بگوید. اما مگر میشد چیزی را برای همیشه حفظ کرد؟ مگر نه اینکه حتی زیباترین گلها نیز روزی در برابر بیرحمی زمان سر خم میکنند؟ و مگر عشق چیزی جز تلاش مذبوحانهی انسان برای جاودانه ساختن لحظههایی گذرا بود؟
نگاهش را به شعله دوخت. گلبرگها میسوختند، اما نمیمردند. در میان زبانههای آتش، دوباره متولد میشدند و به آسمان میرفتند؛ درست مانند خاطراتی که هرچه بیشتر میکوشیدی دفنشان کنی، بلندتر فریاد میکشیدند. هر گلبرگی که از پیکر گل جدا میشد، یادآور لبخندی بود که دیگر هرگز نمیدید، آغوشی که دیگر پناهش نبود و صدایی که حالا تنها در پسکوچههای ذهن آشفتهاش طنین میانداخت.
لبخند محوی بر لبانش نشست. شاید دیوانه شده بود. شاید هم سرانجام معنای رفتن را فهمیده بود. آرام زمزمه کرد: «میدونی؟ من تمام این مدت فکر میکردم اگه به اندازهی کافی دوستت داشته باشم، حتی قاتلی مثل سرنوشت هم نمیتونه مارو از هم جدا کنه.»
صدایش در هیاهوی باد گم شد. لحظهای سکوت کرد و نگاهش را از شعلهها گرفت. به فضای خالی کنارش خیره شد. همانجایی که زمانی حضور دیگری را احساس میکرد. چه مضحک بود. آدمی میتوانست تمام جهان را در وجود یک نفر خلاصه کند و بعد، با رفتن همان یک نفر، حتی معنای بودن را نیز از یاد ببرد.
قطرهای اشک از گونهاش پایین لغزید و روی گلبرگی افتاد. گلبرگ در میان شعلهها پیچوتاب خورد و ناپدید شد.
«اما انگار بعضی آدما برای موندن آفریده نشدن. بعضیا فقط میان تا بهت یاد بدن چطور با جای خالیشون زندگی کنی.»
کمی مکث کرد. انگار واژهها در گلویش به زنجیر کشیده شده بودند. لبخندش رنگ باخت و نگاهش دوباره به هزاران گل سوخته دوخته شد.
«شاید منم باید یاد بگیرم. یاد بگیرم چطور صبحها بیدار بشم و نبودنت رو به خاطر نیارم. چطور از کنار چیزایی رد بشم که یه روزی منو به یاد تو مینداختن. چطور بخندم، بیاونکه منتظر باشم کسی از پشت سر اسمم رو صدا بزنه.»
باد وزید و خاکسترها را به رقص درآورد. گلبرگهای نیمسوخته از زمین جدا شدند و در تاریکی شب پراکنده گشتند. دخترک برای لحظهای چشمهایش را بست. شاید در آن سکوت کوتاه، صدای قدمهای آشنایی را شنیده بود. شاید هم ذهن خستهاش بار دیگر برایش رویایی ساخته بود تا اندکی بیشتر دوام بیاورد. اما وقتی چشم گشود، جز تاریکی چیزی در برابرش نبود.
برای آخرین بار به شکوفههای سوخته نگریست و دستانش را از هم گشود. دیگر چیزی برای نگه داشتن نداشت. نه وعدهای، نه انتظاری و نه حتی رویایی که بتواند شبهای تنهاییاش را با آن فریب دهد. تمام آنچه از عشق باقی مانده بود، مشتی خاکستر بود و خاطراتی که حتی آتش نیز نتوانسته بود از میان ببرد.
و آن شب، در میان هزاران گلبرگ سوخته، چیزی درون دخترک دفن شد. شاید عشقش، شاید کودکیاش و شاید آخرین تکهی قلبی که هنوز به معجزه ایمان داشت.
اما آتش همچنان میسوخت.
شاید فردا کسی از کنار آن خاکسترها عبور میکرد و با دیدن گلبرگهای پراکنده، از زیباییشان سخن میگفت. شاید هیچکس هرگز نمیفهمید که آن گلها روزگاری برای چه کسی شکفته بودند و چرا چنین بیرحمانه به آتش سپرده شدند. جهان همینقدر بیاعتنا بود؛ به سوگواریها اهمیتی نمیداد و برای هیچ قلب شکستهای از حرکت بازنمیایستاد.
چراکه گاهی پایان یک زندگی، درست از همان جایی آغاز میشود که آدمی تصمیم میگیرد دیگر برای هیچکس شکوفه ندهد.
و چه تلخ است که بعضی بهارها، پیش از آنکه از راه برسند در دلها به زمستان بدل میشوند.
#چالشروزدوم
#ریونا