eitaa logo
خـــورشید لــآجوردی.
16 دنبال‌کننده
244 عکس
107 ویدیو
0 فایل
ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dloi5cy&btn=ساحل.لاجوردی «شاید امیدی که راز روایتگران حقیقی زندگی را به‌یاد سپرده است،اما هنوز متولد نشده. در میان ویرانه‌ای در سیلی از رقص عروس‌های‌دریایی به خاک نشسته»
مشاهده در ایتا
دانلود
|داشتم تو افکارم غرق میشدم| درود دوستان، شما این پیام رو ببرید داخل خونه‌تون و از افراد داخلش دعوت کنید که به خونه‌ی متروک ما سر بزنن تا اینجا از اشفتگی در بیاد؛ من هم یک قسمت از کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد بانو فروغ رو تقدیم شما کنم و اگه قلمی که دارم از بین نره براتون کمی مینویسم. برای فرستادن آدرس خونه‌هاتون
هدایت شده از خونـه درختے
خلاصه این که ما هم داریم یه کارایی می‌کنیم و از این حرفا
🎲چالش دوم از این تصویر بنویس... ** این را می‌گویم و بعد از جایم بلند می‌شوم و از اتاق بیرون می‌زنم. پشت در با صدای بلند می‌گویم:«راستی هاین، شیرینی خامه‌ای هم داریم»**
مرثیه‌ای برای آخرین شکوفه آن شب جهان برای لحظه‌ای از حرکت ایستاده بود. گویی زمان نیز تاب تماشای آنچه را که در برابرش رخ می‌داد نداشت. دخترک زانوهایش را در آغوش گرفته بود و به شعله‌ای خیره می‌نگریست که آرام‌آرام در میان انبوه گلبرگ‌ها جان می‌گرفت. هزاران گل کوچک، همچون ستارگانی سرخ و طلایی، در آسمان تاریک پیش رویش می‌رقصیدند و هرکدام رازی ناگفته را با خود به بلندای شب می‌بردند. گویی آسمان، تمام ستارگانش را به زمین بخشیده بود تا دخترک در تاریکی بی‌انتهای خویش تنها نماند. دستانش بوی خاک و گل می‌دادند. انگشتان ظریفش هنوز از لمس آخرین شکوفه می‌لرزیدند. همان شکوفه‌ای که قرار بود برای بازگشت معشوقش نگه دارد. همان که بارها در خیال خویش تصور کرده بود روزی آن را میان دستان او بگذارد و از تمام روزهای انتظار برایش بگوید. اما مگر می‌شد چیزی را برای همیشه حفظ کرد؟ مگر نه اینکه حتی زیباترین گل‌ها نیز روزی در برابر بی‌رحمی زمان سر خم می‌کنند؟ و مگر عشق چیزی جز تلاش مذبوحانه‌ی انسان برای جاودانه ساختن لحظه‌هایی گذرا بود؟ نگاهش را به شعله دوخت. گلبرگ‌ها می‌سوختند، اما نمی‌مردند. در میان زبانه‌های آتش، دوباره متولد می‌شدند و به آسمان می‌رفتند؛ درست مانند خاطراتی که هرچه بیشتر می‌کوشیدی دفنشان کنی، بلندتر فریاد می‌کشیدند. هر گلبرگی که از پیکر گل جدا می‌شد، یادآور لبخندی بود که دیگر هرگز نمی‌دید، آغوشی که دیگر پناهش نبود و صدایی که حالا تنها در پس‌کوچه‌های ذهن آشفته‌اش طنین می‌انداخت. لبخند محوی بر لبانش نشست. شاید دیوانه شده بود. شاید هم سرانجام معنای رفتن را فهمیده بود. آرام زمزمه کرد: «می‌دونی؟ من تمام این مدت فکر می‌کردم اگه به اندازه‌ی کافی دوستت داشته باشم، حتی قاتلی مثل سرنوشت هم نمیتونه مارو از هم جدا کنه.» صدایش در هیاهوی باد گم شد. لحظه‌ای سکوت کرد و نگاهش را از شعله‌ها گرفت. به فضای خالی کنارش خیره شد. همان‌جایی که زمانی حضور دیگری را احساس می‌کرد. چه مضحک بود. آدمی می‌توانست تمام جهان را در وجود یک نفر خلاصه کند و بعد، با رفتن همان یک نفر، حتی معنای بودن را نیز از یاد ببرد. قطره‌ای اشک از گونه‌اش پایین لغزید و روی گلبرگی افتاد. گلبرگ در میان شعله‌ها پیچ‌وتاب خورد و ناپدید شد. «اما انگار بعضی آدما برای موندن آفریده نشدن. بعضیا فقط میان تا بهت یاد بدن چطور با جای خالیشون زندگی کنی.» کمی مکث کرد. انگار واژه‌ها در گلویش به زنجیر کشیده شده بودند. لبخندش رنگ باخت و نگاهش دوباره به هزاران گل سوخته دوخته شد. «شاید منم باید یاد بگیرم. یاد بگیرم چطور صبح‌ها بیدار بشم و نبودنت رو به خاطر نیارم. چطور از کنار چیزایی رد بشم که یه روزی منو به یاد تو می‌نداختن. چطور بخندم، بی‌اونکه منتظر باشم کسی از پشت سر اسمم رو صدا بزنه.» باد وزید و خاکسترها را به رقص درآورد. گلبرگ‌های نیم‌سوخته از زمین جدا شدند و در تاریکی شب پراکنده گشتند. دخترک برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. شاید در آن سکوت کوتاه، صدای قدم‌های آشنایی را شنیده بود. شاید هم ذهن خسته‌اش بار دیگر برایش رویایی ساخته بود تا اندکی بیشتر دوام بیاورد. اما وقتی چشم گشود، جز تاریکی چیزی در برابرش نبود. برای آخرین بار به شکوفه‌های سوخته نگریست و دستانش را از هم گشود. دیگر چیزی برای نگه داشتن نداشت. نه وعده‌ای، نه انتظاری و نه حتی رویایی که بتواند شب‌های تنهایی‌اش را با آن فریب دهد. تمام آنچه از عشق باقی مانده بود، مشتی خاکستر بود و خاطراتی که حتی آتش نیز نتوانسته بود از میان ببرد. و آن شب، در میان هزاران گلبرگ سوخته، چیزی درون دخترک دفن شد. شاید عشقش، شاید کودکی‌اش و شاید آخرین تکه‌ی قلبی که هنوز به معجزه ایمان داشت. اما آتش همچنان می‌سوخت. شاید فردا کسی از کنار آن خاکسترها عبور می‌کرد و با دیدن گلبرگ‌های پراکنده، از زیبایی‌شان سخن می‌گفت. شاید هیچ‌کس هرگز نمی‌فهمید که آن گل‌ها روزگاری برای چه کسی شکفته بودند و چرا چنین بی‌رحمانه به آتش سپرده شدند. جهان همین‌قدر بی‌اعتنا بود؛ به سوگواری‌ها اهمیتی نمی‌داد و برای هیچ قلب شکسته‌ای از حرکت بازنمی‌ایستاد. چراکه گاهی پایان یک زندگی، درست از همان جایی آغاز می‌شود که آدمی تصمیم می‌گیرد دیگر برای هیچ‌کس شکوفه ندهد. و چه تلخ است که بعضی بهارها، پیش از آنکه از راه برسند در دل‌ها به زمستان بدل می‌شوند.
هدایت شده از Why am I me?
کشتی‌گیر ایران برد جلوی آمریکا
هدایت شده از Why am I me?
واقعا شادم
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توی تیک تاک بزنید "My life" و پشماتون میریزه
دردهایی که به نظر مسخره میان زخم های ماندگار تری از خودشون به جا میذارن.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اطلسی چشمانش💙
یا مسیح ای پسر خدا تورو جان حضرت ابولفضل منو از دست مدرسه نجات بده